![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
|
|
پنجشنبه ۲۸ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
اقا این جمعه نیاکارداریمسرمان خیلی شلوغ استمی دانید ؟انتخاباته اقاشاید این جمعه…یکی بیاید یکی بماند
همه مان منتظر ظهور تو هستیمافرداولی وقت نداریم اقاپای صندوق شما هم هستید ؟چه کسی نامزد رای شماست ؟میر حسین گفته که فرزند شماستصندلی خالی محمود هم هستگفته در هیات دولت این جای شماستهاله نورچطور شد اقا ؟از برادر محسنکه همش دست شما یارش بودتازه گی ها خبرایی داریدگفته تکلیف شده رییس جمهور بشودشیخ مهدی که خودش مهدی استپارتی بازی کنیداین که هم اسم شماستاقاامدی رای بدیپای صندوقشال سبزنیاری یک وقتجرم تبلیغاتی استوای اقامملکت مال شماستهمه این را گفتندحتم دارماگر این دوره نامزد بودیدیک رای هم برایتان…کاندیدا شدن خرج زیادی داردهوادار سینه چاک لازم داردراستی عکس دارید اقا ؟
اقااین جمعه نیا تو رو خدا نیااقا… |
|
پنجشنبه ۲۱ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
شب را به صبح در غفلت سپری مکن ، بر خیز و بال بگشا ، دوست نزدیک است
! ! !رکعت اول : فقط به خاطر اوموحد باش ، معشوق تو فقط اوست و دوست داشتن یکدیگر خواسته او ، چقدر شیرین است مهر ورزیدن وقتی از در عشق به او باشد ، همه چیز به خاطر خدا … من کان لله کان الله لهرکعت دوم : اصل محبتدیندار باش ، عاقبت دوستی ان چهارده گلی که خدا در زمین کاشته است تو را به درد عشق مبتلا خواهد ساخت ، الیس الدین الا الحب ؟ این همان است و ان همین ، و مگر نه اینکه فرمود اگر با هم در وفای به عهد و پیمان الهی همدل می شدید سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد ، پس همدلی رمز وصال استرکعت سوم : وسعت محبتباران باش ، ان دلهای شوره زار هم باید سهمی از طراوت تو داشته باشند ، خدا را چه دیدی شاید این اب مطهِر شوری این شوره زار را شست ! و من الماء کل شیء حیّرکعت چهارم : شکل دوستیعاقلانه محبت کن ، گاهی سیلی پدرانه است و گاهی اشک مادرانه ، گاهی به ایجاد نَمی بر روی خاک قانع باش و گاهی سیراب سیراب کن ، معلوم نیست دوستیهای جاهلانه سر از دشمنی بر نیاورندرکعت پنجم : رمز محبتمنصف باش ، جای دوستت بنشین و او را د رجای خودت بنشان ، انگونه که تو او باش و او تو ، انوقت هر چه برای خودت خواسته ای برای او خواسته ای و انچه برای خودت نپسندیده ای برای او نپسندیده ای ، جز این را دوستی مشماررکعت ششم : حریم دوست داشتنغیور باش ، دوستی نکردن که سهل است دشمنان خدا برای دشمنی کردن قسم خورده اند ، گل محبت را زیر پای خوکان نریز ، انها محبت را له می کنندرکعت هفتم : الگوی محبتاز خدا یاد بگیر، لحظه ای را به خاطر بیاورکه رشته محبت او را پاره کرده ای ، نمی دانی که چقدر دوست دارد که برگردی ، اگر بدانی چقدر… از شوق می میری! باورش سخت است اما از خالق محبت این چیزها بعید نیسترکعت هشتم : سوختنصبور باش ، وقتی همه چیز مهیای خشم است با یک لحظه صبر می توان کوه خشم را بلعید ، شکوفه ها همیشه در ان یک لحظه گل می کنند و چه دوستی ها که از ان یک لحظه بدست امده اند ، و الصبر مفتاح الفرجرکعت نهم : برحذر بودنمراقب باش ، این همه زیبایی و خوش خط و خالی از ان یک مار است دزدها لباس محبت را هم می دزدند ولی از ان روز که محبت تو را هم بدزدند و تو گمان کنی که انها دوستند ، از خودم نمی گویم این از فتوای عشق است ، که جواب سلامشان را هم ندهرکعت دهم : ردپای دوستیدریا باش ، ان وقت که رشته های محبت را بریده اند تو وصل کن و ان وقت که به تو بدی کرده اند تو خوبی کن ببین ! زشتی ان بدی که در حق تو کردند با دریای محبت تو پاک شد… خوش به حال دریا که زشت شدنی نیسترکعت یازدهم : سلاماغاز کن ، دنبال بهانه ای باش که بر وسعت بهشت بیافزایی ، ان غریبه که از اخلاقش خوشت امده است با یک حرف اشنا ی تو می شود : سلام |
|
سه شنبه ۱۹ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
|
ذکر لب اگر چه فرج و تعجیل استاما نسلم نواده ی قابیل استهنگام دعا یواشکی می گویم :یک “شنبه” بیا که جمعه ها تعطیل است … ! !
قاضی بیا که فضاحت به بار امده استبیا که محتسب امشب خمار امده استبیا که می زده ها را به تازیانه زنندبیا که اهل ریا را قرار امده استقاضی بیا و قضاوت به عشقبازی کنبیا که ننگ به روی نگار امده استقاضی بیا که تملق ز کار برگرددقاضی بیا که گدا بی شمار امده استقاضی بیا که جوانان شهر بیمارندکه حکم باد خزان در بهار امده استقاضی بیا و بخند لا اقل به این اوضاعکه گریه دارترین خنده دار امده استقاضی بیا که نبش قبر جد پدر جد ما کنندقاضی بیا که فضاحت ببار امده است
|
|
جمعه ۱۵ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
شنبه ۹ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
پنجشنبه ۷ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
خم کرد پشت زمین را ، ناگاه داغ گرانتهفت اسمان گریه کردند ، بر تربت بی نشانت
با پا زدند بر در و در را صدا زدند
|
|
چهارشنبه ۶ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
|
|
یکشنبه ۳ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
|
شبیـه قطعـه ی گنگی که تـوی پازل نیستشکستـه هـای دلم بی تو هیچ کامل نیستدو چشم مشکی و یک جفت ابروی …! اماعزیز! فکر من اصلا به این مسائل نیست !دلـم گرفـته از این نبضهـای تکـراریدلی کـه یاد تـو را دم نمی زند دل نیستچـقـدر پشت سرت حـرف می زنند ، ولینگـاه اینـه جز نقطه ی مقـابـل نیستبیـا و دسـت مـرا هـم بگیـر ، غیر از توکـسی بـرای دلـم احـتـرام قــائـل نیست تو گفته ای که می ایی غروب جمعه و حیفهـمیشـه حرف زدن بـا عمـل معادل نیست ! |
|
پنجشنبه ۳۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
تـا کی بـه پای حسرت باران بایستیم ؟با چـتر در میان بیابان بایستیم ؟مثل متـرسکی همـه ناچار و ناگـزیردر زیر سایه هـای کلاغان بـایستیـم ؟هر فرد میله ی قفسِ خالیِ خود استتا کی میان اینهمه زندان بایستیم ؟ای رود سـمـت امدنـت را نـشان بـدهرخصـت بـده کنار درختـان بـایستیم |
|
پنجشنبه ۲۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
غم میدواند عقربک ها را ، ارامش ساعت به هم خورده ستکو لحظه ی سبزی که می ایی ؟ ان لحظه که غیبت به هم خورده استروزی گران بودند عاشق هات ، بازارها از نامشان پر بودامروز اما در نبود تو ، بدجور این قیمت به هم خورده استایوب بودم سالها بی تو ، طاقت می اوردم شتابم رااما نمی دانم چرا حالا ، ان صبر و ان طاقت به هم خورده استمن با تو پیمان بسته بودم تا ، یک جمعه ی نزدیک برگردیهر کس نداند فکر خواهد کرد ، امروز ان صحبت به هم خورده ستدنیا فقط یک شوخی تلخ است ، وقتی که جای تو در ان خالی استاما تو جدی می رسی از راه ، روزی که جدیت به هم خورده استمعلول چشمان به در مانده است ، علت تویی که باز میگردیاین گونه با یک لحظه تأخیرت ، قانون علیت به هم خورده است |
|
پنجشنبه ۱۷ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
بی تو چه سخت می گذرد روزگار منخود را به من نشان بده ایینه دار منای افتاب ! خیره به راهت نشسته امرحمی به حال دیده چشم انتظار منهر شب برای امدنت گریه می کنندسجاده و دو دیده شب زنده دار منامید بسته ام که می ایی و می کشیدستی به روی این دل امیدوار مندل را برای امدنت فرش کرده امبشتاب ای امید دل بی قرار مندست دعا و اشک و نیازم برای توستکی مستجاب می شود این انتظار من ؟
گمان مبر که از پا می نشینیم ، نه هرگز ! سر سخت تر از انیمشیداتر ، عاشق تر ، باز هم سر کوچه منتظر می مانیم…تا بیایی … |
|
پنجشنبه ۱۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
پنجشنبه ۳ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
باز اشکم کمکی سرزده خون الود استخانه اشفته تر از پیش و لبالب دود است |
|
دوشنبه ۳۱ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
چه بهتر از نفس هایمکسی در خستگی هایش نفس گیردهوای زندگی را در تنش جاری کند با من
|
|
یکشنبه ۳۰ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
|
اقا ! نگاهت سوی اهوهاست می دانم !دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم !اقا ! اگر تو بر نمی گردی دلیل اندر دست های پرگناه ماست ، می دانم ! |
|
پنجشنبه ۲۷ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
دوشنبه ۲۴ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
یکشنبه ۲۳ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
جمعه ۲۱ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۲
|
مرد را دردی اگر باشد خوش استدرد بی دردی علاجش اتش است
اتش چیست؟از چه جنسی است ؟بارها و بارها در تکاپوی یافتن جواب این پرسش ، دست بر اتش برده ام تا لمسش کنمبارها سوخته ام و اما هرگز کسی به من نیاموخت اتش چیست …فقط دستم را عقب میکشند و میگویند : این کار را نکن ، میسوزی همین !حتی جواب کنجکاوی هایم را پماد سوختگی هم ندادچه فایده ضمادی که نداند چه چیزی را بهبود بخشیدهچه فایده وقتی ندانی چیست ، میخواهی چه چیز را درمان کنی ؟هر روز دستم میسوزد و باز نمیدانم اتش چیست…فقط میدانم زبانه هایش سحرانگیز و رویایی استچه خوب که تنها این را میدانم ، از هیچ ندانستن بهتر استاما من قول میدهم تا هستم دست در اتش ببرمشاید روزی اتش خود به من بگویدچیستم منشاید ! |
|
چهارشنبه ۱۹ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
شنبه ۱۵ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماندو اشک باز در این چشم بی پناهم ماندبه این امید که یک روز باز می گردیدوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند …
در دفـتـرم هــزار معـما نوشته امیعنی که باز نام شما را نوشته امخورشید پشت ابر ! ببین دفتر مرادیشب هزار مرتبه فردا نوشته امعمــریست روی تخـته سـیـاه نگاه خودتصمیم نه … که غیبت کبری نوشته امپشت در کلاس ، فقط گفته ای و مناز درس انـتـظـار تو امـلا نوشته امزنگ کلاس … بغض تو … موضوع انتظاراز جمــعه هـای غــم زده انشـاء نوشته اممن را ببخـش ! در ورق خیـس زندگیمخطم اگر بد است و شما را نوشته ام |
|
پنجشنبه ۱۳ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
صدای تیشه ام گر چه نه بانگی انچنانی داشتز شور عشق شیرین تو تا اینجا سرایت کرد
شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهادو ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات ابادمنم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بندتویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون ازادببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتوتو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بر دلت افتادچو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شببه بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین بادخدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش بادبه جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزادچه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است ائینمولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیدادخوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگدبدا برحال شیرینی که ازادیش رفت از یادمرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستانبجانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یادبه رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دل راتو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه ، من از بنیاد
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و ان تیشه سالهاست که در شکاف کوه افتاده استتا عشق است ، شیرین هست … |
|
دوشنبه ۱۰ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
شنبه ۸ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
یلدا دوباره امد و یلدا نیامدیاتش گرفت ماه و اهورا نیامدیدر زیر باد و خش خش وسرمای این خزانیک سال ما گذشت ، دریغا نیامدیما بی تو سال را شب یلدا رسانده ایمپاییز شد بهار ، تو اما نیامدی !اسفند گون زاتش هجرت سیاه و سرخدلها ، نگاه ها ، همه ، دردا … نیامدیایینه را نگاه تو شاید که زنده کردما منتظر ولی تو مسیحا نیامدیما لحظه های غربت دل را شمرده ایمنامت همیشه بوده به لبها … نیامدیگاهی زهجر روی تو گریان نشسته ایمگاهی نموده ایم مدارا ، نیامدیهرهفته پنج شنبه شبی را نشسته ایماین پنج شنبه هم شده فردا … نیامدی
ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماندو اشک باز در این چشم بی پناهم ماندبه این امید که یک روز باز می گردیدوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند … |
|
جمعه ۷ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
جمعه ۳۰ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش بحال روزگارکی شود تا تو بیایی بر زمستان دلم ؟ای که تو بر جان بهاریمهدیا ! |
|
پنجشنبه ۲۹ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
پنجشنبه ۲۲ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
سه شنبه ۲۰ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
چه انتظار عجیبی !تو بین منتظران هم ، عزیز من چه غریبی !عجیبتر که چه اسان نبودنت شده عادتچه بی خیال نشستیمنه کوششی…نه وفایی…فقط نشسته و گفتیم :خدا کند که بیایی..
فریب ما مخور آقا دروغ می گوییمبه جان حضرت زهرا دروغ می گوییمچه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانینیا ، نیا ، گل طاها دروغ می گوییمتمام چشم براهی و انتظار و فراقو ندبه های فرج را دروغ می گوییمدلی که مامن دنیاست جای مولا نیستاسیر شهوت دنیا دروغ می گوییمزبان سخن ز تو گوید ولی برای مقامبه پیش چشم خدا هم دروغ می گوییمکدام ناله غربت کدام درد فراققسم به ام ابیها دروغ می گوییمخلاصه ، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیستو ما به وسعت دریا دروغ می گوییم |
|
پنجشنبه ۱۵ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
چهارشنبه ۷ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
|
چون ختم عمر احمد ختمی مـــآب شدکونیــن غــرق شـــــورش و پر انقــلاب شـــــدصاحب عزا خداست که پیوسته خوندلجــاری ز چشـم ابن عــــــم او بوتـــراب شـــــداز کـــردگار بهــر عــزاداری رســولنــاگــاه جبرئیـــــل امیــــــن را خــــطاب شـــدروح الامین زمـــاتم محبـوب کردگـارجـــاری سرشــکش ازمــژه همچون سحــاب شداز بس گریست زین غم جانسوز فاطمهکــافغان و نــاله برفـــلـک از شیــــخ و شـاب شدچون آفتاب عمر پیمبر غــروب کــردوه در کسـوف غـــم به سپهــــر آفتـــــاب شــدآفاق شــد پـر از شرر و تیــره روزگارقلــــب جهــانیان همــــه از غــم کبــاب شــد
فرشتهها صدایت میکنند ، اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستیهرچند اتمام حجت کردهای ، هرچند عادلترین نگهبان را بر انان گماردهای ، امادلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد ، رهایت نمیکند…پس از توچه میتوان گفت از آن همه کلمهای که در صدای سکوت علی علیهالسلام ، پس از توخاموش ماندند ؟ پس از تو ، غیر از نفسهای غمگین علی علیهالسلام و اشکهای ناتمامفاطمه علیهاالسلام ، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفتچه شبها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه ، با گریه مینگریست و علی علیهالسلام ،با بغض ، ستارههای ایوان تاریک مدینه را میشمرد کاش چیزی نپرسی…!لب به سخن گشودی و فرمودی : نورانیترین شما در روز قیامت کسی است که آل محمدرا بیشتر دوست بدارد ، اما باور نمیکنی که امت تو چگونه به وصیت تو عملکردند ، کاشاز دستهای گرمی نپرسی که هیچگاه پس از تو ، دستهای تنهای علی علیهالسلام را درصبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی پرندههای سلامش را نرسید ! کاش از شانه امنینپرسی که پس از تو هیچ شانهای هق هق گریههای دختر دردانهات را نداشت ! کاش ازدوست داشتن مپرسی که هیچ خانهای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد ! کاش… !غزل با تو تنهاست ، تنها محمدو دل نیز دارد تمنا محمدسپیدی است ابریشمی عشق گونهو سرخی سراسر تقلا محمدکجا بود ان شب که من گریه کردمبه سجاده سبز دریا محمدبرای دو دستم نیازی بیاورتو ای حرمت اسمانها محمد |
|
دوشنبه ۵ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
|
|
یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدولفکر مرا کرده مشغول ، این راز از روز اولانجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنهدر دود خاکستر اینجا مردیست در پای منقلسر درد داریم و گیجیم ، این را نباید بگوییماین چیزها مشکلی نیست ، بعداً خودش میشود حلاین گرگهای گرسنه عادی ست ولگرد باشندما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگلباید فداکار باشیم دارد قطاری میایدپیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعلاین شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزانیک گوشه شومینهی گرم در یک اتاق مجللمن میروم تا پس از این امادهی مرگ باشمها ! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول |
|
شنبه ۳ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
منتظریم از سفر، برگردییکروز شبیه رهگذر برگردیبا کاسه ی اب و مجمری از اسپندما امده ایم پشت در ، برگردیوقتی سر شب که رفتنت را دیدیمگفتیم نمی شود سحر ، برگردی ؟؟ما منتظر تو ایم آقا ، نکندیک جمعه غروب بی خبر برگردیمن گوشه نشین کوچه ی برگشتــمای کاش که از همین گذر برگردیپرواز نمی کنیم از اینجا ، بایددر فصل نبود بال و پر برگردیوقتش نرسیده است ای مرد ظهوربا سیصد وسیزده نفر ، برگردی؟ |
|
پنجشنبه ۱ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
ای سلام همه ی عشق که با رفتن توعشق معنا شده در وقت مقرر ، در خون !ما کجائیم ؟ تو و سجده ی سرخ تو کجا ؟غرق در نور شده مصرع اخر در خون
نام تو را شنید دلم شد سبوی خونلحظه به لحظه پای غزل رفت توی خونلحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شدجاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خونماندند هاج و واج جهان توی بیت هاماز پشت سر قوافی و از روبروی ، خونگفتند از شما ننویسیم بهتر استبیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خوندیدم شما درست نشستید روبرومحتی درون عکس گرفتید بوی خونیک مشک را فشرده گرفتید در بغلیک دست را بلند نمودید روی خونمی سوخت حلق قافیه این جای این غزلاز خون گذشتمو غزل افتاد توی ابدیدم که ماهیان به لب اب امدندمردند روی خاک و نرفتند سوی ابشب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شددستانتان چکید … و رفت آبروی اببعد از هزار و چارصد و چند سال سرخبغضی هنوز می شکند در گلوی اببغضی که تا همیشه گلوگیر می شودهر جا درون شعر شود گفتگوی اباز این غزل به بعد امیدی به اب نیستالا که با گلاب شود شستشوی ، ابالا دوباره نام شما خون به پا کندبا خون دوباره سرخ شود رنگ و روی ابوقتی سر شما به سر نیزه می شودایجاب می کند که غزل مثنوی شوداز این غزل به بعد امیدی به خواب نیستهر جای این جهان که بگردید اب نیستاز این غزل به بعد کبوتر هوا کنیدبا دست های خود سرتان را جدا کنیدپاسخ دهید تشنگی تیغ و تیر راپایان دهید خواب کلاغان پیر راسر را به روی دست بگیرید بهتر است ؟ !یا اینکه توی خواب بمیرید بهتر است ؟ !این درد را که قیمت ان راس ادم استبا صد زبان زنده بگویند هم کم استاین داستان عاشقی و باده نوشی استهر سر به قیمت دو پیاله فروشی استاین خرقه های غرق ریا را رها کنیدهر کس که سر نداشت به او اقتدا کنیددیندارها نه از غم دینار مرده اندسردارها همیشه سر دار مرده اندنام شما که رفت غزل بود و جوی خونمی ریخت چکه چکه ام از دست و روی ، خونمی خواند زیر لب کسی انگار در ردیفای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !……………………………………….نام شما غزل به غزل رفت تا خدامن می روم ادامه ی این شعر با شما … |
|
یکشنبه ۲۷ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
جمعه ۲۵ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
پنجشنبه ۲۴ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
سه شنبه ۲۲ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
یکشنبه ۲۰ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
|
|
شنبه ۲۸ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
مثنوی باز تو و درد دل خونی من
|
|
چهارشنبه ۲۵ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۳
|
|
|
|
سه شنبه ۲۴ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
یکشنبه ۲۲ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در
| طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |