ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
انتظار 18...
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین ، باقی است روی لحظه‌هایم جای پای تو
اگر مومن ، اگر کافر ، به دنبال تو می‌گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو ؟
دلیل خلقت ادم ! نخواهی رفت از یادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایقهاست اوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می‌گذارد سر به پای تو ؟
نشان خانه‌ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر ان سوتر است از این تمدن ، روستای تو ؟
 
پنجشنبه ۲۸ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
مادر...
درقلب پاک مادران
تنها نشان از تو هست و تا ابد در انگاره ها باقی است
ردی از یک پیدای بی نشان
و عطری امیخته با بوی یاس در گستره زمان و در کرانه اسمان بیکران
السلام علیک یا ام ابیها
السلام علیک یا فاطمه یا بنت النبی

ولادت...

ولادت با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) دخت پیامبر اسلام و روز مادر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد
بیستم ماه جمادی جلوه گاه دیگرست
یا رب این روز اطهر روز شادی پرورست
در همه  گلزار و جنت عطر مشک و عنبرست
روز میلاد خجسته دختر پیغمبرست
ای به حق میلاد تو گشته به روز مادران
راه تو پویند انبوه زنان و دختران
یا رب برما روا کن راه ان سرو بتان
بر دو نور دیدگان همچون شعاع  انورست
پند گوئی ای سخاوت ازسعادت مادرانه
پند توخورشید وماهی درهمه دوران زمانه
ان یگانه مادری در وصف تو گویم ترانه
بر همه عالم تو گوئی مادرانه مادرست
چون گلاب عنبری در باغ ایمان گلبهار
بانگ ایمان تو بر دل همچو اوای هزار
رشته های عفتی بسته به گیسوی توهار
بر زنان عالم ایمان به حق او رهبرست
ای مطهرجان تویی برعشق دل روح و روان
درپی ات ایند هر سو عاشقان و پیروان
نام تو ای پاک اطهر بر لب  پیر و جوان
اُسوهء پاک دلیران بر همه تاج سرست
روز روز فاطمه خورشید و ماه برترست
دختر شهزاده بانوی گرامی اطهرست
برعلی مرتضی  جانانه یاور همسرست
مادر اولاد برتر وان حسین  سرورست
مادر 1...
تا امدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان
از روی خاک با کمی اکراه پا شدی
رفتی  وضو گرفتی از اشراق و بعد از ان
هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش
نزدیک تر شدی به خودت ، ذات بی نشان
کم مانده بود در ده پیغمبر خدا
مردم خدایشان بشود : یک زن جوان
می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی
توحید ، غیرتی شد و بردت به اسمان
از عصر جاهلیت انها ، تو را گرفت
دادت به درک ناقص این اخر الزمان
حالا هزار سال پس از تو رسیده اند
اهل زمین به قسمت جذاب داستان
جایی که اسمان به زمین رزق می دهد
از سفره ی نگاه تو ، بانوی مهربان !
در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما
حس می شود حضور شما موقع اذان
اما هنوز منظره ی بکر خالقی
که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران
این شعر را بگیر و برای فرشته ها
با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان
مادر 2...
می شود طومار عشقی اینچنین از سر نوشت ؟
می شود پروانه و  پرواز را بی پر نوشت ؟
در وجود همسر شیرخدا ، عشق خداست
می شود هر نام این پروانه را با زر نوشت
گرشود تکرار ، روزی ماجرای عشق او
می شود توصیف عشق پاک را ازبر نوشت
می نویسم مادرم زیباترین ، تنهاترین…
می شود تعریفهایش را مگر بی تر نوشت
دفترم می سوزد از بس من نوشتم مادرم
می شود روی پرپروانه ها مادر نوشت ؟
اولش نام خدا ، مادر ، پدر ، بعدش همه
می شود هر نام را جز نام او اخر نوشت
بهترینِ نامها را فاطمه نامیده اند
می شود این نام را بر تاج انگشتر نوشت
مردمان کاتب ، درختان هم قلم ، دریا دوات
می شود یک ذره از توصیف این گوهر نوشت ؟
سومین روز جمادالثانیه پرواز کرد
می شود جای شهادت را میان در نوشت
مادر 3...
ای شان تو والاتر از افلاک و سماوات
دائم به ثنا خوانی و تکبیر و مناجات
در شان تو این جمله شنیدیم به کرات
فردوس بود زیر قدمهای تو مادر
********************
از دامن زن مرد به معراج سفر کرد
شهپر بگشود و ز سماوات گذر کرد
سیری که ملک عاجزان بود بشر کرد
از موهبت و همت والای تو مادر
********************
الگوی تو چون دخت نبی حضرت زهراست
در زندگیت سنبل تو زینب کبراست
حاجی زچه بر مکه رود کعبه همین جاست
ان قلب پر از مهر ومصفای تو مادر
********************
در کلبه ویرانه تو گنجینه نوری
از بخل ریا و حسد و کینه به دوری
من کوه پر از دردمو تو سنگ صبوری
اموخته ام ذکر ثنایای تو مادر
مادر 4...
بی روی تو مادر به خدا خانه چو گور است
عمریست ز هجر تو زلب خنده به دور است
شنبه ۲۳ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: بیاد مادر, مناسبتها | نظرات شما: ۰
اقا این جمعه نیا
کارداریم
سرمان خیلی شلوغ است
می دانید ؟
انتخاباته اقا
شاید این جمعه…
یکی بیاید یکی بماند

اقا نیا...

همه مان منتظر ظهور تو هستیما
فردا
ولی وقت نداریم اقا
پای صندوق شما هم هستید ؟
چه کسی نامزد رای شماست ؟
میر حسین گفته که فرزند شماست
صندلی خالی محمود هم هست
گفته  در هیات دولت این جای شماست
هاله نورچطور شد اقا ؟
از برادر محسن
که همش دست شما یارش بود
تازه گی ها خبرایی دارید
گفته تکلیف شده رییس جمهور بشود
شیخ مهدی  که خودش مهدی است
پارتی بازی کنید
این که هم اسم شماست
اقا
امدی رای بدی
پای صندوق
شال سبزنیاری یک وقت
جرم تبلیغاتی است
وای اقا
مملکت مال شماست
همه این  را گفتند
حتم دارم
اگر این دوره نامزد بودید
یک رای هم برایتان…
کاندیدا شدن خرج زیادی دارد
هوادار سینه چاک لازم دارد
راستی عکس دارید اقا ؟

منتظر 17...

اقا
این جمعه نیا تو رو خدا نیا
اقا…
پنجشنبه ۲۱ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
شب را به صبح در غفلت سپری مکن ، بر خیز و بال بگشا ، دوست نزدیک است

رکعتانی...

! ! !
رکعت اول : فقط به خاطر او
موحد باش ، معشوق تو فقط اوست و دوست داشتن یکدیگر خواسته او ، چقدر شیرین است مهر ورزیدن وقتی از در عشق به او باشد ، همه چیز به خاطر خدا … من کان لله کان الله له
رکعت دوم : اصل محبت
دیندار باش ، عاقبت دوستی ان چهارده گلی که خدا در زمین کاشته است تو را به درد عشق مبتلا خواهد ساخت ، الیس الدین الا الحب ؟ این همان است و ان همین ، و مگر نه اینکه فرمود اگر با هم در وفای به عهد و پیمان الهی همدل  می شدید سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد ، پس همدلی رمز وصال است
رکعت سوم : وسعت محبت
باران باش ، ان دلهای شوره زار هم باید سهمی از طراوت تو داشته باشند ، خدا را چه دیدی شاید این اب مطهِر شوری این شوره زار را شست ! و من الماء کل شیء حیّ
رکعت چهارم : شکل دوستی
عاقلانه محبت کن ، گاهی سیلی پدرانه است و گاهی اشک مادرانه ، گاهی به ایجاد نَمی بر روی خاک قانع باش و گاهی سیراب سیراب کن ، معلوم نیست دوستیهای جاهلانه سر از دشمنی بر نیاورند
رکعت پنجم : رمز محبت
منصف باش ، جای دوستت بنشین و او را د رجای خودت بنشان ، انگونه که تو او باش و او تو ، انوقت هر چه برای خودت خواسته ای برای او خواسته ای و انچه برای خودت نپسندیده ای برای او نپسندیده ای ، جز این را دوستی مشمار
رکعت ششم : حریم دوست داشتن
غیور باش ، دوستی نکردن که سهل است دشمنان خدا برای دشمنی کردن قسم خورده اند ، گل محبت را زیر پای خوکان نریز ، انها محبت را له می کنند
رکعت هفتم : الگوی محبت
از خدا یاد بگیر، لحظه ای را به خاطر بیاورکه رشته محبت او را پاره کرده ای ، نمی دانی که چقدر دوست دارد که برگردی ، اگر بدانی چقدر… از شوق می میری! باورش سخت است اما از خالق محبت این چیزها بعید نیست
رکعت هشتم : سوختن
صبور باش ، وقتی همه چیز مهیای خشم است با یک لحظه صبر می توان کوه خشم را بلعید ، شکوفه ها همیشه در ان یک لحظه گل می کنند و چه دوستی ها که از ان یک لحظه بدست امده اند ، و الصبر مفتاح الفرج
رکعت نهم : برحذر بودن
مراقب باش ، این همه زیبایی و خوش خط و خالی از ان یک مار است دزدها لباس محبت را هم می دزدند ولی از ان روز که محبت تو را هم بدزدند و تو گمان کنی که انها دوستند ، از خودم نمی گویم این از فتوای عشق است ، که جواب سلامشان را هم نده
رکعت دهم : ردپای دوستی
دریا باش ، ان وقت که رشته های محبت را بریده اند تو وصل کن و ان وقت که به تو بدی کرده اند تو خوبی کن ببین ! زشتی ان بدی که در حق تو کردند با دریای محبت تو پاک شد… خوش به حال دریا که زشت شدنی نیست
رکعت یازدهم : سلام
اغاز کن ، دنبال بهانه ای باش که بر وسعت بهشت بیافزایی ، ان غریبه که از اخلاقش خوشت امده است با یک حرف اشنا ی تو می شود : سلام
سه شنبه ۱۹ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
ذکر لب اگر چه فرج و تعجیل است
اما نسلم نواده ی قابیل است
هنگام دعا یواشکی می گویم :
یک “شنبه” بیا که جمعه ها تعطیل است … ! !

انتظار 16...

قاضی بیا که فضاحت به بار امده است
بیا که محتسب امشب خمار امده است
بیا که می زده ها را به تازیانه زنند
بیا که اهل ریا را قرار امده است
قاضی بیا و قضاوت به عشقبازی کن
بیا که ننگ به روی نگار امده است
قاضی بیا که تملق ز کار برگردد
قاضی بیا که گدا بی شمار امده است
قاضی بیا که جوانان شهر بیمارند
که حکم باد خزان در بهار امده است
قاضی بیا و بخند لا اقل به این اوضاع
که گریه دارترین خنده دار امده است
قاضی بیا که نبش قبر جد پدر جد ما کنند
قاضی بیا که فضاحت ببار امده است

 

جمعه ۱۵ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
عشق...
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی می رود اهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاری ست در مستی می
عشق گاهی ابی نیلوفری ست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکی ست
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ، ذکر بر لب ، پایکوب
عشق گاهی هق هق ارام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی مشق های کودکی ست
حس بودن با خدا در سادگی ست
عشق گاهی کیمیای زندگی ست
عشق در گل راز نا پژمردگی ست
عشق گاهی هجرت از من ، ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز اخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ، ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد !
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه  درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند ز پیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهایی ست در انبوه جمع
عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی  عالم می کشد
عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر اتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماری ست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر ایینه ای
حسرت نادیدن معشوق در ادینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم اوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع  دل کند
عشق گاهی هم به خون اغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق یعنی سر سجود و دل سجود
ذکر یا رب یا رب از عمق وجود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود . . . ؟
شنبه ۹ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار 15...
در این دنیای وحشتزا ، چه کابوسی بود بودن
چه کابوسی بود ماندن ، به دل افسوس و فرسودن 
ندیدن یک بهاری را ، که گل از تازگی  خندد
تمام عمر خود را دل ، به پرپر گشتنش بندد 
عجب دنیای بی رحمی ، سراسر دشنه و خنجر
همه اماده ی  پیکار ، به کشتن های درد اور 
جهان را تیرگی امد ، نیامد او که می اید
به هر جمعه که می اید ، بگویم  اید او شاید 
مگر جرمم چه بود اخر ، که دیدارش میسر نیست
که این دردست در سینه ، ندانم  دل اسیر کیست 
خدایا حکمت اخر چیست ، که دنیا این چنین دون است
که کی می اید ان دلدار ، که گیرد ازغریبان دست 
دلم دریاچه ی خون شد ، به جانم یک نفس هم نیست
ندارم ارزو جز مرگ ، خدایا حکمت اخر چیست … ؟ 
پنجشنبه ۷ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
خم کرد پشت زمین را ، ناگاه داغ گرانت
هفت اسمان گریه کردند ، بر تربت بی نشانت

 

با پا زدند بر در و در را صدا زدند
بی اطلاع امده و بی هوا زدند
دیدند چون حریف نبردش نمیشوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
یک عده جاهل متجاهر به فسق هم
لب تشنه امدند ولی اب را زدند ! !
یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند
تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند
با جمع نا منظمشان سنگریزه ها
سیلی به روی مادر ایینه ها زدند
شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست
حتی تو را برای رضای خدا زدند ! !
تحریف کرده اند تو را تازیانه ها
از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند
حالا که میشود اگر ان سالها نشد
پرسیدن همین که شما را چرا زدند ؟ ؟

 

 بی نشان...

نه مثل ساره ای و مریم نه مثل اسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی فقط شبیه خودت زهرا
اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری
شبیه ایه تطهیری شبیه سوره اعطینا
شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران ، درود ما به تو ای دریا
کبود شعله ور ابی سپیده طلعت مهتابی
به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا
بگیر اب و وضویی کن به چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا
چهارشنبه ۶ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
شهدا 1...
تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راه حیات جاودان را
تو از فهمیده ها ، فهمیده بودی
شهدا 2...
هم دوش با شعله های پنهان و پیدای اتش
می رقصد ارام ، ارام شط بر بلندای اتش
این مادیان سپید ماه است ، این گونه مبهوت
در چشم شط استاده ، غرق تماشای اتش
مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند
ورد زبان درخت است بیت الغزلهای اتش
از بس که این کولی باد ، با دختر شعله رقصید
از شهر بر جای مانده است ، تنها رد پای اتش
شط و شب و شعله در پیش ، من می روم موج باشم
موجی عمود ایستاده ، بر سطح دریای اتش
شهدا 3...
گفتند : این خاک دیگر ، سرو و صنوبر ندارد
خورشید اینجا غریب است ، اینجا دلاور ندارد
گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه ای دفن سازیم
این اسمان را ، که بوی بال کبوتر ندارد
از سرخی شمعدانی تعریف کردند ، هر چند
دیدند این باغ عاشق از لاله بهتر ندارد
بر شانه های خیابان ، بردند یاران ما را
بردند و بردند ، انگار این کوچه اخر ندارد
یک اسمان ابر دارم در سینه ، از سوگ گلها
یک شب بیاید ببیند هر کس که باور ندارد
شهری که گویند شهر خورشید  باشد ، همین جاست
شهری که  یوسف  در انجا ترس از برادر ندارد
شهدا 4...

شهدا 5...

شهدا 6...

یکشنبه ۳ , خرداد , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
شبیـه قطعـه ی گنگی که تـوی پازل نیست
شکستـه هـای دلم بی تو هیچ کامل نیست
دو چشم مشکی و یک جفت ابروی …! اما
عزیز! فکر من اصلا به این مسائل نیست !
دلـم گرفـته از این نبضهـای تکـراری
دلی کـه یاد تـو را دم نمی زند دل نیست
چـقـدر پشت سرت حـرف می زنند ، ولی
نگـاه اینـه جز نقطه ی مقـابـل نیست
بیـا و دسـت مـرا هـم بگیـر ، غیر از تو
کـسی بـرای دلـم احـتـرام قــائـل نیست

 انتظار 14...

تو گفته ای که می ایی غروب جمعه و حیف
هـمیشـه حرف زدن بـا عمـل معادل نیست !
پنجشنبه ۳۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
ادم و حوا...
غارتگر کوه و دشت و جنگل ! ای عشق !
ای رهزن  با نام مبدل ! ای عشق !
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ! ای عشق
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله درامدم ، به چاه افتادم
هر چند که یوسفی ، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو ، لیلا نشوم
یک بار ، تو یک بار فقط ادم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
سرنوشت...
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا …
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا …
وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا …
روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا …
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دل بود و ما دو تا …
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا افتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌ قدر سرد و کسل بود و ما دو تا …
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک ارزوی مانده به دل بود و ما دو تا …
شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
تـا کی بـه پای حسرت باران بایستیم ؟
با چـتر در میان بیابان بایستیم ؟
مثل متـرسکی همـه ناچار و ناگـزیر
در زیر سایه هـای کلاغان بـایستیـم ؟
هر فرد میله ی قفسِ خالیِ خود است
تا کی میان اینهمه زندان بایستیم ؟
ای رود سـمـت امدنـت را نـشان بـده
رخصـت بـده کنار درختـان بـایستیم
انتظار 13...
یک جمعه گفته ای که می ایی ، ولی بگو
بایـد کـدام سمـت خیـابان بـایستیـم ؟ !
پنجشنبه ۲۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
غزل..
انگه که یقین خود به تردید شکست
ایینه ی انتظار امید شکست
با ان که خیال ناشکن داشت ، ولی
ناگه به زمین خورد و نفهمید ، شکست
****
دیریست کسی نخوانده رویای غروب
یک صفحه ز غصه ها به سیمای غروب
ان هم که غزل سروده چرتی و غمین
سیگار به لب نشسته دریای غروب
****
تا ایه شدی ترا تلاوت کردم
احساس شدی ، غزل سخاوت کردم
رو راست به من بگو که درباره تو
ای دوست ، چگونه من قضاوت کردم
****
ای شاعر لحظه های رنگین خیال
مانند سخن ، سرود سنگین خیال
بر سینه یک چریک افتاده به خاک
دیوان شهادت فلسطین خیال
****
اندیشه شدی ترا نفهمید دلم
در بستر استعاره پالید دلم
وقتی که ترا ندید از کوزه فکر
بر خواست کمی ، فلسفه نوشید دلم
****
وقتی که سخن دوباره از گل بزنم
گل بر سر سینه تحمل بزنم
در خلوت شاعرانه با پای غزل
بین خود و عاشقانه ها پل بزنم
****
روزی که من و غزل تفاهم کردیم
نام تو ترانه شد ، ترنم کردیم
اما چقدر غریب و بیهوده عزیز
خود را به کنار یکدگر گم کردیم
****
مضمون شبانه ها دل انگیز شده
رؤیای تو از ستاره لبریز شده
هنگام اذان صبح ، از منبر عشق
چشمان تو عابد سحر خیز شده
****
چشمی که نخوانده هیچ تعبیر ترا
بر صفحه ی دل نبشته تفسیر ترا
با کلک خیال خود شگفتی اور
در قاب غزل کشیده تصویر ترا
****
با بهت خودش مسافر استاده غریب
با بقچه ی خود نشسته در جاده غریب
دیریست کسی رفته و بر بستر او
تسبیح و کتاب و سگرت افتاده غریب
****
ایینه شدی کمی ترا دود گرفت
ماهی که شدی ترا غم رود گرفت
یک شاخچه گلک غزل سرودی ، اما
تا غنچه شدی خدا ترا زود گرفت
****
تا نقش ترا دیده تفکر کرده
ایینه شده ، دلم تصور کرده
با پنجه ماهرش نوازنده ی عشق
گیتار غزل های ترا سر کرده
****
در گوش درخت و گل کسی حرف زده
از فصل خنک سخن کمی ژرف زده
پوشیده تمام خانه ها رخت سپید
در بستر خشک دهکده برف زده
****
در کوچه احساس ترا دیده غزل
از هیبت چشمان تو لرزیده غزل
تا خواست ترا به شعر توصیف کند
بسیار عرق کرده و شرمیده غزل
دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
غم میدواند عقربک ها را ، ارامش ساعت به هم خورده ست
کو لحظه ی سبزی که می ایی ؟ ان لحظه که غیبت به هم خورده است
روزی گران بودند عاشق هات ، بازارها از نامشان پر بود
امروز اما در نبود تو ، بدجور این قیمت به هم خورده است
ایوب بودم سالها بی تو ، طاقت می اوردم شتابم را
اما نمی دانم چرا حالا ، ان صبر و ان طاقت به هم خورده است
من با تو پیمان بسته بودم تا ، یک جمعه ی نزدیک برگردی
هر کس نداند فکر خواهد کرد ، امروز ان صحبت به هم خورده ست
دنیا فقط یک شوخی تلخ است ، وقتی که جای تو در ان خالی است
اما تو جدی می رسی از راه ، روزی که جدیت به هم خورده است
معلول چشمان به در مانده است ، علت تویی که باز میگردی
این گونه با یک لحظه تأخیرت ، قانون علیت به هم خورده است

انتظار 12...

دلم هوای تو کرده هوای امدنت
صدای پای تو اید صدای امدنت
چقدر وعده ی وصل تو را به دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعای امدنت ؟
پنجشنبه ۱۷ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

صبور...

چشم صبور من امروز انگار طاقت ندارد
تا ابرویم نرفته ای کاش باران ببارد
لبهای من فکر بوسه ، چشمم به امید دیدار
دل مانده در سینه ی من بذر چه چیزی بکارد
اخر چگونه بیاید ؟ جاده شده نیل از اشک
ای کاش موسی که امد با خود عصا را بیارد …
هر کس که اشک مرا دید فهمید معشوق من کیست
لعنت به عشقش که بر اب هم رد پا می گذارد !
 فرمول گلهای پرپر … هی دوست دارد … ندارد …
تسبیح و قران و حافظ … پاسخ قبول است یا رد ؟ …
ایا به من می سپارد دستان خود را و یا نه
من را خدای نکرده دست خدا می سپارد ؟
قسمت نبود ، این دو واژه کافی … ولی نه برای
عاشق که با تیغ انرا بر روی رگ می نگارد

باران...

گریه نکردم که اشکم بر شانه هایت نبارد
حالا که تو زیر چتری .. بگذار باران ببارد ..
دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
بی تو چه سخت می گذرد روزگار من
خود را به من نشان بده ایینه دار من
ای افتاب ! خیره به راهت نشسته ام
رحمی به حال دیده چشم انتظار من
هر شب برای امدنت گریه می کنند
سجاده و دو دیده شب زنده دار من
امید بسته ام که می ایی و می کشی
دستی به روی این دل امیدوار من
دل را برای امدنت فرش کرده ام
بشتاب ای امید دل بی قرار من
دست دعا و اشک و نیازم برای توست
کی مستجاب می شود این انتظار من ؟

منتظر 11...

گمان مبر که از پا می نشینیم ، نه هرگز ! سر سخت تر از انیم
شیداتر ، عاشق تر ، باز هم سر کوچه منتظر می مانیم…
تا بیایی …
پنجشنبه ۱۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱

...

از ابتدای غزل : انتها فروشی نیست !
بخوان و گوش بکن ! منتها ، فروشی نیست !
برای این همه خفاش کور مادر زاد
چه فرق می کند ائینه ها فروشی نیست
که درد و عشق و شرف ، شعرمایه های منند
تو هر چه خرج کنی این سه تا فروشی نیست !
کلاس درس ، ردیف ششم … و حرف حساب :
که عدل ، حرف علی مرتضا ، فروشی نیست …
غزل  به  بیت  ششم  که رسید  شاعر…رفت
کسی نبود بگوید : خدا فروشی نیست !!
… چه استکان قشنگی ! چقدر این ، اقا ؟!
عزیز ! دست نزن ! … هی شما !! فروشی نیست !!
به جای اسم خودش نقطه چین گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشی نیست !
چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
خدا...
به سرم زد که خدا را بکشم
بر بوم خود عرش کبریا را بکشم
با پالت احساس و قلم موی نیاز
رفتم ! که خدای اغنیا را بکشم 
کشتی بکشم درون دریای سیاه
بر عرشه عشق ناخدا را بکشم
در دهکده جهانی سرد و کثیف
تصویر ظریف کد خدا را بکشم
با این همه تزویر و دو رنگی و ریا 
من امده بودم که چه ها را بکشم
قهر است خدا با دل من میدانم
باید بروم نازخدا را بکشم…
شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 10...

تا بیایی ارزویت را که شاه ارزوهاست
با خیالت در دلم هم خانه گفتم تا بیایی !
با همه بالا بلندان چمن با سرو شمشاد
از شکوه قامتت افسانه گفتم تا بیایی!
مشق چشم روزهای بی قرار و خسته ام را
پنج نوبت گریه مستانه گفتم تا بیایی !
ماه رویت را به تاریکی شب تصویر کردم
زلف بر رخ حایلت را شانه گفتم تا بیایی !
خط به خط هجران نوشتم با سرشکم تا فرستم
با کبوترها به سویت نامه گفتم تا بیایی !
هر کجا در امپراطوریت روشن بود شمعی
دل به گرد شعله اش پروانه گفتم تا بیایی !
عزلتت را بر گزیدم از همه عالم بریدم
مسکنم را گوشه ویرانه گفتم تا بیایی !
ای همه کار و کسم دل غیر تو خویشی ندارد
خویش را با خویشتن بیگانه گفتم تا بیایی !
شاه من ! بی نام تو شعرم چه سرد و تلخ و کال است
خط به خط با نام تو شهنامه گفتم تا بیایی !
در غروب بی تو بودن عقل را تاراج کردم
تا همیشه نام خود دیوانه گفتم تا بیایی !
با همه ادینه ها ایینه در راهت نهادم
شنبه را ادینه بی باکانه گفتم تا بیایی !
با تمام قاصدک ها هم سفر پرواز کردم
ترک نام و خانه و کاشانه گفتم تا بیایی !
پنجشنبه ۳ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
باز اشکم کمکی سرزده خون الود است
خانه اشفته تر از پیش و لبالب دود است

غم بیکرانه...

افتاده ام به کوی غریبی که خانه نیست
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
دلتنگم از حمایلِ گل های کاغذی
دلگیرم از بهار که جوشِ جوانه نیست
شرمنده می رسد به نظر چهره ی غزل
شعری که غیر بار غمش روی شانه نیست
شعری که  حلقه حلقه مرا دود می کند
در گوشه ای که اهل دل شاعرانه نیست
شعری که همچو پای دلم لنگ می دود
اتش  به رشته های تنش در زبانه نیست
اینجا کسی به دلشدگان دل نمی دهد
پای وفا به عشق کسی در میانه  نیست
اینجا به قدر عشق ، کسی  پی نمی برد
اینجا کسی به فکر غمِ بیکرانه نیست
از جنس باده ، هرچه بیابی ،  ولی  دریغ
کس را قبول یک خطر عاشقانه نیست
حافظ ! دعای نیمه شبی  کارگر نشد
دفع بلا به گریه ی تلخِ  شبانه نیست
بر حالِ شاعران نفسی گریه می کنم
عمریست فرصت غزل عاشقانه نیست
بیهودگی همین که  من از عشق زاده ام
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
ای دل ! سرت به نیزه اگر می رود رواست
رنگ تو از کلیشه ی رنگ زمانه نیست
دوشنبه ۳۱ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
چه بهتر از نفس هایم
کسی در خستگی هایش نفس گیرد
هوای زندگی را در تنش جاری کند با من
 
 

 

اهدا1

می روم در دل خاک
تو ولی بر جایی
قلب من همره توست
چه به ان می ایی !

اهدا2

http://www.ehda.ir/

یکشنبه ۳۰ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
اقا ! نگاهت سوی اهوهاست می دانم !
دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم !
اقا ! اگر تو بر نمی گردی دلیل ان
در دست های پرگناه ماست ، می دانم !

انتظار 9...

برآر دست دعا تا دعا کنیم بیاید…
برای یوسف زهرا دعا کنیم بیاید…
بیا و حاجت خود را فدای حاجت او کن
به هر نیاز و تمنا دعا کنیم بیاید…
بریزد اشک شب و روز ، آن غریب زمانه
دلش شکسته ز غمها ، دعا کنیم بیاید …
اگر دعا نکنم من ، اگر دعا نکنی تو
کشد غمش به درازا ، دعا کنیم بیاید…
پنجشنبه ۲۷ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
عشقبازی...
عشقبازی به همین اسانی است…
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با اهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین اسانی است…
شاعری با کلمات شیرین
دست ارام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل ارام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین اسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به انها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین اسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در اخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین اسانی است…
دوشنبه ۲۴ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

ناشنوا...

میز و کلاس و تخته و بی انتها سکوت
کودک  نگاه مضطرب و سال ها سکوت
امد کنار تخته سیاه و نگاه کرد
از ابتدا نوشته شده انتها سکوت
غصه نخور شکوفه من اخرش که نیست
من با توام فرشته من پس چرا سکوت ؟
چشمان تو شبیه خدا حرف می زند
اینجا پر از سکوت و صدا شد صدا سکوت
گچ در میان دست تو حرفی نمی زند
یک وقفه مانده فقط از تو تا سکوت
میز و کلاس و تخته و لب ها شکفته شد
کودک نوشت جمله ای از مهر با سکوت
یکشنبه ۲۳ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار 8...
با تمام شبنم چشمان خود
اب و جارو می کند شهر دلم را جمعه ها
من به طول جاده های بی سوار انتظار
لاله می کارم بیا…
ای تو اقیانوس بی پایان شوق
بی تو دیگر یاس ها هم بی قراری می کنند
پس کدامین روز جمعه باز می گویی…
بگو…   
لاله های عشق را در کوچه قربان می کنم
جمعه های عمر من در حسرت دیدار تو
رو به پایان می رود…
ای تمام وسعت ادینه ها
جان دلهای غریب و منتظر دیگر …
بیا…
جمعه ۲۱ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۲
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش اتش است

آتش...

اتش چیست؟
از چه جنسی است ؟
بارها و بارها در تکاپوی یافتن جواب این پرسش ، دست بر اتش برده ام تا لمسش کنم
بارها سوخته ام و اما هرگز کسی به من نیاموخت اتش چیست …
فقط دستم را عقب میکشند و میگویند : این کار را نکن ، میسوزی همین !
حتی جواب کنجکاوی هایم را پماد سوختگی هم نداد
چه فایده ضمادی که نداند چه چیزی را بهبود بخشیده
چه فایده وقتی ندانی چیست ، میخواهی چه چیز را درمان کنی ؟
هر روز دستم میسوزد و باز نمیدانم اتش چیست…
فقط میدانم زبانه هایش سحرانگیز و رویایی است
چه خوب که تنها این را میدانم ، از هیچ ندانستن بهتر است
اما من قول میدهم تا هستم دست در اتش ببرم
شاید روزی اتش خود به من بگوید
چیستم من
شاید !
چهارشنبه ۱۹ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
مجنون...
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت اواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک  یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
شنبه ۱۵ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماند
و اشک باز در این چشم بی پناهم ماند
به این امید که یک روز باز می گردی
دوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند …

انتظار 7...

در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام
خورشید پشت ابر ! ببین دفتر مرا
دیشب هزار مرتبه فردا نوشته ام
عمــریست روی تخـته سـیـاه نگاه خود
تصمیم نه … که غیبت کبری نوشته ام
پشت در کلاس ، فقط گفته ای و من
از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام
زنگ کلاس … بغض تو … موضوع انتظار
از جمــعه هـای غــم زده انشـاء نوشته ام
من را ببخـش ! در ورق خیـس زندگیم
خطم اگر بد است و شما را نوشته ام
پنجشنبه ۱۳ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
صدای تیشه ام گر چه نه بانگی انچنانی داشت
ز شور عشق شیرین تو تا اینجا سرایت کرد

بیستون..

شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات اباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند   
تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون ازاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو
تو شیرین می کنی سنگی  چوعکسی بر دلت افتاد
چو می کوبی  تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است ائینم
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که ازادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
بجانم کندمت آنسان که  مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت اینرا تو کوه  کندی و من دل را
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه ، من از بنیاد

بیستون...

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و ان تیشه سالهاست که در شکاف کوه افتاده است
تا عشق است ، شیرین هست …
دوشنبه ۱۰ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

غریب...

هـوای عـید بسر ، شـوق ارزو دیدار
کجاست عید به غـربت غـریب را ای یار
مبارک اسـت عقاید به صوب مـذهب و دین
به شرط اینکه توانی بود ترا یک بار
یکی به کعبه تـنعم طواف را پنداشت
دگر گرسنه و بی خانه و بدون نهار
بـه اشـک دیـدهء اواره گان بی میهن
قـسم که صـدق چنین اسـت میکنم  اظهار
خـدا به درگهـت اید اگرنه سـنگ  دلی
به راه دور مرو دست گیر کـام بـرآر
اگر به خویش پسندی تو قصر و حور و بهشت
ز حج کعـبه گـذر حاجـت غـریب بـرآر
ببین بـه قصر منا بـر دو چشم قربانی
عـرب بـه خانه خدا گـوشت را نـدارد  کـار
گـرسگان  وطن چشمشان بـه امـیدیـست
یک عمر گـوشت نخوردند و دیده اند صد بار
قـرائـت ار به نمازتـو فـرض عـین بـود
کجا شنیده ای تو ناله های در تکرار
بـه طفل پای برهنه که ژنده پوش بود
به پات روی گذارد همی کند اظهار
یکی به صدقه بده تا که صد ، خـدا دهـدت
تو دست خویش نهادی بروی ان دستار
ادای سنت و فرضت اگر که امر بـود
رواتر اسـت مـدد مادرش بود بـیمار
خدا به طعنه و افراط عـید می آرد
کجا رواست به طفل یتیم  این ازار
هـزار گونه دلیلم به سر بود امروز
ز بیم کفر مرا نیـسـت جرئـت گـفـتار
خـدای را بـه کدامین زبان سخن گـویم
که بنده ات به ملامت کـشد مرا این بار
حنای دسـت تنعم به حج و قـربانیست
مرا که نیست سزاوار ، پس به عید چه کار

یتیم...

خانه تکانى  رسم قدیمى همه منتظران بهار است ، خانه تکانى دلها را فراموش نکنیم
کم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبیند
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است ، تقصیر ابرها نیست ، چشمان ما باران نخورده است
شنبه ۸ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
یلدا دوباره امد و یلدا نیامدی
اتش گرفت ماه و اهورا نیامدی
در زیر باد و خش خش وسرمای این خزان
یک سال ما گذشت ، دریغا نیامدی
ما بی تو سال را شب یلدا رسانده ایم
پاییز شد بهار ، تو اما نیامدی !
اسفند گون زاتش هجرت سیاه و سرخ
دلها ، نگاه ها ، همه ، دردا … نیامدی
ایینه را نگاه تو شاید که زنده کرد
ما منتظر ولی تو مسیحا نیامدی
ما لحظه های غربت دل را شمرده ایم
نامت همیشه بوده به لبها …  نیامدی
گاهی زهجر روی تو گریان نشسته ایم
گاهی نموده ایم مدارا ، نیامدی
هرهفته پنج شنبه شبی را نشسته ایم
این پنج شنبه هم شده فردا … نیامدی

انتظار6...

ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماند
و اشک باز در این چشم بی پناهم ماند
به این امید که یک روز باز می گردی
دوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند …
جمعه ۷ , فروردین , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
بهار... 88
بهار امد بهاری سبز و زیبا
طراوت در همه دنیا هویدا
ببین زیبایی گلها و سبزه
شکوفه روی هر شاخه شده وا
بیا ، باران زیبا کن تماشا
که هر قطره بود رحمت به دنیا
تو عالم را پر از امید بنگر
ولی غافل مشو از حال دلها
دریغا حال دلها نیست فصلی
که گر امد بهاران دل شود وا
چرا در فصل شادی باز غم هست
هنوز اشک روان بینی به هر جا
خداوندا بهار دل کی اید
نبینیم آه حسرت روی لبها
درون قلب من هست آرزویی
که غم دیگر نباشد در دو دنیا
اسمان...
ابرهای سیاه باران زا
باز از اسمانمان کوچید
سبزه خشکید ، یاس ها پژمرد
عطش تشنگی به جان افتاد
اسمان تیره رنگ و پر دود است
و هوا دم  گرفته  و سنگین
آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر و یک  کمان رنگین
وه  که  نوروز این کهن ایین
درغیاب گل و گیاه اید
در بهاری که نیست سبزه و گل
می شود شاد بود و خوش ؟ شاید !
کاشکی اسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت می‌دیدیم
می‌دویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه می‌چیدیم
دی  و بهمن گذشت با خشکی
حرف باران و برف سنگین نیست
ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست
آه نوروز عید زیبایی
کاشکی در بهار وسبزه و گل
سال دیگر تو پیش مان آیی
تقویم...
مائیم و یک نفس که به پایان نمی رسد
تکرار می شود و به ما جان نمی رسد
پهنای باند سایت خدا  کم شده ولی
سودی از این خرافه به شیطان نمی رسد
از راه می رسد سر تقویم سال نو
نام اسد و ثور و به انسان نمی رسد
از کم و کیف زندگی موش و عقربی
باور کنید قصه به سامان نمی رسد
انسان اگر که طالع نحسش هبوط  شد
جرمش به مار و سیب و گیاهان نمی رسد
تقویم را برای من و تو نساختند
عاشق که هیچ دم به زمستان نمی رسد
وقتی لباس ذهن من و تو کثیف شد
هرگز خیال ما به گلستان نمی رسد
آری … دوباره خاک نفس می کشد ولی
از این نفس به ما و شما جان نمی رسد
ای کاش عشق را سر تقویم می زدیم
هر چند … عاشقی که به پایان نمی رسد
مرگ...
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نیاز...
تا نیاز نان به چشم ادمی می جوشد از بیداد
ای بهار نامبارک
مقدمت نا شاد باد !
من کدامین دست ها را بفشرم با شوق
تا بگویم :
عیدتان اینک مبارک باد ؟
کودک...
پرسید کودکی ز پدر از چه ، تا بحال
بهرم لباس عید فراهم نکرده ای ؟
با اینکه جان ز فقر و مذلت به لب رسید
فکری به حال تباهم نکرده ای ؟
عید امد و بهار و شکفت هر گلی  و من
سهمی ز خوان عید و گلستان نداشتم
از سفره های عالی و رنگین روزگار
جز پاره سفره ای تهی از نان نداشتم
اخر پدر مگر چه گنه کرده ایم ما ؟
کاینسان اسیر فقر و پریشان و مضطریم ؟
در روی خاک  کشور زر خیز ، روز شب
بی برگ و بی نوا ، چو یکی شاخ بی بریم
آهی کشید و گفت ، ای نور دیدگان
ما را بجز نداری ، جرم و گناه نیست
این عید ، عید  ویژه قومی توانگر است
این عید را بخانه ی ما کار و راه نیست
اما بدان ، که از پس این روزگار تلخ
خورشید زندگی بدر اید ز پشت میغ
سر میکشد به کلبه ی هر بینوای زار
پا می نهد بداخل هر خانه بی دریغ
ان روز ، روز واقعی عید مردم است
دیگر ز فقر و رنج ، نماند نشانه ای
ساقی بجام عدل ، بریزد شراب فتح
مطرب ز شوق وصل ، سراید ترانه ای

صبر...

باز هم بابا دوباره مثل روز پیش پرسید
چند هفته مانده تا عید
چند هفته مانده تا گل
من دوباره زود گفتم
مانده تا گل ، پانزده روز
 
پانزده لبخند مانده
تا به صبح عید نوروز
او ولى ! انگار نشیند
حرفهایم را دوباره
چون نگاهش ان طرف بود
در عبور یک ستاره
گرچه بابا مرد کار است
دستش اما باز خالى ست
سهم ما از عید ، تنها
خنده هاى احتمالى ست
من دلم مى گیرد از عید
عید یعنى آه بابا
عید یعنى دست خالى
مى شود خندید ایا ؟
مثل باغى خشک مانده
گرچه مالامال ابر است
باز هم درخانه ى ما
سال تازه ، سال صبر است
….
 
جمعه ۳۰ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش بحال روزگار

کی شود تا تو بیایی بر زمستان دلم ؟

ای که تو بر جان بهاری

مهدیا !

انتظار5...

آقا سلام … باز منم خاک پایتان

من انکه سالهاست دلش هست جایتان

آقا … دوباره پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمیدهد به دلم روی خوش نشان

آقا…دلم گرفته چرا دیر کرده اید ؟

مُردم در انتظار شب جمعه هایتان

هر جمعه انتظار ، دعا ، ندبه ، جانماز

هر شب دو چشم خیس و دلی در هوایتان

من جمعه ها عجیب دلم شور می زند

ای کاش رنج و غصه نیاید سراغتان

یا لااقل خدا کند از لحظه های تلخ

باشد نصیب من همه درد و بلایتان

من سالهاست که خواب به چشمم نمی رود

در پای گاهواره ی بی لا لایتان

آقا… زمان بدرقه تان هیچ کس نبود ؟

ابی نریخت مادرتان پشت پایتان ؟

دیگر غریبگی نکن و زودتر بیا

اری ، هنوز مانده دو چشمم به راهتان

باشد صبور می شوم اما تو لا اقل

دستی برای من بده از دورها تکان

حرفی نمانده بین شما و من و خدا

جز اینکه باز میکنم امشب دعایتان

امضاء :‌ دو چشم خیس و دلی در هوایتان

دیوانه ای که لک زده قلبش برایتان !!

پنجشنبه ۲۹ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
انتظار 4...
دوباره شنبه شد ولی به در نگاه میکنم
ولی دوباره روز بعد کمی گناه میکنم
دلم گرفته می شود دوشنبه ها بدون تو
گلایه از ستاره و طلوع ماه میکنم
دوازده ستاره را سه شنبه میشمارم و
به انتظار یک نگاه نظر به راه میکنم
چهار شنبه می شود و قول میدهی که زود
شبانه های تیره را شبی  پگاه میکنم
چه بغض ها که در گلو نشست و جابجا نشد
نیامدی و درد و دل به چاه میکنم
و جمعه من به خاطر شکستن طلسم تو 
کنار شمعدانیم به در نگاه میکنم
غروب شد نیامدی و مثل جمعه های قبل
به جای بغض در گلو دوباره آه میکنم
پنجشنبه ۲۲ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
راز...
به یقین ، فلسفه خلقت دنیا عشق است
انچه نقش است در این گنبد مینا ، عشق است
اهرمن ، سیب ، هوس ، وسوسه ، غفلت … بس کن
علت معجزه ادم و حوا ، عشق است
بیدلی گفت به من حضرت دل ایینه ست
انچه نقش است در این اینه ، تنها عشق است
در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است
حاجت اینه از حضرت یکتا ، عشق است
انچه لبخند نشانده است به لبها ، مهر است
انچه امید نهاده ست به دلها ، عشق است
شکل یک راز قشنگ است ، تماشا دارد
گل صد جلوه صحرای معما ، عشق است
« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر »
بهترین زمزمه در گوش دل ما ، عشق است
هر چه حسن است ، تعلق به جمالش دارد
انچه دل می برد از عقل ، به مولا عشق است
قصه  مولوی  و شمس اگر شیرین است
علت انست که معشوقه انها ، عشق است
راز شوریدگی فائز و باباطاهر
علت  بیدلی  حافظ  و نیما ، عشق است
نفس عشق شفا بخش دل مجنون است
تسلیت گوی دل خسته لیلا ، عشق است
روح  فرهاد ، گرفتار تب  شیرین است
علت سوختن  وامق  و عذرا ، عشق است
به گل سرخ قسم یوسف دل معصوم است
ای ندامت نفسان ، درد  زلیخا عشق است
باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ
جای شک نیست که تقدیر دل ما ، عشق است

سرخ...

سه شنبه ۲۰ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
چه انتظار عجیبی !
تو بین منتظران هم ، عزیز من چه غریبی !
عجیبتر که چه اسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی…
نه وفایی…
فقط نشسته و گفتیم :
خدا کند که بیایی..

انتظار3...

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم
چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی
نیا ، نیا ، گل طاها دروغ می گوییم
تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ می گوییم
دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم
کدام ناله غربت کدام درد فراق
قسم به ام ابیها دروغ می گوییم
خلاصه ، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم
پنجشنبه ۱۵ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
قریب...
دریای من ! درون نگاهت شناورم
بر گنبد زلال ضریحت ، کبوترم
می امدم کنار تو ای ناجی بزرگ !
هر وقت سقف فاجعه می ریخت بر سرم
شرمنده ام که این همه زخم کبود را
هر روز و شب به محضر پاکت می اورم
کی می شود همیشه صبورم ! بزرگ سبز !
یک اسمان ترانه برایت بیاورم
امشب دوباره رو به ضریحت نشسته ام
تو اسمان ابی و من یک کبوترم
################
انجا ضریح ، پنجره ای رو به اولیاست
انجا رواق ، پاتوق گهگاه انبیاست
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه ، پت پت شمعی است ، بی ضیاست
انجا که  راه  می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود ، از بس برو بیاست
پهن است سفره ای به درازای اسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
حاتم اگر که کشک بسابد ، عجیب نیست
قربان سفره ات ، خودمانی است ، بی ریاست
جان ها گرسنه اند . . . چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند ، سفید است یا سیاست ؟
ما فکر می کنیم که در استان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
نور...
حالا تمام حرف من این است : ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
انها که دست کم ، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم ، ایین مان ریاست
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو  و گونیاست
غافل از اینکه باران ، شاگرد دست توست
غافل که خاک پای تو استاد  کیمیاست
دوریم و دستمان به ضریح تو متصل
سیریم و عادت لبمان ، ذکر ساقیا ست
####################
نام تو می برم ، دهنم سبز می شود
تا می نویسم از تو ، قلم  سبز می شود
( از هر زبان که می شنوم نا مکرّر است )
این شعرها شبیه به هم  سبز می شود . . .
با ابر بی رمق ، حرَجی بر کویر نیست
پس جای رد پای تو ، غم سبز می شود
حتماً قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این  باغ  با یکی دو سه نم ، سبز می شود
دل می زند به آبیِ  دریای چشم هات
هی چشم های خیس بلم  سبز می شود
هر اتفاق تازه در این باغ ، ممکن است
گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز می شود
گفتی : « بگو به جان من ! » ، آری ، به جان تو !
سوگند می خورم که قسم  سبز می شود
حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !
بختم  اگر که زرد شوم  سبز می شود ؟
این بوی اتش است ، ببین ، یا نمی رسی
یا  چوب خشک مزرعه هم  سبز می شود
###################
گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفی . . .
گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز می شود !
باشد !  نیا ، نبار ، نیاور !  ولی بدان
بغضی میان صحن حرم  سبز می شود
ضامن آهو...
ها . . . راستی . . . بلیت ، غذا ، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حج اغنیاست ؟ !
آری ، غزل بلند شد ، اصلا غزال شد
شاعر نوشت : « ضامن آهو » و لال شد
چهارشنبه ۷ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
چون ختم عمر احمد ختمی مـــآب شد
کونیــن غــرق شـــــورش و پر انقــلاب شـــــد
صاحب عزا خداست که پیوسته خون‌دل
جــاری ز چشـم ابن‌ عــــــم او بوتـــراب شـــــد
از کـــردگار بهــر عــزاداری رســول
نــاگــاه جبرئیـــــل امیــــــن را خــــطاب شـــد
روح الامین زمـــاتم محبـوب کردگـار
جـــاری سرشــکش ازمــژه همچون سحــاب شد
از بس گریست زین غم جانسوز فاطمه
کــافغان و نــاله برفـــلـک از شیــــخ و شـاب شد
چون آفتاب عمر پیمبر غــروب کــرد
وه در کسـوف غـــم به سپهــــر آفتـــــاب شــد
آفاق شــد پـر از شرر و تیــره روزگار
قلــــب جهــانیان همــــه از غــم کبــاب شــد

28 صفر...

فرشته‏ها صدایت می‏کنند ، اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستی
هرچند اتمام حجت کرده‏ای ، هرچند عادل‏ترین نگهبان را بر انان گمارده‏ای ، اما
دلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد ، رهایت نمی‏کند…
پس از تو
چه می‏توان گفت از آن همه کلمه‏ای که در صدای سکوت علی علیه‏السلام ، پس از تو
خاموش ماندند ؟ پس از تو ، غیر از نفس‏های غمگین علی علیه‏السلام و اشک‏های ناتمام
فاطمه علیهاالسلام ، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفت
چه شب‏ها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه ، با گریه می‏نگریست و علی علیه‏السلام ،
 با بغض ، ستاره‏های ایوان تاریک مدینه را می‏شمرد کاش چیزی نپرسی…!
لب به سخن گشودی و فرمودی : نورانی‏ترین شما در روز قیامت کسی است که آل محمد
را بیشتر دوست بدارد ، اما باور نمی‏کنی که امت تو چگونه به وصیت تو عملکردند ، کاش
از دست‏های گرمی نپرسی که هیچ‏گاه پس از تو ، دست‏های تنهای علی علیه‏السلام را در
صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی  پرنده‏های سلامش را نرسید ! کاش از شانه امنی
نپرسی که پس از تو هیچ شانه‏ای هق هق گریه‏های دختر دردانه‏ات را نداشت ! کاش از
دوست ‏داشتن مپرسی که هیچ خانه‏ای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد ! کاش… !
 
غزل با تو تنهاست ، تنها محمد
و دل نیز دارد تمنا محمد
سپیدی است ابریشمی عشق گونه
و سرخی سراسر تقلا محمد
کجا بود ان شب که من گریه کردم
به سجاده سبز دریا محمد
برای دو دستم نیازی بیاور
تو ای حرمت اسمانها محمد
دوشنبه ۵ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰

معما..

یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول ، این راز از روز اول
انجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم ، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست ، بعداً خودش می‌شود حل
این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌اید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل
من می‌روم تا پس از این اماده‌ی مرگ باشم
ها ! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول
شنبه ۳ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار2...

منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی
با کاسه ی اب و مجمری از اسپند
ما امده ایم پشت در ، برگردی
وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر ، برگردی ؟؟
ما منتظر تو ایم آقا ، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی
من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمی کنیم از اینجا ، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصد وسیزده نفر ، برگردی؟
پنجشنبه ۱ , اسفند , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
ای سلام همه ی عشق که با رفتن تو
عشق معنا شده در وقت مقرر ، در خون !
ما کجائیم ؟ تو  و سجده ی سرخ تو کجا ؟
غرق در نور شده مصرع اخر در خون

عاشق...

نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ، خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی اب
دیدم که ماهیان به لب اب امدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی اب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید … و رفت آبروی اب
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی اب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی اب
از این غزل به بعد امیدی به اب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، اب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی اب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید اب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهید تشنگی تیغ و تیر را
پایان دهید خواب کلاغان پیر را
سر را به روی دست بگیرید بهتر است ؟ !
یا اینکه توی خواب بمیرید بهتر است ؟ !
این درد را که قیمت ان راس ادم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دینار مرده اند
سردارها همیشه سر دار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چکه چکه ام از دست و روی ، خون
می خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !

……………………………………….

نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما …
یکشنبه ۲۷ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۱
راز سرخ...
شعر یعنی‌ ناگهان‌…! یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
شعر در قاب‌ نگاه‌ من‌ ، تمام‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، ترجمان‌ داغهای‌ سینه‌سوز
شعر یعنی‌ ، یک‌ نفر تنهایی‌ خود را گریست‌
شعر یعنی‌ ، مرهم‌ لبخند بر لبهای‌ غم‌
کاش‌ می‌فهمیدی‌ ای‌ دل‌ ، مهربانی‌ را که‌ چیست‌ !
شعر یعنی‌ ، دست‌ امدادی‌ که‌ دارد بوی‌ عشق‌
شاعر این‌ دست‌ روشن ‌، هیچ‌ می‌دانی‌ که‌ کیست ‌؟
شعر یعنی‌ ، انتشار مهربانیهای‌ ما
شعر یعنی ‌، خوب من‌ ! باید کنار عشق‌ زیست‌
شعر یعنی ‌، در کلاس‌ دوستی‌ اول‌ شدن‌
بر زبان‌ دفتر مشق‌ محبت‌ ، طعم‌ بیست‌
شعر یعنی ‌، بوی‌ گل‌ همسایه احساس‌ ماست‌
منزل‌ اواز بلبل ‌، ان‌ قدرها دور نیست‌
شعر یعنی‌ ، ناگهان‌ فهمیدن‌ این‌ راز سرخ ‌:
تا که‌ لبخند شقایق‌ هست‌ !، فصل‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، رستخیز واژه‌های‌ ناگهان‌
شعر، آری‌ نازنین ، یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
جمعه ۲۵ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
انتظار1...
من گریه می ریزم به پای جاده ات ، تا
ائینه کاری کرده باشم مقدمت را
اول ضمیر غائب مفرد کجائی ؟
ای پاسخ ادینه های پر معما
بی تو سرودیم انچه باید می سرودیم
یعنی در اوردیم بابای غزل را
حتمی ِ بی چون و چرای سبز برگرد…
راحت شویم از دست اما و اگرها
اب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است ؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده های رو به فردا
آقا ، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه  می آید آیا ؟
یک جمعه می بینید نگاه شرقی ِ من
خورشید پیدا می شود از غروب دنیا
آقا نماز جمعه ی این هفته با تو
پای برهنه امدن تا کوفه با ما
پنجشنبه ۲۴ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
روزگار...
و زندگی به مذاق گل شما بد نیست !
پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست
برای من که در این شهر بی کس و کارم
دوباره خلوت شب های روستا بد نیست !
شما بهار ، شما گل  به دامنت داری
برایتان گذر کند روزها بد نیست !
سری به کلبه نمناک من بزن خوب است
برای تجربه و درک تنگنا بد نیست
گرسنه ، عشق نمی فهمد و نمی داند
چه چیز پیش خدا خوب نیست یا بد نیست
چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟
برای گریه هوای دلم چرا بد نیست ! ؟
دو تکه نان و نفس های از سر اجبار
تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !!
سه شنبه ۲۲ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
نقاب...
هی بازیگر! گریه نکن ! ما همه مون مثلِ همیم
صبا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش
یکی رئیس کارخونه ، یکی یه قاتل شرور
یکی وکیل ، یکی وزیر ، یکی گدا ، یکی سپور
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماس
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
نقشه ی یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه ، تنها برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه ؟
آی نمایشنامه نویس ! نقش منو به من بده !
نقش جدال اخر تن به تنو به من بده
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
یکشنبه ۲۰ , بهمن , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

پنجره...

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لایحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از ایینه به اهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخ ترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه ابستن پاهای پریشانم بود …
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سر خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در اغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم
و به ایینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم ان طرف پیرهن توری شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوری شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم و به همسایه خود برخوردم
امدم خنده کنم ، دم نزدم تا مردم !
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء اب
ابر سر را بفرستید به سجادهء اب
شب در ارامش مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا ابی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب ایینه گران است ، چه باید بکنیم ؟ !
مشکل اینه نان است ، چه باید بکنیم ؟ !
مثل دریا به تن تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در ایینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسم شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان ! طالب فیضید اگر ، بسم الله !
شنبه ۲۸ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

مثنوی..

مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست
فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوراک دلم بود ، نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ، نمی دانستم
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

مرد.. 

 

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ، کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانون عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیات پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد
کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر  نداشت
او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد
پیرخو بود و هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد
اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد
مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد
رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد و از باغچه گل می نوشید
خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت
آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود…
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فرو ریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شب گریهء کاریز مرا غسل دهید
در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ، به کفن حاجت نیست !
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شب منجمدآباد زمستان نرسیم
چهارشنبه ۲۵ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۳
?
غروب بود و عطش بود و پایداری غم
و سیب وسوسه پوسیده بود ، آدم هم
صفا نداشت زمین بی‌تو ، شرحه ‌شرحه و خشک
و هاجرانه جهان می‌دوید : بی‌زمزم !
نه ابر زمزمه حتا !… بهار می‌گندید !
و وضع جو‌ّ‌ی دل بود همچنان مبهم !
درست توی همین گیر و دار باران زد
و بعد پلک جهان هم پرید ! تا آدم ‌
بفهمد این خود حو‌ّاست ! اتفاق بزرگ
همین که آمده با ابر از آسمان ، نم‌نم !
هزار و سیصد و ………..
درست بیست و … ساعت… نمی‌دانم !!
 گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنیا ، کم !
تو آن مسیح مؤنث ! تو زاده‌ای زیتون !
که روی دوش کشیدی صلیبی از مریم ! 
 و عطر آن همه مریم ، غروب را آکند !
 وجلجتای جهان مست شد ! خدایان هم‌ ‌
المپ را به زئوس وا نهاده ، پاکوبان
به شادباش زمین آمدند …ریم… رام … رم !!
به روی دست خدایان : بنفش ،‌ نیلی ، سرخ… !
و ساخت قوس و قزح ،‌ آن هزار و یک پرچم !
و آفرودیت به لبت بوسه زد … و زیبا شد !!
ونوس موی تو را شانه کرد : خم در خم !
و بعد گریه‌ات آغاز شد ، زمین خندید !
هزار واژه شدی و جهان هزار قلم !
غزل شدی و قناری تو را تکل‍ّم کرد !
و من درست از آن وقت عاشقت شده‌ام !!
درست بیست و  … ساعت … نمی‌دانم !
به جان هر چه قناری … به جان عشق قسم! …
سه شنبه ۲۴ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
راه...

 

نمی دانستم اینقدر زود از گرد راه خواهد رسید والا دل را دور نمی انداختم ، امروز را می

گویم امروزی که شاید اغازی بر عاشقانه های برملای تو باشد ! تو را گفته بودم که خواهد

امد و امد و گفته بودم که دیر خواهد شد و حال چه زود دیر شده و چه دیر من وجودت به

فراموشی رفت حال که دیگر من دیگری برای ما شدن نخواهی یافت ، روزگار چنین تقدیر

کرد یا ما چنین ، تحریر؟؟ مای وجودم همیشه تو را کم داشت و تو … زمانی را شاید در

خلوتت به یاد اری ، که می گفتم : هر شبم از ستاره ها برایت خوشه خوشه عشق می چینم که

هر ستاره معنایی است بر لحظه لحظه انتظار بی پایانم و پل عبوری است بر گذر کهکشانهای

بی عبور، بی پایان با هراسی ملموس از سکوت کشنده تو و ای کاش ان اخرین جرعه عشق

را از لبان تشنه تو میشنیدم و تو می خندیدی به تناقض کلمات واژگونم و من پرده بر زخم دل

می کشیدم که مبادا ببینی و ازرده خاطرت کند می دانم که نمی خوانی نمی نویسم که بخوانی

زخم دل می تراشم که زخم بی مرهم زیباست چه دیر بر من زود گذشت ! لحظات پشت به

دیوار و چشم به دریا ارزو را پشت دیوار حسرت به گور سپردم و سپس این بود حال من بی

تو در خلوتگه مشترکمان : گذر باد ، گوش نی زار، زمزمه درد ناله غریبی می کند باد و من

، اسیر دامنه بی انتهای دلتنگی نیزارم ، چه  تقارن غریبانه ای ست ، دلتنگی من و ناله باد ،

با گذر می نالد و در بند ، گره به بغض محکمتر می زنم که مبادا بگسلد و باد نامحرم باشد ،

هر صبح و شام ، یک علامت سئوال؟ کاش میدانستم چه بود انکه از عمق نگاهت سینه دلم را

شکافت انتقام بوسه ای به خنجر کشیدی و هنوز مبهوتم از این دل که چه مظلومانه دیده ها را

ندیده می پندارد ! نا مهربانیها را تقدیر و عشق را حکم می نگارد و تنهایی را بازی ، مثل

کودکی چشم گذاشته می شمارد ۱ ۲ ۳ … تا ده و دوباره از نو، اما نمی داند چرا کسی ندا نمی دهد ( بیا )

بازی قایم باشک من یک نفره است بیچاره دلم ، بیچاره دل دیوانه ام شاید این  اخرین  جملات

مرز هوشیاری و جنون باشد … کسی چه میداند سیلی باد … گونه ام می سوزد و باز منم از

قلم و کاغذ رها و به جاده اسیر همان عاشق ، رفتن و نماندن رفتن و نرسیدن راهم را به سوی

اسمان گم کرده و پیاده ، خاک می پیمایم…

 

یکشنبه ۲۲ , دی , ۱۳۸۷ نوشته شده در  | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰