![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
مولوی ان عارف و مرد بزرگ تک درخت عشق و استاد سترگ سوز بخش عاشقان راهرو فیض بخش بیدلان در گرو رهبر دانا به اهل زبدگان رهنما بر سالکان در هر زمان عارف از گوشه میخانه جست رشته های وصل را با دوست بست در ره عشق و محبت پا گذاشت رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت خاک پای حضرت لولاک شد جسم او از عشق بر افلاک شد مثنویش مغز قران کریم پر همی باشد ز اسرار رحیم قرن ها گر بگذرد او زنده هست از طفیل عشق او پاینده هست باش عاشق همچو مولانای روم تا نگردی تحت تاثیر هجو م گوش کن اواز مولانای روم تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم تو ز مولای به مولا باز رو در ره عشق خدا با ساز رو از خود از جملگی بیگانه شو عاشق ان سانه و میخانه شو غیر از دلدار بگذر از همه تا بیبینی خود چو دارد زمزمه گوش کن اواز ان دلدار را نعره منصور را در دار را خود همی گوید بیا دیوانه شو با محبت پیشه گان همخانه شو عاشقی با روی مولا زندگیست باختن دل را به مولا بندگیست پس بشو تو با محبت پیر پیر ور بمیری با محبت میرمیر گفت هجران سوز و ساز مولوی شمه ای از بحر باز مثنوی
مژده ای دل سوی جانان میرویم سوی ان سرخیل خوبان میرویم در هوایش سالها پر می زدی سر به هر دیوار و هر در میزدی اینک ای دل با من امشب یار باش سوی جانان میروی بیدار باش می خزم یا می دوم یا می پرم من ترا تا کوی جانان میبرم بال بکشا ای عقاب تیز پر تا ببوسیم استانش تیز تر بال بکشا تا به ان وادی رسیم از خرابی ها به ابادی رسیم وادی عشق است ان زیبا مقام سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام اندر انجا خفته مولانای ما ابروی دین ما دنیای ما ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان ان چراغ محفل روحانیان بزم او تصویر باغ معرفت نظم او نور چراغ معرفت باز کن چشمانت ای دل میرسیم انک انک ما به منزل میرسیم ما کجا و ان بهشتی بارگاه او فروزان مهر و ما چون خاک راه ما کجا و استان افتاب این به بیداریست ای دل یا به خواب خانقاه عشق مولانا ببین در طوافش قدسیان بالا ببین بر در و دیوار میرقصد شعاع صوفیان در شور وجدند و سماع عاشقان را بین میان انجمن پا بپای شان ملایک چرخ زن شمس پوشیده یکی پشمین کلاه میدرخشد اندران بالا چو ماه با ضیاالحق حسام الدین نگر ایستاده عارفی نزدیک در انطرف تر حضرت ویس قرن صوفیانه خرقهی کرده به تن بایزید اندر سر سجاده است در کنارش بوسعید ایستاده است خواجه ی انصار مصروف دعاست قامتش خم در حضور کبریاست از نشاپور امده عطار نیز از گل وحدت وجودش مشک بیز با حکیم غزنه اندر گفتگوست قصه های دوست میگوید به دوست رودکی زانسوی امو امده مرغ جانش در هیاهو امده بسته پل بر روی جوی مولیان تا بیاید نزد یار مهربان مهربان یارش جناب مولویست در کنار او کتاب مثنویست مولوی در مجمع فرزانگان چون چراغی دور او پروانگان چرخ چرخان می فشاند استین حلقه دورش صوفیان راستین خشت خشت خانقه در جنب و جوش مطرب و چنگ و دف و نی در خروش نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون میکند دف زن استادانه میکوبد به دف پیر چنگی چنگ را دارد به کف مطرب از دیوان ان مست ازل همصدا با ساز خواند این غزل « روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد » « کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد » من کنار در نشسته بر زمین تا بخاک پای شان مالم جبین سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش گشته ام از پای تا سر چشم و گوش گرچه امشب یار از من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست تا ببیند دیده ام دیدار دوست تا نیوشد گوش من گفتار دوست
غزل حضرت مولانا : عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی |
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۸ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰
دیدگاه خودتان را بیان کنید |
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |