ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

امشب این دل یاد مولا می‏کند

لیلة‏القدر است و احیا می‏کند

بشنوید ای گوش دلها بی‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را

شب قدر...

 

آه ای محراب ، گلگون می‏شوی

در سحرگان دگرگون می‏شوی

ای نماز صبح ، دل بیمار توست

با علی این اخرین دیدار توست

...


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را

چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب

چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

 ...

مرد غریبی که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

نامش امیر المومنین و بو العجایب

مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

نیلی ترین تصویر های اسمانی

هر شب میان قاب چشمان ترش بود

ایا شبی دیگر نمیشد برد او را

ایا همین امشب که پیش دخترش بود

از انتظار چشمهای مهربانش

معلوم بود اینکه نماز اخرش بود

دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

شاید صدای استخوانهای سرش بود

راز دل...

 

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از اه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

 

...


ان شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود
هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما کمی مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی
اخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
اشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم کس بر عطش ملزم نبود

کی توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین
دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهای اخر درس علی
غیر اکرام و سفارش بر بنی ادم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال ‏تر ان‏ شب در این عالم نبود

...


چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

...


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمین ، کارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پای او می‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه می‌کرد ، دلبری می‌کرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، که گُم می‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچیز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به کار وا می‌داشت

این ، سپید و سیاه مولا بود !

اب ، از الغدیر ، بر می‌داشت

مشربی که گواه مولا بود

کوفه ، هرچند هم ، که بد می‌کرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاک بود و خاکی بود

بی‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بیدارم

شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم

هزار راه نرفته ، در این خراب‌اباد

هزار کار نکرده‌ست ، حاصل کارم !

نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، که بشکند تارم

یگانه ارزوی این شب سیاه من است

که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمی‌نهم ، اما

به پای ان گُلِ گم‌ گشته ، کمتر از خارم

اگرچه بغض غریبم ، ولی نمی‌دانم

دلیل چیست که من ، ابرم و نمی‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم

به نیتی که بیاید علی به دیدارم

چنان به شهر غریبان ، غریبه‌ام که مپرس

هزار ابر ، هوای گریستن دارم !

مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

کدام شعبده ، کرده‌ست اسیر تکرارم ؟ !

نوشته شده در: جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

دیدگاه خودتان را بیان کنید

/div>