ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم

از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم

مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب

لب های خسته ! جمله بسازید با کریم

بد نیست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم !

لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست :

عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی

خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم

من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل

امروز با تو هستم و فردا خدا کریم

ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو

یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم

 

 

 

 

 

ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هاله‌های نور اهل ایمان را بالا می‌برند و هوا عطراگین بال انهاست

ناگهان ، صدای هلهله‌ای به گوش می‌رسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد می‌شود که از عرش تا فرش ر می‌گسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ می‌نماید…

میلاد...

در زمزمه‌ام ذکر دل ارای شماست

دل عاشق و دیوانه‌ی سیمای شماست

امشب همه جا حریم عشق حسن است

در سفره‌ی افطار دلم جای شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من

مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن

از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ریحان خط  دُرج و دُرش می‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت ‌و گو

یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن

تیر خدنگ غمزه‌اش ناز و نیاز عشوه‌اش

گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن

تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان

حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند

شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن

عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند

آری ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری

چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن

ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان

کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن

شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین

ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن

شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن

از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روح‌الامین

تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن

از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی

گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن

شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمی‌ماند خفی

در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن

از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش

معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان

از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد

خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من

از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او

شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن

ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن

شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین

بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بی‌شک و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب

بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حب‌الوطن

طوبای باغ لافتی...

 امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ی من خنده‌ی شیرین دهن است

همه بتهای فرا روی خودم می‌شکنم

چون نگارم نوه‌ی ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است

این چه طفلیست که ثانی رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش

بوی عطرش سبب طعنه‌ی مشک ختن است

فطرس از حسرت دیدار رخش می‌سوزد

زیر لب زمزمه‌اش مدح چنین یاسمن است

 کریم...

صدای شر شر باران شعر می اید

کسی دوباره به ایوان شعر می اید

غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می اید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می اید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می اید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می اید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

 

 

نوشته شده در: شنبه ۱۴ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱
نظر ها را دنبال کنید

۱ نظر برای “میلاد غریب مدینه…”

  1. tanhaye tanha گفته:

    chegad sher haton ravono sadast
    ama dar eyne sagegi bokhte vo shirine
    adam az khondanesh lezat mibare
    ye torayee adamo arom mikone

دیدگاه خودتان را بیان کنید

/div>