![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
شبیه شیشه می مانم … تو هم مانند بارانی رسیدی توی اغوشم … ولی گویا نمی مانی خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد زنی مانند باران را … ببوسد … یا نمی دانی نبودی تا ببینی باد ، مرا هر روز می بویید من او را سخت می راندم … تو من را سخت می رانی … کمی احساس هم بد نیست … بیا یک بار مردی کن ! دل این شیشه را نشکن ، در این اوضاع طوفانی بیا بانو … تو باران باش … و بر من یخ بزن تا صبح خدا هم می وزد برما ، کمی باد زمستانی
|
|
نوشته شده در: جمعه ۲۴ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
در هوایی که سرد و توفانیست همه فکر گل ، پریشانیست انتظار تو بود ، ما را کشت این چه کشتارهای پنهانیست ؟ ! غم ما ، باز تازگی دارد شام دل ، باز هم چراغانیست هر چه باشد ، به گل نخواهم گفت که : سرانجام باغ ، ویرانیست ! برو ، ای عقل ! خانهات اباد هر که دیوانه نیست ، از ما نیست ! |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۳ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گسترهای از رحمت و عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود چهرهای دوست داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینهای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه دین داشت آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ، شهادتش تسلیت باد !
سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژهاى است که برازنده نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مىزند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دستهایت ، مونس اسمان مدینهاند ۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانههاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مىریزیم و ستایش مىکنیم غربت ستودنىات را از کدام برکه نوشیدهاى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟ اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ، روشنایى بخش است ، تمام سپیدههامان را به صداقت نامت استواریم مدینه از برکت نفس او سبز میشد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشهاش برمیتابید ، با کلامش حق را بالنده میکرد و با قیامش در نیمه شبهای تاریک و با کولهباری از هدیه ، مستمندان و بینوایان را دلشاد میساخت ، بیل در دست میگرفت و به تلاش معاش میایستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جانها زنده نگاه میداشت
نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبهخوان شدند هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسانها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک میریزم ، امشب تا سپیده دمان هق هق گریهام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند
در دومین هجای تو نقاشیام کنند مثل کبوتران شب جمعه حرم بگذار در هوای تو نقاشیام کنند جبریل میشوم سر سجادهای اگر همسایه دعای تو نقاشیام کنند باز هم بغضی پریشان میکند اندیشهام را …
باز هم ، غربت سرای چامههای جانگدازم !
باز هم ، غربت سرای چامههای جانگدازم !
باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابریست ! باز هم ، در غربت تاریخ میپویم ، شکوهِ مصرعی از اشکهایم را ! بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش میبالم ! بخوان سمت غمت ، مولا ! بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است ! تو را من دوست میدارم ، به قدر اسمانهایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز میسازند روز و شب ! مولاجان ! مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین ! ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم ! تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت ! چشم به راهی امشب پایان میگیرد ! انتظارت به سر میاید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای گریه را نمیشنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه است !
می اید … با جگری سوخته از زهر کینه ! ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است ! میاید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… میاید !… دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است بقیع اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن ! اغوش بگشا ! و جسم بیجانِ جان عالم را در برگیر ! ارامتر ! که این پیکر مطهر زخم فراوان دیده است ! زخم کینهتوزی دنیا ، زخمِ نامردمیها ، زخم اسلام نمایان بیدین ! زخم نابرابریها ! شقاوتها ! صدای گریه میاید ! … صدای ضجه فرشتگان ! بقیع ، امشب دوباره در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستارهای به اسمان خواهد شتافت !
شب شهادتت غمنامهاى مىنویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست نامت را با افتخار به دلهاى غریبمان مىسپاریم تا یادت ارام بخش سینههاى بىتابمان باشد
|
|
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است
به من ! که هر نفسم آه در پی آه است
در اسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است شب مشاهده چشم ان کمان ابروست ! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است .. |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۲۰ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
بوده دل بیقرار ، یکسره چشم انتظار تا که ببیند تو را ، ای ضربان بهار ! غایب سبز صبور ! چشم تو ، یک چشمه نور لذت یک دم حضور ، کرده مرا بی قرار نبض زمان ، دست توست ! جمله جهان ، مست توست غرق دعا می شوم ، تا که شوی اشکار سبز خرامان تویی ! باد گل افشان تویی ! پرده غیبت بدر ، از سر رحمت بیار نیت پروازکن ، نغمه ما سازکن لب به سخن بازکن ، ای صنم گلعذار ! عالم و ادم تمام ، منتظران قیام تا بفرستی پیام ، سر برسد انتظار |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۶ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
مجنون اگر باشد ، جهان خالی ز لیلا نیست مجنون عاشقپیشهای در شهر ، اما نیست مجنون معمایی است مثل عشق پیچیده دیگر کسی در فکر حل این معما نیست مجنون … ! هزاران سالِ نوری باد او را برد از جنس مجنون هیچ مردی این طرفها نیست افسانه مردی بود روزی ، نام او مجنون نامش درون قصهها امروز حتی نیست بر شاخه میرقصد غزل ، سیبی به نام عشق دستی برای چیدن این سیب ، اما نیست مجنون چرا دیگر به لیلا دل نمیبازد ؟ مجنون چرا همسایه احساس لیلا نیست ؟ از رونق افتادهست بازار جنون امروز وقتی برای عشق ورزیدن مهیا نیست دنیا بدون عشق ، قبرستانی از تنهاست ادم بدون عشق ، جز یک روح تنها نیست |
|
نوشته شده در: یکشنبه ۱۲ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
افتاده ام به شوق شرربار انتظار شاید به چنگ اورم ، اسرار انتظار از فرط شرم ، کرده عرق ، فقر باورم بهبودی است مژده بیمار انتظار باغ غزل به هرزه نگه ره نمی دهد نجم صفاست مطلع دیدار انتظار مشاطه پیش روی تو خجلت نصیب شد زیور عزیز گشته ز رخسار انتظار شستِ بریده آیت بهت نگاه بود نادیده گشته ایم ، خریدار انتظار با صد چراغ خفته نبیند جمال یار شب گشته ، نور دیده بیدار انتظار با درهم نیاز خریدار ناز شو راهت مباد ورنه به بازار انتظار خورشید را ز جهل مشو طالب ثبوت ای خوش نشین سایه دیوار انتظار ! بر جوهر اصالت او شک کنم که زد نقش حرامخانه انکار انتظار دارد نماز عشق وضویی زجنس دل رعد ولایت است و بارش رگبار انتظار |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۹ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
مولوی ان عارف و مرد بزرگ تک درخت عشق و استاد سترگ سوز بخش عاشقان راهرو فیض بخش بیدلان در گرو رهبر دانا به اهل زبدگان رهنما بر سالکان در هر زمان عارف از گوشه میخانه جست رشته های وصل را با دوست بست در ره عشق و محبت پا گذاشت رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت خاک پای حضرت لولاک شد جسم او از عشق بر افلاک شد مثنویش مغز قران کریم پر همی باشد ز اسرار رحیم قرن ها گر بگذرد او زنده هست از طفیل عشق او پاینده هست باش عاشق همچو مولانای روم تا نگردی تحت تاثیر هجو م گوش کن اواز مولانای روم تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم تو ز مولای به مولا باز رو در ره عشق خدا با ساز رو از خود از جملگی بیگانه شو عاشق ان سانه و میخانه شو غیر از دلدار بگذر از همه تا بیبینی خود چو دارد زمزمه گوش کن اواز ان دلدار را نعره منصور را در دار را خود همی گوید بیا دیوانه شو با محبت پیشه گان همخانه شو عاشقی با روی مولا زندگیست باختن دل را به مولا بندگیست پس بشو تو با محبت پیر پیر ور بمیری با محبت میرمیر گفت هجران سوز و ساز مولوی شمه ای از بحر باز مثنوی
مژده ای دل سوی جانان میرویم سوی ان سرخیل خوبان میرویم در هوایش سالها پر می زدی سر به هر دیوار و هر در میزدی اینک ای دل با من امشب یار باش سوی جانان میروی بیدار باش می خزم یا می دوم یا می پرم من ترا تا کوی جانان میبرم بال بکشا ای عقاب تیز پر تا ببوسیم استانش تیز تر بال بکشا تا به ان وادی رسیم از خرابی ها به ابادی رسیم وادی عشق است ان زیبا مقام سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام اندر انجا خفته مولانای ما ابروی دین ما دنیای ما ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان ان چراغ محفل روحانیان بزم او تصویر باغ معرفت نظم او نور چراغ معرفت باز کن چشمانت ای دل میرسیم انک انک ما به منزل میرسیم ما کجا و ان بهشتی بارگاه او فروزان مهر و ما چون خاک راه ما کجا و استان افتاب این به بیداریست ای دل یا به خواب خانقاه عشق مولانا ببین در طوافش قدسیان بالا ببین بر در و دیوار میرقصد شعاع صوفیان در شور وجدند و سماع عاشقان را بین میان انجمن پا بپای شان ملایک چرخ زن شمس پوشیده یکی پشمین کلاه میدرخشد اندران بالا چو ماه با ضیاالحق حسام الدین نگر ایستاده عارفی نزدیک در انطرف تر حضرت ویس قرن صوفیانه خرقهی کرده به تن بایزید اندر سر سجاده است در کنارش بوسعید ایستاده است خواجه ی انصار مصروف دعاست قامتش خم در حضور کبریاست از نشاپور امده عطار نیز از گل وحدت وجودش مشک بیز با حکیم غزنه اندر گفتگوست قصه های دوست میگوید به دوست رودکی زانسوی امو امده مرغ جانش در هیاهو امده بسته پل بر روی جوی مولیان تا بیاید نزد یار مهربان مهربان یارش جناب مولویست در کنار او کتاب مثنویست مولوی در مجمع فرزانگان چون چراغی دور او پروانگان چرخ چرخان می فشاند استین حلقه دورش صوفیان راستین خشت خشت خانقه در جنب و جوش مطرب و چنگ و دف و نی در خروش نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون میکند دف زن استادانه میکوبد به دف پیر چنگی چنگ را دارد به کف مطرب از دیوان ان مست ازل همصدا با ساز خواند این غزل « روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد » « کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد » من کنار در نشسته بر زمین تا بخاک پای شان مالم جبین سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش گشته ام از پای تا سر چشم و گوش گرچه امشب یار از من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست تا ببیند دیده ام دیدار دوست تا نیوشد گوش من گفتار دوست
غزل حضرت مولانا : عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی |
|
جــنگ کجائی ؟ که دلم تنگ توست رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام روی سپـیـدان تـو را دیده ام حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود اینک به یمن یاد شما جان گرفته است در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت صحرای دل بهانه ی باران گرفته است از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام اینک صفای لاله و ریحان گرفته است دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید امشب سکوت پنجره پایان گرفته است امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است
و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتّی ندیدیم خاکسترت را به دنبال دفترچه ی خاطراتت دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را و پیدا نکردم در ان کنج غربت به جز اخرین صفحه ی دفترت را : همان دستمالی که پیچیده بودی در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را همان دستمالی که یک روز بستی به ان زخم بازوی همسنگرت را همان دستمالی که پولک نشان شد و پوشید اسرار چشم ترت را سحرگاه رفتن زدی با لطافت به پیشانی ام بوسه ی اخرت را و با غربتی کهنه تنها نهادی مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را و تا حال می سوزم از یاد روزی که تشییع کردم تن بی سرت را کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی ببر با خودت پاره ی دیگرت را
|
|
ماه شعبان رفت و ان محبوب بی همتا نیامد ماه دیگر امد و ان ماه خوش سیما نیامد سالها شد دل به شوق دیدن رویش روانه خسته شد این دل ولی ان دلبر دلها نیامد جان من در انتظار ان مسیحا دم برون شد از برای زنده کردن یک دم از عیسی نیامد کور شد چشمان یعقوب دلم از هجر رویش بر شفای چشم دل یک پیرهن اما نیامد تشنگان دیدنش چشم انتظار جام وصلش لیکن ان ساقی مستان با می و صهبا نیامد جان به لب آمد ز دوری نگار ما و لیکن یادگار آل طه یوسف زهرا نیامد
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید
در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک از من قبول داشته باش این تهی سرود از نو تولدت مبارک ای عزیز دل باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود
شب مهر است
امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …
خواب دیدم ستاره باران بود
تقویمِ دیواری میگه که امروز همین تولد واسه من می تونه همین حالا میرم و رو به خورشید
و شمعها ، که سهم توست از زندگی و ستاره هائی که به میهمانی امده اند و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت و عطری که نصیب پروانه هاست و تو سهم من از تمام زندگی تولدت مبارک …
اسمان گرگ و میش
یک سبد ستاره چیده ام تکه ای ازماه را و یک شاخه نیلوفر تو متولد می شوی و من برایت لبخند می زنم تولدت مبارک مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک در این جوی پری زاد پری چهر پری روی پری موی …
فرقی برام نداره
با سلام ، سلام بهونه اسمون و خوب نگاه کن اشک شوق توی چشاشه میدونم همه اوردند |
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |