ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

بارانی...

شبیه شیشه می مانم … تو هم مانند بارانی

رسیدی توی اغوشم … ولی گویا نمی مانی

خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد

زنی مانند باران را … ببوسد … یا نمی دانی

نبودی تا ببینی باد ، مرا هر روز می بویید

من او را سخت می راندم … تو من را سخت می رانی …

کمی احساس هم بد نیست … بیا یک بار مردی کن !

دل این شیشه را نشکن ، در این اوضاع طوفانی

بیا بانو … تو باران باش … و بر من یخ بزن تا صبح

خدا هم می وزد برما ، کمی باد زمستانی

...

نوشته شده در: جمعه ۲۴ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 35... 

در هوایی که سرد و توفانی‌ست

همه فکر گل ، پریشانی‌ست

انتظار تو بود ،  ما را کشت

این چه کشتارهای  پنهانی‌ست ؟ !

غم ما ، باز تازگی دارد

شام دل ، باز هم چراغانی‌ست

هر چه باشد ، به گل نخواهم گفت

که : سرانجام باغ ، ویرانی‌ست !

برو ، ای عقل ! خانه‌ات اباد

هر که دیوانه نیست ، از ما نیست !

نوشته شده در: پنجشنبه ۲۳ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

 کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گستره‏ای از رحمت و

عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏ای دوست ‏داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینه‏ای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه

دین داشت

آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ،

شهادتش تسلیت باد !

تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است که برازنده

نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مى‏زند ، با تلاوت

قران هم اغوشى و دست‏هایت ، مونس اسمان مدینه‏اند

۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانه‏هاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مى‏ریزیم و ستایش مى‏کنیم غربت ستودنى‏ات را

از کدام برکه نوشیده‏اى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ،

روشنایى بخش است ، تمام سپیده‏هامان را به صداقت نامت استواریم

مدینه از برکت نفس او سبز می‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشه‏اش برمی‏تابید ، با کلامش

حق را بالنده می‏کرد و با قیامش در نیمه شب‏های تاریک و با کوله‏باری از هدیه ، مستمندان و

بینوایان را دلشاد می‏ساخت ، بیل در دست می‏گرفت و به تلاش معاش می‏ایستاد و عشق به

زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه می‏داشت

صداقت...

 نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید

حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبه‏خوان شدند

هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک می‏ریزم ،

امشب تا سپیده ‏دمان هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند

بقیع...


بگذار زیر پای تو نقاشی‏ام کنند

در دومین هجای تو نقاشی‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هوای تو نقاشی‏ام کنند

جبریل می‏شوم سر سجاده‏ای اگر

همسایه دعای تو نقاشی‏ام کنند

باز هم بغضی پریشان می‏کند اندیشه‏ام را …   

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

 

 

باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابری‏ست !

باز هم ، در غربت تاریخ می‏پویم ، شکوهِ مصرعی از اشک‏هایم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش می‏بالم ! بخوان سمت

غمت ، مولا !

بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست می‏دارم ، به قدر اسمان‏هایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز می‏سازند

روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین !

ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم !  تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت !

چشم به راهی امشب پایان می‏گیرد ! انتظارت به سر می‏اید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای

گریه را نمی‏شنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه

است !

امام صادق...

 می اید … با جگری سوخته از زهر کینه !

ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است !

می‏اید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… می‏اید !…

دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است

بقیع  اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بی‏جانِ جان عالم را در برگیر ! ارام‏تر ! که این پیکر مطهر  زخم فراوان

دیده است ! زخم کینه‏توزی دنیا ، زخمِ نامردمی‏ها ، زخم اسلام نمایان بی‏دین !

زخم نابرابری‏ها ! شقاوت‏ها !

صدای گریه می‏اید ! … صدای ضجه فرشتگان !

بقیع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره‏ای به اسمان خواهد شتافت !

شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست

نامت را با افتخار به دل‏هاى غریبمان مى‏سپاریم تا یادت ارام بخش سینه‏هاى بى‏تابمان باشد

 

 

نوشته شده در: چهارشنبه ۲۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

دل تنگ..

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است

به من ! که هر نفسم آه در پی آه است

در اسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده  چشم ان کمان ابروست !

کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است ..

نوشته شده در: دوشنبه ۲۰ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 34...

بوده دل بیقرار ، یکسره چشم انتظار

تا که ببیند تو را ، ای ضربان بهار !

غایب سبز صبور ! چشم تو ، یک چشمه نور

لذت یک دم حضور ، کرده مرا بی قرار

نبض زمان ، دست توست ! جمله جهان ، مست توست

غرق دعا می شوم ، تا که شوی اشکار

سبز خرامان تویی ! باد گل افشان تویی !

پرده غیبت بدر ، از سر رحمت بیار

نیت پروازکن ، نغمه ما سازکن

لب به سخن بازکن ، ای صنم گلعذار !

عالم و ادم تمام ، منتظران قیام

تا بفرستی پیام ، سر برسد انتظار

نوشته شده در: پنجشنبه ۱۶ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

مجنون...

مجنون‌ اگر باشد ، جهان‌ خالی‌ ز لیلا نیست‌

مجنون‌ عاشق‌پیشه‌ای‌ در شهر ، اما نیست‌

مجنون‌ معمایی‌ است‌ مثل‌ عشق‌ پیچیده‌

دیگر کسی‌ در فکر حل‌ این‌ معما نیست‌

مجنون‌ … ! هزاران‌ سالِ نوری‌ باد او را برد

از جنس‌ مجنون‌ هیچ‌ مردی‌ این‌ طرفها نیست‌

افسانه‌ مردی‌ بود روزی‌ ، نام‌ او مجنون‌

نامش‌ درون‌ قصه‌ها امروز حتی‌ نیست‌

بر شاخه‌ می‌رقصد غزل‌ ، سیبی‌ به‌ نام‌ عشق‌

دستی‌ برای‌ چیدن‌ این‌ سیب‌ ، اما نیست‌

مجنون‌ چرا دیگر به‌ لیلا دل‌ نمی‌بازد ؟

مجنون‌ چرا همسایه احساس‌ لیلا نیست‌ ؟

از رونق‌ افتاده‌ست‌ بازار جنون‌ امروز

وقتی‌ برای‌ عشق‌ ورزیدن‌ مهیا نیست‌

دنیا بدون‌ عشق‌ ، قبرستانی‌ از تنهاست‌

ادم‌ بدون‌ عشق‌ ، جز یک‌ روح‌ تنها نیست‌

نوشته شده در: یکشنبه ۱۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 33...

افتاده ام به شوق شرربار انتظار

شاید به چنگ اورم ، اسرار انتظار

از فرط شرم ، کرده عرق ، فقر باورم

بهبودی است مژده بیمار انتظار

باغ غزل به هرزه نگه ره نمی دهد

نجم صفاست مطلع دیدار انتظار

مشاطه پیش روی تو خجلت نصیب شد

زیور عزیز گشته ز رخسار انتظار

شستِ بریده آیت بهت نگاه بود

نادیده گشته ایم ، خریدار انتظار

با صد چراغ خفته نبیند جمال یار

شب گشته ، نور دیده بیدار انتظار

با درهم نیاز خریدار ناز شو

راهت مباد ورنه به بازار انتظار

خورشید را ز جهل مشو طالب ثبوت

ای خوش نشین سایه دیوار انتظار !

بر جوهر اصالت او شک کنم که زد

نقش حرامخانه انکار انتظار

دارد نماز عشق وضویی زجنس دل

رعد ولایت است و بارش رگبار انتظار

نوشته شده در: پنجشنبه ۹ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

مولوی ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فیض بخش بیدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه میخانه جست

رشته های وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پای حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنویش مغز قران کریم

پر همی باشد ز اسرار رحیم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفیل عشق او پاینده هست

باش عاشق همچو مولانای روم

تا نگردی تحت تاثیر هجو م

گوش کن اواز مولانای روم

تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم

تو ز مولای به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگی بیگانه شو

عاشق ان سانه و میخانه شو

غیر از دلدار بگذر از همه

تا بیبینی خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همی گوید بیا دیوانه شو

با محبت پیشه گان همخانه شو

عاشقی با روی مولا زندگیست

باختن دل را به مولا بندگیست

پس بشو تو با محبت پیر پیر

ور بمیری با محبت میرمیر

گفت هجران سوز و ساز مولوی

شمه ای از بحر  باز مثنوی

مولانا...

مژده ای دل سوی جانان میرویم

سوی ان سرخیل خوبان میرویم

در هوایش سالها پر می زدی

سر به هر دیوار و هر در میزدی

اینک ای دل با من امشب یار باش

سوی جانان میروی بیدار باش

می خزم یا می دوم یا می پرم

من ترا تا کوی جانان میبرم

بال بکشا ای عقاب تیز پر

تا ببوسیم استانش تیز تر

بال بکشا تا به ان وادی رسیم

از خرابی ها به ابادی رسیم

وادی عشق است ان زیبا مقام

سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام

اندر انجا خفته مولانای ما

ابروی دین ما دنیای ما

ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان

ان چراغ محفل روحانیان

بزم او تصویر باغ معرفت

نظم او نور چراغ معرفت

باز کن چشمانت ای دل میرسیم

انک انک ما به منزل میرسیم

ما کجا و ان بهشتی بارگاه

او فروزان مهر و ما چون خاک راه

ما کجا و استان افتاب

این به بیداریست ای دل یا به خواب

خانقاه عشق مولانا ببین

در طوافش قدسیان بالا ببین

بر در و دیوار میرقصد شعاع

صوفیان در شور وجدند و سماع

عاشقان را بین میان انجمن

پا بپای شان ملایک چرخ زن

شمس پوشیده یکی پشمین کلاه

میدرخشد اندران بالا چو ماه

با ضیاالحق حسام الدین نگر

ایستاده عارفی نزدیک در

انطرف تر حضرت ویس قرن

صوفیانه خرقهی کرده به تن

بایزید اندر سر سجاده است

در کنارش بوسعید ایستاده است

خواجه ی انصار مصروف دعاست

قامتش خم در حضور کبریاست

از نشاپور امده عطار نیز

از گل وحدت وجودش مشک بیز

با حکیم غزنه اندر گفتگوست

قصه های دوست میگوید به دوست

رودکی زانسوی امو امده

مرغ جانش در هیاهو امده

بسته پل بر روی جوی مولیان

تا بیاید نزد یار مهربان

مهربان یارش جناب مولویست

در کنار او کتاب مثنویست

مولوی در مجمع فرزانگان

چون چراغی دور او پروانگان

چرخ چرخان می فشاند استین

حلقه دورش صوفیان راستین

خشت خشت خانقه در جنب و جوش

مطرب و چنگ و دف و نی در خروش

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه های عشق مجنون میکند

دف زن استادانه میکوبد به دف

پیر چنگی چنگ را دارد به کف

مطرب از دیوان ان مست ازل

همصدا با ساز خواند این غزل

« روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد ان روزگاران یاد باد »

« کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد »

من کنار در نشسته بر زمین

تا بخاک پای شان مالم جبین

سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش

گشته ام از پای تا سر چشم و گوش

گرچه امشب یار از من دور نیست

لیک چشم و گوش را ان نور نیست

تا ببیند دیده ام دیدار دوست

تا نیوشد گوش من گفتار دوست

جانان ...

غزل حضرت مولانا :

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و مو
بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار
من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش
چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو


در جواب حضرت مولانا :

عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
من عمارت کی کنم ؟ ویرانه ام ، این خود شنو
گر تو ام ویران کنی ، بی کس کنی ، بی خانمان
چون تو اینها می کنی ، ساماته ام ، این خود شنو
دیگران از مرد و زن سرگرمِ مستیِّ مَنَند
من تو را حیران و سرمستانه ام ، این خود شنو
من خلیلم ترسِ از اتش ندارم ، جانِ من
اتشت را هیزم جانانه ام ، این خود شنو
همچو چرخ اسیا افتاده ام بر پای تو
سر به دور قاف تو گردانه ام ، این خود شنو
من نه افلاطون و لقمانم نمی دانی مگر ؟
همچو شاگردان به مکتب خانه ام ، این خود شنو
من که بی جانم چو صیدی گشته در دامت اسیر
اینک این من ، مرغک بی دانه ام ، این خود شنو
بر گلویم تیغ و تیر و ریسمانت ، ای عزیز
در چنین حالت تو را پروانه ام ، این خود شنو
سایه ات گر چون همایی بر سرم سایه کند
تاجِ شاهی ؟ … سایه ات شکرانه ام ، این خود شنو
من خود از اغاز خاموشم ولیکن صبر نیست
همچو قرانت بخوان افسانه ام ، این خود شنو

شیدائی ...

تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است

بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی

با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی

بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت

چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی

نوشته شده در: چهارشنبه ۸ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

جــنگ کجائی ؟  که دلم تنگ توست

رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت

جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است

زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است

جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام

روی سپـیـدان تـو را دیده ام

حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد

نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد

دلتنگ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست

در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

بوی عشق...

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در ان کنج غربت

به جز اخرین صفحه ی دفترت را :

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به ان زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی اخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

نیمه...

نوشته شده در: شنبه ۴ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

ماه شعبان رفت و ان محبوب بی همتا نیامد

ماه دیگر امد و ان ماه خوش سیما نیامد

سالها شد دل به شوق دیدن رویش روانه

خسته شد این دل ولی ان دلبر دلها نیامد

جان من در انتظار ان مسیحا دم برون شد

از برای زنده کردن یک دم از عیسی نیامد

کور شد چشمان یعقوب دلم از هجر رویش

بر شفای چشم دل یک پیرهن اما نیامد

تشنگان دیدنش چشم انتظار جام وصلش

لیکن ان ساقی مستان با می و صهبا نیامد

جان به لب آمد ز دوری نگار ما و لیکن

یادگار آل طه یوسف زهرا نیامد

انتظار32...

نوشته شده در: پنجشنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

  دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید

 

تولد 1...

در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک

از من قبول داشته باش این تهی سرود

از نو تولدت مبارک ای عزیز دل

باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود

تولد 2...

 شب مهر است
خدا مرحمتی کرد به ما
شب شعر است
ببین به که چه ها کرد خدا !
چشم ها را باز کن
بین که بی تابم من
شب میلاد تو ای یار
چه بی خوابم من !
چشم ها را باز کن
بین که فرخنده شبی است
بین که امشب شب یار است
تنم در چه تبی است
ای گل امشب شب توست
شب روییدن تو
شب میلاد ستاره
شب رقصیدن تو
هدیه ام این غزل است
بین که باز مبهم است
این سزاوار تو نیست !
عفو کن دانم کم است !
گل من سبز بمان
با دل از عشق بخوان
تک بهارم رخ توست
ای بهار من بمان 

 تولد 3...

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …

تولد 4...

خواب دیدم ستاره باران بود
اسمان وجود زیبایت
اسمانی فرشتگان ، رقصان
بال و پر پهن کرده در پایت
شمع روشن کنار تو پر نور
می شنیدم ترانه ای از دور
که تو دیگر به پاکی ابی
تو زلالی ، تو نور مهتابی
تو از امروز چون گل یاسی
تو درخشان ،‌ تو کوه الماسی
من کنار تو می خرامیدم
باورم نیست انچه می دیدم
من و تو شاد و قدسیان
هم شاد
مهربانم
تولدت مبارک باد …

 

 تولد 5...

تقویمِ دیواری میگه که امروز
باز رسیده روز تولد تو
پشت سرم هر چی که بوده ، باشه
نگاه من فقط به روبرومه

همین تولد واسه من می تونه
یه فرصت دوباره رو بسازه
مثل رسیدن به یه فصلِ روشن
نفس کشیدن تو هوای تازه

همین حالا میرم و رو به خورشید
وا می کنم پنجره ها رو تک تک
دنیا نگاهت می کنه با لبخند
بهت میگه تولدت مبارک !

تولد 6...


و امروز دوباره متولد می شوی

و شمعها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی امده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک …

تولد 7...

اسمان گرگ و میش
ستاره ها همه مشتاق
یک پنجره نیمه باز
یک سبد یاس سفید
و دو چشم منتظر
صدای یک پرواز
فرود یک فرشته
اغاز یک معراج
و شروع یک زندگی
 تولدت مبارک

 تولد 8...


دیشب برای روز تولدت

یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را

و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی

و من برایت لبخند می زنم

تولدت مبارک

 تولد 9...

مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
عطرتو پیچیده درکوچه یِ منزلِ من
با تولد دلنشینِ ابیِ اسمانِ روز
ستاره پوشِ خیسِ بارانِ روز
از تبسمِ مهتاب دریایِ ارامش چلچله
حریر شمعِ نیمه سوز خواهشِ چلچله
شبنمِ شادی برگیسوانِ طلایی رنگ
شبیه اواز سرخِ عاطفه یِ بهاری رنگ
بوسه برگونه ی ارزویِ افتابیِ من
ازاصوات قلب امواجِ رویایی من
از اشتیاق صد وزن و قافیه  شعر
می گویم تولدت مبارک با هزارمهر

 تولد 10...

پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی

بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی

بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش

بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی

بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر

بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی

بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست

بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک

در این جوی

پری زاد

پری چهر

پری روی

پری موی

 تولد 11...

فرقی برام نداره
امروزه یا قیامت
مهم دلیل بودنه
مهم پیشه تو بودنه
مهم شنیدن صدات
مهم نفس کشیدنه
بدون خدا تورو میخواد
دوست داره خیلی زیاد
بدون که اون عاشقته
جای هدیه واسه تو
یه ارزو دارم برات
خدا کنه توی زندگیت
هرگز نباشه ارزو
به هرچی می خوای برسی
نشه واست یه ارزو

تولد 12...

با سلام ، سلام بهونه
یه سلام عاشقونه
خدمت چشمای نازت
هدیه ای از یه دیوونه

اسمون و خوب نگاه کن
ابریه امشب نگاهش
واسمون میخواد بباره
تا که کم شه از گناهش

اشک شوق توی چشاشه
از غرور من که شد سست
نه شاید یه چیزه دیگست
شاید از تولد توست

میدونم همه اوردند
هدیه های عاشقونه
هدیه من به تو اینه
یه ترانه ، بی بهونه
 

http://b-baran.parsaspace.com/tavalod/tavalod.mp3

نوشته شده در: چهارشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰
/div>