![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم تبعات هر گناهم شده بود سد راهم چو شدم گدای کویت ، شدهام خجل ز رویت متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها بفدای میزبانی که به وقت میهمانی چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه هایی به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر تو از این خمارخانه بنمودی ام روانه به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان به علی و زینبینش به محبت حسینش بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی رمضان مىرود و مىبرد از کف ما ان که سى روز صفا یافت از او محفل ما رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما رمضان ، عقدهگشا بود گنه کاران را واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما ساقى بیار باده که ماه صیام رفت در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید تا بویى از نسیم مِىاش در مشام رفت در تاب توبه چندان توان همچو عود مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت برگ تحویل مىکَند رمضان بار تودیع بر دل اخوان یار نادیده سیر ، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان ماه فرخنده ، روى بر پیچید و علیکالسلام یا رمضان الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران مُهر فرمان ایزدى بر لب نفْس در بند و دیو در زندان تا دگر روزه با جهان اید پس بگردد به گونه گونه جهان بلبلى زار زار مىنالید بر فراق بهار ، وقت خزان گفتم اَندُه مبر که باز اید روز نوروز و لاله و حیران گفت ترسم بقا وفا نکند ورنه هر سال گُل دهد بستان یارب ان دم که دم فرو بندد ملکالموت واقف شیطان کار جان پیش اهل دل سهل است تو نگه دار جوهر ایمان
ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن ای مهــربان ای مهربان ، لطفت فزون از فهم ما چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگیهای گناه شست وشو دادی بدرود که چه بدیها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم ماندهایم بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها
رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماهها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری و طهارت باطن
خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟ ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
شاعران و حکیمان پارسیگوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشتهاند
فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بودهاند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس میدانستهاند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان میدهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید میداند : امد رمضان و عید با ماست مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک میگوید و بر فراز بام میرود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد : مبارک باد امد ماه روزه این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان سراز پا نمیشناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی میداند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود : مه روزه اندر امد هلهای بت چو شکر وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح میداند و هنرهای روزه را بر میشمارد : بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه ملای رومی روزهدار را مستعد دریافت اسرار حق میداند و آه و ناله او را اثر گذار میداند وی در غزلی شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه میکند که با شکم خالی بهتر مینوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است : ماه رمضان امد ای یار قمر سیما شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز میکنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح میدانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهشهای نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی میگوید : رمضان امد و شد کار صرامی از دست دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن میناب عرفانی میداند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق میکند و موهبت یزدانی را به ارمغان میاورد : زان میعشق کز او پخته شود خامی شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمیکند ، بلکه نوشیدن ان برای روزهدار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت میکند : به اب روشن می عارفی طهارت کرد سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی میداند و مانند همیشه هلال عید را بهانهای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری میداند : نگفتم روزه بسیاری نپاید شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه میکند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه میدهد : گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق میداند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجابها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شدهاند : بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر میداند و تأکید میکند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت میکنی : دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار دادهاند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی میگوید : ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغههای اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمیکند و باده نوشی را به روزهای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح میدهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی میکند : روزه یکسو شد و عید امد و دلها برخواست حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق میداند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید میداند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن میداند : بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازهای برای کامجویی از زندگی مادی میداند : وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم و در جای دیگر همین شاعر میگوید : گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات میداند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر میکند : ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسیگوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کردهاند ، زنده یاد شهریار میگوید : اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه میداند و از او میخواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد : هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی میداند : ای بر همه میزان جهان یافته شاهی خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرتطلبی میداند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست میبیند : بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه میکند : شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان میداند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه میکند : بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه میکند : شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمیداند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سختتر از روزه است : سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است : عیدی است فتنهزا ز هلال معنبرش
شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشتهاند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نمودهاند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانستهاند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیدهای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن میکند و از رفتن ماه رمضان نگران است : برگ تحویل میکند رمضان بار تودیع بر دل اخوان سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه میکند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف میکنند |
|
ای صنـم از چـهره برافکن نقـاب تا خـجل اید ز رخـت افتـاب سوخـت دل از اتش هـجران تو جـان بشـد از شعله عشقت کباب چشـم مـن از اینهمه زیبا رخان خواسته و کـرده تو را انتخاب در خم گیـسوی تـو شد دل اسیر زلف خود اینقـدر مده پیچ و تاب نـوح نیم ، نیـست مجال حیات عمر چه گویم ؟ به مثل چـون حباب طـفل دلم از غـم تو پیــر شد رفـت ز سـر سایه عهـد شباب ترسـم از اینـکه اجلم در رسـد حسـرت دیـدار برم بر تـراب وعــده امـروز بـه فردا منه ارنی چو گویم مده ام لن جواب رحم به احوال پریـشان مـن کن ، نکشم اینهمه رنج و عذاب مـرحمتـی ، تـاب و توانم نماند تا به کی ای گل به غم از اضـطراب همچـو سرشکم مفـکن از نظر گیر ز دستـم که بـود بس ثواب داد دلـم رس که ندارم شکیـب اشک رخـم بین که نماندست تاب منقلب از رنج فراقــت شـدم کی کـنی از امدنـت انقـلاب در دل مـن مانـده دو تـا ارزو اولش از لعل تو نـوشـم شراب دیـگرش انست عنـایـت کنی تا دل انــزاب شـود کامیاب
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۶ , شهریور , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
امشب این دل یاد مولا میکند لیلةالقدر است و احیا میکند بشنوید ای گوش دلها بیصدا نغمه فزت و رب الکعبه را
آه ای محراب ، گلگون میشوی در سحرگان دگرگون میشوی ای نماز صبح ، دل بیمار توست با علی این اخرین دیدار توست
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را که خدای می پسندد به سجود او دعا را به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را مرد غریبی که زمان استراحت
چادر نماز فاطمه زیر سرش بود نامش امیر المومنین و بو العجایب مرد غریب کوفه نام دیگرش بود نیلی ترین تصویر های اسمانی هر شب میان قاب چشمان ترش بود ایا شبی دیگر نمیشد برد او را ایا همین امشب که پیش دخترش بود از انتظار چشمهای مهربانش معلوم بود اینکه نماز اخرش بود دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد
شاید صدای استخوانهای سرش بود
راز دل خود را به چاه هر شب می گفت تا وقت سحر هزار مطلب می گفت شد چاه پر از اه علی از بس که تا صبح امان از دل زینب می گفت
اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین کی توان گفتا که در این محفل پر شور و شین در میان سطرهای اخر درس علی گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی مثل من در غربت این شام یلدا نیستی خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی
و زمین ، کارگاه مولا بود عاشقى ، پا به پای او میرفت چشم نرگس ، نگاه مولا بود هرچه میکرد ، دلبری میکرد مهربانى ، سپاه مولا بود عدل و ازادگى ، که گُم میشد چشم مردم ، به راه مولا بود روز، هرچیز داشت ، از او داشت و شبان ، شاهراه مولا بود روز و شب را ، به کار وا میداشت این ، سپید و سیاه مولا بود ! اب ، از الغدیر ، بر میداشت مشربی که گواه مولا بود کوفه ، هرچند هم ، که بد میکرد باز هم ، در پناه مولا بود ! پدر خاک بود و خاکی بود بیگناهى ، گناهِ مولا بود ! هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نخفتهام ، به خدا ، من هنوز بیدارم شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم هزار راه نرفته ، در این خراباباد هزار کار نکردهست ، حاصل کارم ! نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند به زُهره گفتهام امشب ، که بشکند تارم یگانه ارزوی این شب سیاه من است که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم ! به خانه ، باغ شما ، پا نمینهم ، اما به پای ان گُلِ گم گشته ، کمتر از خارم اگرچه بغض غریبم ، ولی نمیدانم دلیل چیست که من ، ابرم و نمیبارم ؟ ! نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم به نیتی که بیاید علی به دیدارم چنان به شهر غریبان ، غریبهام که مپرس هزار ابر ، هوای گریستن دارم ! مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت کدام شعبده ، کردهست اسیر تکرارم ؟ ! |
|
چشمم به در سیاه شد اما نیامدی زیبا ترین شکوفه بستان احمدی گوشم به زنگ ودیده به در غرق انتظار خواهند ماند تا که بگویند امدی باغ ، در حسرت یک رهگذر بارانی ست و نصیب دل من ، چشم تر بارانی ست
بیتو ای ژرف ترین خاطره سبز بهار ! چشمها منتظر یک پدر بارانی ست کسی انگار که اهسته به در میکوبد باز کن قاصدکی پشت در بارانی ست پنجره رنگ غریبی و صداقت دارد دلم افسردهترین همسفر بارانی ست دردها در شب تنهایی من میپیچند باغ ، در حسرت یک رهگذر بارانی ست |
|
نوشته شده در: جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
ان صبح که وعده داده بود امده است شمشیر به فرق او فرود امده است ای وای برای بستن زخم علی از عرش زنی چهره کبود امده است
پیچید به کوفه این خبر در رمضان شد شام غم على سحر در رمضان هنگام سجود شد دوتا فرق على یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان ای خدا ای فاتح هر مشکلم بشنو از دل راز یک بی ابرو در شب احیا به تو رو کرده ام گرچه عمری با گنه بنشسته ام صبر کن ، از کیفر من بر حذر بهر تو خود را مهیا می کنم هر که باید رفت چون فرزند نوح چون که امشب با منیبین زیستم بر تو عمری بد گمانی داشتم چون بگیرم اینه در دست خویش گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن هرکه بر حال خراب خود رسید هر که گیرد اینه در پیش رو خویش را بیند که خود با خود چه کرد باید از بگذشته ها عبرت گرفت حال باید وادی تحلیف رفت سخت باید نفس را بشکست و ماند هم چنان بار شهیدان مبین راه ما راه شهیدان خداست گرچه دل شرمنده است از روی تو نیستم اینک از الطافت خدا یا حلیم امشب که من سرگشته ام
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای توست گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی عذری که میرود به امید وفای توست
ازرده طعم دوری از یار را چشیده روی سحر قدم زد با کسوت سپیده روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت از ابرها بپرسید از گفته و شنیده می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده برخواست از رکوع و ارام رفت سجده اشک خداست اینکه روی زمین چکیده تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده
ام کلثوم کنار پدرش سفره گسترده به افطار على شیر و نان و نمک اورد برش میهمان ، مظهر عدل و تقوى میزبان ، دختر نیکو سیرش على ان مرد مناجات و نماز چونکه افتاد به انها نظرش چشمه هاى غم او جوشان شد ریخت زان منظره اشک از بصرش گفت : در سفره من کى دیدى دو خورش ، یا که از ان بیشترین نمک و شیر، یکى را برگیر بنه از بهر پدر، ان دگرش شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت که بشد نان و نمک ، ماحضرش حیدر از شوق شهادت ، بیدار در نظر وعده پیغامبرش که شب نوزدهم ، از رمضان رسد از باغ شهادت ، ثمرش بى قرار و نگران بود على چون مسافر که به اخر سفرش گاه از خانه برون می امد تا کى از راه رسد منتظرش گه به صد شوق ، نظر میفرمود به سما و به نجوم و قمرش گاه در جذبه معراج نماز بیخود از خویش و جهان زیر پرش چه خبر داشت خدایا انشب که على در هیجان از خبرش ام کلثوم غمین و نگران کاین شب تار چه دارد سحرش ؟ گشت اماده رفتن حیدر مضطرب دختر خونین جگرش چون که از خانه برون میامد چفت در، بند گشود از کمرش که مرو یا على از خانه برون تا سحر بگذرد و این خطرش على ان روح مناجات و نماز شرح قران سخن چون شکرش گفت با خود که کمر محکم کن بهر مردن که عیان شد اثرش تا که نزدیک بشد صبح وصال مسجد کوفه بشد باز درش على ان بنده تسلیم خدا صاحب الامر قضا و قدرش کعبه زادى که خدا دعوت کرد بار دیگر به سراى دگرش چون که جا در بر محراب گرفت من چه گویم که چه امد بسرش کوفه لرزید ز تکبیر على ناله برخاست ز سنگ و شجرش فلک افشاند به سر، خاک عزا چرخ ، واماند ز سیر و گذرش اه از ان دم که على غرقه به خون بود بر دوش شبیر و شبرش اه از ان دم که حسانا زینب چشمش افتاد به فرق پدرش
لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشکهای بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است شب قدر، فرصت شکوهای است که به اجابت میرسد هرکه اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی هرکه او از عشق برخوردار شد این جهان در نزد او مردار شد هرکه را در عشق چشمی باز شد پایکوبان امد و جانباز شد
شب قدر فرا رسید و عطر دلانگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانیتر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگیهای حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بیدرمان است در شبهای قدر، بهانههای زمزمه مهیاست شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید امشب چه شبی است ، شب خوبیها ، نیکیها ، زیباییها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشمهایم را برهم نمینهم و با تنها معبودم سخن میگویم ، تنها با او واگویه میکنم دردهای دلم را ! او را میخوانم و از درگاهش اجابت امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو میریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربانتر از همیشه است ، او به این اشکهای ناچیز توجه میکند و به انها پاداش میدهد ، این اشک و قطرههای ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش میکنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، میگریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید چراغها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسانهایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه میرفتند ، گاهی بر هم اخم میکردند و از یکدیگر دلگیر میشدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امدهاند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیارهای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امدهاند که اینطور ضجه میزنند ، اینگونه از خود بیخود میشوند ، شانه به شانه هم مینشینند و تکانهای شانه یکدیگر را حس میکنند ، اینها از کجا امدهاند … الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، تا در زمستان معصیتم ، بهاری از ندبه را ببارانی ، جویباری که از اغاز ماه صیام ، در جانم به سمت تو جاری گشته ، اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، شب خواب و رویا نیست ، امشب ، شب بیداری است ، شب سبوح قدوس ، شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع … امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ببارانم … یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
خدا اشک بندگانش را دوست میدارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانههای اشک خویش راه اسمان میپیمایند ، شکوائیه هجران میسرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی میکند فریاد اندوه سر میدهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمیایند اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان اگر همسو نمیگردند با فریادهای تو هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمیفهمند رها از خود شدم ان قدر این شبها که پنداری به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من |
|
نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم
از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم
مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب لب های خسته ! جمله بسازید با کریم بد نیست سفره با کلمات تو پر شود مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم ! لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست : عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم ! نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل امروز با تو هستم و فردا خدا کریم ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو
یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم
ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هالههای نور اهل ایمان را بالا میبرند و هوا عطراگین بال انهاست ناگهان ، صدای هلهلهای به گوش میرسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد میشود که از عرش تا فرش ر میگسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ مینماید…
در زمزمهام ذکر دل ارای شماست دل عاشق و دیوانهی سیمای شماست امشب همه جا حریم عشق حسن است در سفرهی افطار دلم جای شماست از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن لعل لب و ریحان خط دُرج و دُرش میپرورد در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت و گو یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن تیر خدنگ غمزهاش ناز و نیاز عشوهاش گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟ نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند آری ز شوق گل شود ، بلبل غزلخوان در چمن از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روحالامین تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمیماند خفی در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن بهر چراغ روضهاش ، وز بهر شمع قبّهاش نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بیشک و ظن ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من نخل امل را «لامعا» از حبّ آل امد ثمر روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حبالوطن
امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است قفل افطار دلم دست امام حسن است امر کرده است که افطار کنم با لعلش رطب سفرهی من خندهی شیرین دهن است همه بتهای فرا روی خودم میشکنم چون نگارم نوهی ارشد ان بت شکن است امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است این چه طفلیست که ثانی رسول الله است رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش بوی عطرش سبب طعنهی مشک ختن است فطرس از حسرت دیدار رخش میسوزد زیر لب زمزمهاش مدح چنین یاسمن است صدای شر شر باران شعر می اید کسی دوباره به ایوان شعر می اید غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است چقدر ساده به دیوان شعر می اید زبان روزه پیاده نزول فرموده خبر دهید که مهمان شعر می اید همیشه در وسط قحطی از دل دریا به یاریم به بیابان شعر می اید غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم دو وزن تازه به اوزان شعر می اید کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت اگر نظر بنماید کریم اهل البیت
|
|
کاش در این رمضان لایق دیدار شویم سحری با نظر لطف تو بیدار شویم کاش منت گذاری به سرم مهدی جان تا که همسفره تو لحظه افطار شویم
هـر شـبـی گـویـم کـه فـردا یـارم اید از سفر انـقدر امـروز و فـردا انـتـظـارش مــی کــشـم مـن بـه امـیـد وصـالـش زنـده مـانـدم تاکـنون گـر بـیـایـد بـوسـه بـر خـاک کـف پـایـش زنـم من که مـی دانــم بـیـایـد اخـر ان دلــدار مــن گر سر راهش بمیـرم نیست غـم ای دل چـرا گــر بـیـایـــد روزگــار تـیـــــره ام روشـن شــود |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۲ , شهریور , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
اى همسر باوفاى احمد اى جان به ره حبیب داده اى زینت خانه پیمبر از جان و مقام و مال رستى اسلام ز تو گرفته رونق سیلى نه ! ولى تو سنگ خوردى سر منشا کوثرى خدیجه اى فاطمه را تو پروریده سادات ز تو مقام دارند مکه ز تو افتخار دارد کعبه به طواف توست محتاج مرغ دل شیعه پر شکسته حتى کفنى دگر ندارى با اشک نبى ، رخ تو را شست اى بانوى ذوالکرم خدیجه دلداده تو حبیب حق بود بر سفره تو نشسته حیدر زود است براى دختر تو اى کاش میان کوچه بودى از ضربت قنفذ ستمگر اید ز تو و به نام زهرا
سالروز وفات مهربان یار و یاور رسول خدا و نیکو مادر مؤمنان حضرت خدیجه کبری علیها السلام تسلیت باد
چشمها گریان ، سینهها داغدار و دیدهها نظارهگر لحظهای بود که رسول خدا حامی و پشتیبان خود را از دست داد ، یاوری که حضور او در کنار رسول خدا مایه ارامش خاطر ایشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگیِ ازار ابوجهلها و ابولهبها را ز تن پیامبر میزدود در چنین روزی روح بلند حضرت خدیجه علیهاالسلام از زمین خاکی پر کشید تا در اوج افلاک و درسایه رحمت خداوندی ارام گیرد ، روح ملکوتیاش همواره قرین رحمت حق تعالی باد خدیجه از کتب اسمانی اگاهی داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه بطحاء میگفتند از نظر عقل و زیرکی نیز برتری فوق العادهای داشت و مهمتر اینکه حتی قبل از اسلام وی را طاهره ، مبارکه و سیده زنان میخواندند جالب این است او از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم میکشید و همیشه از ورقهبن نوفل و دیگر علما جویای نشانههای نبوت میشد ، اشعار فصیح و پر معنای وی در شان پیامبر اکرم از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکایت میکند نمونهای از اشعار خدیجه در باره پیامبراکرم چنین است : فلواننی امسیت فی کل نعمه و دامت لی الدنیا و تملک الاکاسره فما سویت عندی جناح بعوضه اذا لم یکن عینی لعینک ناظره اگر تمام نعمتهای دنیا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هیچ ارزش ندارد زمانی که چشمم به چشم تو نیافتند
عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدایت میکرد ، اما عاشقانه ! اصلا بانو ، تلفیق صریحی از عشق و عقل بود ، داری ان روزها را مرور میکنی که به بهانه تجارت ، تو را به یاری خواست ، حال انکه کشیش خوب میدانست ، خدیجه راز تو را فهمیده و مژده رسالتت را از انجیل دریافته است ، خوب میدانست بانوی مومن ، عاشق تو شده است ! همه جا کنارت بود یادش به خیر! همه جا کنارت بود و همه جا همراهیات میکرد ، همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قریش تنهایش گذاشتند و سرزنشش کردند ، تنها به خاطر همراهی با تو ، سالهای سخت شعب را با بردباری و شکوه سپری کرد و وجودش ارامشبخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان… چگونه میتوان جای خالیاش را تاب اورد ؟ ! چه زیباست که نام تو در تاریخ اسلام ، تفسیر اولین زنی است که اسلام اورد و محمد را در سراشیبی دلهرههای رسالت ، باور کرد پاداش تو همین بس که وقتی نان و خرمای همسر را تا غار حرا میبردی جبرئیل از تماشای منظره عاشقانه تو، چنین پیام اورد که : یا محمد ! بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام برسان و او را به خانهای از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را چه بخوانم که تعبیر تو از زبان بزرگان خوشتر است ، انجا که از قول ابن اسحاق در یک کلام تو را وزیر صداقت برای اسلام مینامند کوچههای شهر را غمی سنگین فرا گرفته است فضای مکه گویی اکنده از اندوه است ! کعبه نیز چند روزی است بر فرشتهای لبخند نمیزند و مگر میتوان چهره نورانی رسولخدا را گرفته و اندوهناک دید و بیتفاوت بود ؟ ! وقتی شب پیش ، یکی از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش دیگری گفت : خدیجه همسر رسولخدا سخت بیمار است ، زمزم گویی دیگر نمیجوشید ، اشک میافشاند ! حتی سنگریزههای حرم نیز دریافتهاند دل رسولخدا از چه لبریز غم است این رسول خداست که از خانه بیرون میاید ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، این قطرات اشک است که از چشمان اسمانیاش میریزد ، چه شده ؟ خدای من ، چه بر زبان زمزمه میکند …انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ
چراغ خانه من ، این چنین ناتوان سوسو نزن ! با چشمانی خسته و قامتی که در تمام تند بادها شانه به شانهام میایستادی ، اکنون رنگ پریده و رنجور نفس میکشی نگاههایت به رنگ وداعند ، گویی در هر پلک زدنی ، از من دورتر میشوی ! این بستر ناخوشی را رها کن ! برخیز و دیگر بار، محرم دردهای دل من باش تا ان هنگام که از مصائب رسالت اسمانی خویش ، کمر خم میکنم ، مثل گذشتههای صبورت ، دستهای خستهام را در دست بگیری و دلارام اندوههای من باشی بانوی مهربان من ! محمد بیتو ، دنیای خاکی را چگونه تاب بیاورد ؟ ! ابر، خون گریه میکند و باد شروه میخواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچههای اسمان را میدود و شیون میکند روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتی ملالانگیز ، فرو رفته است ، محمد بغض تاریک ضریح چشمهایش را میشکند و ارام ارام میبارد ، بغض کال خود را لقمه لقمه فرو میخورد و ارامتر گریه میکند ، اما هنوز هجرت خورشید ، در باورش نمیگنجد ، از چهرهاش ناباوری میبارد ، اتشی در دلش ، شعلهور شده است ، بلند میشود و سرش را به سمت اسمان میچرخاند و میگوید : خدایا ! خدیجه مهمان توست ، او را به تو سپردم … |
|
این هفته هم گذشت تو اما نیامدی خورشید خانواده زهرا نیامدی از جاده همیشه چشم انتظارها ای اخرین مسافر دنیا نیامدی صبحی کنار جاده تو را منتظر شدم اما غروب امد و آقا نیامدی از ناز چشمهای تو اصلا بعید نیست شاید که امدی گذر ما نیامدی امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم آقای من اگر زد و فردا نیامدی فرصت بهانه ایست که پاکیزه تر شویم تا روبرویمان نشدی تا نیامدی “یابن الحسن بیای” قنوتم وظیفه است دیگر به ما چه امدی یا نیامدی |
|
نوشته شده در: جمعه ۶ , شهریور , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |