ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

در اخر شعبان بخورم چندان می …

کاندر رمضان مست بیفتم تا عید

 مست...

من ، روزه ‌دار عاشقی ام

با یاد خدای قدر …

 

صدای قدم‌های ماه خوبی‌ها ، دلِ خاکی‌ام را اگاه ساخته است که لحظه‌ی وداع نزدیک است

لحظه‌ی وداع با ماه مهدی ، با شعبان ، و من در اخرین ثانیه این ماه به مناجات شعبانیه نشسته‌ام

ای خدای عاشقی‌ام ، من در اغوش مهر دلدادگی‌ و باران روزه ‌داری‌ام …

 رمضان...

 

صبح دلدادگی‌ام را با اهنگ دل نواز اللهم اِنی اَسئَلک … مأمن من تو هستی ای خدای دیدگانم و من ، زیر چتر پروردگاریت ، از باران غم ، که در این زندان ، بر سر و رویم می‌بارد ایمن شوم ، من روزه ‌دار عاشقی‌ام ، تشنه ی دیدار توأم  ، نگاهم کن تا سیراب شوم ، نگاهم  را پذیرا باش که هر چه سفیر تو ، قرآن را می‌نگرم سیر نمی‌شوم

نذر...

عطر اش نذری همسایه و صدای ربنای استاد ، تمنای دلم را اشکارتر ساخته است تا من عاشقانه‌تر به ختم شمیم عاشقی ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سی فریاد کنم ای خدای اسمانی دلِ خاکی‌ام

منی که دَم عاشقی‌ات ، گِل وجودم را بیدار ساخت ، با نسیم نوازشت دوباره بیدارم ساز ، ای کسی که علی کل شی قَدیری

بار الها ، ببخشا که منِ خاکی ، الوده‌ی دنیا گشته‌ام

توبه...

ای خدای شهر رمضان که فرشتگان بارگاهت در این قدر اسمانی ، زمین را به قدر اورده‌اند تا قدر دلتنگی ام را به مهدی ات بگویند و مهدی بداند که من ، منِ منتظر، از انتظار خسته نمی شوم تا بیاید …

منِ بارانی با امدنش عافیت می‌یابم ، بگو بیاید ، قران در حضور ستارگان اسمانی می‌درخشد و من ، دلم برای حضور مهدی می‌تپد

و کسی انتظارم را درک نمی‌کند ، هزار ماه کم است بگو هزار سال تا درد انتظار مرا به سویت اورند ؟

من منتظرم ! بگو بیاید

تا وقتی تو بیایی همه شب ، شب ِ قدر من است و من تا صبح می گریم ، تا صبح ناله میکنم ، تا صبح می خوانم سرود  زندگی بخش را :

روزه‌ دار، سالگرد عاشقیت ، سالگرد روزه ‌داریت مبارک باد !!!

ماه عشق...

 

روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه ی خود را به خیالی که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است

****

سلام بر ماه رمضان و رمضانیان

و تقدیم به جرعه نوشان سبوی رمضان

بی دل...

 

امشب دری به خلوت میخانه بازکن

بیدل به سوی قبله مستی نماز کن

بنشین شبی به میکده با بیدلان مست

از زاهدان رنگ و ریا احتراز کن

بوی خمار می شنوم از نیاز تو

خود را به بوی می  زجهان بی نیاز کن

فصل تلاوت صحف مستی است و عشق

یک سوره می بخوان و سپس در فراز کن

مستی طلب به لیله قدری که امشب است

بنشین به کوی میکده راز ونیاز کن

لب بسته ای به روزه اگر این زمان بیا

یک جرعه می بنوش و به می روزه باز کن

گر همچو عارفان تو خمار ولایتی

دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن

خواهی اگربه کوی اجابت شوی مقیم

امشب دری به خلوت میخانه بازکن

 

نوشته شده در: جمعه ۳۰ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را

حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را

حالا که باب استخاره سوره نحل است

برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را

بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم

نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟

بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند

کی می بُری اقا دماغ این دغل ها را ؟

کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان …

شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را  !

ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست

اتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را

انتظار 27...

آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش

پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را

 

نوشته شده در: جمعه ۳۰ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

مناجات شعبانیه ، زمزمه مناجات است و شور دعا و سوز تضرع و روزنه امید

 

گفتگو با خدایى است که راز درون و نیاز انسان و فرجام امور را مى‏داند و پیش از ان که لب به سخن گشاییم دفتر دلمان و کتاب نفسمان را مى‏خواند و قلم تقدیرش به همه چیز و همه کس جارى است و سود و زیان‏ها و افزایش و کاستى‏ها به دست اوست

مناجات...

خدایا ! اگر محرومم سازى ، کیست که روزیم دهد ؟ و اگر خوارم کنى کیست که یاریم کند ؟ از خشم تو به خودت پناه مى‏برم ، اگر من شایسته رحمتت نیستم ، تو سزاوار جود و بخششى

در مناجات شعبانیه ، نیایشگر صاحبدل ، خود را در برابر خدایى مى‏بیند ، بخشنده و رحمت گستر، رئوف و خطاپوش ، رحیم و پوزش‏پذیر، که نه مى‏تواند دل از عطاى او برکند و نه از عفو او بر خطاها نومید شود ، زبان عذرخواهى او از خدا بلند است و دامن حسناتش کوتاه

زبان مناجات شعبانیه ، زبان عشق و شیدایى است :

خدایا ! اگر مى‏خواستى خوارم کنى هدایتم نمى‏کردى ، اگر مى‏خواستى رسوایم کنى از عقوبت دنیا معافم نمى‏کردى …

خدایا ! اگر مرا به جرمم بگیرى دست به دامان عفوت مى‏زنم

اگر مرا به گناهانم مواخذه کنى تو را به بخشایشت باز خواست مى‏کنم

اگر در دوزخم افکنى به دوزخیان اعلام خواهم کرد که دوستت دارم …

هر چند در کنار طاعتت عملم کوچک است ، اما امیدم بسى بزرگ است ، پس چگونه مى‏توانم از استانت تهى‏دست و محروم برگردم … ؟

اوج فرازهاى بلند این دعا انجاست که امام از خدایش کمال انقطاع مى‏طلبد ، از همه بریدن و به او پیوستن ، جز فروغ او را ندیدن ، چشم دل به نور کبریایى روشن ساختن ، حجاب‏هاى نور را گسستن و به معدن عظمت رسیدن و جان را معلق درگاه ربوبى ساختن و به درگاه عزت و قدس او اویختن و در خلوت خدا ، همدم او شدن و مدهوش جلال الهى گشتن …

مناجات شعبانیه شکوه از جدایى‏ها و دور افتادن‏ها و غفلت‏ها و به خواب رفتن‏هاست و انسان ، تردیدى میان دوزخ و بهشت ، تا کدامین را برگزیند ؟ کیفر الهى ، دوزخ را در چشم انداز قرار مى‏دهد و پاداش خدا ، به بهشت فرا مى‏خواند

...

تا یار، کرا خواهد و میلش به که باشد !

و پایان دعا ، خواسته‏اى چنین است :

خدایا ! مرا به فروغ نشاط انگیز عزت خویش بپیوند ، تا تنها شناساى تو باشم و از غیر تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم

این است که همه امامان ، بى‏استثنا زبانى مترنم و دلى مشعوف به این دعا داشته‏اند و مناجات شعبانیه با این حقایق ناب عرفانى و لحن و زبانى شیدایانه ، سرود شوریدگى ان پیشوایان بوده است

نوشته شده در: سه شنبه ۲۷ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰

ان که با خون جان‌ فشانی می‌کند

با خدایش همنوایی می‌کند

شهید...

روزگارى بود عشقى جان گرفت‏

زندگى با عاشقى عنوان گرفت‏

نام اورهاى میدان امدند

رنگ و بوى جمله رندان امدند

هست ، چابک ، تک سوار

فدیه‏ها مى‏کرد هر داروندار

خنده بر خصم زبون واژگون‏

یکسره یاران بهتر لاله‏ گون‏

روزگارى سر به سر پرخاطره‏

رمز دل بود یا على‏ ، یا فاطمه‏

نام اور...

روزگاری مردانی از دیار مردمان مرد ، دل را به امواج کارون سپردند و همسفر با ماه از دریاچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاکریزهای مردانگی ، دل را از میان زنجیرهای دست و پاگیر دنیا بیرون کشیدند و ان را به سوی دیار اسمانها پر دادند ، ان روزها فرزندان خلف میهن اسلامی کبوتروار در اسمان ایمان و انسانیت بال و پر زدند تا اسمان را معنا دهند

یوسفا در حسن رویت‏ مانده‏ام‏

واشگفتا خود به حیرت مانده‏ام‏

 عالمى مجنون کردار تو است‏

صد زلیخا مست دیدار تو است‏

ازاده 1...

راستی اطلاع دارید چرا بنیاد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتی اسمی از ازادگان نمی برند ، فقط شهدا ، جانبازان وایثارگران ، ایا ازادگان به رزم نرفته اند واسیر نشده اند ، چرا از اسارت و وقایع ان برای نسل جدید نمی گویند فقط  باید در فیلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند …

ازاده 2...

ای ز وطن دور، ای مجاهد دربند

ای دل‌ِ اهل وطن به مهر توپیوند

نای تو خاموش همچو خشم که در مشت‌

جان تو در جوش همچو شیر که دربند

ازاده 3...

حال اسیر معلوم است ، شاید سخت تر از اسارت در تمام طول تاریخ بشریت چیز دیگری وجود نداشته باشد ، اسیر، یعنی دست و پابسته ، اسیر یعنی به غل و زنجیر کشیده شده ، اسیر یعنی کسی که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد

 

پرنده ای را دیدم که از بیرون قفس
خود را به میله ها می زد
با خود گفتم مگر دیوانه شده ؟
صدایم را شنید و پاسخ داد
رها ماندن دیوانگیست و اسارت ، امنیت
در قفس را گشودم که به مرادش برسد
ناگهان قفس زبان گشود
که چرا مرا به گناه ناخواسته
اسارت پرنده ای وادار می کنی ؟
گفتمش تو اگر پرنده ای را اسیر نکنی گناه بارتری
گفت سوختن در گناه ازادی
چه بسا بهتر از ارمیدن در منجلاب اسارت باشد

جرم او چیست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن
هست فرجام ایمان ، شهادت ، یا که در کنج زندان فتادن

دیدی که سحر از پی شب در راه است ؟ دیدی که دوام شب بسی کوتاه است ؟

وصال...  

 

باد بهار مـژده دیدار یار داد
شاید که جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ ســرو در اواز دل ‏فریب
بـر دل نوید سرو قد گلعذار داد

ساقی به جام بده ، در ان عشوه و دلال
ارامشی به جان من بیقرار داد

در بوستان عشق ، نشاید غمین نشست
باید که جان به دست بتی می‏گسار داد

شیرین زبان من ، گل بی‏خار بوستان
جامی ز غم به خسرو ، فرهاد وار داد

تا روی دوست دید ، دل جان‏ گداز من
یک جان نداد در ره او ، صد هزار داد

اوردن استخوان های عزیزت وقتی هنوزبی تاب ان ثانیه ای هستی که کنار قاب در ، چشم در چشمش شوی زیاد هم لحظه ی اسانی نیست …

 

من ترا در گردش پیمانه مى‏بینم هنوز

من ترا پیر در میخانه مى‏بینم هنوز

هر کجا شوریده‏اى ، مستى ز پا افتاده است‏

من ترا در ناله مستانه مى‏بینم هنوز

من ترا در سرخى هر لاله‏ى خونین عشق‏

من ترا در رویش گلخانه مى‏بینم هنوز

 قصه‏ها شورى و حالى دارد و من روح تو

در تن پاکى هر افسانه مى‏بینم هنوز

گرچه جان فرسود و دل از داغ تو دیوانه شد

نقش تو بر این دل دیوانه مى‏بینم هنوز

 مى‏چکد اشک شفق هر شب به دامان سحر

گریه خورشید را روزانه مى‏بینم هنوز

 گوهر یکدانه‏ى عصرى و من چون کودکى‏

خویش را با ارزشت بیگانه مى‏بینم هنوز

 انکه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بى‏خبر

در کمال عشق تو فرزانه مى‏بینم هنوز

 سرزده خورشید اشک از گوشه‏ى چشم یتیم‏

من تو را در اشک معصومانه مى‏بینم هنوز

 گرچه در ویرانه‏ها اى شمع تابان سوختى‏

من تو را از روزن ویرانه مى‏بینم هنوز

 انکه با تو بست پیمان وفادارى و عشق‏

بر سر میثاق خود مردانه مى‏بینم هنوز

گرچه ‏اى مرغ بهشتى رفتى از این اشیان‏

سایه لطف تو را بر لانه مى‏بینم هنوز

 سینه‏ات ایینه عشق الهى بود و بس‏

من در ان سینه رخ جانانه مى‏بینم هنوز

 بذر ایمان در نهاد پاک نسلى کاشتى‏

من تو را در رویش هر دانه مى‏بینم هنوز

 پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن‏

با طراوت ساحت گلخانه مى‏بینم هنوز

 من تو را در مویه‏هاى دردناک شعر خویش‏

در حروف و نقطه و دندانه مى‏بینم هنوز

 عاشق...

هرگز خود را به جای ازاده و جانباز گذاشته‌ایم ؟ و به دنیای دردش فکر کرده‌ایم ؟ اصلاً می‌دانیم درد یعنی چی ؟ و دردمند کیست ؟ و چرا دردمندان از درد خویش نمی‌گویند ؟ اصلا ایا میدانیم ازادگی و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه است ؟ ایا او را بلند قامت سروگونه می‌بینیم که همچون کوه بر پای وجودش سرود قیام می‌سراید ؟ یا بدان گونه که عضوی از اعضاء را به عاریه ، تقدیم حضرت دوست نموده و او را به دیده ترحم و دلسوزی می‌نگریم ؟ راحتت کنم اگر تو به جای او بودی چه می‌کردی ؟ ایا حاضری به او خدمت کنی ؟ یا که نه ، نیش‌های زهرالود را به او تزریق می‌کنیم ؟

اصلاً چرا او بر روی ویلچر نشسته است ؟ ایا مطمئنیم که از او به عنوان معبر و پل عبور استفاده نمی‌کنیم ؟ البته استفاده چه عرض کنیم سواستفاده نمی‌کنیم ؟ ایا می‌دانی چرا او تحمل درد می‌کند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا می‌شود ؟ هرگز با او همنشین شده‌ای تا برایت از انچه که نمی‌دانی بگوید ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست دهد ؟ ایا قبل از انکه به او فکر کنیم به خود فکر نمی‌کنیم ؟ مگر چگونه است او را که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بیندیشیم ؟ ایا برای ازمایش هم که شده بر ویلچر نشسته‌ای ؟ حتی به دقایقی و لحظاتی ؟

جانباز...

اصلاً ایا می‌دانیم شیمیایی یعنی چه ؟ جانباز شیمیایی به چه کسی می‌گویند ؟ نمی‌دانم هرگز دیده‌ای ان ابرمرد را که بر روی زمین پهن شده و دایم با دستانش بر سر و صورتش می‌کوبد و گاه‌گاهی هم سرش را به دیوار می‌زند ؟ ایا او را که یک عمر جز تخت بیمارستان و اسایشگاه جانبازان دنیایی دیگر به تصورش نمی‌اید لمس می‌کنی ؟

ایا می‌دانی پیچیدن به دور خود یعنی چی ؟ ایا شنیده‌ای قطع نخاعی چسان زندگی می‌کند ؟ ایا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا داده‌ایم ؟ خلاصه‌تر بگویم ایا از فرهنگ ازادگی جانبازی خبری داری یا خیر؟ ایا مرگ تدریجی شنیده‌ای ؟ ایا دیده‌ای کودکی را که می‌خواهد با بابایش دست بدهد ولی دستی نمی‌یابد ؟ ایا دیده‌ای او را که لحظه‌ به لحظه بر مرگ تدریجی با عزتش تبسمی عاشقانه می‌زند ؟

اصلاً چرا او بر مرگ لبخند می‌زند و ما محکم به دنیا چسبیده‌ایم ؟ ایا هرگز فکر کرده‌ای که اگر بر قامت والای او به دیده‌ای غیر از دیده‌ی الهی بنگریم ، روی عقبی چه معامله‌ای با ما خواهد شد ؟ ایا از زجر دادنش لذت نمی‌بری ؟ هیچ می‌دانی شب‌ها و روزهایش چگونه می‌گذرد ؟ 
هیچ می‌دانی چگونه اذیتش می‌کنند و ادعای دوستی هم می‌کنند ؟

ایا می‌دانیم جانبازانی هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز نابینا فکر کرده‌ای ؟ بر بی‌دست و پایان چطور؟ بر سرطان خونی شده‌ها چگونه ؟

ایا فکر کرده‌ایم  فراموشی ایثارگران عقوبت الهی در پی دارد  یعنی چی ؟ ایا ! ؟ و ایا ! ؟ و ایا ! ؟

ایا نگاه بر چهره او که خود حکایت‌ها زمثنوی‌ها دارد ، برایمان جالب نیست ؟ منفی‌گرایانه نگاه نمی‌کنم ، به همت والایش قسم از درد او درد دارم که اگر نگویم خائنم ، راستی انتظار جانکاه شنیده‌ای ؟ یا اصلاً حتی لحظه‌ای نمی‌خواهی بشنوی ؟ می‌دانی از چی می‌گویم و از کی می‌گویم یا نه اصلاً در وادی دیگری هستیم که شنیدن کلام  مظاهر خشونت  چندش‌اور می‌شود ؟

ایا عشق شنیدی ؟ البته هوس‌های دنیوی که مهر عاشقی بر روی ان بزنیم منظورم نیست ، خود می‌دانی از عشق می‌گویم ، ان مفهوم والایی که درکش بی‌عشق محال است ، ایا از عاشق شنیدی یا مصداقی به زیبایی ان که جان می‌بازد البته باختن جان نه ، جان‌فشانی می‌کند یعنی عشقبازی می‌کند دیده‌ای ؟

از انان می‌گویم ، انان که سرود صلابت را در استواری گام‌هایشان به تصویر کشیده و نغمه‌های ترنم شیدایی‌اشان در مأذنه عشق حلاج‌وار بردار بوسه زدند ، انان که چون میثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختی که مقتل اوست اب می‌دهند و به امید ان روز لحظه ‌شماری می‌کنند و بر آیت حق ، انگاه که غبطه حال مصادیق « ماعاهدوا الله علیه و منهم من قضی نحبه » را می‌خورند و بر « و منهم ما ینتظر» دل ارام کرده‌اند

ایا شنید‌ه‌ای حکایت فرزانه‌ای را که خود خریدار سردار شده بود ؟ ایا می‌دانی «راضیه مرضیه » یعنی چی؟

 یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

سالیانی سپری شد بس تلخ

سینه‌ها سوخته از اتش هجر

واژه‌ها هر چه رساتر باشند

کوته از وصف غل و زنجیرند

وصف شیران اسیر

راد مردان صبور

جنگجویان میادین نبرد

عشقبازان و حقیقت طلبان

سخت اید به زبان

روزگاری که غم اندر پی غم

ز اسمان می‌بارید و از زمین می‌جوشید

سینه‌ی دهر بسی سنگین بود

دست بیداد از ان سینه سخت

زهر جان گیر

بسی می‌دوشید

سایه شب همه جا گسترده

جور بیدادگران بی‌پرده

اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد

تیره همچون دل دژخیمان بود

جسم‌ها خسته و رنجور و تب‌ الوده‌ی درد

چهره‌ها لاغر و زرد

سینه‌ها پر کینه

چشم‌ها خیره به در تا که مگر

پرتوی رخ بنماید در شب

یا طبیبی که گذارد مرهم

بر دل ریش اسیران یک دم

 

ز جبهه گویم و شب‏هاى سنگر

ز یک دنیا صفا در کوى دلبر

ز جنگ و حمله و صد گفتنى‏ها

ز اسرار شب ناگفتنى‏ها

ز حمله گویم و شبهاى خونین‏

ز یورش‏هاى برق اساى شیرین‏

ز شب‏ها و سرود نصر گویم‏

ز مصداق بحق صبر گویم‏

ز یک یک کربلاها و ز رمضان‏

ز خیبرها یا که والفجر و ز بستان‏

ز یا رب یا رب شب زنده‏ داران‏

ز اهنگ سرود سربداران‏

ز عرفان و دعا و ذکر یا رب

که دایم ذکر مهدى بوده بر لب‏

ز هیجان شب اغاز حمله‏

که یاران گرد هم ایند جمله‏

زیا اللَّه و یا مهدى و زهرا

زرمز یا محمد صلى الله‏

ز ارتش ، پاسداران و بسیجى‏

جهاد و یکه تازان صمیمى‏

ز پوتین و پلاک و تارک سر

ز فانوسقه ، چفیّه جمله یکسر

ز کردستان و شب‏هاى بلندش‏

کمین‏هایى ز نامردان کُردش‏

ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه‏

ز پیرانشهر و نفت شهر و حلبچه‏

ز فاو و حاج عمران و هویزه‏

ز خرمشهر و ابادان و فکه‏

ز غواصى در هور الهویزه‏

ز مجنون و ز ابهاى جزیره‏

ز عکس یادگارى زان عزیزان‏

حنابندانِ در ان شام هجران‏

ز دود و اتش و باروت گویم‏

ز ترکش ، دانه‏ى یاقوت گویم‏

ز مین و توپ و تانک و تیر و رگبار

ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز ترکش‏هاى یکبار

ز دستان جدا گشته ز پیکر

به عشق مهدى و در کوى دلبر

ز وصلِ فرقت و داغ جدایى‏

ز میدان و نبرد و قهرمانى‏

ز پیکار و وداع اخرینش‏

هزاران بارک اللَّه افرینش‏

ز شوق و وصلت یاران چه گویم‏

ز دیدار رخ جانان چه گویم‏

ز عشق و ناله‏هایش در دل شب‏

تضرع‏ها و اخلاصش ز یارب‏

ز دریاى کلام دل نشین‏

وصیت نامه‏هاى اخرینش‏

ز یاران شهید جان سپرده‏

ز ان فرزانگان دل ربوده‏

ز مفقود و شهید و جان سپاران‏

که بر مرکب سواران سوى یاران‏

ز ما جا ماندگان جمع یاران‏

چسان باید را تحمل یک هزاران‏

چه گویى سائل از ایام زرین‏

نوایى خاطرات تلخ و شیرین‏

 

 یک گلستان گل تماشایى شدند

محو در زیباى زیبایى شدند

همچو کوفى‏ها نگشتند بى‏وفا

در ره امروز، فردایى شدند

چهره‏ها ترسیم یک دنیا شکنج‏

در سراى عشق غوغایى شدند

سر و قامت بر سردار شهود

همچو منصور سخت‏ شیدایى ‏شدند

با دو چشم بسته در سلول خصم‏

مظهر ایثار و بینایى شدند

غربتى بس دردناک و دلخراش‏

با تن رنجور رعنایى شدند

بى‏سر و پا غرق در شور و شعف‏

همچو مجنون سخت لیلایى شدند

همچو کوه پر استقامت هم صبور

دشمنان دین چه رسوایى شدند

از دنس ببریده ، وصل نور حق‏

رسته از سفلى و عقبایى شدند

سائل از هجران یاران ، در فراق‏

ان شهیدانى که مولایى شدند

دست من خورد به ابی که نصیب تو نگشت...

 
دلم تنگ عبرت گرفتن است …
گره بزن …  دلم را ، محکم به گوشه ان اسمانی دلت ، گره بزن ، به کناره ی ان سپید بی کران ، به ذره ای از ان خلوص بی وصف ، به صمیمیت ان لحظه های خدایی و به منتهای تقوا داشتن ..

 

 
اما امروز ما نگاهمان می چرخد … به فلان ادم ، به فلان دوست ، فلان جریان ، فلان …
دچار کثرت و اشفتگی شدیم در این راه شلوغ
دلمان را به گوشه تقوایت گره بزن … دلمان تنگ عبرت گرفتن است …

نوشته شده در: یکشنبه ۲۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

انتظار 26...

یک شب بیا ستاره بریزم به پای تو

ای افتاب من همه چیزم فدای تو

یک شب بیا به ما برسد ای اذان صبح

از پشت بام مسجد کوفه صدای تو

ما مدتیست خانه تکانی نکرده ایم

شرمنده ایم در دل ما نیست جای تو

غیر از همین دو قطره اشکی که مانده بود

چیزی نداشتم که بیارم برای تو

از روزهای هفته سه شنبه برای من

شبهای پنجشنبه و جمعه برای تو

روزی به خاطر سفر جمکران من

روزی به خاطر سفر کربلای تو

نوشته شده در: پنجشنبه ۲۲ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

لذت مستی...

بگردید ، بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست ، پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است ، پس پرده نشسته است
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی است ، نهان زیر لب کیست ؟
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر ان خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوش بوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی ان گل پرنوش چو پروانه بگردید

بر ان عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

در این کنج غم اباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید ، به ویرانه بگردید

کلید در امید ، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته است ، به افسون که خفته است ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

بیا مهدی که با تو اسمانیم

تو دریایی وما رود روانیم

اگر یک روز هم ابری ببارد

تو خورشید وما رنگین کمانیم

 میلاد یگانه منجی عالم بشریت بر شیعیان وعدالت خواهان مبارک باد

مهدی 1...

سلام و درود بر مهدی (عج) ان کس که خدای بزرگ ظهورش را به تمامی امت ها وعده داد

سلام درود بر مهدی زهرا خورشید رخشان حسن الهی و روشن ترین مهتاب قران

سلام و درود بر مهدی (عج) نظاره گر شجره طوبی وسدره المنتهی

سلام و درود بر مهدی موعود پرچم بر افراشته عدل الهی

سلام و درود بر مهدی (عج) ساحل سعادت وسلامت وناخدای کشتی حق وعدالت

در تاک مگر شراب پنهان نشده ؟

در غنچه مگر گلاب پنهان نشده ؟

اى بى خبران که منکر صبح شدید

در شب مگر افتاب پنهان نشده ؟

یک عمر تو زخمهاى مار ا بستى

هر روز کشیدى به سر ما دستى

شعبان که به نیمه مى رسد اقا جان

ما تازه به یادمان مى اید هستى

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ى چندم است که مى خوانى ؟

داریم رکورد کوفه را مى شکنیم

هرچند که خسته ایم از این حال نیا

شرمنده اگر ندارد اشکال نیا

ما خط تمام نامه هامان کوفی است

اقاى گلم زبان من لال نیا

اى اصل امید  بیم ها را دریاب

باباى همه  یتیم ها را دریاب

هر چند خدا خودش کریم است اقا

لطفى کن و یا کریم ها را دریاب

نه شرم و حیا نه عار داریم از تو

اما گله بى شمار داریم از تو

ما منتظر تو نیستیم اقا جان

تنها همه انتظار داریم از تو

هرچند که بیمار تو هستیم همه

دیوانه ى دیدار تو هستیم همه

بین خودمان بماند اقا عمرى

انگار طلبکار تو هستیم همه

بر سینه اگر زدیم سنگت اقا

هستیم اگر گوش به زنگت اقا

با این همه نیرنگ و ریا مى ترسیم

یک روز بیاییم به جنگت اقا

از شنبه درون خود تلنبار شدیم

تا اخر پنجشنبه تکرار شدیم

خیر سرمان منتظر دیداریم

جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

از مزرعه ى کوچک بعضى ها

برچیده شود مترسک بعضى ها

اقا خودمانیم چه کیفى دارد

وقتى بزنى به برجک بعضى ها

گفتند که تک سوارمان در راه است

از اول صبح چشممان بر راه است

از یازدهم دوازده قرن گذشت

تا ساعت تو چقدر دیگر راه است ؟

انگار نمى رسد به دریا جاده

در خویش زده همیشه درجا جاده

اقا نکند دیر شود امدنت

من روى تو شرط بسته ام با جاده

ابرى است هوا و بوى بارانى نیست

این عصر گرفته را که پایانى نیست

داریم همه فال تو را مى گیریم

عکس تو درون هیچ فنجانى نیست

تا کى همه جا بدون تو غم بخوریم

پس کى تو مى‌ایى اب زمزم بخوریم ؟

این جمعه خدا کند بیایى اقا

یک نان و پنیر ساده باهم بخوریم

هرکس که هواى دوست در سر دارد

شمشیر نه قلب خویش را بردارد

در سنت شیعه نیست حتى به نماز

که دست به روى دست خود بگذارد

مهدی 2...

 

 

همه در جست ‌وجوی کوی تواند بی‌ انکه خوب تو را شناخته باشند ، همه در هوای روی بهارند بی انکه از غصه زمستان به تنگ امده باشند همه در غربت شب خوابیده‌اند ، بی انکه از صدای خروس سحری سراغ بگیرند ، پهنای شهر را وجب به وجب ، گام به گام ، کاویده‌ام از نردبان‌های کوتاه و بلند مذاهب و مکتب‌ها ، ایسم‌ها و فلسفه‌ها ، از همه عبور کرده‌ام ، رفته‌ام ، فرو افتاده‌ام ، برخاسته‌ام و خسته‌ام ، می‌گویند تو گشایشی ، فرج تویی ، این گشایش باید شبیه یک گلستان باشد ، پر از جوانه‌های صداقت ، جایی برای تبسم بی‌دغدغه ، من منتظرم

قصه شوق محال است به تقریر اید ، کسی چه می‌داند راز رسیدن در دل یک مشتاق که مهجور مانده است چیست ؟ کسی چه می‌داند جز دل روشن تو؟ !

ما از رفتن ، تمنای رسیدن داریم و کوی مهدی خدا انگار نزدیک است ، زیر پلک یک ندبه ، روی اواز یک سجاده و بر بلندای شکفتن یک صبح ادینه ، از روبروی خانه کعبه صدایمان زده‌ای که : من گنجینه خدایم ، اوج ارزوهای دیرینه ، با سیرتی شبیه محمد (ص) با شوری به وسعت دلتنگی و با جشنی از جنس خوشبختی

عدالت میوه درخت ظهور است که با دست‌های نیرومند و اسمانی تو غرس می‌شود ، عدالت یعنی برامدن و تابیدن ماه برای همه چشم‌ها حتی نابینا‌ها و شب‌پره‌ها ، نزدیکتر می‌شوی ، قران می‌خوانی و لبخند می‌زنی ، من همان رویای صادقه‌ام که در قلب خدا تعبیر شد و اینک تعبیر رویای خدا در سرزمین سوخته انسان

از تولد حرف می‌زنی ، تولد دوباره روزی‌‌های معنوی و مادی ، تولد دیگر باره جان‌های عاشق سرفرازی ، مکث دیدار و زیبایی بر دشت خشک بی‌کسی و تنهایی ، حضور پیوسته باران بر کام‌های تشنه ابدی ، از راه می‌رسی ، بیدار می‌شویم ، راه می‌رویم و همه سرزمین‌های نرفته دانش و اندیشه در کنار خاک پای تو بر ما مکشوف می‌شود ، به جزای ستم‌ها که بر خلایق مظلوم ، اوار گشته بود  بر سر ظالمان ، غضب می‌باری و شیوه نوازش را ترویج می‌کنی در انتظار توییم !

 

هزار سال گذشت و غریب بود هنوز

مسافری که به ظاهر حبیب بود هنوز

کسی که بعد گذشت از هزار و سیصد باد

میان سینه ی او یک لهیب بود هنوز

مسافر اسب خودش را به شهر اورد و

نگاه کرد … جهان پر فریب بود هنوز

اگر چه ورد لب مردمان دعای فرج

اگر چه حضرت باری مجیب بود هنوز

ولی شفای مریضان و زایمان زنان

دلیل اصلی امن یجیب بود هنوز

به دستهای تمام جهان نگاه انداخت

قنوت ؟ نه … همگی توی جیب بود هنوز

گل محمدی از باغ منقرض شده بود

و توی باغ کلاغ عندلیب بود هنوز

و شاعران که به ظاهر پیمبر قومند

زبورشان پُر حوا و سیب بود هنوز

برای انها که جمکران فقط قبر است

ظهور حضرت مهدی عجیب بود هنوز

ظهور قصه شده مثل کشتن عیسی

مسیح شیعه ولی بر صلیب بود هنوز

مسافر اسب خودش را ز شهر برگرداند …

مهدی ...

… و هجوم بارانی جشن ها و لبخندها ، که قاصد تبریک تولدت بودند فروخفت…
اما باز هم تو نیامدی … !

نوشته شده در: جمعه ۱۶ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
انتظار 25...

گمان کنم زمانش رسیده برگردی

به ساحت شب قدر ای سپیده بر گردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید

به دفتر غزلم ، ای قصیده برگردی

زمان ان نرسیده کرامتی بکنی ؟

قدم به خانه گذاری ، به دیده برگردی ؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی

به شهر سبز ترین افریده برگردی ؟

گمان کنم که زمانش … گمان کنم حال

که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن به خدا ، بی تو زندگی تنهاست

قبول کن که زمانش رسیده برگردی …

نوشته شده در: پنجشنبه ۱۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

نماز عشق را دیگر به مسجد من نمی خوانم

خــدای عشــق را دیگـــر خداوندی نمی دانم

نماز...

رسول گرامی  به جمعی که مشغول نماز و نیایش بودند فرمودند :

چه شده است که شیرینی و حقیقت عبادت را در شما نمی بینم ؟

گفتند : شیرینی عبادت چیست ؟ فرمودند : تواضع

نماز عشق...

مرا نماز بیاموز ای بزرگ خداوند !
نماز اشک ، نماز دعا  ، نماز عباد ؟
نماز عشق ، نماز غنا ، نماز سعاد ؟

*******
نماز اشک بیاموز تا به ظلمت شبها
بر اسمان دل غم گرفته ی گنه الود
به پایمردی اشکم ستاره ها بنشانم
نماز اشک بیاموز تا زچشم گنهکار
به شوق توبه سرشک ندامتی بفشانم

*******
مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز
که با دعا به دل خستگان نشاط بریزم
مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز
که شرمگین و تهیدست
زچشم مردم محتاج و بینوا نگریزم

*******
مرا نماز عبادت به راه خویش بیاموز
که وقت حادثه خود را به بندگی نفروشم
مرا نماز بزرگان پاکباز بیاموز
که نقد دین و شرف رابه زندگی نفروشم 

 

*******
نمازعشق  بیاموز ، عشق پاک خدایی
که جز به عشق تو درعشق دیگران نگدازم
صفای عشق الهی به من ببخش خدایا
که دل به  عشق مجازی به یک نگاه نبازم

*******
نماز عشق بیاموز تا که در دل شبها
در اسمان غمت چون چراغ ماه بسوزم
نماز عشق بیاموز تا که در شب تاریک
ز روشنایی تو چون ستاره ها بفروزم

*******
نماز عشق بیاموز تا ز گلبن شعرم
به هرنسیم تو گلهای جاودانه براید

*******
نمازعشق بیاموزتا به ظلمت شبها
ز واژه واژه ی شعرم گل ستاره بتابد
نمازعشق بیاموز تا زدولت شعرم
ستاره ها به دل خلق بی شماره بتابد

*******
مرا نماز غنا در لباس فقر بیاموز
که وقت غصه لبم را نسیم خنده گشاید
مرا نماز رضا در مقام قرب بیاموز
که از نهاد غمینم نوای شوق براید

*******
مرا نماز سعادت به وقت مرگ بیاموز
که با گناه فراوان خود سعید بمیرم
بشوی گرد گناهم که  بی گناه بمانم
مخواه روی سیاهم که روسپید بمیرم

 

عاشق...

نوشته شده در: سه شنبه ۱۳ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
انتظار 24...

مسیر مسیح بهاران کجاست؟

صفا گستر لاله زاران کجاست؟

رگ اندیشه لاله از هم گسست

گل اندیشه سربداران کجاست؟

 زسرگشتگی جام سرگشته ام

قرار دل بی قراران کجاست؟

سرم را شده ابر خون سایه بان

نشانی زالماس باران کجاست؟

نوشته شده در: پنجشنبه ۸ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

میلاد امیر عشق حضرت عباس بن علی (ع) و روز جانباز و پور عشق حضرت سیدالساجدین مبارک 

ولادت...

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست

شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار امده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار امده

ماهى که بر حسن صدها خریدار امده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار امده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار امده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الانوار امده

هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلألو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عبـاس نیست

چه عباس انکه در حشمت امیر راستین امد

چه عباس انکه از همت پناه مسلمین امد

چه عباس انکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین امد

گر جهان را خیمه ای انگاشتی

زیر ان خیمه عمودی داشتی

روح خیمه دین حی داور است

پرچم زیبای ان پیغمبر است

باب ان خیمه علی مولا بود

اصل خیمه چادر زهرا بود

از حسین ار تار و پود خیمه است

بازوی عباس عمود خیمه است


میلاد...

جشن میلاد امام چارمین امد پدید

روز وجد مومنات و مومنین امد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجاد زین العابدین امد پدید

سلام اى چارمین نور الهى

کلیم وادى طور الهى

تو ان شاهى که در بزم مناجات

خدا مى‏ کرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند 

چو خورشید جمالش مشرق از برج کمال امد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال امد

شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیت

تجلى جمال ان جا تجلى جلال امد

وما مانده ایم که کدامین نعمت تو را شکر گزاریم … !
انتشار خوبی ها یا استتار بدی ها ؟ !
عیان کردن ان خوبی ها که نیست یا پوشاندن این بدی ها که هست ؟ !
پدید اوردن بلاهای نعمت انگیز
یا رهایی بخشیدن از مهلکه های مخاطره امیز ؟!
ای دوست هر که تو را دوست بدارد !
ای نور چشم هر که به تو پناه بیارد و از دیگران تکیه بگیرد !
همه خوبی ها نزد توست و انواع بدی ها نزد ما
به خوبی خوبی هایت از بدی های ما درگذر !

{حضرت امام سجاد علیه السلام ، دعای ابوحمزه ثمالی}

همچنین روز جانباز را به تمامی جانبازان عزیز تبریک میگویم …

در مقابل این همه ایثار شما عزیزان فقط میتونم بگم شرمنده ایم… 

لبهای اب یک دو نفس جان گرفته بود

وقتی که مشک را سر دندان گرفته بود

می رفت … بی خیال دو دست بریده اش

انگار تازه پیکر او جان گرفته بود

می گفت باید اب رسد پای خیمه ها

سختی دست دادنش اسان گرفته بود

تیر انقدر ز چله رها شد که گوییا

از اسمان علقمه باران گرفته بود

تیری رسید و بغض دل مشک را شکست

مشکی که ره به خیمه ی عطشان گرفته بود

چشمی نفس برید و گذشت اب از سرش

رویای ماه علقمه پایان گرفته بود

ان لحظه ای که از سر زین خورد بر زمین

در خیمه ها دل همه طفلان گرفته بود

گل کرد در زمین خدا عطر اسمان

هر گوشه بوی مقدم مهمان گرفته بود

ام البنین نبود ولی جای مادرش

ان سر شکسته را سر دامان گرفته بود

خوابید عمود و چشمان خواهرش

هرچند روز شام غریبان گرفته بود

نم نم به سینه می زند و نوحه می کند

ان دختری که ذکر عمو جان گرفته بود

 

 

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم

...

یک جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیه ‌اش ، در مقابل مجلس خود را با بنزین به اتش کشید
چه فشاری باید به یک انسان وارد شود تا راضی گردد به فجیع ترین شکل ممکن خود را به آتش بکشد ؟ چه دردی و چه مشکلی ادمی را به پذیرش چنین مرگ و رنج سختی وا می دارد ؟
چه کسی یا کسانی مقصراند ؟ او که زندگی اش را برای وطن صرف کرده و جسمش در این راه اسیب دیده ، کسی که برای عشق به وطن و اعتقاداتش اماده تقدیم جانش شده است؟
وقتی که صدایت به هیچ کجا نمی رسد ، وقتی که فکر می کنی چقدر تنهایی ، وقتی که در میان این همه پر مدعایی که هر روز نام و فداکاریت را خرج خودشان می کنند هیچ گوش شنوایی نمی یابی ، چه راهی بهتر از سوختن و رها شدن ؟

...

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا ، که‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش ، هفتاد و پنج‌ درصده‌
اونکه‌ دلاوریهاش ، تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بیاین‌ ببینین ، کلکسیون‌ درده‌
اونکه‌ تو میدون‌ مین ، هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب ، افتاده‌ حالش‌ بده‌
بابام‌ یادگاری‌ از، خون‌ و جنگ‌ و اتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا ، ذره‌ ذره‌ اب‌ میشه‌
آهای‌ آهای‌ گوش‌ کنین ، درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری ، کشتند بچه‌هارو
« هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی ، زخمی هارو بیاری‌
یکی‌ یکی‌ روبازو ، تو امبولانس‌ بذاری‌
درست‌ جلوی‌ چشمات ، یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیک‌ مستقیم‌ ، ماشین‌ بشه‌ خاکستر »
گفتن‌ این‌ خاطره ، بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت ، کاشکی‌ که‌ پر نبودش‌
آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ ، نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی ، تانکها بشن‌ قنّاصه‌ ؟
میدونی‌ بعضی‌ وقتا ، تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن ، اون‌ سرو می‌پروندن

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌ ؟  میدونی‌ دوشکا چیه ‌؟
میدونی‌ تانک‌ یعنی‌ چی‌ ؟  یا آرپی‌جی‌ زن‌ کیه‌ ؟
آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد  « ومارمیت‌ » رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش ، یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

...

یه‌ بچه‌ بسیجی ، اونور میدون‌ مین‌
زیر شینهای‌ تانک ، له‌ شده‌ بود رو زمین‌
خودم‌ تو دیده‌بانی ، با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم ، تو گودی‌ قتله‌گاه‌
آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ که‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم ، بدون‌ سر می‌دوید
هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان ، که‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه ، گم‌ شده‌ ناپدیده‌
اتل‌ متل‌ توتوله ، چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید ، نترسیدی‌ قبوله‌
دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی ، نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد ، زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌
گلوله‌ هم‌ اومدو ، از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد ، بوسه‌ای‌ عاشقونه‌
عاشقی‌ یعنی‌ اینکه ، چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت ، چندش‌ میاره‌ امروز
اما غمی‌ نداره ، چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا ، مشتری‌ چشماشه‌
یه‌ شب‌ کنار سنگر ، زیر سقف‌ اسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت ، تو اون‌ گلوله‌ بارون‌
با اینکه‌ زخمی‌ شده ، برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست ، درد میکشه‌ می‌خنده‌
چفیه‌ رو ور میداری ، زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشک ، تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌
انگاری‌ که‌ میدونی  دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین‌ ، داره‌ اونو می‌بره‌
زُل‌ میزنی‌ تو چشماش ، با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون ، فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌
میزنی‌ زیر گریه ، اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته ، سرش‌ روی‌ دوشته‌
چون‌ اجل‌ معلق‌ ، یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌ ، توی‌ تنش‌ میکاره‌
یهو جلو چشماتو ، شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌ ، توبغلت‌ میمیره‌

...

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌
راوی‌ یک‌ خبرشی‌ ، یک‌ خبر پراز غم‌
به‌ همسفر رفقیت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه ، یتیم‌ و بی‌پدر شد
اول‌ میگی‌ نترسین‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌ ، زخمی‌ شده ‌، نمرده‌
زُل‌ میزنه‌ تو چشمات ، قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ میخونه‌

...

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو ، لحظه  تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر ، رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌
تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌ ، همه‌ چشارو بستم‌
دستها توی‌ دست‌ هم‌ ، دورسفره‌ نشستیم‌
مقلب‌ القوب‌ رو ، با همدیگر می‌خوندیم‌
زورکی‌ نقل‌ ونبات‌ ، تو کام‌ هم‌ چپوندیم‌
همدیگر و بوسیدیم‌ ، قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر ، جشن‌ پتو گرفتیم‌
علی‌ بود و عقیلی ، من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ ، امیرحسین‌ و رضا
حالا ازاون‌ بچه‌ ها ، فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌ ، صورتشو سوزونده‌
آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها ، مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌ ، نداشتیما ، نداشتیم‌
بیاین‌ برا مرتضی‌ ، که‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌ ، خیلی‌ هوایی‌ شده‌
می‌سوزه‌ و می‌خنده‌ ، خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌ ، کار منو تمومه‌
مرتضی‌ منم‌ ببر ، یا نرو ، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌
مامان‌ میاد ودست‌ ، بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌ ، روزی‌ یه‌ بار میمیره‌
فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که‌ ، قلب‌ اونو سوزونده‌

...

مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شکونده‌
برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ اب‌ و نون‌
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌

نوشته شده در: دوشنبه ۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

میلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سید الشهدا (ع) تهنیت باد

مردی می اید که دستانش بوی کرامت ، پیشانی اش بوی بندگی و گام هایش ، ندای ایستادگی سر می دهد ، بهار به حیرت می ایستد ، باد سجده می کند و خورشید، شکرانه می دهد
از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل ، که شوق انگیزترین حوادث ، غرورافرین ترین وقایع ، شادی اورترین اتفاقات ، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود  نمی بیند
مگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ایثار معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟
مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید ؟ مگر نه با ولادت تو  موج ، موجودیت یافت ؟
مگر نه این که  نسیم با تولد تو متولد شد و مگر نه  صاعقه اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس می خواند و مگر نه ایثار به تو مقروض شد و مگر نه  افرینش از روح تو جان گرفت ؟
پس چرا ما خبر  ولادت تو را هم که می شنویم بغض گلویمان را می فشرد ؟
پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک پهنای صورتمان را فرا می گیرد ؟
از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل ، همان غمی که دل ادم را شکست و یاد تواش گریاند
پیامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی ، گلویت را بویید و اشک دلش ، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید
همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به اسمان رساند
عشق1
امشب است ان شب که شادى بر در دربار عشق
حلقه مى کوبد که عقل امد پى دیدار عشق
ساقیا لبریز کن امشب ز مى پیمانه را
تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق
سینه زنها سینه چاکان سینه سرخان را بگو
دست افشانى کنید امد سپهسالار عشق
تا که سازد پرچم خودکامگى را سرنگون
زد قدم در ملک عالم میرو پرچمدار عشق
نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است
امد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق
تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما
امد ان جانبازى قطعه قطعه پیکار عشق
انکه با تیغ کجش شد قامت اسلام راست
امد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق
تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه کرد
جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق
بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست
داد سر با سرفرازى تا که شد سردار عشق
دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت
کز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق
چشم داد و چشم بر خوان ستمکاران ندوخت
تا که شد سیراب از سر چشمه سر شار عشق
میشود مستور زیر ابر تا روز معاد
ماه بیند روى ماهش تا که نگردد خار عشق
از على باید چنین فرزند تا روز مصاف
همچو گل پرپر شود تا که نگردد خار عشق
شیر حق را شرزه شیرى داد حق ، کز هیبتش
روبهان را مى کند در دهر تار و مار عشق
اى بنازم بر چنین ازاد مردى کز شرف
گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق
افرین بر همت مردانه اش کز یک نگه
چون على وا مى کند صدها گره از کار عشق
رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین
این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق
تا که او باب الحوائج هست دست حاجتى
شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق
عشق2
ای حسین ای معنی والای عشق
خالق  جاوید عاشورای عشق
عشق در پیش تو زانو می زند
عاشقان یک قطره ، تو دریای عشق
کربلا جولانگه عشق تو بود
تشنه لب ماندی در ان صحرای عشق
بسته ای احرام در میقات لیک
نینوا شد کعبه ی بیتای عشق
با عطش سعی ات به جا اورده ای
چون فدا شد نازنین سقای عشق
هم به مشعر هم منی واقف شدی
لیک عاشورا شد ان اضحای عشق
گوی سبقت را ربودی از خلیل
با دو و هفتاد تن شیدای عشق
با رجزهایت بت دشمن شکست
در فضا پیچیده شد اوای عشق
تا برادر هردو دستش داد ، شد
القمه شرمنده از سودای عشق
مکتبت درس شرافت می دهد
نمره ات شد بیست در انشای عشق
چون علی بوده تو را استاد و پیر
کی غلط باشد زتو املای عشق ؟
صبر را از مادرت اموختی
ان درخشان گوهر و زهرای عشق
کوه احسان تو شد درکربلا
جلوه ایات کرّمنای عشق
چون لبت قران تلاوت کرد ، شد
برسر نی ان سرت گویای عشق
کجاست کعبه اگر مسجدالحرام تویی تو
قسم به کرببلا حج من تمام تویی تو
همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت
شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو
سر بریده و ایات بینات ؟ چه حالی !
یقین که رکن یمانی تویی ، مقام تویی تو
به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم
نه سر براورم از سجده تا امام تویی تو
تو بیت اولی و کربلاست اول بیتم
تو بیت اخری و اخر کلام تویی تو
نوشته شده در: شنبه ۳ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰
 ایام ، ایام مبارکیست ، ماهی بسیار شریف و منسوب به رسول خدا ، نسیم خوش ماه مبارک شعبان وزیدن گرفته ، ماه مبارک و پر برکتی که لبریز و سرشار از زیبایی‌ها ، لطافت‌ها ، کرامت‌ها ، برکات و … است ، ماهی که اخرین گام امادگی ، قبل از میهمانی بزرگ ماه رمضان است که بزرگان ، پیوسته این ماه را مقدمه ورود به ضیافت‏الله‏ در ماه رمضان دانسته‌‏اند
شعبان شد و پیک عشق از راه امد
عطر نفس بقیة الله امد
با جلوه سجاد ، ابوالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه امد

 شعبان...

رسول خدا فرمود : شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه خدا ، هر کس یک روز از ماه من را روزه بگیرد ، من در قیامت شفیع او خواهم بود
شعبان یکی از سه ماه ارزشمندی است که طی ان سفره رحمت الهی گسترده‌تر و مناجات در این ماه وسیله حضور در کنار این سفره معنوی است
شعبان ماه دعا ، ذکر، یاد ، توجه ، عبادت و استغفار است ، مناجات شعبانیه ، سهمی از این ره توشه دارد که امامان معصوم علیهم‌السلام بر خواندن ان استمرار داشته‌اند
شعبان که مَه سُرور هر مرد و زن است
تابان ز وجود جلوه چار تن است
هم مولد سجاد و اباالفضل و حسین
هم مولد پاک حجت بن الحسن است
مناجات شعبانیه گامی در زدودن حجاب از چهره جان است ، تا جلوه ربوبی ، در این اینه بهتر انعکاس یابد و نجوای او در ضمیرهای روشن به گوش دل رسد ، درمناجات شعبانیه ، با امامان معصوم علیهم‌السلام همنوا می‏شویم تا همه ایام عمر را در سایه نیایش مبارک گردانیم
ایام نشاط و شور امت امد
هنگام سرور و اخذ حاجت امد
در روز سه و چهار ماه شعبان
از جانب حق سه پیک رحمت امد
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی
یعنی که سه منشأ سعادت امد
ان ماه که ماه حاجتش میخوانند
ما بین دو خورشید امامت امد
انان که در این ماه‏ها ، دست نیکی به سوی دیگران دراز می‌‏کنند و گام یاری به سوی منزل محرومان بر می‌‏دارند و زبان خیرخواهی به نفع مستمندان می‌گشایند ، در همین دنیا بار سفر اخرت خویش را می‏بندند
نوشته شده در: جمعه ۲ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار23...
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد
کدام جمعه ز تاثیر تابش خورشید
دلی که یخ زده از غصه اب خواهد شد
کدام جمعه زعطر بهشتی گل یاس
بهار غرق شمیم گلاب خواهد شد
کدام جمعه شود بخت عاشقان بیدار
و چشم فتنه عالم به خواب خواهد شد
کدام جمعه خدایا ز فیض گریه شوق
بهار و باغ و چمن کامیاب خواهد شد
کدام جمعه بگو یا محول الاحوال
در اسمان و زمین انقلاب خواهد شد
جمال روشن ان ماه پشت پرده غیب
کدام جمعه برون از حجاب خواهد شد
کدام جمعه به خورشید می خورد پیوند
کدام جمعه پر از افتاب خواهد شد
هزار جمعه چشم انتظار در راه است
کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
نوشته شده در: پنجشنبه ۱ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
/div>