ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

چه زیباست ، چادر سبز رسالت بر اسمان ابی هدایت !

چه دیدنی است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردی !

چه تماشایی است در سپیده دم ازادی ، خرامیدن غزال ازادگی در مرغزار انسانیت !

 

 

محمد مردی است از تبار پاک ابراهیم ، اخرین حلقه از سلسله نورانی رسولان  که همواره مبشران داد و ازادی  و معلمان اخلاق بودند ، و رابط میان  خالق  و خلق

مبعث...

خورشید عشق را ، ره شام و زوال نیست

بر هر دلی که تافت ، در ان دل ضلال نیست

در اسمان دلبری و استان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نیست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نیست

با نام احمد است که دل زنده می شود

دل را بیازمای که کاری محال نیست

ای افتاب حق که تویی ختم مرسلین

با روشنی روی تو ، بدر وهلال نیست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تویی وغیر تو حد کمال نیست

تا تو شفیع خلقی و دریای رحمتی

امید عفو هست و نشان وبال نیست

در صحنه حیات و به طومار کائنات

ایین پاک منجی ما را همال نیست

ما عاشقان و پیرو راه محمدیم

بهتر ازین طریقت و راه و روال نیست

 

بعثت1...

غروبی سخت دلگیر است و من بنشسته‌ام اینجا  کنار غار پرت و ساکتی تنها

که می‌گویند : روزی روزگاری محبط وحی خدا بودست و نام ان حرا بودست

برون از غار ذهن خسته و تنهای من  چون مرغ نو بالی

کنار غار از هر سنگ ، هر صخره ، پرد بر صخره‌ای دیگر

و می‌جوید به کاوشهای پیگیری ، نشانی‌های مردی را

و پیدا می‌کنم گویی نشانی‌ها که می‌جویم :

همانست ، اوست

یتیم مکه ، چوپانک ، جوانک ، نوجوانی از بنی هاشم و بازرگان راه مکه و شامات

امین ، ان راستین ، ان پاکدل ، ان مرد و شوی برترین بانو ، خدیجه

نیز ان کس ، کو سخن جز حق نمی‌گوید و غیر از حق نمی‌جوید و بتها را ستایشگر نمی‌باشد

و اینک ، این همان مرد ابر مرد است ، محمد اوست

پلاسی بر تن است او را و می‌بینم که بنشسته ست چونان چون همان ایام

همان ایام کاین ره را بسا بسیار می‌پیمود و تنها می‌نشست اینجا

غمان مکه ی مشؤوم ان ایام را با غار می‌نالید…

و می‌بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را ، که می‌گوید :

خدای کعبه ، ای یکتا !

درودم را پذیرا باش ، ای برتر و بشنو انچه می‌گویم

پیام درد انسانهای قرنم را ز من بشنو

پیام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور

پیام رنج انسانهای زیر بار ، وز ازادگی مهجور

پیام انکه افتادست در گرداب

خدای کعبه ، ای یکتا !

فروغی جاودان بفرست ، کاین شبها بسی تار است …

بدین هنگام کسی اهسته  گویی چون نسیمی ، می خزد در غار

محمد را صدا ارام می‌اید فرود از اوج

و نجوا گونه می‌گردد ، پس انگه می‌شود خاموش

و من در فکر انم کاین چه کس بود ، از کجا امد ؟ !

که ناگه این صدا امد :

بخوان !…

اما جوابی بر نمی‌خیزد

محمد سخت مبهوت است گویا ، … کاش می‌دیدم !

صدا با گرمتر اوا و شیرین‌تر بیانی باز می‌گوید :

بخوان !…

اما محمد همچنان خاموش

پس از لختی سکوت اما که عمری بود گویی ، گفت :

من خواندن نمی‌دانم … !

همان کس باز پاسخ داد :

بخوان ! بنام پرونده ی ایزدت ، کو افرینندست …

و او می‌خواند اما لحن اوایش

به دیگر گونه اهنگ است

صدایی گو خدا رنگ است

می خواند :

 ” بخوان به نام پرونده ی ایزدت کو افرینند ست …”

درودی می‌تراود از لبم بر او ، درودی گرم

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است

و من بنشسته‌ام اینجا ، کنار غار پرت و ساکتی تنها

که می‌گویند : روزی روزگاری مهبط وحی خدا بود ست

و نام ان حرا بود ست…

 

بعثت2...

 

انچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفس دارم

مبریدم ز کوى او به رحیل
کاروانى پر از جرس دارم

بى مغیلان هواى کعبه چه سود
در رهش میل خار و خس دارم

گر شوم صید ابرویت ، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم

انچنانم به زلف تو دربند
نه ره پیش و راه پس دارم

ارزویم زیارت است بیا
دل مهیاى غارت است بیا

بى تو روح الامین چه سود دهد ؟
بى جمالت یقین چه سود دهد ؟

دستگیرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتین چه سود دهد ؟

گر نباشد على خطیب دلم
خطبه متقین چه سود دهد ؟

گر تو چوپانى مرا نکنى
لقبى چون امین چه سود دهد ؟

نرود گر سرم به مقدم دوست
پینه‏هاى جبین چه سود دهد ؟

بى عروج تو بهر من هر شب
دست ، کوتاه و بر نخیل ، رطب

کو خلیلى که نار باز شود
در لطف از کنار باز شود

امر کن دلبر خدیجه پسند
تا دلم سوى یار باز شود

در مقامى که شاهد است على
کى لبم سوى کار باز شود

گر، به غم مونس توأم اى کاش
در غم صدهزار باز شود

تو، به دارم کشى و من ترسم
نکند حبلِ دار باز شود

کاش من هم قتیل تو باشم
یا که ابن‏السبیل تو باشم

اى سقایت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پیاله اب

دیده شد جویها تماشا کن
رفت خاکسترم مرا دریاب

همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت که بینمت درخواب

اى که پیچیده‏اى به حب على
«قم فانذر» که سوخته محراب

دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو کرده‏اند فصل خطاب

صوت حیدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى

کهف من خانه گلین شماست
کلب این خانه مستکین شماست

دین تو گر شکستن دلهاست
دل من بیقرار دین شماست

انچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبین شماست

فرع بر اصل خود رجوع کند
زوجم از مانده‏هاى تین شماست

چهارده نور اگر یکى دانم
دل من از موحدین شماست

اى به ارض و سماء ، نور نخست
عرش را محدقین ، سلاله توست

کوه نور از پگاه تو پر نور
صد حرا در نگاه تو مستور

زادگاه على است قبله تو
قدس ، کى بود ، کعبه معمور

تا امامت کند زکات و رکوع
صبر کن تا غدیر و وقت حضور

مرتضى شاهد تو و جبریل
کیست غیر از على حضور و ظهور

با « اَرحنى » بخوان بلالت را
تا کند نام تو ز سینه عبور

مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست

اى رها گشته‏ات به عالم تک
اى گرفتارت انس و جن و ملک

وعده یک دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عیار قند و نمک

اى که گفتى ز یوسفم « اَمْلَح »
ناز کن تا زنم به ناز محک

رب تویى مالک حیات تویى
کافرم گر کنم به ملک تو شک

پیش از این بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اینک

پى یک بوسه حلال توام
گوییا کاسه سفال توام

اى به تادیب بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر

اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفیر ملاحتت جعفر

غزوه موى توست در دل من
حال اسیر توأم بکُش دیگر

دخترت را بخوان که پاک کند
خون ز تیغ دو پهلوى حیدر

تا کند پاک جاى این احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر

غیر احسان جواب احسان نیست
کار حیدر به غیر جبران نیست

نوشته شده در: یکشنبه ۲۸ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
شهادت...
این سان که چشم اهل دل از خون دل تر است
بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است
خاک زمین شهر مدینه ز داغ او
چون اسمان سینه ما لاله پرور است
از یاد زهر و سینه سوزان ان امام
چشم موالیان حزینش ز خون تر است
پور امام صادق رهبر به مسلمین
نور دو چشم فاطمه و جان حیدر است
با ان که بود قدرت او قدرت على
با ان که علم و دانش او چون پیمبر است
اما صلاح و مصلحت روزگار بود
تسلیم محض در بر خلاق اکبر است
عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسید
اما عنایتش به جهان سایه گستر است
او عاشق لقاى خدا بود و در جهان
زندان و قصر در نظر او برابر است
یک روز با صبورى و یک روز با جهاد
ترویج دین براى امامان مقدر است
زندان ز شأن و منزلتش هیچ کم نکرد
یک موى او ز جمله افاق برتر است
ما ذره ایم در بر نور جمال او
او مهر اسمان بود و ذره پرور است
فردا که هر کسى به شفیعى برد پناه
چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است
خسرو چه غم ز کثرت عصیان ترا بود
او شافع گناه تو در روز محشر است
نوشته شده در: جمعه ۲۶ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
انتظار22...
ای اخرین توسل سبز دعای ما
ایا نمی رسد به حضورت صدای ما ؟
شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین
بی تو چه زود می گذرد هفته های ما
در این فراق تا که ببینی چه می کشیم
بگذار چشمهای خودت را به جای ما
موعود خانواده کی از راه می رسی
کی مستجاب می شود ” آقا بیای ما ” ؟
کی می شود بیایی واز پشت ابرها
خورشید های تازه بیاری برای ما
آقا اگر نیایی و بالی نیاوری
از دست میرود سفر کربلای ما
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۵ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
کبوتر...
انکه روزی رفت و ارزان ام زدست
اینک امد روبرو ، شوریده مست
 
گفتمش باز امدی بی گاه و دیر …
عکسم انجا گوشه ی چشمش نشست
 
گفتمش از چشمت افتادم چه زود
لب گشود اما نه چیزی گفت و بست
 
ملتهب مرغ دلم بی تاب او
دانه از دامش ، تمنای دل است
 
بی نوا دل می طپید و غرق خون
وای اگر از شکوه ها رنجید و خست
 
نازک دستش به در ، دل التماس
بشکند دستی که جامم را شکست
 
لحظه ای بود و خیالی خوش چو خواب
خواب خوش این بود اگر ، بهتر که جست
 
او اگر روزی به خاکم پا کشید
لاله جام تازه می گیرد به دست
 
بی نشان با این خیال خوش به خواب
منتظر تا روز موعودش ، بشست
نوشته شده در: سه شنبه ۲۳ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست :

مشق لیلی...

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت
نوشته شده در: یکشنبه ۲۱ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار21...
تو ای صفای ضمیرم ! چرا نمی ایی ؟
چرا بهانه نگیرم ؟ چرا نمی ایی ؟
اگر حجاب ظهورت وجود تار من است
خدا کند که بمیرم ! چرا نمی ایی؟
تو امر کن سر خود را بدست می گیرم
ببین چقدر دلیرم چرا نمی ایی ؟
میان خلقت من با گل تو رابطه ای است
من از تراب غدیرم ، چرا نمی ایی ؟
هوای دیدن سرداب غیبتت دارم
به این رواق اسیرم ، چرا نمی ایی ؟
اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو
به صرف نان و پنیرم چرا نمی ایی ؟
نوشته شده در: جمعه ۱۹ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
کدامین حرف را پیدا نمایم
چه طرفی را پر از دریا نمایم
 
کدامین واژه جز زینب بیابم
که عشق و صبر را معنا نمایم 
شهادت جانسوز صدف دریای ایثار و عصمت ، محبوب مصطفی و نور دیده علی مرتضی ، سکاندار کربلا و عطر خوش زهرا و الگوی عفاف و پاکی را به راهیان عشق و شیفتگان راه سرخ شهادت تسلیت می‏گویم

بانوی صبر...

بشکسته ‏دلی شکسته می‏خواند نماز
 
در سلسله دست بسته می‏خواند نماز
تا قامت دین خم نشود ، روح نماز
با قامت خم ، نشسته می‏خواند نماز
سلام بر قافله سالار کاروان عشق که صبر از شکیبایی او در آزرم شد ، بنده راستین الهی که از برکت انفاس معصومان و همت والای خویش ، اجر فرزند شهید ، خواهر شهید ، عمه شهید و مادر شهید را به کف اورد و جاودانه تاریخ و اسوه حق‏پویان گردید ، او که چشم تیز بین زمان از دیدار مثل و مانندش در شکیبایی و زیبا نگری محروم ماند و به حیرت نشست ، سلام بر بانوی توحید و شهادت ، عقیله بنی‏هاشم ، فاطمه صغری ، زینب کبری علیهاالسلام …
دوران زندگی دنیایی ، نقطه عطف حیات ابدی انسان است که در ان ، سعادت یا شقاوت خویش را رقم می‏زند ، خوشا به حال مؤمنان ، انان که در ایمان خویش چون کوه استوارند و در راه رضای یار، جز به وصل و لقای او نمی‏اندیشند ، همانانی که در مسیر بندگی ، با اهنگ عشق و وفاداری سیر می‏کنند و در این راه از معبود محبوب خویش جز خوبی و زیبایی نمی‏بینند ، هر چند در رنج و بلا باشند
شیرزن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت
خیز و بیا شوب شب شهر را
پر زعلی کن نفس دهر را
کوفه بیمار طبیبش تویی
منبر و محراب حبیبش تویی
خطبه بخوان شهر به پا می‏شود
کوفه افسرده حرا می‏شود
مظهر اعجاز خدا در دمشق
انچه تو کردی همه عشق است عشق
خطبه بخوان سنگ صدا می‏دهد
منبر و محراب ندا می‏دهد
یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق‏اند گرفتار تو
در دو کران قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی …

بانوی ایثار...

زینب امد شام را یکباره ویران کرد و رفت 
اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت 
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب 
هرکجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت 
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا 
خطبه‏ای جان‏سوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت 
تا بماند دین احمد با کلام جان‏فزا 
عالمی را دوستدار اهلِ‏ ایمان کرد و رفت 
بر فراز نی چو ان قران ناطق را بدید 
با عمل ان بی‏قرین اثبات قران کرد و رفت 
در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب 
سنگر اهل ستم را سست ‏بنیان کرد و رفت 
خطبه غرّا بیان فرمود در کاخ یزید 
کاخ استبداد را از پایه ویران کرد و رفت 
شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود 
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۷ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
خواهم امشب باز شیدایى کنم
از در رحمت تمنایى کنم
تا شوم دور از تمام هرچه زشت
سیر، در گلزار زیبایى کنم
گرچه خوارم ، دم ز گلها مى‏زنم
یاد گل ، یاد گل ارایى‏ کنم
مدت کوتاه عمر خویش را
صرف خدمت نزد مولایى کنم
از همین کوتاه خدمت،  تا ابد
زندگى در لطف و اقایى کنم
امدم نوشم مى‏از شیر و رطب
بر در میخانه ماه رجب
اى رجب میخانه حیدر تویى
مِى تویى ، باده تویى ، ساغر تویى
گویند که دم مرگ علی را بینی
ای کاش که هر دمم مرگ بود

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

مولا علی...

از علی گفتن نه در توان محدود ذهن‏های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه‏ها که جرعه‏هایی از اقیانوس وجود او را به سطر اورند
علی علیه‏السلام تجلی زیباترین‏ها
زیباترین ولادت : شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی ، یعنی کعبه  تنها  افتخار اوست

زیباترین نام : نام او از نام خدا مشتق شد ، علی

زیباترین معلم : در محضر برترین وجود هستی زانوی اموختن بغل گرفت ، در مکتب رسالت

زیباترین ایثار : در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید

زیباترین عبادت : غرق در بحر دلدادگی ، بی‏خود از خود ، تیر را این هنگام باید از پای او بیرون کشید

زیباترین حماسه : بدر، احد ، خیبر، خندق ، کدام کس را یارای هماوردی با اوست

زیباترین سخنان : سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود ، برادر قران

زیباترین شهادت : هنگام عشق‏بازی با خدا ، در محراب بندگی !

انان که از گنج خرد بهره‏ای دارند بی‏پرده ، پرده‏های گفتار را نمی‏درند و طلای سکوت را به نقره سخن نمی‏فروشند ، چرا که سکوت ، دوستی است که هرگز خیانت نمی‏کند ، سخن ، معیار فهم و میزان درک انسان‏هاست ، با سخن گفتن است که زوایای ضمیر ادمی رخ می‏گشاید ، سرّها سرباز می‏کند و رازها اشکار می‏شود ، کم‏گویی و گزیده‏گویی چون دُر، کیمیایی است گران‏قدر که اهل معرفت ، مس وجود را با ان طلای حکمت می‏کنند ، از همین روست که امیر بیان می‏فرماید :
« هرگاه عقل کامل شود ، سخن کم می‏شود »

مولا علی...

ای امام درد یا مولا علی
عاشق شبگرد یا مولا علی
معنی غیرت خروش چشم تو
مردتر از مرد یا مولا علی
ای لطافت‏خیز معشوق سحر
یا امام الورد یا مولا علی
همچو رب تنها و بی‏همتا تویی
ای امیر فرد یا مولا علی
می‏چکد از اشک‏هایت ماهتاب
آفتاب زرد یا مولا علی

نام تو را زیاد شنیدیم ، در حسرت مرام تو مانده
ای اولی که سکه مردی تا همچنان به‌ نام تو مانده
تو واژه‌ای به ژرفی دریا ، تو مشکلی به هیئت اسان
ای تا همیشه پای قلمها در بحر عین‌ و لام تو مانده
ای عاشقان برای پرسش ، تا بوده بعد حق به تو مدیون
ای شاعران برای سرودن تا هست ، تا هست زیر وام تو مانده
عقل اسمان این همه عاقل ، در پله نخست تو عاجز
عشق افتخار ان همه مجنون ، زنجیری مدام تو مانده
هم ماه در حضور تو کودک ، هم مهر در رکاب تو تاریک
هم روز در مسیر تو لنگان ، هم شب در احترام تو مانده
ای هر که دیده رنگ ملامت ، لبخند تو شکسته و زخمی
ای هر که برده لذت شیرین ، همواره تلخ کام تو مانده
از داغ فقر و قحط عدالت ، از گند زور و لاشه تسلیم
بعد از چقدر سال نرفته است بویی که در مشام تو مانده
بعد از چقدر سال که گفتی ، بعد از چقدر گوش که نشنید
انک به سوی ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو مانده
نهج‌البلاغه : کو که بخوانند ، نهج‌البلاغه : کو که بفهمند
این گوشها چقدر هراسان ،‌ از سیلی کلام تو مانده
بادا که تا هنوز بیفتد اینجا کلاه از سر دنیا
بیچاره او که خیره‌سرانه دنبال گرد بام تو مانده
ما هر قدر که خاک تو باشیم ، قنبر یکی است مثل خود تو
فخر فقط برای تو بودن در قبضه غلام تو مانده
آه ای تمام ! من چه بگویم تا تمام شود شعر
گفتم تمام خوب نگفتم ، کو مهدی ، انتقام تو مانده

مولا علی...

ای ز سرو قد رعنا بر صنوبر طعنه زن
و ای ز ماه روی زیبا مهر را رونق شکن
همچو من هر کس رخ و قد تو بیند تا ابد
فارغ است از دیدن خورشید و از سرو چمن
گر خرامی صبحدم در طرف باغ ای گل‌عذار
غنچه از شرم دهانت هیچ نگشاید دهن
ای تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبری
هر کجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با یوسف نشاید داد از آنک
صد هزاران یوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادویت نموده شرح بابل مختصر
بوی گیسویت شکسته رونق مشک ختن
کی توانم کرد وصف و چون توانم داد شرح
زانچه عشقت می‌کند ای نازنین با جان من
بس بود طبعم پریشان از غم زلفت مگر
با خیال قد رعنایت کنم موزون سخن
سیزدهم رجب ، افزون بر شادمانی میلاد شهریار خردورزی و عدالت ، با احترام به ارجمندی مقام پدران و سپاس از مهر گسترده ایشان معطر شده استصحنه زندگی ما با خاطره‏هایی سرشار از گذشت و ایثار، گره خورده است. در اطراف ما ، هنرمندانی هستند که عمری پروانه بودن را حتی با شرارت شمع و باغبانی را حتی با تلخی تیغ ، عمیق زندگی کرده‏اند ، انان تمام شدن را به بهای ساختن و سوختن را به قیمت شادی بخشیدن اندوخته‏اند ، اینکه کسی بتواند تا این حد بی‏دریغ عشق بورزد و این‏گونه لبریز از سخاوت باشد معمایی است شگرف با پاسخی اسان ، قداست واژه‏ای به نام پدر ، اوست که می‏تواند بی هیچ چشمداشتی ، این‏گونه چشمه زلال مهربانی باشد و جوهر گران‏مایه وجود را جاری جسم و جان فرزندانش سازد ، اوست که می‏تواند این‏گونه ارزان عاطفه ارزانی کند ، او بلندتر از ادراک واژه‏ها و فراتر از قامت سپاس‏های ماست ،  روزش مبارک

فراموش نکنیم
هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم ، او کارگر بود
هی حرف پشت حرف ، نه ، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز ، درست را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو ، عمری اگر بود
گلناز ، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود
بیچاره این گلناز ، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود
انروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود
پلاک...
حرفی نمی زنی چرا بابای جعبه ای ؟
خسته شدم ، بیرون بیا بابای جعبه ای
لطفا بلند تر کمی فریاد هم بزن
انجا نمی رسد صدا بابای جعبه ای
با ان قدت ، تو جاشدی انجا ، ببین مرا
جا می شوم ، ببر مرا بابای جعبه ای
قد عروسکم شده ای ، باور کن ببین
من مادرت ، قبول ؟ ها ؟ بابای جعبه ای
بابا عروسکی ، چرا لالا نمی کنی؟
شب شد ، لالا لالا لالا بابای جعبه ای
بابای...
ای پیش پرواز کبوترهای زخمی
بابای مفقود الاثر ! بابای زخمی !
دور از تو سهم دخترازاین هفته هم پر
پس کی ؟ کی ازحال و هوای خانه غم پر ؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا اب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی !
یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد ، تنها جای من باش
ای دست هایت ارزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم
شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است !!
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
مفقودالاثر...
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
شیمیایی..
نقطه ، سر خط اب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین ان ها
بابا که از جنگ امده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست ، سارا !
اما کسی در فکر بابا نیست ، سارا !
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از اسمان از ابر از باران ، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره …
… سارا کجایی دیکته … خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها ، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد ، بعد
نقطه ، سرخط  عاقبت ، بابا  سفر رفت
نوشته شده در: یکشنبه ۱۴ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مولا علی | نظرات شما: ۰
انتظار20...
موسایِ مایی و عصای دیگرانی
یعنی شما اقای از ما بهترانی
از تو فقط چوپانی ات را درک کردیم
پس حقمان است اینکه ما را می چرانی
با جلوه های روشن اطراف طورت
ابلیس می گیری ، ملک می پرورانی
ادم تـو ، ابراهیم تـو ، عیسی تـو … تـو … تـو
تـو یک نفر هستی ولی پیغمبرانی
دور از من و این گله های گوچ کرده
این جمعه هم ، پیش خدا خوش بگذرانی
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۱ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم ! سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش ، در این روز غم بار و مصیبت زده ، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش

شهادت...

لابه لای آه دلم ، یه غصه فریاد می کشه
اشکامو مخفی می کنم اما چشام داد می کشه
زخمی که توی سینمه ، هیچ جوری مرهم نداره
به یاد یک حرم شبا ، تا صبح دلم عزاداره
این روزا روضه می گیرم ، به یاد روضه ی غمش
روم نمیشه بگم شده ، چه ها به صحن و حرمش
خنده هامون گریه دارن ، فصل عزا و شادیه
دلم خراب حرمه ، آقام امام هادیه
قامت گلدسته تو، اگه یه ذره خم شده
کی گفته بغض دشمنت ، میون ماها کم شده
سینه زنت تا عمر داره،  به داشتن تو می نازه
پا بده با سرش می آد ، صحن و سرات و می سازه
یه روز می آد که اون حرم ، تو گریه جا می گیریم
توی طواف سینه زنات ، شور یا زهرا میگیریم
شما امامی و عزیز، اما شکسته حرمت
عرش خدا آتیش گرفت ، تو شعله های غربتت
گوشه زندان می چکه ، بارون زچشمای شما
آقا چرا ورم داره ، زیر کف پای شما
تشنگی اذیت می کنه ، عطش نشسته تو گلوت
میگن جای تازیانس ، آقا به روی سر و روت
چند ساله بین  زنجیرا ، نشسته در تاب و تبی
چند ساله که عزادار روضه ی عمه زینبی
چند ساله که صحن خونت ، پرچم لاله می زنی
ناله ی غسل کفن ، طقل سه ساله می زنی
همه می دونن خون ما ، وصل به رگهای شماست
همه می دونن شونمون ، زخمی داغ کربلاست
هرجایی بریم آخرش ، گریمون توی شور و شین
اینه که مستی می کنیم ، فقط با ذکر یا حسین
نوشته شده در: جمعه ۵ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
انتظار19...
این دلخوشی کجاست که تو زود می رسی ؟
در یک پگاه جمعه ی موعود می رسی ؟
سهراب مُرد ، رستمِ بیچاره سکته کرد
ایا شما همیشه چنین زود می رسی ؟ !
بعداز سه بار جنگ جهانی و قتل عام
در بدترین زمانه ی موجود می رسی !
اخبار گفت : منتظر مقدم توائیم
او در ادامه اش که نیفزود می رسی
این فرش از جوانی خود بود منتظر
وقتی که مُـرد قالی و فرسود می رسی !
تا بود ناز کردی و پیشش نیامدی
حالا که شاعرت شده نابود می رسی
اقا ! جسارتا به شما عرض میکنم :
باور نمی کنم که شما زود می رسی
نوشته شده در: پنجشنبه ۴ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
رجب فرارسید …
ماه مبارکی که مژده میلاد باقر العلوم (ع) را با خود به همراه اورد
رجب ، ماه بندگی ، ماه انس و محبت با خدای یکتاست وامام باقر علیه السلام طلیعه این ماه خجسته
او افتاب دین و دانش از مطلع رجب است
که جان افسرده خاکیان را با فروغ خود گرما می بخشد
بشارت باد میلاد  محمد باقر علیه السلام ، افتاب علم و معرفت و شکافنده علوم و معارف

میلاد1...

شب میلادش فضای ساکت و ارام مدینه ، مبهوت نورافشانی خانه گلین امام سجاد (ع) است و فروغی نورانی اسمان مدینه را روشن کرده است ، نوری که از چهره معصوم و منور نوزادی مبارک به اسمان ساطع است چشمه جاری شکافنده علم ها در بیابان خشکیده دانش جوشیدن گرفت و جان جویندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سیراب ساخت ، شیعه نشان افتخار دیگری بر گردن اویخت و بر این پیشوای معصوم خود بالید

میلاد2...

بهار امد هوا چون زلف یارم باز مشکین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از یاسمین وز بوی نسرین شد
دلِ اشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان ال یاسین شد
چه گویم از گل رویش ؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دل جویش مذاق دهر شیرین شد
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با ان خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
جمال جانفزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عز و تمکین شد
به باغ استقامت اولین سرو ان قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
سلیل پاک احمد ، زیب وزن مسند سرمد
ابوجعفر محمد ، باقر علم نبیّین شد
محیط علم ربانی ، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
حقایق گو ، دقائق جو ، رقائق جو ، شقایق بو
سراج راه حق ، کز او رواج دین و ایین شد
مرارتها چشید ان شاه خوبان از بنی مروان
مگر ان تلخ کامی بهر زهرکین به تمرین شد
عجب نبود گر ازان اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
برای یکه تاز عرصه ی میدان جانبازان
ز جور کینه مروانیان اسب اجل زین شد
نوشته شده در: سه شنبه ۲ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
پلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواند
حتما قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این  باغ  با یکی دو سه نم ، سبز می شود

چشم...

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گـرد در و بـوم دوست پرواز کنند
هر جا که بود دری به شب بر بندند
الا در دوست را که شب باز کنند

خدا...

و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر
به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید
و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست…
خانه دوست در ان عرش خداست
خانه ی دوست در ان قلب پر از نور خداست
و فقط  دوست ، خداست…
نوشته شده در: دوشنبه ۱ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
/div>