ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
در باره او زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند و حتماً زیاد شنیده‌اید و شاید زیاد هم خوانده باشید ، ولی در میان این خوانده‌ها و شنیده‌ها شاید نام او را کمتر ازهر بزرگمرد یا پاکباخته دیگری که نقش اساسی در حرکت اسلامی مردم ایران ایفا کرده است با مظلومیت عجین دیده باشید ، چرایش را اما نمی‌دانم…

شریعتی 1...

خدایا …
خدایا به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوار نباشم ، برای اینکه هر کس انچنان می میرد که زندگی می کند ، خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم اموخت
خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از انهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه از انهایی که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند
ارزش عمیق هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار
انان که غنی ترند محتاج ترند
مسوولیت زاده توانایی نیست زاده اگاهی است و زاده انسان بودن
استوار ماندن و زیر هرباری نرفتن دین من است
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
غرور در جستجوی غروری است که انرا بشکند
هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش میکنند بلکه بدانگونه که احساسش میکنند هست
قلم ودیعه عشق و امانت ادم در زبان خداست
تو پسرم ، اگر نمی خواهی بدست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن :
« بخوان ، بخوان و بخوان »
دوباره اینه هامان چقدر زنگاریست !
بپرس شهر دچار کدام بیماریست ؟ !
ببین چه سرد شده کار و بار یکرنگی !
ببین که رنگ و ریا را چه گرم بازاریست !
چقدر عشق غریبانه رنگ می بازد !
و این دوباره همان ماجرای تکراریست
چه کشف تازه ی نابی ، چه درک شیرینی !
زلال درد تو در ریشه های من جاریست
اگر چه پای کشیدی ز شهر ما ، اما
صدای پای تو در کوچه های بیداریست

شریعتی 2...

چه خوش است شریعتی شهید ، مخاطب چمران شهید باشد ، انجا که با پیکر بی جانش ، گاه تدفین ، سخن می گوید و ما بشنویم که مرغان باغ ملکوت از یکدیگر و با یکدیگر چه می گویند :
ای علی ، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است یک دنیا غم ، یک دریا درد ، یک کویر تنهایی ، یک تاریخ ظلم و ستم ، یک اسمان عشق ، یک خورشید نور و شور و هیجان ، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی جان نهفته است ، ای علی ، ترا وقتی شناختم که کویر ترا شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم…
همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر اتش سوزان عشق ، در طوفان سهمناک تاریخ ، که امواج ظلم و ستم ، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه ، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجودمان می تازد ، ای علی همراه تو به حج می روم ، در میان شور و شوق و در مقابل ابهت و جلال محو می شوم ، اندامم می لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می بینم ، همراه روح بلند تو به پرواز در می ایم ، با خدا به درجه وحدت می رسم…
ای علی ، همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می اموزم و به علی بزرگ انقدرعشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم… همراه تو به نخلستانهای کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده ، سینه پر دردش را خالی می کند…
ای علی ، تو اباذرغفاری را به من شناساندی ، مبارزات بی امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی ، شجاعت و صراحت و پاکی و ایمانش را نمودی ، و این پیرمرد اهنین اراده را چه زیبا تصویر کردی ، وقتی که استخوان پاره ای را به دست گرفته و بر فرق ابن کعب می کوبد من فریاد ضجه اسای اباذر را از حلقوم تو می شنوم  و در سوز و گداز تو بیابان سوزان ربذه را می یابم که اباذر قهرمان بر شنهای داغ ان افتاده در تنهائی و فقر جان می دهد…
تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی ، تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی ، و زیر تخته سنگهای ان استخوان خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به اسمان بلند است ، تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی ، تو مرا به دیدار گنجهای قارون بردی و عاقبت خدایان سیم و زر را نشان دادی ، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای اسمان را فدای مائده های زمینی می کنند…
ای علی ، تو جامعه ایران را به لرزه در اوردی ، تو تشیع حقیقی را به مردم نمودی ، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین چشاندی ، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی  تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی ، و مردم را علیه آنها به مبارزه کشاندی ، تو زنجیرهای اسارت را که با جهل و خدعه و تزویر بر دست و پای انقلابی حسینی پیچیده شده بود پاره کردی ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار برمی خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم ، ای علی همراه تو در راه خدای بزرگ به مجاهدت برمی خیزیم و با اسلحه شهادت مجهزمی شویم ، من ان راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف ادمی را به زیبایی و پاکی تبدیل کند ، و ان شخصی را تقدیس می کنم که روحش و احساسش و افکارش قلب ادمی را صفا و جلا دهد و غمها و دردهایش را زیبا و متعال کند ، روح را از قفس جسد جدا کرده و به اسمانها صعود دهد…
قسم به ناله دردمندان و آه بینوایان و اشک یتیمان که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد تو ای علی در جوش و خروش رنجدیدگان و محرومان حیات داری…
قسم به عدل و عدالت ، تا روزگاری که ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگینی می کند ، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگری می غری و می خروشی ، قسم به شهادت ، تا وقتی که فدائیان از جان گذشته ، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می کنند ، تو بر شهادت انها شهید و شاهدی…

شریعتی 3...

و توای خدای بزرگ ، علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزد ، چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند ، و به عنوان بهترین و ارزنده ترین هدیه خود ، او را به تو تقدیم می کنیم ، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را اغاز کند…
نوشته شده در: جمعه ۲۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
انتظار 18...
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین ، باقی است روی لحظه‌هایم جای پای تو
اگر مومن ، اگر کافر ، به دنبال تو می‌گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو ؟
دلیل خلقت ادم ! نخواهی رفت از یادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایقهاست اوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می‌گذارد سر به پای تو ؟
نشان خانه‌ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر ان سوتر است از این تمدن ، روستای تو ؟
 
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۸ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
مادر...
درقلب پاک مادران
تنها نشان از تو هست و تا ابد در انگاره ها باقی است
ردی از یک پیدای بی نشان
و عطری امیخته با بوی یاس در گستره زمان و در کرانه اسمان بیکران
السلام علیک یا ام ابیها
السلام علیک یا فاطمه یا بنت النبی

ولادت...

ولادت با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) دخت پیامبر اسلام و روز مادر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد
بیستم ماه جمادی جلوه گاه دیگرست
یا رب این روز اطهر روز شادی پرورست
در همه  گلزار و جنت عطر مشک و عنبرست
روز میلاد خجسته دختر پیغمبرست
ای به حق میلاد تو گشته به روز مادران
راه تو پویند انبوه زنان و دختران
یا رب برما روا کن راه ان سرو بتان
بر دو نور دیدگان همچون شعاع  انورست
پند گوئی ای سخاوت ازسعادت مادرانه
پند توخورشید وماهی درهمه دوران زمانه
ان یگانه مادری در وصف تو گویم ترانه
بر همه عالم تو گوئی مادرانه مادرست
چون گلاب عنبری در باغ ایمان گلبهار
بانگ ایمان تو بر دل همچو اوای هزار
رشته های عفتی بسته به گیسوی توهار
بر زنان عالم ایمان به حق او رهبرست
ای مطهرجان تویی برعشق دل روح و روان
درپی ات ایند هر سو عاشقان و پیروان
نام تو ای پاک اطهر بر لب  پیر و جوان
اُسوهء پاک دلیران بر همه تاج سرست
روز روز فاطمه خورشید و ماه برترست
دختر شهزاده بانوی گرامی اطهرست
برعلی مرتضی  جانانه یاور همسرست
مادر اولاد برتر وان حسین  سرورست
مادر 1...
تا امدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان
از روی خاک با کمی اکراه پا شدی
رفتی  وضو گرفتی از اشراق و بعد از ان
هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش
نزدیک تر شدی به خودت ، ذات بی نشان
کم مانده بود در ده پیغمبر خدا
مردم خدایشان بشود : یک زن جوان
می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی
توحید ، غیرتی شد و بردت به اسمان
از عصر جاهلیت انها ، تو را گرفت
دادت به درک ناقص این اخر الزمان
حالا هزار سال پس از تو رسیده اند
اهل زمین به قسمت جذاب داستان
جایی که اسمان به زمین رزق می دهد
از سفره ی نگاه تو ، بانوی مهربان !
در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما
حس می شود حضور شما موقع اذان
اما هنوز منظره ی بکر خالقی
که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران
این شعر را بگیر و برای فرشته ها
با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان
مادر 2...
می شود طومار عشقی اینچنین از سر نوشت ؟
می شود پروانه و  پرواز را بی پر نوشت ؟
در وجود همسر شیرخدا ، عشق خداست
می شود هر نام این پروانه را با زر نوشت
گرشود تکرار ، روزی ماجرای عشق او
می شود توصیف عشق پاک را ازبر نوشت
می نویسم مادرم زیباترین ، تنهاترین…
می شود تعریفهایش را مگر بی تر نوشت
دفترم می سوزد از بس من نوشتم مادرم
می شود روی پرپروانه ها مادر نوشت ؟
اولش نام خدا ، مادر ، پدر ، بعدش همه
می شود هر نام را جز نام او اخر نوشت
بهترینِ نامها را فاطمه نامیده اند
می شود این نام را بر تاج انگشتر نوشت
مردمان کاتب ، درختان هم قلم ، دریا دوات
می شود یک ذره از توصیف این گوهر نوشت ؟
سومین روز جمادالثانیه پرواز کرد
می شود جای شهادت را میان در نوشت
مادر 3...
ای شان تو والاتر از افلاک و سماوات
دائم به ثنا خوانی و تکبیر و مناجات
در شان تو این جمله شنیدیم به کرات
فردوس بود زیر قدمهای تو مادر
********************
از دامن زن مرد به معراج سفر کرد
شهپر بگشود و ز سماوات گذر کرد
سیری که ملک عاجزان بود بشر کرد
از موهبت و همت والای تو مادر
********************
الگوی تو چون دخت نبی حضرت زهراست
در زندگیت سنبل تو زینب کبراست
حاجی زچه بر مکه رود کعبه همین جاست
ان قلب پر از مهر ومصفای تو مادر
********************
در کلبه ویرانه تو گنجینه نوری
از بخل ریا و حسد و کینه به دوری
من کوه پر از دردمو تو سنگ صبوری
اموخته ام ذکر ثنایای تو مادر
مادر 4...
بی روی تو مادر به خدا خانه چو گور است
عمریست ز هجر تو زلب خنده به دور است
نوشته شده در: شنبه ۲۳ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: بیاد مادر, مناسبتها | نظرات شما: ۰
اقا این جمعه نیا
کارداریم
سرمان خیلی شلوغ است
می دانید ؟
انتخاباته اقا
شاید این جمعه…
یکی بیاید یکی بماند

اقا نیا...

همه مان منتظر ظهور تو هستیما
فردا
ولی وقت نداریم اقا
پای صندوق شما هم هستید ؟
چه کسی نامزد رای شماست ؟
میر حسین گفته که فرزند شماست
صندلی خالی محمود هم هست
گفته  در هیات دولت این جای شماست
هاله نورچطور شد اقا ؟
از برادر محسن
که همش دست شما یارش بود
تازه گی ها خبرایی دارید
گفته تکلیف شده رییس جمهور بشود
شیخ مهدی  که خودش مهدی است
پارتی بازی کنید
این که هم اسم شماست
اقا
امدی رای بدی
پای صندوق
شال سبزنیاری یک وقت
جرم تبلیغاتی است
وای اقا
مملکت مال شماست
همه این  را گفتند
حتم دارم
اگر این دوره نامزد بودید
یک رای هم برایتان…
کاندیدا شدن خرج زیادی دارد
هوادار سینه چاک لازم دارد
راستی عکس دارید اقا ؟

منتظر 17...

اقا
این جمعه نیا تو رو خدا نیا
اقا…
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۱ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
شب را به صبح در غفلت سپری مکن ، بر خیز و بال بگشا ، دوست نزدیک است

رکعتانی...

! ! !
رکعت اول : فقط به خاطر او
موحد باش ، معشوق تو فقط اوست و دوست داشتن یکدیگر خواسته او ، چقدر شیرین است مهر ورزیدن وقتی از در عشق به او باشد ، همه چیز به خاطر خدا … من کان لله کان الله له
رکعت دوم : اصل محبت
دیندار باش ، عاقبت دوستی ان چهارده گلی که خدا در زمین کاشته است تو را به درد عشق مبتلا خواهد ساخت ، الیس الدین الا الحب ؟ این همان است و ان همین ، و مگر نه اینکه فرمود اگر با هم در وفای به عهد و پیمان الهی همدل  می شدید سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد ، پس همدلی رمز وصال است
رکعت سوم : وسعت محبت
باران باش ، ان دلهای شوره زار هم باید سهمی از طراوت تو داشته باشند ، خدا را چه دیدی شاید این اب مطهِر شوری این شوره زار را شست ! و من الماء کل شیء حیّ
رکعت چهارم : شکل دوستی
عاقلانه محبت کن ، گاهی سیلی پدرانه است و گاهی اشک مادرانه ، گاهی به ایجاد نَمی بر روی خاک قانع باش و گاهی سیراب سیراب کن ، معلوم نیست دوستیهای جاهلانه سر از دشمنی بر نیاورند
رکعت پنجم : رمز محبت
منصف باش ، جای دوستت بنشین و او را د رجای خودت بنشان ، انگونه که تو او باش و او تو ، انوقت هر چه برای خودت خواسته ای برای او خواسته ای و انچه برای خودت نپسندیده ای برای او نپسندیده ای ، جز این را دوستی مشمار
رکعت ششم : حریم دوست داشتن
غیور باش ، دوستی نکردن که سهل است دشمنان خدا برای دشمنی کردن قسم خورده اند ، گل محبت را زیر پای خوکان نریز ، انها محبت را له می کنند
رکعت هفتم : الگوی محبت
از خدا یاد بگیر، لحظه ای را به خاطر بیاورکه رشته محبت او را پاره کرده ای ، نمی دانی که چقدر دوست دارد که برگردی ، اگر بدانی چقدر… از شوق می میری! باورش سخت است اما از خالق محبت این چیزها بعید نیست
رکعت هشتم : سوختن
صبور باش ، وقتی همه چیز مهیای خشم است با یک لحظه صبر می توان کوه خشم را بلعید ، شکوفه ها همیشه در ان یک لحظه گل می کنند و چه دوستی ها که از ان یک لحظه بدست امده اند ، و الصبر مفتاح الفرج
رکعت نهم : برحذر بودن
مراقب باش ، این همه زیبایی و خوش خط و خالی از ان یک مار است دزدها لباس محبت را هم می دزدند ولی از ان روز که محبت تو را هم بدزدند و تو گمان کنی که انها دوستند ، از خودم نمی گویم این از فتوای عشق است ، که جواب سلامشان را هم نده
رکعت دهم : ردپای دوستی
دریا باش ، ان وقت که رشته های محبت را بریده اند تو وصل کن و ان وقت که به تو بدی کرده اند تو خوبی کن ببین ! زشتی ان بدی که در حق تو کردند با دریای محبت تو پاک شد… خوش به حال دریا که زشت شدنی نیست
رکعت یازدهم : سلام
اغاز کن ، دنبال بهانه ای باش که بر وسعت بهشت بیافزایی ، ان غریبه که از اخلاقش خوشت امده است با یک حرف اشنا ی تو می شود : سلام
نوشته شده در: سه شنبه ۱۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
ذکر لب اگر چه فرج و تعجیل است
اما نسلم نواده ی قابیل است
هنگام دعا یواشکی می گویم :
یک “شنبه” بیا که جمعه ها تعطیل است … ! !

انتظار 16...

قاضی بیا که فضاحت به بار امده است
بیا که محتسب امشب خمار امده است
بیا که می زده ها را به تازیانه زنند
بیا که اهل ریا را قرار امده است
قاضی بیا و قضاوت به عشقبازی کن
بیا که ننگ به روی نگار امده است
قاضی بیا که تملق ز کار برگردد
قاضی بیا که گدا بی شمار امده است
قاضی بیا که جوانان شهر بیمارند
که حکم باد خزان در بهار امده است
قاضی بیا و بخند لا اقل به این اوضاع
که گریه دارترین خنده دار امده است
قاضی بیا که نبش قبر جد پدر جد ما کنند
قاضی بیا که فضاحت ببار امده است

 

نوشته شده در: جمعه ۱۵ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
عشق...
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی می رود اهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاری ست در مستی می
عشق گاهی ابی نیلوفری ست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکی ست
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ، ذکر بر لب ، پایکوب
عشق گاهی هق هق ارام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی مشق های کودکی ست
حس بودن با خدا در سادگی ست
عشق گاهی کیمیای زندگی ست
عشق در گل راز نا پژمردگی ست
عشق گاهی هجرت از من ، ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز اخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ، ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد !
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه  درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند ز پیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهایی ست در انبوه جمع
عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی  عالم می کشد
عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر اتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماری ست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر ایینه ای
حسرت نادیدن معشوق در ادینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم اوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع  دل کند
عشق گاهی هم به خون اغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق یعنی سر سجود و دل سجود
ذکر یا رب یا رب از عمق وجود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود . . . ؟
نوشته شده در: شنبه ۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار 15...
در این دنیای وحشتزا ، چه کابوسی بود بودن
چه کابوسی بود ماندن ، به دل افسوس و فرسودن 
ندیدن یک بهاری را ، که گل از تازگی  خندد
تمام عمر خود را دل ، به پرپر گشتنش بندد 
عجب دنیای بی رحمی ، سراسر دشنه و خنجر
همه اماده ی  پیکار ، به کشتن های درد اور 
جهان را تیرگی امد ، نیامد او که می اید
به هر جمعه که می اید ، بگویم  اید او شاید 
مگر جرمم چه بود اخر ، که دیدارش میسر نیست
که این دردست در سینه ، ندانم  دل اسیر کیست 
خدایا حکمت اخر چیست ، که دنیا این چنین دون است
که کی می اید ان دلدار ، که گیرد ازغریبان دست 
دلم دریاچه ی خون شد ، به جانم یک نفس هم نیست
ندارم ارزو جز مرگ ، خدایا حکمت اخر چیست … ؟ 
نوشته شده در: پنجشنبه ۷ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
خم کرد پشت زمین را ، ناگاه داغ گرانت
هفت اسمان گریه کردند ، بر تربت بی نشانت

 

با پا زدند بر در و در را صدا زدند
بی اطلاع امده و بی هوا زدند
دیدند چون حریف نبردش نمیشوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
یک عده جاهل متجاهر به فسق هم
لب تشنه امدند ولی اب را زدند ! !
یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند
تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند
با جمع نا منظمشان سنگریزه ها
سیلی به روی مادر ایینه ها زدند
شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست
حتی تو را برای رضای خدا زدند ! !
تحریف کرده اند تو را تازیانه ها
از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند
حالا که میشود اگر ان سالها نشد
پرسیدن همین که شما را چرا زدند ؟ ؟

 

 بی نشان...

نه مثل ساره ای و مریم نه مثل اسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی فقط شبیه خودت زهرا
اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری
شبیه ایه تطهیری شبیه سوره اعطینا
شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران ، درود ما به تو ای دریا
کبود شعله ور ابی سپیده طلعت مهتابی
به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا
بگیر اب و وضویی کن به چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا
نوشته شده در: چهارشنبه ۶ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
شهدا 1...
تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راه حیات جاودان را
تو از فهمیده ها ، فهمیده بودی
شهدا 2...
هم دوش با شعله های پنهان و پیدای اتش
می رقصد ارام ، ارام شط بر بلندای اتش
این مادیان سپید ماه است ، این گونه مبهوت
در چشم شط استاده ، غرق تماشای اتش
مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند
ورد زبان درخت است بیت الغزلهای اتش
از بس که این کولی باد ، با دختر شعله رقصید
از شهر بر جای مانده است ، تنها رد پای اتش
شط و شب و شعله در پیش ، من می روم موج باشم
موجی عمود ایستاده ، بر سطح دریای اتش
شهدا 3...
گفتند : این خاک دیگر ، سرو و صنوبر ندارد
خورشید اینجا غریب است ، اینجا دلاور ندارد
گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه ای دفن سازیم
این اسمان را ، که بوی بال کبوتر ندارد
از سرخی شمعدانی تعریف کردند ، هر چند
دیدند این باغ عاشق از لاله بهتر ندارد
بر شانه های خیابان ، بردند یاران ما را
بردند و بردند ، انگار این کوچه اخر ندارد
یک اسمان ابر دارم در سینه ، از سوگ گلها
یک شب بیاید ببیند هر کس که باور ندارد
شهری که گویند شهر خورشید  باشد ، همین جاست
شهری که  یوسف  در انجا ترس از برادر ندارد
شهدا 4...

شهدا 5...

شهدا 6...

نوشته شده در: یکشنبه ۳ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
/div>