![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
شبیـه قطعـه ی گنگی که تـوی پازل نیستشکستـه هـای دلم بی تو هیچ کامل نیستدو چشم مشکی و یک جفت ابروی …! اماعزیز! فکر من اصلا به این مسائل نیست !دلـم گرفـته از این نبضهـای تکـراریدلی کـه یاد تـو را دم نمی زند دل نیستچـقـدر پشت سرت حـرف می زنند ، ولینگـاه اینـه جز نقطه ی مقـابـل نیستبیـا و دسـت مـرا هـم بگیـر ، غیر از توکـسی بـرای دلـم احـتـرام قــائـل نیست تو گفته ای که می ایی غروب جمعه و حیفهـمیشـه حرف زدن بـا عمـل معادل نیست ! |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۳۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
تـا کی بـه پای حسرت باران بایستیم ؟با چـتر در میان بیابان بایستیم ؟مثل متـرسکی همـه ناچار و ناگـزیردر زیر سایه هـای کلاغان بـایستیـم ؟هر فرد میله ی قفسِ خالیِ خود استتا کی میان اینهمه زندان بایستیم ؟ای رود سـمـت امدنـت را نـشان بـدهرخصـت بـده کنار درختـان بـایستیم |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
غم میدواند عقربک ها را ، ارامش ساعت به هم خورده ستکو لحظه ی سبزی که می ایی ؟ ان لحظه که غیبت به هم خورده استروزی گران بودند عاشق هات ، بازارها از نامشان پر بودامروز اما در نبود تو ، بدجور این قیمت به هم خورده استایوب بودم سالها بی تو ، طاقت می اوردم شتابم رااما نمی دانم چرا حالا ، ان صبر و ان طاقت به هم خورده استمن با تو پیمان بسته بودم تا ، یک جمعه ی نزدیک برگردیهر کس نداند فکر خواهد کرد ، امروز ان صحبت به هم خورده ستدنیا فقط یک شوخی تلخ است ، وقتی که جای تو در ان خالی استاما تو جدی می رسی از راه ، روزی که جدیت به هم خورده استمعلول چشمان به در مانده است ، علت تویی که باز میگردیاین گونه با یک لحظه تأخیرت ، قانون علیت به هم خورده است |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۷ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
بی تو چه سخت می گذرد روزگار منخود را به من نشان بده ایینه دار منای افتاب ! خیره به راهت نشسته امرحمی به حال دیده چشم انتظار منهر شب برای امدنت گریه می کنندسجاده و دو دیده شب زنده دار منامید بسته ام که می ایی و می کشیدستی به روی این دل امیدوار مندل را برای امدنت فرش کرده امبشتاب ای امید دل بی قرار مندست دعا و اشک و نیازم برای توستکی مستجاب می شود این انتظار من ؟
گمان مبر که از پا می نشینیم ، نه هرگز ! سر سخت تر از انیمشیداتر ، عاشق تر ، باز هم سر کوچه منتظر می مانیم…تا بیایی … |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۳ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |