ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
شبیـه قطعـه ی گنگی که تـوی پازل نیست
شکستـه هـای دلم بی تو هیچ کامل نیست
دو چشم مشکی و یک جفت ابروی …! اما
عزیز! فکر من اصلا به این مسائل نیست !
دلـم گرفـته از این نبضهـای تکـراری
دلی کـه یاد تـو را دم نمی زند دل نیست
چـقـدر پشت سرت حـرف می زنند ، ولی
نگـاه اینـه جز نقطه ی مقـابـل نیست
بیـا و دسـت مـرا هـم بگیـر ، غیر از تو
کـسی بـرای دلـم احـتـرام قــائـل نیست

 انتظار 14...

تو گفته ای که می ایی غروب جمعه و حیف
هـمیشـه حرف زدن بـا عمـل معادل نیست !
نوشته شده در: پنجشنبه ۳۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
ادم و حوا...
غارتگر کوه و دشت و جنگل ! ای عشق !
ای رهزن  با نام مبدل ! ای عشق !
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ! ای عشق
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله درامدم ، به چاه افتادم
هر چند که یوسفی ، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو ، لیلا نشوم
یک بار ، تو یک بار فقط ادم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
نوشته شده در: چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
سرنوشت...
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا …
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا …
وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا …
روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا …
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دل بود و ما دو تا …
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا افتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌ قدر سرد و کسل بود و ما دو تا …
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک ارزوی مانده به دل بود و ما دو تا …
نوشته شده در: شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
تـا کی بـه پای حسرت باران بایستیم ؟
با چـتر در میان بیابان بایستیم ؟
مثل متـرسکی همـه ناچار و ناگـزیر
در زیر سایه هـای کلاغان بـایستیـم ؟
هر فرد میله ی قفسِ خالیِ خود است
تا کی میان اینهمه زندان بایستیم ؟
ای رود سـمـت امدنـت را نـشان بـده
رخصـت بـده کنار درختـان بـایستیم
انتظار 13...
یک جمعه گفته ای که می ایی ، ولی بگو
بایـد کـدام سمـت خیـابان بـایستیـم ؟ !
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
غزل..
انگه که یقین خود به تردید شکست
ایینه ی انتظار امید شکست
با ان که خیال ناشکن داشت ، ولی
ناگه به زمین خورد و نفهمید ، شکست
****
دیریست کسی نخوانده رویای غروب
یک صفحه ز غصه ها به سیمای غروب
ان هم که غزل سروده چرتی و غمین
سیگار به لب نشسته دریای غروب
****
تا ایه شدی ترا تلاوت کردم
احساس شدی ، غزل سخاوت کردم
رو راست به من بگو که درباره تو
ای دوست ، چگونه من قضاوت کردم
****
ای شاعر لحظه های رنگین خیال
مانند سخن ، سرود سنگین خیال
بر سینه یک چریک افتاده به خاک
دیوان شهادت فلسطین خیال
****
اندیشه شدی ترا نفهمید دلم
در بستر استعاره پالید دلم
وقتی که ترا ندید از کوزه فکر
بر خواست کمی ، فلسفه نوشید دلم
****
وقتی که سخن دوباره از گل بزنم
گل بر سر سینه تحمل بزنم
در خلوت شاعرانه با پای غزل
بین خود و عاشقانه ها پل بزنم
****
روزی که من و غزل تفاهم کردیم
نام تو ترانه شد ، ترنم کردیم
اما چقدر غریب و بیهوده عزیز
خود را به کنار یکدگر گم کردیم
****
مضمون شبانه ها دل انگیز شده
رؤیای تو از ستاره لبریز شده
هنگام اذان صبح ، از منبر عشق
چشمان تو عابد سحر خیز شده
****
چشمی که نخوانده هیچ تعبیر ترا
بر صفحه ی دل نبشته تفسیر ترا
با کلک خیال خود شگفتی اور
در قاب غزل کشیده تصویر ترا
****
با بهت خودش مسافر استاده غریب
با بقچه ی خود نشسته در جاده غریب
دیریست کسی رفته و بر بستر او
تسبیح و کتاب و سگرت افتاده غریب
****
ایینه شدی کمی ترا دود گرفت
ماهی که شدی ترا غم رود گرفت
یک شاخچه گلک غزل سرودی ، اما
تا غنچه شدی خدا ترا زود گرفت
****
تا نقش ترا دیده تفکر کرده
ایینه شده ، دلم تصور کرده
با پنجه ماهرش نوازنده ی عشق
گیتار غزل های ترا سر کرده
****
در گوش درخت و گل کسی حرف زده
از فصل خنک سخن کمی ژرف زده
پوشیده تمام خانه ها رخت سپید
در بستر خشک دهکده برف زده
****
در کوچه احساس ترا دیده غزل
از هیبت چشمان تو لرزیده غزل
تا خواست ترا به شعر توصیف کند
بسیار عرق کرده و شرمیده غزل
نوشته شده در: دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
غم میدواند عقربک ها را ، ارامش ساعت به هم خورده ست
کو لحظه ی سبزی که می ایی ؟ ان لحظه که غیبت به هم خورده است
روزی گران بودند عاشق هات ، بازارها از نامشان پر بود
امروز اما در نبود تو ، بدجور این قیمت به هم خورده است
ایوب بودم سالها بی تو ، طاقت می اوردم شتابم را
اما نمی دانم چرا حالا ، ان صبر و ان طاقت به هم خورده است
من با تو پیمان بسته بودم تا ، یک جمعه ی نزدیک برگردی
هر کس نداند فکر خواهد کرد ، امروز ان صحبت به هم خورده ست
دنیا فقط یک شوخی تلخ است ، وقتی که جای تو در ان خالی است
اما تو جدی می رسی از راه ، روزی که جدیت به هم خورده است
معلول چشمان به در مانده است ، علت تویی که باز میگردی
این گونه با یک لحظه تأخیرت ، قانون علیت به هم خورده است

انتظار 12...

دلم هوای تو کرده هوای امدنت
صدای پای تو اید صدای امدنت
چقدر وعده ی وصل تو را به دل بدهم
چقدر جمعه بخوانم دعای امدنت ؟
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۷ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

صبور...

چشم صبور من امروز انگار طاقت ندارد
تا ابرویم نرفته ای کاش باران ببارد
لبهای من فکر بوسه ، چشمم به امید دیدار
دل مانده در سینه ی من بذر چه چیزی بکارد
اخر چگونه بیاید ؟ جاده شده نیل از اشک
ای کاش موسی که امد با خود عصا را بیارد …
هر کس که اشک مرا دید فهمید معشوق من کیست
لعنت به عشقش که بر اب هم رد پا می گذارد !
 فرمول گلهای پرپر … هی دوست دارد … ندارد …
تسبیح و قران و حافظ … پاسخ قبول است یا رد ؟ …
ایا به من می سپارد دستان خود را و یا نه
من را خدای نکرده دست خدا می سپارد ؟
قسمت نبود ، این دو واژه کافی … ولی نه برای
عاشق که با تیغ انرا بر روی رگ می نگارد

باران...

گریه نکردم که اشکم بر شانه هایت نبارد
حالا که تو زیر چتری .. بگذار باران ببارد ..
نوشته شده در: دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
بی تو چه سخت می گذرد روزگار من
خود را به من نشان بده ایینه دار من
ای افتاب ! خیره به راهت نشسته ام
رحمی به حال دیده چشم انتظار من
هر شب برای امدنت گریه می کنند
سجاده و دو دیده شب زنده دار من
امید بسته ام که می ایی و می کشی
دستی به روی این دل امیدوار من
دل را برای امدنت فرش کرده ام
بشتاب ای امید دل بی قرار من
دست دعا و اشک و نیازم برای توست
کی مستجاب می شود این انتظار من ؟

منتظر 11...

گمان مبر که از پا می نشینیم ، نه هرگز ! سر سخت تر از انیم
شیداتر ، عاشق تر ، باز هم سر کوچه منتظر می مانیم…
تا بیایی …
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱

...

از ابتدای غزل : انتها فروشی نیست !
بخوان و گوش بکن ! منتها ، فروشی نیست !
برای این همه خفاش کور مادر زاد
چه فرق می کند ائینه ها فروشی نیست
که درد و عشق و شرف ، شعرمایه های منند
تو هر چه خرج کنی این سه تا فروشی نیست !
کلاس درس ، ردیف ششم … و حرف حساب :
که عدل ، حرف علی مرتضا ، فروشی نیست …
غزل  به  بیت  ششم  که رسید  شاعر…رفت
کسی نبود بگوید : خدا فروشی نیست !!
… چه استکان قشنگی ! چقدر این ، اقا ؟!
عزیز ! دست نزن ! … هی شما !! فروشی نیست !!
به جای اسم خودش نقطه چین گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشی نیست !
نوشته شده در: چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
خدا...
به سرم زد که خدا را بکشم
بر بوم خود عرش کبریا را بکشم
با پالت احساس و قلم موی نیاز
رفتم ! که خدای اغنیا را بکشم 
کشتی بکشم درون دریای سیاه
بر عرشه عشق ناخدا را بکشم
در دهکده جهانی سرد و کثیف
تصویر ظریف کد خدا را بکشم
با این همه تزویر و دو رنگی و ریا 
من امده بودم که چه ها را بکشم
قهر است خدا با دل من میدانم
باید بروم نازخدا را بکشم…
نوشته شده در: شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 10...

تا بیایی ارزویت را که شاه ارزوهاست
با خیالت در دلم هم خانه گفتم تا بیایی !
با همه بالا بلندان چمن با سرو شمشاد
از شکوه قامتت افسانه گفتم تا بیایی!
مشق چشم روزهای بی قرار و خسته ام را
پنج نوبت گریه مستانه گفتم تا بیایی !
ماه رویت را به تاریکی شب تصویر کردم
زلف بر رخ حایلت را شانه گفتم تا بیایی !
خط به خط هجران نوشتم با سرشکم تا فرستم
با کبوترها به سویت نامه گفتم تا بیایی !
هر کجا در امپراطوریت روشن بود شمعی
دل به گرد شعله اش پروانه گفتم تا بیایی !
عزلتت را بر گزیدم از همه عالم بریدم
مسکنم را گوشه ویرانه گفتم تا بیایی !
ای همه کار و کسم دل غیر تو خویشی ندارد
خویش را با خویشتن بیگانه گفتم تا بیایی !
شاه من ! بی نام تو شعرم چه سرد و تلخ و کال است
خط به خط با نام تو شهنامه گفتم تا بیایی !
در غروب بی تو بودن عقل را تاراج کردم
تا همیشه نام خود دیوانه گفتم تا بیایی !
با همه ادینه ها ایینه در راهت نهادم
شنبه را ادینه بی باکانه گفتم تا بیایی !
با تمام قاصدک ها هم سفر پرواز کردم
ترک نام و خانه و کاشانه گفتم تا بیایی !
نوشته شده در: پنجشنبه ۳ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
/div>