ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
باز اشکم کمکی سرزده خون الود است
خانه اشفته تر از پیش و لبالب دود است

غم بیکرانه...

افتاده ام به کوی غریبی که خانه نیست
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
دلتنگم از حمایلِ گل های کاغذی
دلگیرم از بهار که جوشِ جوانه نیست
شرمنده می رسد به نظر چهره ی غزل
شعری که غیر بار غمش روی شانه نیست
شعری که  حلقه حلقه مرا دود می کند
در گوشه ای که اهل دل شاعرانه نیست
شعری که همچو پای دلم لنگ می دود
اتش  به رشته های تنش در زبانه نیست
اینجا کسی به دلشدگان دل نمی دهد
پای وفا به عشق کسی در میانه  نیست
اینجا به قدر عشق ، کسی  پی نمی برد
اینجا کسی به فکر غمِ بیکرانه نیست
از جنس باده ، هرچه بیابی ،  ولی  دریغ
کس را قبول یک خطر عاشقانه نیست
حافظ ! دعای نیمه شبی  کارگر نشد
دفع بلا به گریه ی تلخِ  شبانه نیست
بر حالِ شاعران نفسی گریه می کنم
عمریست فرصت غزل عاشقانه نیست
بیهودگی همین که  من از عشق زاده ام
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
ای دل ! سرت به نیزه اگر می رود رواست
رنگ تو از کلیشه ی رنگ زمانه نیست
نوشته شده در: دوشنبه ۳۱ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
چه بهتر از نفس هایم
کسی در خستگی هایش نفس گیرد
هوای زندگی را در تنش جاری کند با من
 
 

 

اهدا1

می روم در دل خاک
تو ولی بر جایی
قلب من همره توست
چه به ان می ایی !

اهدا2

http://www.ehda.ir/

نوشته شده در: یکشنبه ۳۰ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
اقا ! نگاهت سوی اهوهاست می دانم !
دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم !
اقا ! اگر تو بر نمی گردی دلیل ان
در دست های پرگناه ماست ، می دانم !

انتظار 9...

برآر دست دعا تا دعا کنیم بیاید…
برای یوسف زهرا دعا کنیم بیاید…
بیا و حاجت خود را فدای حاجت او کن
به هر نیاز و تمنا دعا کنیم بیاید…
بریزد اشک شب و روز ، آن غریب زمانه
دلش شکسته ز غمها ، دعا کنیم بیاید …
اگر دعا نکنم من ، اگر دعا نکنی تو
کشد غمش به درازا ، دعا کنیم بیاید…
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۷ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
عشقبازی...
عشقبازی به همین اسانی است…
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با اهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین اسانی است…
شاعری با کلمات شیرین
دست ارام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل ارام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین اسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به انها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین اسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در اخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین اسانی است…
نوشته شده در: دوشنبه ۲۴ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

ناشنوا...

میز و کلاس و تخته و بی انتها سکوت
کودک  نگاه مضطرب و سال ها سکوت
امد کنار تخته سیاه و نگاه کرد
از ابتدا نوشته شده انتها سکوت
غصه نخور شکوفه من اخرش که نیست
من با توام فرشته من پس چرا سکوت ؟
چشمان تو شبیه خدا حرف می زند
اینجا پر از سکوت و صدا شد صدا سکوت
گچ در میان دست تو حرفی نمی زند
یک وقفه مانده فقط از تو تا سکوت
میز و کلاس و تخته و لب ها شکفته شد
کودک نوشت جمله ای از مهر با سکوت
نوشته شده در: یکشنبه ۲۳ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار 8...
با تمام شبنم چشمان خود
اب و جارو می کند شهر دلم را جمعه ها
من به طول جاده های بی سوار انتظار
لاله می کارم بیا…
ای تو اقیانوس بی پایان شوق
بی تو دیگر یاس ها هم بی قراری می کنند
پس کدامین روز جمعه باز می گویی…
بگو…   
لاله های عشق را در کوچه قربان می کنم
جمعه های عمر من در حسرت دیدار تو
رو به پایان می رود…
ای تمام وسعت ادینه ها
جان دلهای غریب و منتظر دیگر …
بیا…
نوشته شده در: جمعه ۲۱ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۲
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش اتش است

آتش...

اتش چیست؟
از چه جنسی است ؟
بارها و بارها در تکاپوی یافتن جواب این پرسش ، دست بر اتش برده ام تا لمسش کنم
بارها سوخته ام و اما هرگز کسی به من نیاموخت اتش چیست …
فقط دستم را عقب میکشند و میگویند : این کار را نکن ، میسوزی همین !
حتی جواب کنجکاوی هایم را پماد سوختگی هم نداد
چه فایده ضمادی که نداند چه چیزی را بهبود بخشیده
چه فایده وقتی ندانی چیست ، میخواهی چه چیز را درمان کنی ؟
هر روز دستم میسوزد و باز نمیدانم اتش چیست…
فقط میدانم زبانه هایش سحرانگیز و رویایی است
چه خوب که تنها این را میدانم ، از هیچ ندانستن بهتر است
اما من قول میدهم تا هستم دست در اتش ببرم
شاید روزی اتش خود به من بگوید
چیستم من
شاید !
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۹ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
مجنون...
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت اواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک  یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
نوشته شده در: شنبه ۱۵ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماند
و اشک باز در این چشم بی پناهم ماند
به این امید که یک روز باز می گردی
دوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند …

انتظار 7...

در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام
خورشید پشت ابر ! ببین دفتر مرا
دیشب هزار مرتبه فردا نوشته ام
عمــریست روی تخـته سـیـاه نگاه خود
تصمیم نه … که غیبت کبری نوشته ام
پشت در کلاس ، فقط گفته ای و من
از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام
زنگ کلاس … بغض تو … موضوع انتظار
از جمــعه هـای غــم زده انشـاء نوشته ام
من را ببخـش ! در ورق خیـس زندگیم
خطم اگر بد است و شما را نوشته ام
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۳ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
صدای تیشه ام گر چه نه بانگی انچنانی داشت
ز شور عشق شیرین تو تا اینجا سرایت کرد

بیستون..

شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات اباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند   
تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون ازاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو
تو شیرین می کنی سنگی  چوعکسی بر دلت افتاد
چو می کوبی  تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است ائینم
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که ازادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
بجانم کندمت آنسان که  مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت اینرا تو کوه  کندی و من دل را
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه ، من از بنیاد

بیستون...

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و ان تیشه سالهاست که در شکاف کوه افتاده است
تا عشق است ، شیرین هست …
نوشته شده در: دوشنبه ۱۰ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

غریب...

هـوای عـید بسر ، شـوق ارزو دیدار
کجاست عید به غـربت غـریب را ای یار
مبارک اسـت عقاید به صوب مـذهب و دین
به شرط اینکه توانی بود ترا یک بار
یکی به کعبه تـنعم طواف را پنداشت
دگر گرسنه و بی خانه و بدون نهار
بـه اشـک دیـدهء اواره گان بی میهن
قـسم که صـدق چنین اسـت میکنم  اظهار
خـدا به درگهـت اید اگرنه سـنگ  دلی
به راه دور مرو دست گیر کـام بـرآر
اگر به خویش پسندی تو قصر و حور و بهشت
ز حج کعـبه گـذر حاجـت غـریب بـرآر
ببین بـه قصر منا بـر دو چشم قربانی
عـرب بـه خانه خدا گـوشت را نـدارد  کـار
گـرسگان  وطن چشمشان بـه امـیدیـست
یک عمر گـوشت نخوردند و دیده اند صد بار
قـرائـت ار به نمازتـو فـرض عـین بـود
کجا شنیده ای تو ناله های در تکرار
بـه طفل پای برهنه که ژنده پوش بود
به پات روی گذارد همی کند اظهار
یکی به صدقه بده تا که صد ، خـدا دهـدت
تو دست خویش نهادی بروی ان دستار
ادای سنت و فرضت اگر که امر بـود
رواتر اسـت مـدد مادرش بود بـیمار
خدا به طعنه و افراط عـید می آرد
کجا رواست به طفل یتیم  این ازار
هـزار گونه دلیلم به سر بود امروز
ز بیم کفر مرا نیـسـت جرئـت گـفـتار
خـدای را بـه کدامین زبان سخن گـویم
که بنده ات به ملامت کـشد مرا این بار
حنای دسـت تنعم به حج و قـربانیست
مرا که نیست سزاوار ، پس به عید چه کار

یتیم...

خانه تکانى  رسم قدیمى همه منتظران بهار است ، خانه تکانى دلها را فراموش نکنیم
کم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبیند
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است ، تقصیر ابرها نیست ، چشمان ما باران نخورده است
نوشته شده در: شنبه ۸ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
یلدا دوباره امد و یلدا نیامدی
اتش گرفت ماه و اهورا نیامدی
در زیر باد و خش خش وسرمای این خزان
یک سال ما گذشت ، دریغا نیامدی
ما بی تو سال را شب یلدا رسانده ایم
پاییز شد بهار ، تو اما نیامدی !
اسفند گون زاتش هجرت سیاه و سرخ
دلها ، نگاه ها ، همه ، دردا … نیامدی
ایینه را نگاه تو شاید که زنده کرد
ما منتظر ولی تو مسیحا نیامدی
ما لحظه های غربت دل را شمرده ایم
نامت همیشه بوده به لبها …  نیامدی
گاهی زهجر روی تو گریان نشسته ایم
گاهی نموده ایم مدارا ، نیامدی
هرهفته پنج شنبه شبی را نشسته ایم
این پنج شنبه هم شده فردا … نیامدی

انتظار6...

ز راه بلکه بیایی به در نگاهم ماند
و اشک باز در این چشم بی پناهم ماند
به این امید که یک روز باز می گردی
دوباره منتظرت ای عزیز خواهم ماند …
نوشته شده در: جمعه ۷ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
/div>