ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
بهار... 88
بهار امد بهاری سبز و زیبا
طراوت در همه دنیا هویدا
ببین زیبایی گلها و سبزه
شکوفه روی هر شاخه شده وا
بیا ، باران زیبا کن تماشا
که هر قطره بود رحمت به دنیا
تو عالم را پر از امید بنگر
ولی غافل مشو از حال دلها
دریغا حال دلها نیست فصلی
که گر امد بهاران دل شود وا
چرا در فصل شادی باز غم هست
هنوز اشک روان بینی به هر جا
خداوندا بهار دل کی اید
نبینیم آه حسرت روی لبها
درون قلب من هست آرزویی
که غم دیگر نباشد در دو دنیا
اسمان...
ابرهای سیاه باران زا
باز از اسمانمان کوچید
سبزه خشکید ، یاس ها پژمرد
عطش تشنگی به جان افتاد
اسمان تیره رنگ و پر دود است
و هوا دم  گرفته  و سنگین
آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر و یک  کمان رنگین
وه  که  نوروز این کهن ایین
درغیاب گل و گیاه اید
در بهاری که نیست سبزه و گل
می شود شاد بود و خوش ؟ شاید !
کاشکی اسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت می‌دیدیم
می‌دویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه می‌چیدیم
دی  و بهمن گذشت با خشکی
حرف باران و برف سنگین نیست
ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست
آه نوروز عید زیبایی
کاشکی در بهار وسبزه و گل
سال دیگر تو پیش مان آیی
تقویم...
مائیم و یک نفس که به پایان نمی رسد
تکرار می شود و به ما جان نمی رسد
پهنای باند سایت خدا  کم شده ولی
سودی از این خرافه به شیطان نمی رسد
از راه می رسد سر تقویم سال نو
نام اسد و ثور و به انسان نمی رسد
از کم و کیف زندگی موش و عقربی
باور کنید قصه به سامان نمی رسد
انسان اگر که طالع نحسش هبوط  شد
جرمش به مار و سیب و گیاهان نمی رسد
تقویم را برای من و تو نساختند
عاشق که هیچ دم به زمستان نمی رسد
وقتی لباس ذهن من و تو کثیف شد
هرگز خیال ما به گلستان نمی رسد
آری … دوباره خاک نفس می کشد ولی
از این نفس به ما و شما جان نمی رسد
ای کاش عشق را سر تقویم می زدیم
هر چند … عاشقی که به پایان نمی رسد
مرگ...
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نیاز...
تا نیاز نان به چشم ادمی می جوشد از بیداد
ای بهار نامبارک
مقدمت نا شاد باد !
من کدامین دست ها را بفشرم با شوق
تا بگویم :
عیدتان اینک مبارک باد ؟
کودک...
پرسید کودکی ز پدر از چه ، تا بحال
بهرم لباس عید فراهم نکرده ای ؟
با اینکه جان ز فقر و مذلت به لب رسید
فکری به حال تباهم نکرده ای ؟
عید امد و بهار و شکفت هر گلی  و من
سهمی ز خوان عید و گلستان نداشتم
از سفره های عالی و رنگین روزگار
جز پاره سفره ای تهی از نان نداشتم
اخر پدر مگر چه گنه کرده ایم ما ؟
کاینسان اسیر فقر و پریشان و مضطریم ؟
در روی خاک  کشور زر خیز ، روز شب
بی برگ و بی نوا ، چو یکی شاخ بی بریم
آهی کشید و گفت ، ای نور دیدگان
ما را بجز نداری ، جرم و گناه نیست
این عید ، عید  ویژه قومی توانگر است
این عید را بخانه ی ما کار و راه نیست
اما بدان ، که از پس این روزگار تلخ
خورشید زندگی بدر اید ز پشت میغ
سر میکشد به کلبه ی هر بینوای زار
پا می نهد بداخل هر خانه بی دریغ
ان روز ، روز واقعی عید مردم است
دیگر ز فقر و رنج ، نماند نشانه ای
ساقی بجام عدل ، بریزد شراب فتح
مطرب ز شوق وصل ، سراید ترانه ای

صبر...

باز هم بابا دوباره مثل روز پیش پرسید
چند هفته مانده تا عید
چند هفته مانده تا گل
من دوباره زود گفتم
مانده تا گل ، پانزده روز
 
پانزده لبخند مانده
تا به صبح عید نوروز
او ولى ! انگار نشیند
حرفهایم را دوباره
چون نگاهش ان طرف بود
در عبور یک ستاره
گرچه بابا مرد کار است
دستش اما باز خالى ست
سهم ما از عید ، تنها
خنده هاى احتمالى ست
من دلم مى گیرد از عید
عید یعنى آه بابا
عید یعنى دست خالى
مى شود خندید ایا ؟
مثل باغى خشک مانده
گرچه مالامال ابر است
باز هم درخانه ى ما
سال تازه ، سال صبر است
….
 
نوشته شده در: جمعه ۳۰ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش بحال روزگار

کی شود تا تو بیایی بر زمستان دلم ؟

ای که تو بر جان بهاری

مهدیا !

انتظار5...

آقا سلام … باز منم خاک پایتان

من انکه سالهاست دلش هست جایتان

آقا … دوباره پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمیدهد به دلم روی خوش نشان

آقا…دلم گرفته چرا دیر کرده اید ؟

مُردم در انتظار شب جمعه هایتان

هر جمعه انتظار ، دعا ، ندبه ، جانماز

هر شب دو چشم خیس و دلی در هوایتان

من جمعه ها عجیب دلم شور می زند

ای کاش رنج و غصه نیاید سراغتان

یا لااقل خدا کند از لحظه های تلخ

باشد نصیب من همه درد و بلایتان

من سالهاست که خواب به چشمم نمی رود

در پای گاهواره ی بی لا لایتان

آقا… زمان بدرقه تان هیچ کس نبود ؟

ابی نریخت مادرتان پشت پایتان ؟

دیگر غریبگی نکن و زودتر بیا

اری ، هنوز مانده دو چشمم به راهتان

باشد صبور می شوم اما تو لا اقل

دستی برای من بده از دورها تکان

حرفی نمانده بین شما و من و خدا

جز اینکه باز میکنم امشب دعایتان

امضاء :‌ دو چشم خیس و دلی در هوایتان

دیوانه ای که لک زده قلبش برایتان !!

نوشته شده در: پنجشنبه ۲۹ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
انتظار 4...
دوباره شنبه شد ولی به در نگاه میکنم
ولی دوباره روز بعد کمی گناه میکنم
دلم گرفته می شود دوشنبه ها بدون تو
گلایه از ستاره و طلوع ماه میکنم
دوازده ستاره را سه شنبه میشمارم و
به انتظار یک نگاه نظر به راه میکنم
چهار شنبه می شود و قول میدهی که زود
شبانه های تیره را شبی  پگاه میکنم
چه بغض ها که در گلو نشست و جابجا نشد
نیامدی و درد و دل به چاه میکنم
و جمعه من به خاطر شکستن طلسم تو 
کنار شمعدانیم به در نگاه میکنم
غروب شد نیامدی و مثل جمعه های قبل
به جای بغض در گلو دوباره آه میکنم
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۲ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۱
راز...
به یقین ، فلسفه خلقت دنیا عشق است
انچه نقش است در این گنبد مینا ، عشق است
اهرمن ، سیب ، هوس ، وسوسه ، غفلت … بس کن
علت معجزه ادم و حوا ، عشق است
بیدلی گفت به من حضرت دل ایینه ست
انچه نقش است در این اینه ، تنها عشق است
در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است
حاجت اینه از حضرت یکتا ، عشق است
انچه لبخند نشانده است به لبها ، مهر است
انچه امید نهاده ست به دلها ، عشق است
شکل یک راز قشنگ است ، تماشا دارد
گل صد جلوه صحرای معما ، عشق است
« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر »
بهترین زمزمه در گوش دل ما ، عشق است
هر چه حسن است ، تعلق به جمالش دارد
انچه دل می برد از عقل ، به مولا عشق است
قصه  مولوی  و شمس اگر شیرین است
علت انست که معشوقه انها ، عشق است
راز شوریدگی فائز و باباطاهر
علت  بیدلی  حافظ  و نیما ، عشق است
نفس عشق شفا بخش دل مجنون است
تسلیت گوی دل خسته لیلا ، عشق است
روح  فرهاد ، گرفتار تب  شیرین است
علت سوختن  وامق  و عذرا ، عشق است
به گل سرخ قسم یوسف دل معصوم است
ای ندامت نفسان ، درد  زلیخا عشق است
باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ
جای شک نیست که تقدیر دل ما ، عشق است

سرخ...

نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
چه انتظار عجیبی !
تو بین منتظران هم ، عزیز من چه غریبی !
عجیبتر که چه اسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه کوششی…
نه وفایی…
فقط نشسته و گفتیم :
خدا کند که بیایی..

انتظار3...

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم
چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی
نیا ، نیا ، گل طاها دروغ می گوییم
تمام چشم براهی و انتظار و فراق
و ندبه های فرج را دروغ می گوییم
دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم
کدام ناله غربت کدام درد فراق
قسم به ام ابیها دروغ می گوییم
خلاصه ، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۵ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
قریب...
دریای من ! درون نگاهت شناورم
بر گنبد زلال ضریحت ، کبوترم
می امدم کنار تو ای ناجی بزرگ !
هر وقت سقف فاجعه می ریخت بر سرم
شرمنده ام که این همه زخم کبود را
هر روز و شب به محضر پاکت می اورم
کی می شود همیشه صبورم ! بزرگ سبز !
یک اسمان ترانه برایت بیاورم
امشب دوباره رو به ضریحت نشسته ام
تو اسمان ابی و من یک کبوترم
################
انجا ضریح ، پنجره ای رو به اولیاست
انجا رواق ، پاتوق گهگاه انبیاست
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه ، پت پت شمعی است ، بی ضیاست
انجا که  راه  می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود ، از بس برو بیاست
پهن است سفره ای به درازای اسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
حاتم اگر که کشک بسابد ، عجیب نیست
قربان سفره ات ، خودمانی است ، بی ریاست
جان ها گرسنه اند . . . چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند ، سفید است یا سیاست ؟
ما فکر می کنیم که در استان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
نور...
حالا تمام حرف من این است : ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
انها که دست کم ، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم ، ایین مان ریاست
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو  و گونیاست
غافل از اینکه باران ، شاگرد دست توست
غافل که خاک پای تو استاد  کیمیاست
دوریم و دستمان به ضریح تو متصل
سیریم و عادت لبمان ، ذکر ساقیا ست
####################
نام تو می برم ، دهنم سبز می شود
تا می نویسم از تو ، قلم  سبز می شود
( از هر زبان که می شنوم نا مکرّر است )
این شعرها شبیه به هم  سبز می شود . . .
با ابر بی رمق ، حرَجی بر کویر نیست
پس جای رد پای تو ، غم سبز می شود
حتماً قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این  باغ  با یکی دو سه نم ، سبز می شود
دل می زند به آبیِ  دریای چشم هات
هی چشم های خیس بلم  سبز می شود
هر اتفاق تازه در این باغ ، ممکن است
گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز می شود
گفتی : « بگو به جان من ! » ، آری ، به جان تو !
سوگند می خورم که قسم  سبز می شود
حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !
بختم  اگر که زرد شوم  سبز می شود ؟
این بوی اتش است ، ببین ، یا نمی رسی
یا  چوب خشک مزرعه هم  سبز می شود
###################
گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفی . . .
گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز می شود !
باشد !  نیا ، نبار ، نیاور !  ولی بدان
بغضی میان صحن حرم  سبز می شود
ضامن آهو...
ها . . . راستی . . . بلیت ، غذا ، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حج اغنیاست ؟ !
آری ، غزل بلند شد ، اصلا غزال شد
شاعر نوشت : « ضامن آهو » و لال شد
نوشته شده در: چهارشنبه ۷ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
چون ختم عمر احمد ختمی مـــآب شد
کونیــن غــرق شـــــورش و پر انقــلاب شـــــد
صاحب عزا خداست که پیوسته خون‌دل
جــاری ز چشـم ابن‌ عــــــم او بوتـــراب شـــــد
از کـــردگار بهــر عــزاداری رســول
نــاگــاه جبرئیـــــل امیــــــن را خــــطاب شـــد
روح الامین زمـــاتم محبـوب کردگـار
جـــاری سرشــکش ازمــژه همچون سحــاب شد
از بس گریست زین غم جانسوز فاطمه
کــافغان و نــاله برفـــلـک از شیــــخ و شـاب شد
چون آفتاب عمر پیمبر غــروب کــرد
وه در کسـوف غـــم به سپهــــر آفتـــــاب شــد
آفاق شــد پـر از شرر و تیــره روزگار
قلــــب جهــانیان همــــه از غــم کبــاب شــد

28 صفر...

فرشته‏ها صدایت می‏کنند ، اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستی
هرچند اتمام حجت کرده‏ای ، هرچند عادل‏ترین نگهبان را بر انان گمارده‏ای ، اما
دلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد ، رهایت نمی‏کند…
پس از تو
چه می‏توان گفت از آن همه کلمه‏ای که در صدای سکوت علی علیه‏السلام ، پس از تو
خاموش ماندند ؟ پس از تو ، غیر از نفس‏های غمگین علی علیه‏السلام و اشک‏های ناتمام
فاطمه علیهاالسلام ، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفت
چه شب‏ها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه ، با گریه می‏نگریست و علی علیه‏السلام ،
 با بغض ، ستاره‏های ایوان تاریک مدینه را می‏شمرد کاش چیزی نپرسی…!
لب به سخن گشودی و فرمودی : نورانی‏ترین شما در روز قیامت کسی است که آل محمد
را بیشتر دوست بدارد ، اما باور نمی‏کنی که امت تو چگونه به وصیت تو عملکردند ، کاش
از دست‏های گرمی نپرسی که هیچ‏گاه پس از تو ، دست‏های تنهای علی علیه‏السلام را در
صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی  پرنده‏های سلامش را نرسید ! کاش از شانه امنی
نپرسی که پس از تو هیچ شانه‏ای هق هق گریه‏های دختر دردانه‏ات را نداشت ! کاش از
دوست ‏داشتن مپرسی که هیچ خانه‏ای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد ! کاش… !
 
غزل با تو تنهاست ، تنها محمد
و دل نیز دارد تمنا محمد
سپیدی است ابریشمی عشق گونه
و سرخی سراسر تقلا محمد
کجا بود ان شب که من گریه کردم
به سجاده سبز دریا محمد
برای دو دستم نیازی بیاور
تو ای حرمت اسمانها محمد
نوشته شده در: دوشنبه ۵ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰

معما..

یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول ، این راز از روز اول
انجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم ، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست ، بعداً خودش می‌شود حل
این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌اید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل
من می‌روم تا پس از این اماده‌ی مرگ باشم
ها ! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول
نوشته شده در: شنبه ۳ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار2...

منتظریم از سفر، برگردی
یکروز شبیه رهگذر برگردی
با کاسه ی اب و مجمری از اسپند
ما امده ایم پشت در ، برگردی
وقتی سر شب که رفتنت را دیدیم
گفتیم نمی شود سحر ، برگردی ؟؟
ما منتظر تو ایم آقا ، نکند
یک جمعه غروب بی خبر برگردی
من گوشه نشین کوچه ی برگشتــم
ای کاش که از همین گذر برگردی
پرواز نمی کنیم از اینجا ، باید
در فصل نبود بال و پر برگردی
وقتش نرسیده است ای مرد ظهور
با سیصد وسیزده نفر ، برگردی؟
نوشته شده در: پنجشنبه ۱ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
/div>