ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
ای سلام همه ی عشق که با رفتن تو
عشق معنا شده در وقت مقرر ، در خون !
ما کجائیم ؟ تو  و سجده ی سرخ تو کجا ؟
غرق در نور شده مصرع اخر در خون

عاشق...

نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ، خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی اب
دیدم که ماهیان به لب اب امدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی اب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید … و رفت آبروی اب
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی اب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی اب
از این غزل به بعد امیدی به اب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، اب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی اب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید اب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهید تشنگی تیغ و تیر را
پایان دهید خواب کلاغان پیر را
سر را به روی دست بگیرید بهتر است ؟ !
یا اینکه توی خواب بمیرید بهتر است ؟ !
این درد را که قیمت ان راس ادم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دینار مرده اند
سردارها همیشه سر دار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چکه چکه ام از دست و روی ، خون
می خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !

……………………………………….

نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما …
نوشته شده در: یکشنبه ۲۷ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۱
راز سرخ...
شعر یعنی‌ ناگهان‌…! یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
شعر در قاب‌ نگاه‌ من‌ ، تمام‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، ترجمان‌ داغهای‌ سینه‌سوز
شعر یعنی‌ ، یک‌ نفر تنهایی‌ خود را گریست‌
شعر یعنی‌ ، مرهم‌ لبخند بر لبهای‌ غم‌
کاش‌ می‌فهمیدی‌ ای‌ دل‌ ، مهربانی‌ را که‌ چیست‌ !
شعر یعنی‌ ، دست‌ امدادی‌ که‌ دارد بوی‌ عشق‌
شاعر این‌ دست‌ روشن ‌، هیچ‌ می‌دانی‌ که‌ کیست ‌؟
شعر یعنی‌ ، انتشار مهربانیهای‌ ما
شعر یعنی ‌، خوب من‌ ! باید کنار عشق‌ زیست‌
شعر یعنی ‌، در کلاس‌ دوستی‌ اول‌ شدن‌
بر زبان‌ دفتر مشق‌ محبت‌ ، طعم‌ بیست‌
شعر یعنی ‌، بوی‌ گل‌ همسایه احساس‌ ماست‌
منزل‌ اواز بلبل ‌، ان‌ قدرها دور نیست‌
شعر یعنی‌ ، ناگهان‌ فهمیدن‌ این‌ راز سرخ ‌:
تا که‌ لبخند شقایق‌ هست‌ !، فصل‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، رستخیز واژه‌های‌ ناگهان‌
شعر، آری‌ نازنین ، یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
نوشته شده در: جمعه ۲۵ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
انتظار1...
من گریه می ریزم به پای جاده ات ، تا
ائینه کاری کرده باشم مقدمت را
اول ضمیر غائب مفرد کجائی ؟
ای پاسخ ادینه های پر معما
بی تو سرودیم انچه باید می سرودیم
یعنی در اوردیم بابای غزل را
حتمی ِ بی چون و چرای سبز برگرد…
راحت شویم از دست اما و اگرها
اب و هوای خیمه ی سبزت چگونه است ؟
اینجا گهی سرد است و گاهی نیست گرما
بهر ظهور امروز هم روز بدی نیست
ای تکسوار جاده های رو به فردا
آقا ، صدای پای سبز مرکب توست
تنها جواب اینهمه  می آید آیا ؟
یک جمعه می بینید نگاه شرقی ِ من
خورشید پیدا می شود از غروب دنیا
آقا نماز جمعه ی این هفته با تو
پای برهنه امدن تا کوفه با ما
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۴ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰
روزگار...
و زندگی به مذاق گل شما بد نیست !
پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست
برای من که در این شهر بی کس و کارم
دوباره خلوت شب های روستا بد نیست !
شما بهار ، شما گل  به دامنت داری
برایتان گذر کند روزها بد نیست !
سری به کلبه نمناک من بزن خوب است
برای تجربه و درک تنگنا بد نیست
گرسنه ، عشق نمی فهمد و نمی داند
چه چیز پیش خدا خوب نیست یا بد نیست
چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟
برای گریه هوای دلم چرا بد نیست ! ؟
دو تکه نان و نفس های از سر اجبار
تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !!
نوشته شده در: سه شنبه ۲۲ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
نقاب...
هی بازیگر! گریه نکن ! ما همه مون مثلِ همیم
صبا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش
یکی رئیس کارخونه ، یکی یه قاتل شرور
یکی وکیل ، یکی وزیر ، یکی گدا ، یکی سپور
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماس
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
نقشه ی یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه ، تنها برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه ؟
آی نمایشنامه نویس ! نقش منو به من بده !
نقش جدال اخر تن به تنو به من بده
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
نوشته شده در: یکشنبه ۲۰ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
/div>