ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

پنجره...

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لایحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از ایینه به اهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخ ترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه ابستن پاهای پریشانم بود …
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سر خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در اغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم
و به ایینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم ان طرف پیرهن توری شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوری شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم و به همسایه خود برخوردم
امدم خنده کنم ، دم نزدم تا مردم !
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء اب
ابر سر را بفرستید به سجادهء اب
شب در ارامش مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا ابی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب ایینه گران است ، چه باید بکنیم ؟ !
مشکل اینه نان است ، چه باید بکنیم ؟ !
مثل دریا به تن تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در ایینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسم شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان ! طالب فیضید اگر ، بسم الله !
نوشته شده در: شنبه ۲۸ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

مثنوی..

مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست
فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوراک دلم بود ، نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ، نمی دانستم
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

مرد.. 

 

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ، کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانون عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیات پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد
کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر  نداشت
او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد
پیرخو بود و هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد
اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد
مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد
رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد و از باغچه گل می نوشید
خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت
آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود…
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فرو ریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شب گریهء کاریز مرا غسل دهید
در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ، به کفن حاجت نیست !
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شب منجمدآباد زمستان نرسیم
نوشته شده در: چهارشنبه ۲۵ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۳
?
غروب بود و عطش بود و پایداری غم
و سیب وسوسه پوسیده بود ، آدم هم
صفا نداشت زمین بی‌تو ، شرحه ‌شرحه و خشک
و هاجرانه جهان می‌دوید : بی‌زمزم !
نه ابر زمزمه حتا !… بهار می‌گندید !
و وضع جو‌ّ‌ی دل بود همچنان مبهم !
درست توی همین گیر و دار باران زد
و بعد پلک جهان هم پرید ! تا آدم ‌
بفهمد این خود حو‌ّاست ! اتفاق بزرگ
همین که آمده با ابر از آسمان ، نم‌نم !
هزار و سیصد و ………..
درست بیست و … ساعت… نمی‌دانم !!
 گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنیا ، کم !
تو آن مسیح مؤنث ! تو زاده‌ای زیتون !
که روی دوش کشیدی صلیبی از مریم ! 
 و عطر آن همه مریم ، غروب را آکند !
 وجلجتای جهان مست شد ! خدایان هم‌ ‌
المپ را به زئوس وا نهاده ، پاکوبان
به شادباش زمین آمدند …ریم… رام … رم !!
به روی دست خدایان : بنفش ،‌ نیلی ، سرخ… !
و ساخت قوس و قزح ،‌ آن هزار و یک پرچم !
و آفرودیت به لبت بوسه زد … و زیبا شد !!
ونوس موی تو را شانه کرد : خم در خم !
و بعد گریه‌ات آغاز شد ، زمین خندید !
هزار واژه شدی و جهان هزار قلم !
غزل شدی و قناری تو را تکل‍ّم کرد !
و من درست از آن وقت عاشقت شده‌ام !!
درست بیست و  … ساعت … نمی‌دانم !
به جان هر چه قناری … به جان عشق قسم! …
نوشته شده در: سه شنبه ۲۴ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
راه...

 

نمی دانستم اینقدر زود از گرد راه خواهد رسید والا دل را دور نمی انداختم ، امروز را می

گویم امروزی که شاید اغازی بر عاشقانه های برملای تو باشد ! تو را گفته بودم که خواهد

امد و امد و گفته بودم که دیر خواهد شد و حال چه زود دیر شده و چه دیر من وجودت به

فراموشی رفت حال که دیگر من دیگری برای ما شدن نخواهی یافت ، روزگار چنین تقدیر

کرد یا ما چنین ، تحریر؟؟ مای وجودم همیشه تو را کم داشت و تو … زمانی را شاید در

خلوتت به یاد اری ، که می گفتم : هر شبم از ستاره ها برایت خوشه خوشه عشق می چینم که

هر ستاره معنایی است بر لحظه لحظه انتظار بی پایانم و پل عبوری است بر گذر کهکشانهای

بی عبور، بی پایان با هراسی ملموس از سکوت کشنده تو و ای کاش ان اخرین جرعه عشق

را از لبان تشنه تو میشنیدم و تو می خندیدی به تناقض کلمات واژگونم و من پرده بر زخم دل

می کشیدم که مبادا ببینی و ازرده خاطرت کند می دانم که نمی خوانی نمی نویسم که بخوانی

زخم دل می تراشم که زخم بی مرهم زیباست چه دیر بر من زود گذشت ! لحظات پشت به

دیوار و چشم به دریا ارزو را پشت دیوار حسرت به گور سپردم و سپس این بود حال من بی

تو در خلوتگه مشترکمان : گذر باد ، گوش نی زار، زمزمه درد ناله غریبی می کند باد و من

، اسیر دامنه بی انتهای دلتنگی نیزارم ، چه  تقارن غریبانه ای ست ، دلتنگی من و ناله باد ،

با گذر می نالد و در بند ، گره به بغض محکمتر می زنم که مبادا بگسلد و باد نامحرم باشد ،

هر صبح و شام ، یک علامت سئوال؟ کاش میدانستم چه بود انکه از عمق نگاهت سینه دلم را

شکافت انتقام بوسه ای به خنجر کشیدی و هنوز مبهوتم از این دل که چه مظلومانه دیده ها را

ندیده می پندارد ! نا مهربانیها را تقدیر و عشق را حکم می نگارد و تنهایی را بازی ، مثل

کودکی چشم گذاشته می شمارد ۱ ۲ ۳ … تا ده و دوباره از نو، اما نمی داند چرا کسی ندا نمی دهد ( بیا )

بازی قایم باشک من یک نفره است بیچاره دلم ، بیچاره دل دیوانه ام شاید این  اخرین  جملات

مرز هوشیاری و جنون باشد … کسی چه میداند سیلی باد … گونه ام می سوزد و باز منم از

قلم و کاغذ رها و به جاده اسیر همان عاشق ، رفتن و نماندن رفتن و نرسیدن راهم را به سوی

اسمان گم کرده و پیاده ، خاک می پیمایم…

 

نوشته شده در: یکشنبه ۲۲ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰

مادر1

دربیابانی دور

که نروید جز خار

که نتوفد جز باد

که نخیزد جز مرگ

که نجنبد نفسی از نفسی

خفته در خاک کسی !

در دل خاک سیاه

زیر یک سنگ کبود

می درخشد دو نگاه

که به ناکامی از این محنت گاه

کرده افسانه هستی کوتاه !

با دلی خسته و غمگین همه سال

دور از این جوش و خروش

می روم جانب ان دشت خموش

تا دهم بوسه بر ان سنگ کبود

تا کشم چهره بر ان خاک سیاه

وندرین راه دراز

می چکد بر رخ من اشک نیاز

می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

منم اکنون و همان دشت خموش

من و ان زهر ملال

من و ان اشک نیاز

بینم از دور ، در ان خلوت سرد

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

ایستادست کسی !

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش

سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سینه دشت

سرخوش از باده تنهایی خویش !

شب ، هم اغوش سکوت

می رسد نرم ز راه

من از ان دشت خموش

باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش

می روم خوش به سبکبالی باد

همه ذرات وجودم ازاد

همه ذرات وجودم فریاد !

مادر2

کجاست مادر؟

که زیر اقتاب مردادی ، ریحان و شاهی پاک کند و بوی گوشت ابگوشتی اش

همه ی خانه را پر نماید

مادر، باور نمی کنی ! اب همیشه ابی ی حوض بعد از تو خزه زده است

اخرین کتلتی را که درست کرده بودی هنوز بیاد دارم ، پیازچه ها را در کنار

قرمزی  ترب های نقلی چیده بودی

مادر ، چرا بیادمان نمی اوردی که روزی خواهی رفت ، چرا  خداحافظی نکردی ! ؟

راستی من دیشب خوابت را دیدم ، با ان چادر کدری  کهنه ات ، داشتی سر حوض

همیشه ابی مان وضو میگرفتی من امدم دستانم را بشویم ، یکمرتبه داد زدی ، نه ،

داد نبود ، با مهربانی گفتی ، مواظب باش به من شتک نکنی و من فقط اهسته

بتو خندیدم

اخ ، که چقدر دلت میخواست من نماز بخوانم و شبها زود به خانه بیایم و …

مادر3

بعد از خدا به ســـــــجده روا بود مادرم …

نوشته شده در: چهارشنبه ۱۸ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: بیاد مادر | نظرات شما: ۰
/div>