ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
دو رکعت می خوانم نماز به نیت عشق و وضوی ان ساختم به خون خویش
رکعتانی فی العشق قربتا” الی قلبک “

دو رکعت نماز عشق...

هزار افتاب گردان پشت سرم تکبیر می گویند
الله اکبر  الله اکبر
تکبیرة الاحرام
الحمدالله برای افرینش چشمانت ، الحمدالله برای برق نگاهت ، الحمدالله به خاطر یا رحمن و یا رحیم
خودم را سپردم به تو ، تویِ این همه دل رعشه اهدنا الصراط المستقیم ، صراطی از صراط تو مستقیم تر است مگر؟!!!
پس اگر بخواهد هدایت شده ام
صراط الذین آی سیب درشت ، عطر اگین ترین نعمت خدا ، اگر تو با من باشی دیگر مد هیچ ضالینی به من نمی چسبد
قل هو الله احد بگو ، بگو عشق یکیست ، بگو عشق یکیست
الله الصمد بگو ، بگو عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیم
لم یلد ولم یولد بگو ، بگو عشق حاصل جمع من و تو نیست ، عشق دریایی است که من و تو تویش غرق می شویم
ولم یکن له کفون احد و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاست
قسم به خدای احد و واحد
الله اکبر
خم می شوم زیر بار این همه حرف های عاشقانه ، وا‍ژه ها موج می شوند ، زیبا ترین جملات عقیم می مانند
سبحان الله چه افتابی است ، سبحان الله چه بارانی است ، سبحان الله چه برفی است
وتبارک الله الاحسن الخالقین
تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد سمع الله لمن حمده
از نا می روم از نا می روم ، به خاک می افتم به خاک می افتم
سبحان الله  ،  سبحان الله  ،  سبحان الله
چشمانم خیس می شود ، سجاده رنگ خون می گیرد ، چشمم سیاهی می رود ، می نشینم روی دو زانوی لرزانم
شهادت می دهم ،  شهادت می دهم  که خدا چیزی جز عشق نیست ، شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده ی عشق است ، شهادت می دهم که دارم شهید می شوم
سلام ،  سلام بر دلم که دارد پر پر می زند ، سلام بر همه ی انها که عشق را رحمت خدا می دانند ، سلام بر گیسوان تو ،  گیسوان تو  که بافته ی دستان خداست
الله اکبر  ،  الله اکبر  ،  الله اکبر
آخ گمانم حالتی رفت که محراب به فریاد امد
 فقط یکی ، یکی به من بگوید اینجا هم شک بین یک و دو باطل است
باطل است یا نه ؟ !!!…
نوشته شده در: سه شنبه ۲۸ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
سکوت...
می نشینم شروه خوان باغ شب بویی که نیست
می سپارم دل به دست موج گیسویی که نیست
بی نشان تر از همیشه سر به زانوی خودم
برسرم چتر سکوت بی هیاهویی که نیست
می کشد خمیازه ، بعد از ظهر غمگینی که هست
خیره می مانم به یک سقف پرستو یی که نیست !
یک نفس سجاده ام همخانه ی باران نشد
بر لب خشکیده ام یک جرعه یاهویی که نیست
می خورد تقویم ایامم نسیم اسا ورق
در هوای پرکشیدن تا فراسو یی که نیست
می کند تکرار ، نجوایی جنون انگیز را
لولی مست خیال خال هندویی که نیست
دوست می دارم جهان کوچکم را ، قانع است
طفل بازیگوش با فانوس جادویی که نیست
مقصدم تو ، معبدم تو ، هرچه باداباد عمر
می زند قندیل اشکم بی تو سوسویی که نیست
نوشته شده در: جمعه ۲۴ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
مالک کل فصل هایی تو ، اب و رنگت ولی شبیه بهار
ای لبانت به رنگ نارنگی ، رنج نارنج را به من بسپار
مالک کل فصل هایی پس ، توی دشت تو برف می بارد
نفست هرم باد تابستان ، عطر اغوش تو همیشه بهار
فصل پاییز توی موهایت ، در طواف است و بر لبش لبیک
حجرالابیض است رخسارت ، حج ان عمره‌ای تمتع وار
دست های تو مسجد شعرند ، قافیه قد قامت تو نشد
اشهد ان لا غزل جز تو ، می شود بر مناره ها تکرار
ای دو چشمت ذغال ، گیسو دود ، گونه هایت شکوفه اتش
ای قنوت شکسته بسته من ، ربنا اتنا عذاب النار
در نگاهت دو صوفی سرمست ، در سماع هو الطیف به رقص
گیسوانت به روی صورت من ، ذکر گویند با هوالستار
پلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواند
مژه های تو هم برای همین ، دست های بلند استغفار
می نویسم برقص و بوسه بپاش ، بوسه های تو راوی غزلند
نه ، نگو شعر من تعارف نیست ، از من اصرار و از تو هم انکار
می نویسم… نه می نویسد عشق ، کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوه تو وزن شعر شکست ، مثنوی بر غزل شود اوار

 راوی ...

تو تمام ترانه ای بانو
بودن بی بهانه ای بانو
شعر شمس الشموس پیشانیت
عشق یعنی عبور عریانیت
پشت پیراهنت پرنده شدن
دل بریدن سپس برنده شدن
کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوتو دزدکی چیدن
پیرهن لکه لکه لب قرمز
من نخوردم ! دروغکی جایز
نه ، نگو ، نه ، نگو که فرصت نیست
عشق مشقی پر از مشقت نیست
رنج این جاست کشتن جرئت
هی نشستن ، نَشستن عادت
از تن تیک تاک ساعت ها
هی مرور شب مرارت ها
صبح باید بیاید از عشقت
پوپای پر گشاید از عشقت
هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را
چو بیفتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه قرص ماه افتاد
هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکند سنگلاخ عروض را هموار
می نویسم سکوت پشت سکوت ، تا بپیچد صدای بوسه تو
نقطه چین می گذارم این جارا ، فصل شاتوت می رسد انگار
ماه بانو برقص بوسه بپاش بوسه های تو راوی غزلند
نه ، نگو شعر من تعارف نیست ، از من اصرار و از تو هم اقرار
نوشته شده در: سه شنبه ۲۱ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
من شنبه امدم که ببینم تو را نشد
یکشنبه امدم همه صف بود و جا نشد
رفتم دوشنبه نذر کنم استانه را
ان روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد
گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خیال تو از من جدا نشد
اما چهارشنبه دگر هیچ کس نبود
تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد
چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد
جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن !
دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد !
نوشته شده در: جمعه ۱۷ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
/div>