ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

ب مثل...

بر کرسی خطابه حضرت باران نشسته است

در محضرش هزار بید پریشان نشسته است

هی قطره قطره درس می‌دهد و حرفهای او

بر برگ برگ جزوه‌های درختان نشسته است !

 آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟ ! شبیه چی ؟

اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است ! …

تو غایبی … و  من  که بی‌ تو حضورش حضور نیست

در چارراه عشق و غم ، شک و ایمان نشسته است

من فکر می‌کند به این که اگر رد پای تو

بر روی سنگفرش خیس خیابان نشسته است

پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است ؟ !

این‌گونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است ؟ !

اخر خودش ، فقط نه بی‌تو ، که بی هیچ یادگار

قندیل‌وار توی فصل زمستان نشسته است !

یا اینکه فکر می‌کند که اگر …  های ! با توام !

فریاد رعد جای لهجه‌ء باران نشسته است !

 ب مثل چی ؟ ! پسر ! کجاست حواست ؟ ! چه می کنی ؟ !

شاگرد تنبلی که گوشه‌ء ایوان نشسته است ! 

( من ؟ ) بغض می‌کند … و مِن‌مِن‌اش اغاز می‌شود

در لکنتش هزار گریه‌ء؟ پنهان نشسته است :

ب … مثل … مثل بی‌تو بودن من ! مثل بی‌کسی !

ب مثل بوسه … بوسه‌ای که به سیمان نشسته است !

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !

ب مثل باید ی که در گل امکان نشسته است !

ب مثل بی نصیب ماندنم از سیبهای تو

وقتی که پشت طرح فاجعه شیطان نشسته است !…

شب ، شوکه ، مکث می‌کند … و درختان ، ستاره ، سنگ

انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است

حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است

( من ) هم که بی‌تو زیر شرشر باران نشسته است …!

نوشته شده در: شنبه ۱۳ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

سی شب به تو التماس کردم
این لحظه جواب طالب ام من

خواهی بنواز و خواه رد کن
احسان و عتاب طالب ام من

از کوی تو بوی عطر امد
برخیز که عید فطر امد

امشب که منم فتاده عشق
ساغر بزند ز باده عشق

خطی تو بیا بخوان برایم
از نامه سرگشاده عشق

ان نامه که دادی از برایم
با مطلع بی فتاده عشق

گفتی که سحر بیا به کویم
ای خسته ز سیر جاده عشق

مائیم ولی تو مخور غم
ای بنده خانزاده عشق

تا یار ز در نیاید امشب
ای کاش سحر نیاید امشب

بیرون نروم زمیهمانی
تا یار ز در نیاید امشب

امضا نشود کتاب ما تا
از یار خبر نیاید امشب

این سی شب و روز ما نیرزد
تا او به نظر نیاید امشب

در دام فراغ جان سپارم
آن ماه اگر نیاید امشب

خواهم ملکت شوم نگارا
گرد فدکت شوم نگارا

کی گل کنی ای شقایق عشق؟
تا شاپرکت شوم نگارا

بر دوش نسیم صبحگاهی
چون قاصدکت شوم نگارا

هنگام نماز عید بند
تحت الهنکت شوم نگارا

بر گرد حریم تو به پرواز
مثل ملکت شوم نگارا

امسال به قیمتم بیفزای
بر عشق و ارادتم بیفزای

جبرئیل گسیل خدمتم کن
بر شوق ولایتم بیافزای

پر سوخته از شرار عشقم
سوزی به حرارتم بیفزای

انفاس مرا محمدی کن
بر بار رسالتم بیفزای

از نور علی منورم کن
بر نور هدایتم بیفزای

هو کش که ترانه ای بسازم
از ناله زبانه ای بسازم

در دوره پر فراق عصیان
با اشک شبانه ای بسازم

ای دوست کنار خانه تو
اذنم بده خانه ای بسازم

بر بام حریم عشقت ای یار
بگذار که لانه ای بسازم

یک بوسه دهی اگر بر این دل
باران ز زمانه ای بسازم

از کوی تو بوی عطر امد
برخیز که عید فطر امد

نوشته شده در: پنجشنبه ۱۱ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

یاس بنفش...

ای رفته باز گرد که دل بیقرار توست

چشمم کنار پنجره در انتظار توست
 
تنها نه من هوای تو دارم که پرده هم

با باد قصه می‌کند و بیقرار توست
 
یاس بنفش بافته بر طاق پنجره

در باد موی ریخته‌ء تابدار توست
 
سروی که پیش پای تو خم می‌کند سرش

پیک خیال رهرو من در کنار توست
 
بازا که باز فصل خزانم شود بهار

باری بهار امدنش با بهار توست
 
یک چند دلربائی و ناگه نهان شدن

خوش نیست این معامله هرچند کار توست
 
دور از تو جز خیال تو کس نیست یار من

تا خود کدام سرو سر افراز یار توست
 
خوش زی به هر کجای که باشی به کام دل

اب و هوای تازه یقین اختیار توست
 
از یادها که باز نهادی ولی بدان

تنها همین مراست که غم یادگار توست

نوشته شده در: جمعه ۵ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

شلمچه

بگو که از خط و خون یاران ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

کسی نگفت از دل هیاهو ، زخون و سنگر، زموج و باران

تو بی‌قرار از نهیب طوفان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

فقط شنیدم که بال خود را ، گشادی از این کرانه رفتی

کسی نگفت از فراز میدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

گرفتم از تو سراغ ، گفتند : گذشتی از شب ، شهاب‌ گونه

و من به حیرت که با شهیدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

شلمچه بود و نگاه تیزت ، که می‌گشودی به دیده‌ بانی

چه گویم اما ، به شوق ایمان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

چو ابر و باران ، ره تماشا ، گرفته بود اشک و خون چشمم

ندیدمت با لبان خندان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

شلمچه...

نوشته شده در: سه شنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حب دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم ، شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی ، که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی ، چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری ، چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی ، چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی ، که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیله القدر ، به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه ، بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران ، چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش ، به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

نوشته شده در: دوشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
/div>