ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

در خواب و بیداری ، صدا را می‌شنیدم
همخوانی گنجشگ‌ها را می‌شنیدم

مثل اذان با گوش جانم اشنا بود
همخوانی گنجشک‌ها ، بی‌شک‌ دعا بود

انگار می‌گفتند ، اللهم پرواز
لبیک یا بیت الغزل ، لبیک یا راز

من با وضو بودم دلم سجاده کم داشت
قلبم مسافر بود ، تنها جاده کم داشت

نبض امید اسمانها تندترزد
من هم دلم مانند یک گنجشگ ، پرزد

از دور گلبانک اذان را که شنیدم
مثل اذان تا کهکشان‌ها پرکشیدم

دیدم زمن را بر مدار عشق‌بازی
چون مهره تسبیح‌های جانمازی

خورشید را در ذکر یا خورشید دیدم
امید را از غیر، ناامید دیدم

دیدم کویر و کوه را در روزه‌داری
هم پای استغنای دریا و صحاری

در قاب سقاخانه شب ، شمع مهتاب
ذکر نسیم و سجده‌ طولانی اب

دیدم جهان را در هویت مست و بی‌صبر
در اسمانهایش وضو دایم ابر

دیدم تو را در روح نا ارام امواج
در هفتمین تکبیر الاحرام امواج

دیدم تو را در طالع‌ پیچان افلاک
دیدم تو را ، اری تو را ، ای مطلق ، ای پاک

ای سجده‌ هر رکعت از چشم انتظاری
ای شوق معصومانه‌ای در اشک ، جاری

من قطره‌ای اشکم بیا دریای من باش
یکسانی غمها و شادیهای من باش

تا گریه‌ها را هم نشاط‌ اور بگیرم
تا اسمان‌ اسمانت پر بگیرم

اخر، تو اهنگ دعا را می‌شناسی
همخوانی گنجشگها را می‌شناسی

نوشته شده در: یکشنبه ۳۱ , شهریور , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
 

داش آکل

این روزا برزخی ام ، خیلی خرابم ، داش آکل
یه چیزایی می بینم ، انگاری خوابم ، داش آکل
قیصر اون روزا به خونخواهی فرمون میومد
خود فرمون شده اب منگلی امروز، داش آکل
اونیکه اون قدیما ، یه تهرونو سیا میکرد
سر چارراه ، شده امروز ، حاجی فیروز، داش آکل
ادما مشتی بودن ، ناکس و نا لوطی نبود
ولی امروز ، لوطی بازی توی قصه اس ، داش آکل
زیر بازارچه تا چارسوق و تموم سنگلج
اسم تو، تو همه جا ، ورد زبون بود ، داش آکل
پای هم ادما وا میستادن و مشتی بودن
معرفت ، تو رفقا ، خیلی کلون بود ، داش آکل
اونروزا سید ما واسه خودش قدرتی بود
حالا قدرت ، شده پول و سکه و زر ، داش آکل
مرد و مردونگی رو جدی نگیر که قصه بود
توی طوقی ، تو گوزنا ، توی قیصر داش آکل

کاکا رستم

گفت : در افسانه مجنون خاک لیلا می شود !
قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود !
گفت : اینجا گرگ ، با چاه و زن و زندان یکی است !
استخوانت اخرش مال زلیخا می شود !
گفت : خیلی زود از چشمان او خط می خوری !
عشق بدجوری در این محدوده حاشا می شود !
گفت : اخر ، خنجری از پشت … می افتی … نخند !
داش آکل  هم شبی در کوچه تنها می شود ؟

مرجان

آه مرجان غزل ها ! صبح شد ، خوابم پرید !
تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود ؟
هر کسی امد ! فقط زخم زبان زد ! نیستی !؟
زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !
توی خواب دیشبم هم گفته بودم عاشقم
قاتلم لبخند زد : یعنی اقا می شود ؟
پاسخ این طعنه در لبهای تو خوابیده است
قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود
تو فقط اری بگو ! انوقت می بینی چطور …
باخت در پایان قصه سهم  کاکا می شود

قفس

جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز …
مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود !
عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا
توی هر صد قرن یک زن مثل سارا می شود ؟
تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول
این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود ؟!
تیغه ی خنجر تکانی خورد و من راحت … نشد !
صبح در این خوابها یک دفعه پیدا می شود !!!

طوطی

اخر این کوچه … حتی قصه ها خوش می شوند !
داش آکل  زنده می ماند … سر پا می شود !

داش آکل بقلم نویسنده نا امید صادق هدایت

صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟


ادامه مطلب »

نوشته شده در: چهارشنبه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
/div>