ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

 کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گستره‏ای از رحمت و

عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏ای دوست ‏داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینه‏ای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه

دین داشت

آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ،

شهادتش تسلیت باد !

تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است که برازنده

نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مى‏زند ، با تلاوت

قران هم اغوشى و دست‏هایت ، مونس اسمان مدینه‏اند

۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانه‏هاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مى‏ریزیم و ستایش مى‏کنیم غربت ستودنى‏ات را

از کدام برکه نوشیده‏اى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ،

روشنایى بخش است ، تمام سپیده‏هامان را به صداقت نامت استواریم

مدینه از برکت نفس او سبز می‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشه‏اش برمی‏تابید ، با کلامش

حق را بالنده می‏کرد و با قیامش در نیمه شب‏های تاریک و با کوله‏باری از هدیه ، مستمندان و

بینوایان را دلشاد می‏ساخت ، بیل در دست می‏گرفت و به تلاش معاش می‏ایستاد و عشق به

زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه می‏داشت

صداقت...

 نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید

حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبه‏خوان شدند

هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک می‏ریزم ،

امشب تا سپیده ‏دمان هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند

بقیع...


بگذار زیر پای تو نقاشی‏ام کنند

در دومین هجای تو نقاشی‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هوای تو نقاشی‏ام کنند

جبریل می‏شوم سر سجاده‏ای اگر

همسایه دعای تو نقاشی‏ام کنند

باز هم بغضی پریشان می‏کند اندیشه‏ام را …   

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

 

 

باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابری‏ست !

باز هم ، در غربت تاریخ می‏پویم ، شکوهِ مصرعی از اشک‏هایم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش می‏بالم ! بخوان سمت

غمت ، مولا !

بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست می‏دارم ، به قدر اسمان‏هایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز می‏سازند

روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین !

ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم !  تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت !

چشم به راهی امشب پایان می‏گیرد ! انتظارت به سر می‏اید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای

گریه را نمی‏شنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه

است !

امام صادق...

 می اید … با جگری سوخته از زهر کینه !

ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است !

می‏اید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… می‏اید !…

دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است

بقیع  اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بی‏جانِ جان عالم را در برگیر ! ارام‏تر ! که این پیکر مطهر  زخم فراوان

دیده است ! زخم کینه‏توزی دنیا ، زخمِ نامردمی‏ها ، زخم اسلام نمایان بی‏دین !

زخم نابرابری‏ها ! شقاوت‏ها !

صدای گریه می‏اید ! … صدای ضجه فرشتگان !

بقیع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره‏ای به اسمان خواهد شتافت !

شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست

نامت را با افتخار به دل‏هاى غریبمان مى‏سپاریم تا یادت ارام بخش سینه‏هاى بى‏تابمان باشد

 

 

نوشته شده در: چهارشنبه ۲۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

 رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حبّ دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

 عید فطر...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از کف ما

ان‏ که سى روز صفا یافت از او محفل ما

رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏کاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما

واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود

جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید...

ساقى بیار باده که ماه صیام رفت

در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم

عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت

دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید

تا بویى از نسیم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال...

برگ تحویل مى‏کَند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر ، زود برفت  دیر ننشست نازنین مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پیچید  و علیک‏السلام یا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ایزدى بر لب  نفْس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان اید  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏نالید  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر که باز اید  روز نوروز و لاله و حیران

گفت ترسم بقا وفا نکند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

یارب ان دم که دم فرو بندد  ملک‏الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ایمان

ماه...

ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر

رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن

ای مهــربان ای مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا

گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها

بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم

گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا

 
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود

بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگی‏های گناه شست‏ وشو دادی

بدرود که چه بدی‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم مانده‏ایم

بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها

 

رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماه‏ها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری  و طهارت باطن

 

 

خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو
پرسم  مگر سیر امدی زان لقمه های جان فزا

پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟
این ســان تکاپو مـی کنی تا در ببندد روی ما

ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر
هر دم تمـاشـا می کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او
بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
هر دم تماشاگر شوم ، شاید نظـر دارد بــه ما
 

 

 

شاعران و حکیمان پارسی‏گوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشته‏اند

 

بدر...

فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس می‏دانسته‏اند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان می‏دهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید می‏داند :

امد رمضان و عید با ماست
قفل امد و ان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
و ان نور که دید دیده ماست
امد رمضان به خدمت دل
و ان کش که دل افرید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک می‏گوید و بر فراز بام می‏رود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه
رهت خوش باد ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد ان شاه روزه

این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان ‏سراز پا نمی‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی می‏داند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏ای بت چو شکر
اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چیز دگر
چو عجوزه گشت گرایان سه روزه گشت خندان
دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر
رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر
منگر درون شیشه بنگر درون ساغر

وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح می‏داند و هنرهای روزه را بر می‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه
دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه
گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد ، سودای سر روزه
باریک کند گردن ، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن ، مستی اثر روزه

ملای رومی روزه‏دار را مستعد دریافت اسرار حق می‏داند و آه و ناله او را اثر گذار می‏داند وی در غزلی  شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه می‏کند که با شکم‏ خالی بهتر می‏نوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است :

ماه رمضان امد ای یار قمر سیما
بر بند سرسفره بگشای ره بالا
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‏نالد چون سرنا
خالی شو و خالی بر لب نابی نه
چون نی زدمش پرشو وانگاه شکر می‏خا

شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز می‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح می‏دانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهش‏های نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی می‏گوید :

رمضان امد و شد کار صرامی از دست
به درستی که دل نازک ساغر شکست
ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزی
روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست
قسمت من ز کارخانه عشق
داغ و دردی که ازحد افزون است
می‏ حرام خاصه در رمضان
جز بر ان لعل لب که میگون است

دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن می‏ناب عرفانی می‏داند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق می‏کند و موهبت یزدانی را به ارمغان می‏اورد :

زان می‏عشق کز او پخته شود خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمی‏کند ، بلکه نوشیدن ان برای روزه‏دار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار و نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت می‏کند :

به اب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی می‏داند و مانند همیشه هلال عید را بهانه‏ای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری می‏داند :

نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد ، سختی براید
پس از دشواری اسانی است ناچار
ولیکن ادمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی کند عید
هلال آنک به ابرو می‏نماید

شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه می‏کند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه می‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست

مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق می‏داند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد
بگذشت شب هجران معشوق پدید امد
ان صبح چون صادق شد ، عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد ، شیخ تو مرید امد
شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد
شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کلید امد

مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر می‏داند و تأکید می‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت می‏کنی :

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یا رومه منور عید
چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار
هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عید
تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید

شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار داده‏اند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی می‏گوید :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به
عید رمضان امد المنه لله
انکس که بود امدنی ، امده بهتر
و انکس که بود رفتنی او رفته بده به

اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغه‏های اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمی‏کند و باده‏ نوشی را به روزه‏ای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح می‏دهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی می‏کند :

روزه یکسو شد و عید امد و دل‏ها برخواست
می ز خمخانه به جوش امد و می‏باید خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
باده‏ نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
ان که او عالم سرّ است بدین حال گواست

حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق می‏داند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید می‏داند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن می‏داند :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول انکس بود
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد انکه این عمارت کرد
نماز در خم ان ابروان مهرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازه‏ای برای کامجویی از زندگی مادی می‏داند :

وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون اییم
دست با شاهد سرمست در اغوش کنیم

و در جای دیگر همین شاعر می‏گوید :

گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار
کجاست ساقی ما بگو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغری که در رمضان
بسوختیم زتسبیح و زهد و استغفار

عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات می‏داند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر می‏کند :

ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید
در ده که هم به باده توان داد ، داد عید
بنمود عید چهرواند رو رسید باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
عید خجسته روی به نظرگان نمود
جام هلال باز به میخوارگان نمود

هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسی‏گوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کرده‏اند ، زنده یاد شهریار می‏گوید :

اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه می‏داند و از او می‏خواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد :

هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال
که هم صورت جمال جهانی و هم جهان جمال
ز روی پرده برافکن که خلق را عید است
هلال ابروی تو همچون غره شوال
محیط  لطف چو دریا مدام از موج است
میان دایره روی تو ز نقطه خال

رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی می‏داند :

ای بر همه میزان جهان ‏یافته شاهی
می خور که بداندیش چنان شد که توخواهی
می خواه که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو اورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید امد و امد می و معشوق و ملاهی

خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبی می‏داند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست می‏بیند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز
که رفت روزه و هنگام عید بازامد
بگیر جامه و جامم بده که واعظ شهر
قدح گرفت و زو عدو و عید باز امد

خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه می‏کند :

شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون
یا صنوبر یا بلای خلق یا بلای دوست
قامت خواجو است یا قوس قزح یا برج قوس
یا هلال عید یا ابروی چون طغرای دوست

محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان می‏داند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه می‏کند :

بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید
چون عید او مبارک و فرخنده و سعید
عید نخست عید مه روزه که امده
شکل هلال او در فردوس را کلید

اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه می‏کند :

شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان
نمی‏باشد دل ما را شکیب از روی این ترکان
به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامی
هلال عید را می‏ماند خم ابروی این ترکان

اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمی‏داند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن
روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن
سوختم از روزه هجرانش ، اندر عید وصل
هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است :

عیدی است فتنه‏زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چون فتنه عید کند شیفته شود
دیوانه هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک
هم عید و هم هلال بدیدم براخترش

 

شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشته‏اند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانسته‏اند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیده‏ای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن می‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحویل می‏کند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان
بار نادیده سیر ، زود برفت  دیر نشست نازنین مهمان
غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان
ماه فرخنده ، روی بر پیچید  و علیک الاسلام یا رمضان
الوداع  ای زمان طاعت و خیر  مجلس ذکر و محفل قران
مُهر فرمان ایزدی بر لب  نفس در بند و دیوان در زندان
تا دگر روزه با جهان اید  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه می‏کند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف می‏کنند

نوشته شده در: یکشنبه ۲۹ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

امشب این دل یاد مولا می‏کند

لیلة‏القدر است و احیا می‏کند

بشنوید ای گوش دلها بی‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را

شب قدر...

 

آه ای محراب ، گلگون می‏شوی

در سحرگان دگرگون می‏شوی

ای نماز صبح ، دل بیمار توست

با علی این اخرین دیدار توست

...


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را

چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب

چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

 ...

مرد غریبی که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

نامش امیر المومنین و بو العجایب

مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

نیلی ترین تصویر های اسمانی

هر شب میان قاب چشمان ترش بود

ایا شبی دیگر نمیشد برد او را

ایا همین امشب که پیش دخترش بود

از انتظار چشمهای مهربانش

معلوم بود اینکه نماز اخرش بود

دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

شاید صدای استخوانهای سرش بود

راز دل...

 

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از اه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

 

...


ان شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود
هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما کمی مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی
اخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
اشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم کس بر عطش ملزم نبود

کی توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین
دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهای اخر درس علی
غیر اکرام و سفارش بر بنی ادم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال ‏تر ان‏ شب در این عالم نبود

...


چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

...


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمین ، کارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پای او می‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه می‌کرد ، دلبری می‌کرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، که گُم می‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچیز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به کار وا می‌داشت

این ، سپید و سیاه مولا بود !

اب ، از الغدیر ، بر می‌داشت

مشربی که گواه مولا بود

کوفه ، هرچند هم ، که بد می‌کرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاک بود و خاکی بود

بی‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بیدارم

شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم

هزار راه نرفته ، در این خراب‌اباد

هزار کار نکرده‌ست ، حاصل کارم !

نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، که بشکند تارم

یگانه ارزوی این شب سیاه من است

که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمی‌نهم ، اما

به پای ان گُلِ گم‌ گشته ، کمتر از خارم

اگرچه بغض غریبم ، ولی نمی‌دانم

دلیل چیست که من ، ابرم و نمی‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم

به نیتی که بیاید علی به دیدارم

چنان به شهر غریبان ، غریبه‌ام که مپرس

هزار ابر ، هوای گریستن دارم !

مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

کدام شعبده ، کرده‌ست اسیر تکرارم ؟ !

نوشته شده در: جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

 ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشیر به فرق او فرود امده است

ای وای برای بستن زخم علی

از عرش زنی چهره کبود امده است

خدای کعبه...

پیچید به کوفه این خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان

 بشنو...

ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز یک بی ابرو
ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام
خویش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه عمری با گنه بنشسته‏ ام
گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام

صبر کن ، از کیفر من بر حذر
تا کنم در خویش تجدید نظر

بهر تو خود را مهیا می ‏کنم
توبه را در خویش احیا می‏ کنم

هر که باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید ، توبه از نوع نصوح

چون که امشب با منیبین زیستم
راضی از عمر گذشته نیستم

بر تو عمری بد گمانی داشتم
بهر شیطان اشنائی داشتم

چون بگیرم اینه در دست خویش
فاش بینم ، فاش ، روی پست خویش

گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقیرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید

هر که گیرد اینه در پیش رو
کرده‏ های خویش بیند مو به مو

خویش را بیند که خود با خود چه کرد
تا بداند سخت باید توبه کرد

باید از بگذشته ‏ها عبرت گرفت
دست را بر زانوی همت گرفت

حال باید وادی تحلیف رفت
یا علی گفت و سوی تکلیف رفت

سخت باید نفس را بشکست و ماند
عهد و پیمان با شهیدان بست و ماند

هم چنان بار شهیدان مبین
مانده انبان یتیمان بر زمین

راه ما راه شهیدان خداست
کیست پرسد ای خدا مهدی کجاست

گرچه دل شرمنده است از روی تو
ای خدا با مهدی امد سوی تو

نیستم اینک از الطافت خدا
سینه ‏ای دارم شبستان خدا

یا حلیم امشب که من سرگشته‏ ام
یا علی گویان سویت بر گشته ام

ذکر...

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست

... 

ازرده طعم دوری از یار را چشیده

روی سحر قدم زد با کسوت سپیده

روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره

بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اینکه روی زمین چکیده

تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده

او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر

سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

 

مولا...
 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام کلثوم کنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شیر و نان و نمک اورد برش

میهمان ، مظهر عدل و تقوى

میزبان ، دختر نیکو سیرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونکه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ریخت زان منظره اشک از بصرش

گفت : در سفره من کى دیدى

دو خورش ، یا که از ان بیشترین

نمک و شیر، یکى را برگیر

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت

که بشد نان و نمک ، ماحضرش

حیدر از شوق شهادت ، بیدار

در نظر وعده پیغامبرش

که شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر که به اخر سفرش

گاه از خانه برون می امد

تا کى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر میفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بیخود از خویش و جهان زیر پرش

چه خبر داشت خدایا انشب

که على در هیجان از خبرش

ام کلثوم غمین و نگران

کاین شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حیدر

مضطرب دختر خونین جگرش

چون که از خانه برون میامد

چفت در، بند گشود از کمرش

که مرو یا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و این خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شکرش

گفت با خود که کمر محکم کن

بهر مردن که عیان شد اثرش

تا که نزدیک بشد صبح وصال

مسجد کوفه بشد باز درش

على ان بنده تسلیم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

کعبه زادى که خدا دعوت کرد

بار دیگر به سراى دگرش

چون که جا در بر محراب گرفت

من چه گویم که چه امد بسرش

کوفه لرزید ز تکبیر على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلک افشاند به سر، خاک عزا

چرخ ، واماند ز سیر و گذرش

اه از ان دم که على غرقه به خون

بود بر دوش شبیر و شبرش

اه از ان دم که حسانا زینب

چشمش افتاد به فرق پدرش

...

 

لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشک‏های بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏ای است که به اجابت می‏رسد

هرکه اندر عشق یابد زندگی

کفر باشد پیش او جز بندگی

هرکه او از عشق برخوردار شد

این جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمی باز شد

پایکوبان امد و جانباز شد

شب قدر فرا رسید و عطر دل‏انگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانی‏تر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگی‏های حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بی‏درمان است

در شب‏های قدر، بهانه‏های زمزمه مهیاست

شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید

امشب چه شبی است ، شب خوبی‏ها ، نیکی‏ها ، زیبایی‏ها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشم‏هایم را برهم  نمی‏نهم و با تنها معبودم سخن می‏گویم ، تنها با او واگویه می‏کنم دردهای دلم را ! او را می‏خوانم و از درگاهش اجابت
نمازهایم را می‏طلبم ، امشب چه شبی است ، ملایک دسته دسته به یمن و بزرگی این شب بر زمین می‏ایند تا چشمان خسته و خیس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتی بشویند ، انان می‏ایند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدایند ، امشب چه شبی است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهی ، شب بخشودن ، شب تقدیر و چه زیباست امشب !

امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو می‏ریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از همیشه است ، او به این اشک‏های ناچیز توجه می‏کند و به انها پاداش می‏دهد ، این اشک و قطره‏های  ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش می‏کنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، می‏گریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید

چراغ‏ها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسان‏هایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه می‏رفتند ، گاهی بر هم اخم می‏کردند و از یکدیگر دلگیر می‏شدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امده‏اند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیاره‏ای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امده‏اند که این‏طور ضجه می‏زنند ، این‏گونه از خود بیخود می‏شوند ، شانه به شانه هم می‏نشینند و تکان‏های شانه یکدیگر را حس می‏کنند ، اینها از کجا امده‏اند …

الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، ‌تا در زمستان معصیتم ، ‌بهاری از ندبه را ببارانی ، ‌جویباری که از اغاز ماه صیام ، ‌در جانم به سمت تو جاری گشته ، ‌اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، ‌پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، ‌شب خواب و رویا نیست ، ‌امشب ، ‌شب بیداری است ، شب  سبوح قدوس ، ‌شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع …‌ امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ‌ببارانم …

یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
بر هر چه عقوبت است زیبنده منم
غفار تویی ، غنی تویی ، شاه تویی
بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

توبه...

 خدا اشک بندگانش را دوست می‏دارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانه‏های اشک خویش راه اسمان می‏پیمایند ، شکوائیه هجران می‏سرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی می‏کند فریاد اندوه سر می‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمی‏ایند  اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است ، لبخندی بزن ، مولای درویشان !

اگر همسو نمی‌گردند با فریادهای تو
نمی‌گریند دل ریشان ، نمی‌چرخند درویشان

هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمی‌فهمند
فراوان‌اند بدخواهان و بسیارند بد کیشان

رها از خود شدم ان قدر این شب‌ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ‌ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ، بادا عیدی ایشان

نوشته شده در: سه شنبه ۱۷ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم

از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم

مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب

لب های خسته ! جمله بسازید با کریم

بد نیست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم !

لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست :

عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی

خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم

من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل

امروز با تو هستم و فردا خدا کریم

ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو

یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم

 

 

 

 

 

ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هاله‌های نور اهل ایمان را بالا می‌برند و هوا عطراگین بال انهاست

ناگهان ، صدای هلهله‌ای به گوش می‌رسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد می‌شود که از عرش تا فرش ر می‌گسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ می‌نماید…

میلاد...

در زمزمه‌ام ذکر دل ارای شماست

دل عاشق و دیوانه‌ی سیمای شماست

امشب همه جا حریم عشق حسن است

در سفره‌ی افطار دلم جای شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من

مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن

از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ریحان خط  دُرج و دُرش می‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت ‌و گو

یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن

تیر خدنگ غمزه‌اش ناز و نیاز عشوه‌اش

گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن

تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان

حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند

شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن

عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند

آری ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری

چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن

ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان

کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن

شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین

ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن

شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن

از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روح‌الامین

تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن

از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی

گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن

شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمی‌ماند خفی

در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن

از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش

معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان

از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد

خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من

از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او

شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن

ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن

شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین

بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بی‌شک و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب

بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حب‌الوطن

طوبای باغ لافتی...

 امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ی من خنده‌ی شیرین دهن است

همه بتهای فرا روی خودم می‌شکنم

چون نگارم نوه‌ی ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است

این چه طفلیست که ثانی رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش

بوی عطرش سبب طعنه‌ی مشک ختن است

فطرس از حسرت دیدار رخش می‌سوزد

زیر لب زمزمه‌اش مدح چنین یاسمن است

 کریم...

صدای شر شر باران شعر می اید

کسی دوباره به ایوان شعر می اید

غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می اید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می اید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می اید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می اید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

 

 

نوشته شده در: شنبه ۱۴ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

اى همسر باوفاى احمد
اى همنفس دعاى احمد

اى جان به ره حبیب داده
اى عاشق و مبتلاى احمد

اى زینت خانه پیمبر
ممنون ز تو شد خداى احمد

از جان و مقام و مال رستى
مردانه شدى فداى احمد

اسلام ز تو گرفته رونق
از توست رسا ، صداى احمد

سیلى نه ! ولى تو سنگ خوردى
اى سینه سپر براى احمد

سر منشا کوثرى خدیجه
لیلاى پیمبرى خدیجه

اى فاطمه را تو پروریده
اى رنج و بلا بجان خریده

سادات ز تو مقام دارند
صدیقه ، زکیه و رشیده

مکه ز تو افتخار دارد
بر خویش قدوم تو بدیده

کعبه به طواف توست محتاج
با خون دلت شدى شهیده

مرغ دل شیعه پر شکسته
بر خاک غریب تو پریده

حتى کفنى دگر ندارى
جانم بفداى تو حمیده

با اشک نبى ، رخ تو را شست
اول کفن بهشتى از توست

اى بانوى ذوالکرم خدیجه
اى مادر اهل غم خدیجه

دلداده تو حبیب حق بود
صاحب نفس حرم خدیجه

بر سفره تو نشسته حیدر
پیش همه محترم خدیجه

زود است براى دختر تو
غربت بخورد رقم خدیجه

اى کاش میان کوچه بودى
با فاطمه همقدم خدیجه

از ضربت قنفذ ستمگر
دستش بشود قلم خدیجه

اید ز تو و به نام زهرا
مهدى پىِ انتقام زهرا

 

سالروز وفات مهربان یار و یاور رسول خدا و نیکو مادر مؤمنان

حضرت خدیجه کبری علیها السلام تسلیت باد

بانوی اسلام...

چشم‏ها گریان ، سینه‏ها داغدار و دیده‏ها نظاره‏گر لحظه‏ای بود که رسول خدا حامی و پشتیبان خود را از دست داد ، یاوری که حضور او در کنار رسول خدا مایه ارامش خاطر ایشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگیِ ازار ابوجهل‏ها و ابولهب‏ها را ز تن پیامبر می‏زدود در چنین روزی روح بلند حضرت خدیجه علیهاالسلام از زمین خاکی پر کشید تا در اوج افلاک و درسایه رحمت خداوندی ارام گیرد ، روح ملکوتی‏اش همواره قرین رحمت حق تعالی باد

خدیجه از کتب اسمانی اگاهی داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه بطحاء می‏گفتند از نظر عقل و زیرکی نیز برتری فوق العاده‏ای داشت و مهمتر اینکه حتی قبل از اسلام وی را طاهره‏ ، مبارکه‏ و سیده زنان‏ می‏خواندند

جالب این است او از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم  می‏کشید و همیشه از ورقه‏بن نوفل و دیگر علما جویای نشانه‏های‏ نبوت می‏شد ، اشعار فصیح و پر معنای وی در شان پیامبر اکرم  از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکایت می‏کند

نمونه‏ای از اشعار خدیجه در باره پیامبراکرم  چنین است :

فلواننی امسیت فی کل نعمه و دامت لی الدنیا و تملک الاکاسره

فما سویت عندی جناح بعوضه اذا لم یکن عینی لعینک ناظره

اگر تمام نعمتهای دنیا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هیچ ارزش ندارد زمانی که چشمم به چشم تو نیافتند

ملکه بطحاء...

عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدایت می‏کرد ، اما عاشقانه ! اصلا  بانو ، تلفیق صریحی از عشق و عقل بود ، داری ان روزها را مرور می‏کنی که به بهانه تجارت ، تو را به یاری خواست ، حال انکه کشیش خوب می‏دانست ، خدیجه راز تو را فهمیده و مژده رسالتت را از انجیل دریافته است ، خوب می‏دانست بانوی مومن ، عاشق تو شده است !

همه جا کنارت بود یادش به خیر! همه جا کنارت بود و همه جا همراهی‏ات می‏کرد ، همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قریش تنهایش گذاشتند و سرزنشش کردند ، تنها به خاطر همراهی با تو ، سال‏های سخت شعب را با بردباری و شکوه  سپری کرد و وجودش ارامش‏بخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان… چگونه می‏توان جای خالی‏اش را تاب اورد ؟ !

چه زیباست که نام تو در تاریخ اسلام ، تفسیر اولین زنی است که اسلام اورد و محمد را در سراشیبی دلهره‏های رسالت ، باور کرد

پاداش تو همین بس که وقتی نان و خرمای همسر را تا غار حرا می‏بردی  جبرئیل از تماشای منظره عاشقانه تو، چنین پیام اورد که : یا محمد ! بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام برسان و او را به خانه‏ای از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را چه بخوانم که تعبیر تو از زبان بزرگان خوش‏تر است ، انجا که از قول ابن اسحاق در یک کلام تو را وزیر صداقت  برای اسلام می‏نامند

کوچه‏های شهر را غمی سنگین فرا گرفته است فضای مکه گویی اکنده از اندوه است ! کعبه نیز چند روزی است بر فرشته‏ای لبخند نمی‏زند و مگر می‏توان چهره نورانی رسول‏خدا را گرفته و اندوهناک دید و بی‏تفاوت بود ؟ !

وقتی شب پیش ، یکی از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش دیگری گفت : خدیجه همسر رسول‏خدا سخت بیمار است ، زمزم گویی دیگر نمی‏جوشید ، اشک می‏افشاند ! حتی سنگریزه‏های حرم نیز دریافته‏اند دل رسول‏خدا از چه لبریز غم است

این رسول‏ خداست که از خانه بیرون می‏اید ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، این قطرات اشک است که از چشمان اسمانی‏اش می‏ریزد ، چه شده ؟ خدای من ، چه بر زبان زمزمه می‏کند …انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

هجرت...

چراغ خانه من ، این ‏چنین ناتوان سوسو نزن !

با چشمانی خسته و قامتی که در تمام تند بادها شانه به شانه‏ام می‏ایستادی ، اکنون رنگ پریده و رنجور نفس می‏کشی

نگاه‏هایت به رنگ وداعند ، گویی در هر پلک زدنی ، از من دورتر می‏شوی !

این بستر ناخوشی را رها کن ! برخیز و دیگر بار، محرم دردهای دل من باش تا ان هنگام که از مصائب رسالت اسمانی خویش ، کمر خم می‏کنم ، مثل گذشته‏های صبورت ، دست‏های خسته‏ام را در دست بگیری و دلارام اندوه‏های من باشی

بانوی مهربان من ! محمد بی‏تو ، دنیای خاکی را چگونه تاب بیاورد ؟ !

ابر، خون گریه می‏کند و باد شروه می‏خواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچه‏های اسمان را می‏دود و شیون می‏کند

روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتی ملال‏انگیز ، فرو رفته است ، محمد بغض تاریک ضریح چشم‏هایش را می‏شکند و ارام ارام می‏بارد ، بغض کال خود را لقمه لقمه فرو می‏خورد و ارام‏تر گریه می‏کند ، اما هنوز هجرت خورشید ، در باورش نمی‏گنجد ، از چهره‏اش ناباوری می‏بارد ، اتشی در دلش ، شعله‏ور شده است ، بلند می‏شود و سرش را به سمت اسمان می‏چرخاند و می‏گوید :  خدایا ! خدیجه مهمان توست ، او را به تو سپردم …

نوشته شده در: دوشنبه ۹ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

مناجات شعبانیه ، زمزمه مناجات است و شور دعا و سوز تضرع و روزنه امید

 

گفتگو با خدایى است که راز درون و نیاز انسان و فرجام امور را مى‏داند و پیش از ان که لب به سخن گشاییم دفتر دلمان و کتاب نفسمان را مى‏خواند و قلم تقدیرش به همه چیز و همه کس جارى است و سود و زیان‏ها و افزایش و کاستى‏ها به دست اوست

مناجات...

خدایا ! اگر محرومم سازى ، کیست که روزیم دهد ؟ و اگر خوارم کنى کیست که یاریم کند ؟ از خشم تو به خودت پناه مى‏برم ، اگر من شایسته رحمتت نیستم ، تو سزاوار جود و بخششى

در مناجات شعبانیه ، نیایشگر صاحبدل ، خود را در برابر خدایى مى‏بیند ، بخشنده و رحمت گستر، رئوف و خطاپوش ، رحیم و پوزش‏پذیر، که نه مى‏تواند دل از عطاى او برکند و نه از عفو او بر خطاها نومید شود ، زبان عذرخواهى او از خدا بلند است و دامن حسناتش کوتاه

زبان مناجات شعبانیه ، زبان عشق و شیدایى است :

خدایا ! اگر مى‏خواستى خوارم کنى هدایتم نمى‏کردى ، اگر مى‏خواستى رسوایم کنى از عقوبت دنیا معافم نمى‏کردى …

خدایا ! اگر مرا به جرمم بگیرى دست به دامان عفوت مى‏زنم

اگر مرا به گناهانم مواخذه کنى تو را به بخشایشت باز خواست مى‏کنم

اگر در دوزخم افکنى به دوزخیان اعلام خواهم کرد که دوستت دارم …

هر چند در کنار طاعتت عملم کوچک است ، اما امیدم بسى بزرگ است ، پس چگونه مى‏توانم از استانت تهى‏دست و محروم برگردم … ؟

اوج فرازهاى بلند این دعا انجاست که امام از خدایش کمال انقطاع مى‏طلبد ، از همه بریدن و به او پیوستن ، جز فروغ او را ندیدن ، چشم دل به نور کبریایى روشن ساختن ، حجاب‏هاى نور را گسستن و به معدن عظمت رسیدن و جان را معلق درگاه ربوبى ساختن و به درگاه عزت و قدس او اویختن و در خلوت خدا ، همدم او شدن و مدهوش جلال الهى گشتن …

مناجات شعبانیه شکوه از جدایى‏ها و دور افتادن‏ها و غفلت‏ها و به خواب رفتن‏هاست و انسان ، تردیدى میان دوزخ و بهشت ، تا کدامین را برگزیند ؟ کیفر الهى ، دوزخ را در چشم انداز قرار مى‏دهد و پاداش خدا ، به بهشت فرا مى‏خواند

...

تا یار، کرا خواهد و میلش به که باشد !

و پایان دعا ، خواسته‏اى چنین است :

خدایا ! مرا به فروغ نشاط انگیز عزت خویش بپیوند ، تا تنها شناساى تو باشم و از غیر تو روى برتابم و تنها از تو ترسم و بیم تو داشته باشم

این است که همه امامان ، بى‏استثنا زبانى مترنم و دلى مشعوف به این دعا داشته‏اند و مناجات شعبانیه با این حقایق ناب عرفانى و لحن و زبانى شیدایانه ، سرود شوریدگى ان پیشوایان بوده است

نوشته شده در: سه شنبه ۲۷ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰

میلاد امیر عشق حضرت عباس بن علی (ع) و روز جانباز و پور عشق حضرت سیدالساجدین مبارک 

ولادت...

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست

شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار امده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار امده

ماهى که بر حسن صدها خریدار امده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار امده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار امده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الانوار امده

هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلألو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عبـاس نیست

چه عباس انکه در حشمت امیر راستین امد

چه عباس انکه از همت پناه مسلمین امد

چه عباس انکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین امد

گر جهان را خیمه ای انگاشتی

زیر ان خیمه عمودی داشتی

روح خیمه دین حی داور است

پرچم زیبای ان پیغمبر است

باب ان خیمه علی مولا بود

اصل خیمه چادر زهرا بود

از حسین ار تار و پود خیمه است

بازوی عباس عمود خیمه است


میلاد...

جشن میلاد امام چارمین امد پدید

روز وجد مومنات و مومنین امد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجاد زین العابدین امد پدید

سلام اى چارمین نور الهى

کلیم وادى طور الهى

تو ان شاهى که در بزم مناجات

خدا مى‏ کرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند 

چو خورشید جمالش مشرق از برج کمال امد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال امد

شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیت

تجلى جمال ان جا تجلى جلال امد

وما مانده ایم که کدامین نعمت تو را شکر گزاریم … !
انتشار خوبی ها یا استتار بدی ها ؟ !
عیان کردن ان خوبی ها که نیست یا پوشاندن این بدی ها که هست ؟ !
پدید اوردن بلاهای نعمت انگیز
یا رهایی بخشیدن از مهلکه های مخاطره امیز ؟!
ای دوست هر که تو را دوست بدارد !
ای نور چشم هر که به تو پناه بیارد و از دیگران تکیه بگیرد !
همه خوبی ها نزد توست و انواع بدی ها نزد ما
به خوبی خوبی هایت از بدی های ما درگذر !

{حضرت امام سجاد علیه السلام ، دعای ابوحمزه ثمالی}

همچنین روز جانباز را به تمامی جانبازان عزیز تبریک میگویم …

در مقابل این همه ایثار شما عزیزان فقط میتونم بگم شرمنده ایم… 

لبهای اب یک دو نفس جان گرفته بود

وقتی که مشک را سر دندان گرفته بود

می رفت … بی خیال دو دست بریده اش

انگار تازه پیکر او جان گرفته بود

می گفت باید اب رسد پای خیمه ها

سختی دست دادنش اسان گرفته بود

تیر انقدر ز چله رها شد که گوییا

از اسمان علقمه باران گرفته بود

تیری رسید و بغض دل مشک را شکست

مشکی که ره به خیمه ی عطشان گرفته بود

چشمی نفس برید و گذشت اب از سرش

رویای ماه علقمه پایان گرفته بود

ان لحظه ای که از سر زین خورد بر زمین

در خیمه ها دل همه طفلان گرفته بود

گل کرد در زمین خدا عطر اسمان

هر گوشه بوی مقدم مهمان گرفته بود

ام البنین نبود ولی جای مادرش

ان سر شکسته را سر دامان گرفته بود

خوابید عمود و چشمان خواهرش

هرچند روز شام غریبان گرفته بود

نم نم به سینه می زند و نوحه می کند

ان دختری که ذکر عمو جان گرفته بود

 

 

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم

...

یک جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیه ‌اش ، در مقابل مجلس خود را با بنزین به اتش کشید
چه فشاری باید به یک انسان وارد شود تا راضی گردد به فجیع ترین شکل ممکن خود را به آتش بکشد ؟ چه دردی و چه مشکلی ادمی را به پذیرش چنین مرگ و رنج سختی وا می دارد ؟
چه کسی یا کسانی مقصراند ؟ او که زندگی اش را برای وطن صرف کرده و جسمش در این راه اسیب دیده ، کسی که برای عشق به وطن و اعتقاداتش اماده تقدیم جانش شده است؟
وقتی که صدایت به هیچ کجا نمی رسد ، وقتی که فکر می کنی چقدر تنهایی ، وقتی که در میان این همه پر مدعایی که هر روز نام و فداکاریت را خرج خودشان می کنند هیچ گوش شنوایی نمی یابی ، چه راهی بهتر از سوختن و رها شدن ؟

...

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا ، که‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش ، هفتاد و پنج‌ درصده‌
اونکه‌ دلاوریهاش ، تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بیاین‌ ببینین ، کلکسیون‌ درده‌
اونکه‌ تو میدون‌ مین ، هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب ، افتاده‌ حالش‌ بده‌
بابام‌ یادگاری‌ از، خون‌ و جنگ‌ و اتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا ، ذره‌ ذره‌ اب‌ میشه‌
آهای‌ آهای‌ گوش‌ کنین ، درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری ، کشتند بچه‌هارو
« هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی ، زخمی هارو بیاری‌
یکی‌ یکی‌ روبازو ، تو امبولانس‌ بذاری‌
درست‌ جلوی‌ چشمات ، یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیک‌ مستقیم‌ ، ماشین‌ بشه‌ خاکستر »
گفتن‌ این‌ خاطره ، بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت ، کاشکی‌ که‌ پر نبودش‌
آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ ، نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی ، تانکها بشن‌ قنّاصه‌ ؟
میدونی‌ بعضی‌ وقتا ، تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن ، اون‌ سرو می‌پروندن

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌ ؟  میدونی‌ دوشکا چیه ‌؟
میدونی‌ تانک‌ یعنی‌ چی‌ ؟  یا آرپی‌جی‌ زن‌ کیه‌ ؟
آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد  « ومارمیت‌ » رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش ، یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

...

یه‌ بچه‌ بسیجی ، اونور میدون‌ مین‌
زیر شینهای‌ تانک ، له‌ شده‌ بود رو زمین‌
خودم‌ تو دیده‌بانی ، با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم ، تو گودی‌ قتله‌گاه‌
آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ که‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم ، بدون‌ سر می‌دوید
هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان ، که‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه ، گم‌ شده‌ ناپدیده‌
اتل‌ متل‌ توتوله ، چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید ، نترسیدی‌ قبوله‌
دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی ، نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد ، زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌
گلوله‌ هم‌ اومدو ، از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد ، بوسه‌ای‌ عاشقونه‌
عاشقی‌ یعنی‌ اینکه ، چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت ، چندش‌ میاره‌ امروز
اما غمی‌ نداره ، چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا ، مشتری‌ چشماشه‌
یه‌ شب‌ کنار سنگر ، زیر سقف‌ اسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت ، تو اون‌ گلوله‌ بارون‌
با اینکه‌ زخمی‌ شده ، برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست ، درد میکشه‌ می‌خنده‌
چفیه‌ رو ور میداری ، زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشک ، تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌
انگاری‌ که‌ میدونی  دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین‌ ، داره‌ اونو می‌بره‌
زُل‌ میزنی‌ تو چشماش ، با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون ، فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌
میزنی‌ زیر گریه ، اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته ، سرش‌ روی‌ دوشته‌
چون‌ اجل‌ معلق‌ ، یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌ ، توی‌ تنش‌ میکاره‌
یهو جلو چشماتو ، شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌ ، توبغلت‌ میمیره‌

...

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌
راوی‌ یک‌ خبرشی‌ ، یک‌ خبر پراز غم‌
به‌ همسفر رفقیت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه ، یتیم‌ و بی‌پدر شد
اول‌ میگی‌ نترسین‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌ ، زخمی‌ شده ‌، نمرده‌
زُل‌ میزنه‌ تو چشمات ، قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ میخونه‌

...

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو ، لحظه  تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر ، رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌
تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌ ، همه‌ چشارو بستم‌
دستها توی‌ دست‌ هم‌ ، دورسفره‌ نشستیم‌
مقلب‌ القوب‌ رو ، با همدیگر می‌خوندیم‌
زورکی‌ نقل‌ ونبات‌ ، تو کام‌ هم‌ چپوندیم‌
همدیگر و بوسیدیم‌ ، قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر ، جشن‌ پتو گرفتیم‌
علی‌ بود و عقیلی ، من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ ، امیرحسین‌ و رضا
حالا ازاون‌ بچه‌ ها ، فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌ ، صورتشو سوزونده‌
آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها ، مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌ ، نداشتیما ، نداشتیم‌
بیاین‌ برا مرتضی‌ ، که‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌ ، خیلی‌ هوایی‌ شده‌
می‌سوزه‌ و می‌خنده‌ ، خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌ ، کار منو تمومه‌
مرتضی‌ منم‌ ببر ، یا نرو ، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌
مامان‌ میاد ودست‌ ، بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌ ، روزی‌ یه‌ بار میمیره‌
فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که‌ ، قلب‌ اونو سوزونده‌

...

مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شکونده‌
برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ اب‌ و نون‌
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌

نوشته شده در: دوشنبه ۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

میلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سید الشهدا (ع) تهنیت باد

مردی می اید که دستانش بوی کرامت ، پیشانی اش بوی بندگی و گام هایش ، ندای ایستادگی سر می دهد ، بهار به حیرت می ایستد ، باد سجده می کند و خورشید، شکرانه می دهد
از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل ، که شوق انگیزترین حوادث ، غرورافرین ترین وقایع ، شادی اورترین اتفاقات ، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود  نمی بیند
مگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ایثار معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟
مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید ؟ مگر نه با ولادت تو  موج ، موجودیت یافت ؟
مگر نه این که  نسیم با تولد تو متولد شد و مگر نه  صاعقه اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس می خواند و مگر نه ایثار به تو مقروض شد و مگر نه  افرینش از روح تو جان گرفت ؟
پس چرا ما خبر  ولادت تو را هم که می شنویم بغض گلویمان را می فشرد ؟
پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک پهنای صورتمان را فرا می گیرد ؟
از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل ، همان غمی که دل ادم را شکست و یاد تواش گریاند
پیامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی ، گلویت را بویید و اشک دلش ، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید
همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به اسمان رساند
عشق1
امشب است ان شب که شادى بر در دربار عشق
حلقه مى کوبد که عقل امد پى دیدار عشق
ساقیا لبریز کن امشب ز مى پیمانه را
تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق
سینه زنها سینه چاکان سینه سرخان را بگو
دست افشانى کنید امد سپهسالار عشق
تا که سازد پرچم خودکامگى را سرنگون
زد قدم در ملک عالم میرو پرچمدار عشق
نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است
امد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق
تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما
امد ان جانبازى قطعه قطعه پیکار عشق
انکه با تیغ کجش شد قامت اسلام راست
امد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق
تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه کرد
جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق
بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست
داد سر با سرفرازى تا که شد سردار عشق
دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت
کز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق
چشم داد و چشم بر خوان ستمکاران ندوخت
تا که شد سیراب از سر چشمه سر شار عشق
میشود مستور زیر ابر تا روز معاد
ماه بیند روى ماهش تا که نگردد خار عشق
از على باید چنین فرزند تا روز مصاف
همچو گل پرپر شود تا که نگردد خار عشق
شیر حق را شرزه شیرى داد حق ، کز هیبتش
روبهان را مى کند در دهر تار و مار عشق
اى بنازم بر چنین ازاد مردى کز شرف
گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق
افرین بر همت مردانه اش کز یک نگه
چون على وا مى کند صدها گره از کار عشق
رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین
این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق
تا که او باب الحوائج هست دست حاجتى
شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق
عشق2
ای حسین ای معنی والای عشق
خالق  جاوید عاشورای عشق
عشق در پیش تو زانو می زند
عاشقان یک قطره ، تو دریای عشق
کربلا جولانگه عشق تو بود
تشنه لب ماندی در ان صحرای عشق
بسته ای احرام در میقات لیک
نینوا شد کعبه ی بیتای عشق
با عطش سعی ات به جا اورده ای
چون فدا شد نازنین سقای عشق
هم به مشعر هم منی واقف شدی
لیک عاشورا شد ان اضحای عشق
گوی سبقت را ربودی از خلیل
با دو و هفتاد تن شیدای عشق
با رجزهایت بت دشمن شکست
در فضا پیچیده شد اوای عشق
تا برادر هردو دستش داد ، شد
القمه شرمنده از سودای عشق
مکتبت درس شرافت می دهد
نمره ات شد بیست در انشای عشق
چون علی بوده تو را استاد و پیر
کی غلط باشد زتو املای عشق ؟
صبر را از مادرت اموختی
ان درخشان گوهر و زهرای عشق
کوه احسان تو شد درکربلا
جلوه ایات کرّمنای عشق
چون لبت قران تلاوت کرد ، شد
برسر نی ان سرت گویای عشق
کجاست کعبه اگر مسجدالحرام تویی تو
قسم به کرببلا حج من تمام تویی تو
همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت
شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو
سر بریده و ایات بینات ؟ چه حالی !
یقین که رکن یمانی تویی ، مقام تویی تو
به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم
نه سر براورم از سجده تا امام تویی تو
تو بیت اولی و کربلاست اول بیتم
تو بیت اخری و اخر کلام تویی تو
نوشته شده در: شنبه ۳ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰
شهادت...
این سان که چشم اهل دل از خون دل تر است
بهر عزاى حضرت موسى ابن جعفر است
خاک زمین شهر مدینه ز داغ او
چون اسمان سینه ما لاله پرور است
از یاد زهر و سینه سوزان ان امام
چشم موالیان حزینش ز خون تر است
پور امام صادق رهبر به مسلمین
نور دو چشم فاطمه و جان حیدر است
با ان که بود قدرت او قدرت على
با ان که علم و دانش او چون پیمبر است
اما صلاح و مصلحت روزگار بود
تسلیم محض در بر خلاق اکبر است
عمرش اگرچه گوشه زندان به سر رسید
اما عنایتش به جهان سایه گستر است
او عاشق لقاى خدا بود و در جهان
زندان و قصر در نظر او برابر است
یک روز با صبورى و یک روز با جهاد
ترویج دین براى امامان مقدر است
زندان ز شأن و منزلتش هیچ کم نکرد
یک موى او ز جمله افاق برتر است
ما ذره ایم در بر نور جمال او
او مهر اسمان بود و ذره پرور است
فردا که هر کسى به شفیعى برد پناه
چشم تمام خلق به موسى بن جعفر است
خسرو چه غم ز کثرت عصیان ترا بود
او شافع گناه تو در روز محشر است
نوشته شده در: جمعه ۲۶ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
قریب...
دریای من ! درون نگاهت شناورم
بر گنبد زلال ضریحت ، کبوترم
می امدم کنار تو ای ناجی بزرگ !
هر وقت سقف فاجعه می ریخت بر سرم
شرمنده ام که این همه زخم کبود را
هر روز و شب به محضر پاکت می اورم
کی می شود همیشه صبورم ! بزرگ سبز !
یک اسمان ترانه برایت بیاورم
امشب دوباره رو به ضریحت نشسته ام
تو اسمان ابی و من یک کبوترم
################
انجا ضریح ، پنجره ای رو به اولیاست
انجا رواق ، پاتوق گهگاه انبیاست
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه ، پت پت شمعی است ، بی ضیاست
انجا که  راه  می رسد و باز  می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود ، از بس برو بیاست
پهن است سفره ای به درازای اسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
حاتم اگر که کشک بسابد ، عجیب نیست
قربان سفره ات ، خودمانی است ، بی ریاست
جان ها گرسنه اند . . . چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند ، سفید است یا سیاست ؟
ما فکر می کنیم که در استان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
نور...
حالا تمام حرف من این است : ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
انها که دست کم ، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم ، ایین مان ریاست
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو  و گونیاست
غافل از اینکه باران ، شاگرد دست توست
غافل که خاک پای تو استاد  کیمیاست
دوریم و دستمان به ضریح تو متصل
سیریم و عادت لبمان ، ذکر ساقیا ست
####################
نام تو می برم ، دهنم سبز می شود
تا می نویسم از تو ، قلم  سبز می شود
( از هر زبان که می شنوم نا مکرّر است )
این شعرها شبیه به هم  سبز می شود . . .
با ابر بی رمق ، حرَجی بر کویر نیست
پس جای رد پای تو ، غم سبز می شود
حتماً قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این  باغ  با یکی دو سه نم ، سبز می شود
دل می زند به آبیِ  دریای چشم هات
هی چشم های خیس بلم  سبز می شود
هر اتفاق تازه در این باغ ، ممکن است
گُل هم به احترام تو  ،  خم  سبز می شود
گفتی : « بگو به جان من ! » ، آری ، به جان تو !
سوگند می خورم که قسم  سبز می شود
حالا  لبان قرمز خود را  تکان بده !
بختم  اگر که زرد شوم  سبز می شود ؟
این بوی اتش است ، ببین ، یا نمی رسی
یا  چوب خشک مزرعه هم  سبز می شود
###################
گفتم دلت بسوزد  و  لبخند بشکفی . . .
گُل از شکاف سنگ  ،  چه کم  سبز می شود !
باشد !  نیا ، نبار ، نیاور !  ولی بدان
بغضی میان صحن حرم  سبز می شود
ضامن آهو...
ها . . . راستی . . . بلیت ، غذا ، جا  گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حج اغنیاست ؟ !
آری ، غزل بلند شد ، اصلا غزال شد
شاعر نوشت : « ضامن آهو » و لال شد
نوشته شده در: چهارشنبه ۷ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
چون ختم عمر احمد ختمی مـــآب شد
کونیــن غــرق شـــــورش و پر انقــلاب شـــــد
صاحب عزا خداست که پیوسته خون‌دل
جــاری ز چشـم ابن‌ عــــــم او بوتـــراب شـــــد
از کـــردگار بهــر عــزاداری رســول
نــاگــاه جبرئیـــــل امیــــــن را خــــطاب شـــد
روح الامین زمـــاتم محبـوب کردگـار
جـــاری سرشــکش ازمــژه همچون سحــاب شد
از بس گریست زین غم جانسوز فاطمه
کــافغان و نــاله برفـــلـک از شیــــخ و شـاب شد
چون آفتاب عمر پیمبر غــروب کــرد
وه در کسـوف غـــم به سپهــــر آفتـــــاب شــد
آفاق شــد پـر از شرر و تیــره روزگار
قلــــب جهــانیان همــــه از غــم کبــاب شــد

28 صفر...

فرشته‏ها صدایت می‏کنند ، اما هنوز دلتنگ و نگران امتت هستی
هرچند اتمام حجت کرده‏ای ، هرچند عادل‏ترین نگهبان را بر انان گمارده‏ای ، اما
دلشوره اینکه پس از تو چه خواهد شد ، رهایت نمی‏کند…
پس از تو
چه می‏توان گفت از آن همه کلمه‏ای که در صدای سکوت علی علیه‏السلام ، پس از تو
خاموش ماندند ؟ پس از تو ، غیر از نفس‏های غمگین علی علیه‏السلام و اشک‏های ناتمام
فاطمه علیهاالسلام ، هیچ نفسی به تو نرسید و هیچ اشکی از نام تو سرچشمه نگرفت
چه شب‏ها که فاطمه علیهاالسلام به یاد تو در ماه ، با گریه می‏نگریست و علی علیه‏السلام ،
 با بغض ، ستاره‏های ایوان تاریک مدینه را می‏شمرد کاش چیزی نپرسی…!
لب به سخن گشودی و فرمودی : نورانی‏ترین شما در روز قیامت کسی است که آل محمد
را بیشتر دوست بدارد ، اما باور نمی‏کنی که امت تو چگونه به وصیت تو عملکردند ، کاش
از دست‏های گرمی نپرسی که هیچ‏گاه پس از تو ، دست‏های تنهای علی علیه‏السلام را در
صبحگاهان غربت نفشرد و هیچ جوابی  پرنده‏های سلامش را نرسید ! کاش از شانه امنی
نپرسی که پس از تو هیچ شانه‏ای هق هق گریه‏های دختر دردانه‏ات را نداشت ! کاش از
دوست ‏داشتن مپرسی که هیچ خانه‏ای همسایه دوستی مهربانانه آل تو نشد ! کاش… !
 
غزل با تو تنهاست ، تنها محمد
و دل نیز دارد تمنا محمد
سپیدی است ابریشمی عشق گونه
و سرخی سراسر تقلا محمد
کجا بود ان شب که من گریه کردم
به سجاده سبز دریا محمد
برای دو دستم نیازی بیاور
تو ای حرمت اسمانها محمد
نوشته شده در: دوشنبه ۵ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۰
ای سلام همه ی عشق که با رفتن تو
عشق معنا شده در وقت مقرر ، در خون !
ما کجائیم ؟ تو  و سجده ی سرخ تو کجا ؟
غرق در نور شده مصرع اخر در خون

عاشق...

نام تو را شنید دلم شد سبوی خون
لحظه به لحظه پای غزل رفت توی خون
لحظه به لحظه هر چه سرودم شهید شد
جاری شد از دو سمت دهانم دو جوی خون
ماندند هاج و واج جهان توی بیت هام
از پشت سر قوافی و از روبروی ، خون
گفتند از شما ننویسیم بهتر است
بیرون زد از دو چشم کبودم دو گوی خون
دیدم شما درست نشستید روبروم
حتی درون عکس گرفتید بوی خون
یک مشک را فشرده گرفتید در بغل
یک دست را بلند نمودید روی خون
می سوخت حلق قافیه این جای این غزل
از خون گذشتمو غزل افتاد توی اب
دیدم که ماهیان به لب اب امدند
مردند روی خاک و نرفتند سوی اب
شب شد و چشم چشمه به چشمت دچار شد
دستانتان چکید … و رفت آبروی اب
بعد از هزار و چارصد و چند سال سرخ
بغضی هنوز می شکند در گلوی اب
بغضی که تا همیشه گلوگیر می شود
هر جا درون شعر شود گفتگوی اب
از این غزل به بعد امیدی به اب نیست
الا که با گلاب شود شستشوی ، اب
الا دوباره نام شما خون به پا کند
با خون دوباره سرخ شود رنگ و روی اب
وقتی سر شما به سر نیزه می شود
ایجاب می کند که غزل مثنوی شود
از این غزل به بعد امیدی به خواب نیست
هر جای این جهان که بگردید اب نیست
از این غزل به بعد کبوتر هوا کنید
با دست های خود سرتان را جدا کنید
پاسخ دهید تشنگی تیغ و تیر را
پایان دهید خواب کلاغان پیر را
سر را به روی دست بگیرید بهتر است ؟ !
یا اینکه توی خواب بمیرید بهتر است ؟ !
این درد را که قیمت ان راس ادم است
با صد زبان زنده بگویند هم کم است
این داستان عاشقی و باده نوشی است
هر سر به قیمت دو پیاله فروشی است
این خرقه های غرق ریا را رها کنید
هر کس که سر نداشت به او اقتدا کنید
دیندارها نه از غم دینار مرده اند
سردارها همیشه سر دار مرده اند
نام شما که رفت غزل بود و جوی خون
می ریخت چکه چکه ام از دست و روی ، خون
می خواند زیر لب کسی انگار در ردیف
ای شاعر خزان زده دیگر مگوی : خون !

……………………………………….

نام شما غزل به غزل رفت تا خدا
من می روم ادامه ی این شعر با شما …
نوشته شده در: یکشنبه ۲۷ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مذهبی | نظرات شما: ۱
/div>