ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

بگذار تمام سال را بد باشیم

در خوب و بد کار مردد باشیم

امروز که سالروز میلاد شماست

رخصت بده تا زائر مشهد باشیم

میلاد ...

 سر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد

که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد

چه کرده جذبه ی چشم تو با اغوش این غربت

که زائر قصد اینجا می کند از دور می رقصد

دو تا چشم پریشان بر ضریحت بستم و حالا

دو تا ماهی قرمز در پس این تور می رقصد

تمام خاک اینجا بوی آهوی ختن دارد

اگر عطار در بازار نیشابور می رقصد

چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف

که در بزم همایونت کبوتر شور می رقصد

به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی

سه دانه دل میان سینه انگور می رقصد

شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد

فلج کف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد

عشق ...

سخت است جدا شدن از شهر خاطره های پیامبر، اما تو رضا شده ای به رضای الهی ، غریب امده ای تا اسلام را از غربت بیرون بیاوری ، تا غریبه ها را اشنا کنی با هم …

باران ...

خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد

مـشـکلى داشت به اقاى خودش رو مى زد

مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ

دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و دیوار در ان عصمت محض

نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد

نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت

کـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد

پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها

خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر که در اینه سوسو مى زد

ضامن آهو ...

کبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به تو ، کسی که تو را دارد ، غریب نخواهد شد …

اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رویا

از شب گذشتیم و اینک ، صبح است صبح تماشا

تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش

اغوش واکرده خورشید ، دنیاست غرق تماشا

عطر پر جبرئیل است ، این اسمان بی بدیل است

نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دریا

فریادها بی هیاهو ، دل ها دل تنگ آهو

جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را

ارام می گرید این جا ، باران که چشم دل ماست

ما نیز چون تو غریبیم ، این اسمان شاهد ما

شاهد ...

چشمها در ایوان طلای تو ، مثل گمشده ها به اصل خویش ‌به روزگار وصل خویش بازمیگردند ، ادمی ، غریب است در این دنیا و تو امام غریبانی  …

باران گرفته ، دل چمدان مسافر است

ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است

می گوید از نشاط جهان دل‌ گرفته ام

یک تکه از غم تو برایم جواهر است !

هی می رود می اید ، هی غصه می خورد

از اینکه تو نخواهی اش ، اشفته خاطر است !

با این‌همه خوش است که شاید بخواهی و…

این سال اخری همه دیدند زائر است !

پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم

بازار خط و ساحت خال تو دایر است

تو دلبرانه می گذری ، از دل نسیم

دل آهوانه ، گمشده ی این مناظر است !

ذوقی که ریخته است در اواز کائنات

یک گوشه از ترانه‌گی روح شاعر است !

روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند

روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است

وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست

اغاز عاشقیش همین بیت اخر است

ضریح ...
 

ادمی مسافر است و تو کاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق های تو ، به دروازه های ملکوت برسیم …

ای نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو

یک عالمه گل کاشته ام در خم ابرو

خورشید هم از شرق نگاه تو می اید

هر صبح که در بند کنی حلقه گیسو

از دانه ی اشک دل زوار تو رویید

بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو

مشغول طواف حرمت ، هر چه کبوتر

مهمان صفای قدمت هر چه پرستو

تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست

از بس که به ان بال ملائک زده جارو

تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت

صیاد که ناله زده : یا ضامن آهو

پیش تو دراز است مرا دست گدایی

با کاسه ی دل ، کاسه‌ی سر، کاسه ی زانو

ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها

با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو

بیمار توام آقا ! نذرت دل تنگم

بنویس برای دل من نسخه و دارو

آقا...

چرخ میخورم و سرگردانی ام را یله میکنم روی گنبد و گلدسته ها ، چرخ میخورم و بیقراری ام از ایوان میگذرد و بند میشود به پنجره فولاد ، چرخ میخورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه میزند ، چرخ میخورم مدام و کبوتر ارزوهایم بال‌بال میزند …

کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم

بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـیـم اب صـاف مـهربـانى

شـبـیـه هـشـتـمین شعر محمـد

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش

دو رکعت عشق و یک قطره نماز است

خـداى ارزوهـایـم کـمـــک کـن

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم

ضـریـح اشـنـایـش را بـبـوسـم

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم

کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد

بـسـازم یـک ضـریـح اسـمـانـى

کـمـک کـن مـثـل مشهد ، شهر رویا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم

بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد

خــداى ارزوهــایــم کـمـک کن

کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد

تولد ...

صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود

از پـرپـر یـا کـریـم پـر بود

خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد

اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود

دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک

مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل یـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او کـه غـریـب اشـنـا بود

بـا یـک بـغـل ارزو و امـیــد

رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید

رفـتـم طـرف ضـریـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

رویا زدگی به حال بعضی بد نیست

دریا که به ماه میرسد از مد نیست

پیوسته برای او سلامی بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نیست

یک عمر برای اب و نان می رفتم

می امدم و دوان دوان می رفتم

یک بار کبوتری مرا مشهد برد

انگار به سمت اسمان می رفتم

اقای شفا ! شفاعتی می خواهم

از معجزه هایت آیتی می خواهم

رنجورم و دردمند و امرزش خواه

امرزش ومرگ راحتی می خواهم

نالید به پای دام : یا هو ، آهو

با سینه مملو از هیاهو ، آهو

صیاد نشست روی زانو ، لرزید

خجلت زده از ضامن آهو ، آهو

تا با حرم سبز تو خو می گیرم

در محضر چشمت آبرو می گیرم

روشن دلم و زلال ، وقتی با اشک

در صحن مطهرت وضو می گیرم

در پای قدمگاه تو جان می گیرم

چون اشک به سویت جریان می گیرم

با پیچک سبز کاشی ایوانت

می رویم و راه اسمان می گیرم

در چشمه ی جاری ات جلا می دهی ام

ایینه ای از نور خدا می دهی ام

ای بسته ی گوشه ی ضریحت دل من

من زخمی غربتم شفا می دهی ام ؟

ای عشق تو معنی حیات ابدی

در پیش تو نیست مهر عالم عددی

اشفته و بی شکیب ، افتاده دلم

در پای تو یا ضامن اهو مددی

من خدمت چشم تو ارادت دارم

یک لحظه عنایتی ، که حاجت دارم

عطر حرم از ضجه ی من می ریزد

ابری است دلم ، شور زیارت دارم

غریب ...

من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اویخت ، همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بیدریغ تو را فخر میکند ، نشانی ساده تو از خاطر هیچ‌کس نمیرود ، ‌وقتی خورشید خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتی ابرها سایه‌سار شمایند و شما سایه بان خاک تا افلاک ، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ می‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی …

آهو...

در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید


ادامه مطلب »

نوشته شده در: جمعه ۸ , آبان , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۱

 کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گستره‏ای از رحمت و

عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏ای دوست ‏داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینه‏ای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه

دین داشت

آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ،

شهادتش تسلیت باد !

تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است که برازنده

نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مى‏زند ، با تلاوت

قران هم اغوشى و دست‏هایت ، مونس اسمان مدینه‏اند

۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانه‏هاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مى‏ریزیم و ستایش مى‏کنیم غربت ستودنى‏ات را

از کدام برکه نوشیده‏اى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ،

روشنایى بخش است ، تمام سپیده‏هامان را به صداقت نامت استواریم

مدینه از برکت نفس او سبز می‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشه‏اش برمی‏تابید ، با کلامش

حق را بالنده می‏کرد و با قیامش در نیمه شب‏های تاریک و با کوله‏باری از هدیه ، مستمندان و

بینوایان را دلشاد می‏ساخت ، بیل در دست می‏گرفت و به تلاش معاش می‏ایستاد و عشق به

زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه می‏داشت

صداقت...

 نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید

حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبه‏خوان شدند

هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک می‏ریزم ،

امشب تا سپیده ‏دمان هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند

بقیع...


بگذار زیر پای تو نقاشی‏ام کنند

در دومین هجای تو نقاشی‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هوای تو نقاشی‏ام کنند

جبریل می‏شوم سر سجاده‏ای اگر

همسایه دعای تو نقاشی‏ام کنند

باز هم بغضی پریشان می‏کند اندیشه‏ام را …   

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

 

 

باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابری‏ست !

باز هم ، در غربت تاریخ می‏پویم ، شکوهِ مصرعی از اشک‏هایم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش می‏بالم ! بخوان سمت

غمت ، مولا !

بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست می‏دارم ، به قدر اسمان‏هایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز می‏سازند

روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین !

ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم !  تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت !

چشم به راهی امشب پایان می‏گیرد ! انتظارت به سر می‏اید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای

گریه را نمی‏شنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه

است !

امام صادق...

 می اید … با جگری سوخته از زهر کینه !

ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است !

می‏اید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… می‏اید !…

دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است

بقیع  اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بی‏جانِ جان عالم را در برگیر ! ارام‏تر ! که این پیکر مطهر  زخم فراوان

دیده است ! زخم کینه‏توزی دنیا ، زخمِ نامردمی‏ها ، زخم اسلام نمایان بی‏دین !

زخم نابرابری‏ها ! شقاوت‏ها !

صدای گریه می‏اید ! … صدای ضجه فرشتگان !

بقیع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره‏ای به اسمان خواهد شتافت !

شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست

نامت را با افتخار به دل‏هاى غریبمان مى‏سپاریم تا یادت ارام بخش سینه‏هاى بى‏تابمان باشد

 

 

نوشته شده در: چهارشنبه ۲۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

مولوی ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فیض بخش بیدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه میخانه جست

رشته های وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پای حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنویش مغز قران کریم

پر همی باشد ز اسرار رحیم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفیل عشق او پاینده هست

باش عاشق همچو مولانای روم

تا نگردی تحت تاثیر هجو م

گوش کن اواز مولانای روم

تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم

تو ز مولای به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگی بیگانه شو

عاشق ان سانه و میخانه شو

غیر از دلدار بگذر از همه

تا بیبینی خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همی گوید بیا دیوانه شو

با محبت پیشه گان همخانه شو

عاشقی با روی مولا زندگیست

باختن دل را به مولا بندگیست

پس بشو تو با محبت پیر پیر

ور بمیری با محبت میرمیر

گفت هجران سوز و ساز مولوی

شمه ای از بحر  باز مثنوی

مولانا...

مژده ای دل سوی جانان میرویم

سوی ان سرخیل خوبان میرویم

در هوایش سالها پر می زدی

سر به هر دیوار و هر در میزدی

اینک ای دل با من امشب یار باش

سوی جانان میروی بیدار باش

می خزم یا می دوم یا می پرم

من ترا تا کوی جانان میبرم

بال بکشا ای عقاب تیز پر

تا ببوسیم استانش تیز تر

بال بکشا تا به ان وادی رسیم

از خرابی ها به ابادی رسیم

وادی عشق است ان زیبا مقام

سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام

اندر انجا خفته مولانای ما

ابروی دین ما دنیای ما

ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان

ان چراغ محفل روحانیان

بزم او تصویر باغ معرفت

نظم او نور چراغ معرفت

باز کن چشمانت ای دل میرسیم

انک انک ما به منزل میرسیم

ما کجا و ان بهشتی بارگاه

او فروزان مهر و ما چون خاک راه

ما کجا و استان افتاب

این به بیداریست ای دل یا به خواب

خانقاه عشق مولانا ببین

در طوافش قدسیان بالا ببین

بر در و دیوار میرقصد شعاع

صوفیان در شور وجدند و سماع

عاشقان را بین میان انجمن

پا بپای شان ملایک چرخ زن

شمس پوشیده یکی پشمین کلاه

میدرخشد اندران بالا چو ماه

با ضیاالحق حسام الدین نگر

ایستاده عارفی نزدیک در

انطرف تر حضرت ویس قرن

صوفیانه خرقهی کرده به تن

بایزید اندر سر سجاده است

در کنارش بوسعید ایستاده است

خواجه ی انصار مصروف دعاست

قامتش خم در حضور کبریاست

از نشاپور امده عطار نیز

از گل وحدت وجودش مشک بیز

با حکیم غزنه اندر گفتگوست

قصه های دوست میگوید به دوست

رودکی زانسوی امو امده

مرغ جانش در هیاهو امده

بسته پل بر روی جوی مولیان

تا بیاید نزد یار مهربان

مهربان یارش جناب مولویست

در کنار او کتاب مثنویست

مولوی در مجمع فرزانگان

چون چراغی دور او پروانگان

چرخ چرخان می فشاند استین

حلقه دورش صوفیان راستین

خشت خشت خانقه در جنب و جوش

مطرب و چنگ و دف و نی در خروش

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه های عشق مجنون میکند

دف زن استادانه میکوبد به دف

پیر چنگی چنگ را دارد به کف

مطرب از دیوان ان مست ازل

همصدا با ساز خواند این غزل

« روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد ان روزگاران یاد باد »

« کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد »

من کنار در نشسته بر زمین

تا بخاک پای شان مالم جبین

سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش

گشته ام از پای تا سر چشم و گوش

گرچه امشب یار از من دور نیست

لیک چشم و گوش را ان نور نیست

تا ببیند دیده ام دیدار دوست

تا نیوشد گوش من گفتار دوست

جانان ...

غزل حضرت مولانا :

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و مو
بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار
من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش
چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو


در جواب حضرت مولانا :

عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
من عمارت کی کنم ؟ ویرانه ام ، این خود شنو
گر تو ام ویران کنی ، بی کس کنی ، بی خانمان
چون تو اینها می کنی ، ساماته ام ، این خود شنو
دیگران از مرد و زن سرگرمِ مستیِّ مَنَند
من تو را حیران و سرمستانه ام ، این خود شنو
من خلیلم ترسِ از اتش ندارم ، جانِ من
اتشت را هیزم جانانه ام ، این خود شنو
همچو چرخ اسیا افتاده ام بر پای تو
سر به دور قاف تو گردانه ام ، این خود شنو
من نه افلاطون و لقمانم نمی دانی مگر ؟
همچو شاگردان به مکتب خانه ام ، این خود شنو
من که بی جانم چو صیدی گشته در دامت اسیر
اینک این من ، مرغک بی دانه ام ، این خود شنو
بر گلویم تیغ و تیر و ریسمانت ، ای عزیز
در چنین حالت تو را پروانه ام ، این خود شنو
سایه ات گر چون همایی بر سرم سایه کند
تاجِ شاهی ؟ … سایه ات شکرانه ام ، این خود شنو
من خود از اغاز خاموشم ولیکن صبر نیست
همچو قرانت بخوان افسانه ام ، این خود شنو

شیدائی ...

تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است

بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی

با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی

بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت

چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی

نوشته شده در: چهارشنبه ۸ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

جــنگ کجائی ؟  که دلم تنگ توست

رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت

جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است

زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است

جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام

روی سپـیـدان تـو را دیده ام

حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد

نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد

دلتنگ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست

در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

بوی عشق...

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در ان کنج غربت

به جز اخرین صفحه ی دفترت را :

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به ان زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی اخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

نیمه...

نوشته شده در: شنبه ۴ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

  دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید

 

تولد 1...

در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک

از من قبول داشته باش این تهی سرود

از نو تولدت مبارک ای عزیز دل

باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود

تولد 2...

 شب مهر است
خدا مرحمتی کرد به ما
شب شعر است
ببین به که چه ها کرد خدا !
چشم ها را باز کن
بین که بی تابم من
شب میلاد تو ای یار
چه بی خوابم من !
چشم ها را باز کن
بین که فرخنده شبی است
بین که امشب شب یار است
تنم در چه تبی است
ای گل امشب شب توست
شب روییدن تو
شب میلاد ستاره
شب رقصیدن تو
هدیه ام این غزل است
بین که باز مبهم است
این سزاوار تو نیست !
عفو کن دانم کم است !
گل من سبز بمان
با دل از عشق بخوان
تک بهارم رخ توست
ای بهار من بمان 

 تولد 3...

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …

تولد 4...

خواب دیدم ستاره باران بود
اسمان وجود زیبایت
اسمانی فرشتگان ، رقصان
بال و پر پهن کرده در پایت
شمع روشن کنار تو پر نور
می شنیدم ترانه ای از دور
که تو دیگر به پاکی ابی
تو زلالی ، تو نور مهتابی
تو از امروز چون گل یاسی
تو درخشان ،‌ تو کوه الماسی
من کنار تو می خرامیدم
باورم نیست انچه می دیدم
من و تو شاد و قدسیان
هم شاد
مهربانم
تولدت مبارک باد …

 

 تولد 5...

تقویمِ دیواری میگه که امروز
باز رسیده روز تولد تو
پشت سرم هر چی که بوده ، باشه
نگاه من فقط به روبرومه

همین تولد واسه من می تونه
یه فرصت دوباره رو بسازه
مثل رسیدن به یه فصلِ روشن
نفس کشیدن تو هوای تازه

همین حالا میرم و رو به خورشید
وا می کنم پنجره ها رو تک تک
دنیا نگاهت می کنه با لبخند
بهت میگه تولدت مبارک !

تولد 6...


و امروز دوباره متولد می شوی

و شمعها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی امده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک …

تولد 7...

اسمان گرگ و میش
ستاره ها همه مشتاق
یک پنجره نیمه باز
یک سبد یاس سفید
و دو چشم منتظر
صدای یک پرواز
فرود یک فرشته
اغاز یک معراج
و شروع یک زندگی
 تولدت مبارک

 تولد 8...


دیشب برای روز تولدت

یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را

و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی

و من برایت لبخند می زنم

تولدت مبارک

 تولد 9...

مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
عطرتو پیچیده درکوچه یِ منزلِ من
با تولد دلنشینِ ابیِ اسمانِ روز
ستاره پوشِ خیسِ بارانِ روز
از تبسمِ مهتاب دریایِ ارامش چلچله
حریر شمعِ نیمه سوز خواهشِ چلچله
شبنمِ شادی برگیسوانِ طلایی رنگ
شبیه اواز سرخِ عاطفه یِ بهاری رنگ
بوسه برگونه ی ارزویِ افتابیِ من
ازاصوات قلب امواجِ رویایی من
از اشتیاق صد وزن و قافیه  شعر
می گویم تولدت مبارک با هزارمهر

 تولد 10...

پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی

بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی

بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش

بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی

بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر

بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی

بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست

بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک

در این جوی

پری زاد

پری چهر

پری روی

پری موی

 تولد 11...

فرقی برام نداره
امروزه یا قیامت
مهم دلیل بودنه
مهم پیشه تو بودنه
مهم شنیدن صدات
مهم نفس کشیدنه
بدون خدا تورو میخواد
دوست داره خیلی زیاد
بدون که اون عاشقته
جای هدیه واسه تو
یه ارزو دارم برات
خدا کنه توی زندگیت
هرگز نباشه ارزو
به هرچی می خوای برسی
نشه واست یه ارزو

تولد 12...

با سلام ، سلام بهونه
یه سلام عاشقونه
خدمت چشمای نازت
هدیه ای از یه دیوونه

اسمون و خوب نگاه کن
ابریه امشب نگاهش
واسمون میخواد بباره
تا که کم شه از گناهش

اشک شوق توی چشاشه
از غرور من که شد سست
نه شاید یه چیزه دیگست
شاید از تولد توست

میدونم همه اوردند
هدیه های عاشقونه
هدیه من به تو اینه
یه ترانه ، بی بهونه
 

http://b-baran.parsaspace.com/tavalod/tavalod.mp3

نوشته شده در: چهارشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

 رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حبّ دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

 عید فطر...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از کف ما

ان‏ که سى روز صفا یافت از او محفل ما

رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏کاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما

واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود

جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید...

ساقى بیار باده که ماه صیام رفت

در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم

عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت

دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید

تا بویى از نسیم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال...

برگ تحویل مى‏کَند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر ، زود برفت  دیر ننشست نازنین مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پیچید  و علیک‏السلام یا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ایزدى بر لب  نفْس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان اید  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏نالید  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر که باز اید  روز نوروز و لاله و حیران

گفت ترسم بقا وفا نکند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

یارب ان دم که دم فرو بندد  ملک‏الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ایمان

ماه...

ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر

رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن

ای مهــربان ای مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا

گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها

بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم

گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا

 
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود

بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگی‏های گناه شست‏ وشو دادی

بدرود که چه بدی‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم مانده‏ایم

بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها

 

رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماه‏ها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری  و طهارت باطن

 

 

خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو
پرسم  مگر سیر امدی زان لقمه های جان فزا

پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟
این ســان تکاپو مـی کنی تا در ببندد روی ما

ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر
هر دم تمـاشـا می کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او
بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
هر دم تماشاگر شوم ، شاید نظـر دارد بــه ما
 

 

 

شاعران و حکیمان پارسی‏گوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشته‏اند

 

بدر...

فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس می‏دانسته‏اند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان می‏دهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید می‏داند :

امد رمضان و عید با ماست
قفل امد و ان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
و ان نور که دید دیده ماست
امد رمضان به خدمت دل
و ان کش که دل افرید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک می‏گوید و بر فراز بام می‏رود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه
رهت خوش باد ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد ان شاه روزه

این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان ‏سراز پا نمی‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی می‏داند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏ای بت چو شکر
اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چیز دگر
چو عجوزه گشت گرایان سه روزه گشت خندان
دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر
رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر
منگر درون شیشه بنگر درون ساغر

وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح می‏داند و هنرهای روزه را بر می‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه
دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه
گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد ، سودای سر روزه
باریک کند گردن ، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن ، مستی اثر روزه

ملای رومی روزه‏دار را مستعد دریافت اسرار حق می‏داند و آه و ناله او را اثر گذار می‏داند وی در غزلی  شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه می‏کند که با شکم‏ خالی بهتر می‏نوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است :

ماه رمضان امد ای یار قمر سیما
بر بند سرسفره بگشای ره بالا
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‏نالد چون سرنا
خالی شو و خالی بر لب نابی نه
چون نی زدمش پرشو وانگاه شکر می‏خا

شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز می‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح می‏دانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهش‏های نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی می‏گوید :

رمضان امد و شد کار صرامی از دست
به درستی که دل نازک ساغر شکست
ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزی
روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست
قسمت من ز کارخانه عشق
داغ و دردی که ازحد افزون است
می‏ حرام خاصه در رمضان
جز بر ان لعل لب که میگون است

دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن می‏ناب عرفانی می‏داند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق می‏کند و موهبت یزدانی را به ارمغان می‏اورد :

زان می‏عشق کز او پخته شود خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمی‏کند ، بلکه نوشیدن ان برای روزه‏دار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار و نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت می‏کند :

به اب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی می‏داند و مانند همیشه هلال عید را بهانه‏ای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری می‏داند :

نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد ، سختی براید
پس از دشواری اسانی است ناچار
ولیکن ادمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی کند عید
هلال آنک به ابرو می‏نماید

شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه می‏کند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه می‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست

مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق می‏داند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد
بگذشت شب هجران معشوق پدید امد
ان صبح چون صادق شد ، عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد ، شیخ تو مرید امد
شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد
شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کلید امد

مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر می‏داند و تأکید می‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت می‏کنی :

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یا رومه منور عید
چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار
هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عید
تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید

شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار داده‏اند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی می‏گوید :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به
عید رمضان امد المنه لله
انکس که بود امدنی ، امده بهتر
و انکس که بود رفتنی او رفته بده به

اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغه‏های اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمی‏کند و باده‏ نوشی را به روزه‏ای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح می‏دهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی می‏کند :

روزه یکسو شد و عید امد و دل‏ها برخواست
می ز خمخانه به جوش امد و می‏باید خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
باده‏ نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
ان که او عالم سرّ است بدین حال گواست

حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق می‏داند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید می‏داند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن می‏داند :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول انکس بود
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد انکه این عمارت کرد
نماز در خم ان ابروان مهرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازه‏ای برای کامجویی از زندگی مادی می‏داند :

وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون اییم
دست با شاهد سرمست در اغوش کنیم

و در جای دیگر همین شاعر می‏گوید :

گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار
کجاست ساقی ما بگو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغری که در رمضان
بسوختیم زتسبیح و زهد و استغفار

عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات می‏داند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر می‏کند :

ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید
در ده که هم به باده توان داد ، داد عید
بنمود عید چهرواند رو رسید باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
عید خجسته روی به نظرگان نمود
جام هلال باز به میخوارگان نمود

هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسی‏گوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کرده‏اند ، زنده یاد شهریار می‏گوید :

اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه می‏داند و از او می‏خواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد :

هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال
که هم صورت جمال جهانی و هم جهان جمال
ز روی پرده برافکن که خلق را عید است
هلال ابروی تو همچون غره شوال
محیط  لطف چو دریا مدام از موج است
میان دایره روی تو ز نقطه خال

رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی می‏داند :

ای بر همه میزان جهان ‏یافته شاهی
می خور که بداندیش چنان شد که توخواهی
می خواه که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو اورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید امد و امد می و معشوق و ملاهی

خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبی می‏داند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست می‏بیند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز
که رفت روزه و هنگام عید بازامد
بگیر جامه و جامم بده که واعظ شهر
قدح گرفت و زو عدو و عید باز امد

خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه می‏کند :

شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون
یا صنوبر یا بلای خلق یا بلای دوست
قامت خواجو است یا قوس قزح یا برج قوس
یا هلال عید یا ابروی چون طغرای دوست

محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان می‏داند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه می‏کند :

بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید
چون عید او مبارک و فرخنده و سعید
عید نخست عید مه روزه که امده
شکل هلال او در فردوس را کلید

اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه می‏کند :

شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان
نمی‏باشد دل ما را شکیب از روی این ترکان
به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامی
هلال عید را می‏ماند خم ابروی این ترکان

اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمی‏داند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن
روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن
سوختم از روزه هجرانش ، اندر عید وصل
هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است :

عیدی است فتنه‏زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چون فتنه عید کند شیفته شود
دیوانه هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک
هم عید و هم هلال بدیدم براخترش

 

شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشته‏اند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانسته‏اند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیده‏ای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن می‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحویل می‏کند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان
بار نادیده سیر ، زود برفت  دیر نشست نازنین مهمان
غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان
ماه فرخنده ، روی بر پیچید  و علیک الاسلام یا رمضان
الوداع  ای زمان طاعت و خیر  مجلس ذکر و محفل قران
مُهر فرمان ایزدی بر لب  نفس در بند و دیوان در زندان
تا دگر روزه با جهان اید  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه می‏کند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف می‏کنند

نوشته شده در: یکشنبه ۲۹ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

امشب این دل یاد مولا می‏کند

لیلة‏القدر است و احیا می‏کند

بشنوید ای گوش دلها بی‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را

شب قدر...

 

آه ای محراب ، گلگون می‏شوی

در سحرگان دگرگون می‏شوی

ای نماز صبح ، دل بیمار توست

با علی این اخرین دیدار توست

...


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را

چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب

چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

 ...

مرد غریبی که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

نامش امیر المومنین و بو العجایب

مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

نیلی ترین تصویر های اسمانی

هر شب میان قاب چشمان ترش بود

ایا شبی دیگر نمیشد برد او را

ایا همین امشب که پیش دخترش بود

از انتظار چشمهای مهربانش

معلوم بود اینکه نماز اخرش بود

دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

شاید صدای استخوانهای سرش بود

راز دل...

 

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از اه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

 

...


ان شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود
هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما کمی مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی
اخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
اشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم کس بر عطش ملزم نبود

کی توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین
دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهای اخر درس علی
غیر اکرام و سفارش بر بنی ادم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال ‏تر ان‏ شب در این عالم نبود

...


چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

...


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمین ، کارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پای او می‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه می‌کرد ، دلبری می‌کرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، که گُم می‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچیز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به کار وا می‌داشت

این ، سپید و سیاه مولا بود !

اب ، از الغدیر ، بر می‌داشت

مشربی که گواه مولا بود

کوفه ، هرچند هم ، که بد می‌کرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاک بود و خاکی بود

بی‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بیدارم

شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم

هزار راه نرفته ، در این خراب‌اباد

هزار کار نکرده‌ست ، حاصل کارم !

نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، که بشکند تارم

یگانه ارزوی این شب سیاه من است

که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمی‌نهم ، اما

به پای ان گُلِ گم‌ گشته ، کمتر از خارم

اگرچه بغض غریبم ، ولی نمی‌دانم

دلیل چیست که من ، ابرم و نمی‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم

به نیتی که بیاید علی به دیدارم

چنان به شهر غریبان ، غریبه‌ام که مپرس

هزار ابر ، هوای گریستن دارم !

مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

کدام شعبده ، کرده‌ست اسیر تکرارم ؟ !

نوشته شده در: جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

 ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشیر به فرق او فرود امده است

ای وای برای بستن زخم علی

از عرش زنی چهره کبود امده است

خدای کعبه...

پیچید به کوفه این خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان

 بشنو...

ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز یک بی ابرو
ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام
خویش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه عمری با گنه بنشسته‏ ام
گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام

صبر کن ، از کیفر من بر حذر
تا کنم در خویش تجدید نظر

بهر تو خود را مهیا می ‏کنم
توبه را در خویش احیا می‏ کنم

هر که باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید ، توبه از نوع نصوح

چون که امشب با منیبین زیستم
راضی از عمر گذشته نیستم

بر تو عمری بد گمانی داشتم
بهر شیطان اشنائی داشتم

چون بگیرم اینه در دست خویش
فاش بینم ، فاش ، روی پست خویش

گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقیرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید

هر که گیرد اینه در پیش رو
کرده‏ های خویش بیند مو به مو

خویش را بیند که خود با خود چه کرد
تا بداند سخت باید توبه کرد

باید از بگذشته ‏ها عبرت گرفت
دست را بر زانوی همت گرفت

حال باید وادی تحلیف رفت
یا علی گفت و سوی تکلیف رفت

سخت باید نفس را بشکست و ماند
عهد و پیمان با شهیدان بست و ماند

هم چنان بار شهیدان مبین
مانده انبان یتیمان بر زمین

راه ما راه شهیدان خداست
کیست پرسد ای خدا مهدی کجاست

گرچه دل شرمنده است از روی تو
ای خدا با مهدی امد سوی تو

نیستم اینک از الطافت خدا
سینه ‏ای دارم شبستان خدا

یا حلیم امشب که من سرگشته‏ ام
یا علی گویان سویت بر گشته ام

ذکر...

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست

... 

ازرده طعم دوری از یار را چشیده

روی سحر قدم زد با کسوت سپیده

روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره

بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اینکه روی زمین چکیده

تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده

او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر

سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

 

مولا...
 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام کلثوم کنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شیر و نان و نمک اورد برش

میهمان ، مظهر عدل و تقوى

میزبان ، دختر نیکو سیرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونکه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ریخت زان منظره اشک از بصرش

گفت : در سفره من کى دیدى

دو خورش ، یا که از ان بیشترین

نمک و شیر، یکى را برگیر

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت

که بشد نان و نمک ، ماحضرش

حیدر از شوق شهادت ، بیدار

در نظر وعده پیغامبرش

که شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر که به اخر سفرش

گاه از خانه برون می امد

تا کى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر میفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بیخود از خویش و جهان زیر پرش

چه خبر داشت خدایا انشب

که على در هیجان از خبرش

ام کلثوم غمین و نگران

کاین شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حیدر

مضطرب دختر خونین جگرش

چون که از خانه برون میامد

چفت در، بند گشود از کمرش

که مرو یا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و این خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شکرش

گفت با خود که کمر محکم کن

بهر مردن که عیان شد اثرش

تا که نزدیک بشد صبح وصال

مسجد کوفه بشد باز درش

على ان بنده تسلیم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

کعبه زادى که خدا دعوت کرد

بار دیگر به سراى دگرش

چون که جا در بر محراب گرفت

من چه گویم که چه امد بسرش

کوفه لرزید ز تکبیر على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلک افشاند به سر، خاک عزا

چرخ ، واماند ز سیر و گذرش

اه از ان دم که على غرقه به خون

بود بر دوش شبیر و شبرش

اه از ان دم که حسانا زینب

چشمش افتاد به فرق پدرش

...

 

لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشک‏های بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏ای است که به اجابت می‏رسد

هرکه اندر عشق یابد زندگی

کفر باشد پیش او جز بندگی

هرکه او از عشق برخوردار شد

این جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمی باز شد

پایکوبان امد و جانباز شد

شب قدر فرا رسید و عطر دل‏انگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانی‏تر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگی‏های حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بی‏درمان است

در شب‏های قدر، بهانه‏های زمزمه مهیاست

شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید

امشب چه شبی است ، شب خوبی‏ها ، نیکی‏ها ، زیبایی‏ها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشم‏هایم را برهم  نمی‏نهم و با تنها معبودم سخن می‏گویم ، تنها با او واگویه می‏کنم دردهای دلم را ! او را می‏خوانم و از درگاهش اجابت
نمازهایم را می‏طلبم ، امشب چه شبی است ، ملایک دسته دسته به یمن و بزرگی این شب بر زمین می‏ایند تا چشمان خسته و خیس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتی بشویند ، انان می‏ایند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدایند ، امشب چه شبی است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهی ، شب بخشودن ، شب تقدیر و چه زیباست امشب !

امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو می‏ریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از همیشه است ، او به این اشک‏های ناچیز توجه می‏کند و به انها پاداش می‏دهد ، این اشک و قطره‏های  ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش می‏کنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، می‏گریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید

چراغ‏ها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسان‏هایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه می‏رفتند ، گاهی بر هم اخم می‏کردند و از یکدیگر دلگیر می‏شدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امده‏اند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیاره‏ای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امده‏اند که این‏طور ضجه می‏زنند ، این‏گونه از خود بیخود می‏شوند ، شانه به شانه هم می‏نشینند و تکان‏های شانه یکدیگر را حس می‏کنند ، اینها از کجا امده‏اند …

الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، ‌تا در زمستان معصیتم ، ‌بهاری از ندبه را ببارانی ، ‌جویباری که از اغاز ماه صیام ، ‌در جانم به سمت تو جاری گشته ، ‌اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، ‌پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، ‌شب خواب و رویا نیست ، ‌امشب ، ‌شب بیداری است ، شب  سبوح قدوس ، ‌شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع …‌ امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ‌ببارانم …

یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
بر هر چه عقوبت است زیبنده منم
غفار تویی ، غنی تویی ، شاه تویی
بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

توبه...

 خدا اشک بندگانش را دوست می‏دارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانه‏های اشک خویش راه اسمان می‏پیمایند ، شکوائیه هجران می‏سرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی می‏کند فریاد اندوه سر می‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمی‏ایند  اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است ، لبخندی بزن ، مولای درویشان !

اگر همسو نمی‌گردند با فریادهای تو
نمی‌گریند دل ریشان ، نمی‌چرخند درویشان

هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمی‌فهمند
فراوان‌اند بدخواهان و بسیارند بد کیشان

رها از خود شدم ان قدر این شب‌ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ‌ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ، بادا عیدی ایشان

نوشته شده در: سه شنبه ۱۷ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم

از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم

مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب

لب های خسته ! جمله بسازید با کریم

بد نیست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم !

لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست :

عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی

خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم

من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل

امروز با تو هستم و فردا خدا کریم

ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو

یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم

 

 

 

 

 

ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هاله‌های نور اهل ایمان را بالا می‌برند و هوا عطراگین بال انهاست

ناگهان ، صدای هلهله‌ای به گوش می‌رسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد می‌شود که از عرش تا فرش ر می‌گسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ می‌نماید…

میلاد...

در زمزمه‌ام ذکر دل ارای شماست

دل عاشق و دیوانه‌ی سیمای شماست

امشب همه جا حریم عشق حسن است

در سفره‌ی افطار دلم جای شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من

مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن

از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ریحان خط  دُرج و دُرش می‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت ‌و گو

یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن

تیر خدنگ غمزه‌اش ناز و نیاز عشوه‌اش

گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن

تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان

حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند

شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن

عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند

آری ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری

چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن

ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان

کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن

شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین

ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن

شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن

از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روح‌الامین

تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن

از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی

گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن

شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمی‌ماند خفی

در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن

از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش

معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان

از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد

خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من

از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او

شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن

ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن

شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین

بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بی‌شک و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب

بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حب‌الوطن

طوبای باغ لافتی...

 امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ی من خنده‌ی شیرین دهن است

همه بتهای فرا روی خودم می‌شکنم

چون نگارم نوه‌ی ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است

این چه طفلیست که ثانی رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش

بوی عطرش سبب طعنه‌ی مشک ختن است

فطرس از حسرت دیدار رخش می‌سوزد

زیر لب زمزمه‌اش مدح چنین یاسمن است

 کریم...

صدای شر شر باران شعر می اید

کسی دوباره به ایوان شعر می اید

غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می اید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می اید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می اید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می اید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

 

 

نوشته شده در: شنبه ۱۴ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

اى همسر باوفاى احمد
اى همنفس دعاى احمد

اى جان به ره حبیب داده
اى عاشق و مبتلاى احمد

اى زینت خانه پیمبر
ممنون ز تو شد خداى احمد

از جان و مقام و مال رستى
مردانه شدى فداى احمد

اسلام ز تو گرفته رونق
از توست رسا ، صداى احمد

سیلى نه ! ولى تو سنگ خوردى
اى سینه سپر براى احمد

سر منشا کوثرى خدیجه
لیلاى پیمبرى خدیجه

اى فاطمه را تو پروریده
اى رنج و بلا بجان خریده

سادات ز تو مقام دارند
صدیقه ، زکیه و رشیده

مکه ز تو افتخار دارد
بر خویش قدوم تو بدیده

کعبه به طواف توست محتاج
با خون دلت شدى شهیده

مرغ دل شیعه پر شکسته
بر خاک غریب تو پریده

حتى کفنى دگر ندارى
جانم بفداى تو حمیده

با اشک نبى ، رخ تو را شست
اول کفن بهشتى از توست

اى بانوى ذوالکرم خدیجه
اى مادر اهل غم خدیجه

دلداده تو حبیب حق بود
صاحب نفس حرم خدیجه

بر سفره تو نشسته حیدر
پیش همه محترم خدیجه

زود است براى دختر تو
غربت بخورد رقم خدیجه

اى کاش میان کوچه بودى
با فاطمه همقدم خدیجه

از ضربت قنفذ ستمگر
دستش بشود قلم خدیجه

اید ز تو و به نام زهرا
مهدى پىِ انتقام زهرا

 

سالروز وفات مهربان یار و یاور رسول خدا و نیکو مادر مؤمنان

حضرت خدیجه کبری علیها السلام تسلیت باد

بانوی اسلام...

چشم‏ها گریان ، سینه‏ها داغدار و دیده‏ها نظاره‏گر لحظه‏ای بود که رسول خدا حامی و پشتیبان خود را از دست داد ، یاوری که حضور او در کنار رسول خدا مایه ارامش خاطر ایشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگیِ ازار ابوجهل‏ها و ابولهب‏ها را ز تن پیامبر می‏زدود در چنین روزی روح بلند حضرت خدیجه علیهاالسلام از زمین خاکی پر کشید تا در اوج افلاک و درسایه رحمت خداوندی ارام گیرد ، روح ملکوتی‏اش همواره قرین رحمت حق تعالی باد

خدیجه از کتب اسمانی اگاهی داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه بطحاء می‏گفتند از نظر عقل و زیرکی نیز برتری فوق العاده‏ای داشت و مهمتر اینکه حتی قبل از اسلام وی را طاهره‏ ، مبارکه‏ و سیده زنان‏ می‏خواندند

جالب این است او از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم  می‏کشید و همیشه از ورقه‏بن نوفل و دیگر علما جویای نشانه‏های‏ نبوت می‏شد ، اشعار فصیح و پر معنای وی در شان پیامبر اکرم  از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکایت می‏کند

نمونه‏ای از اشعار خدیجه در باره پیامبراکرم  چنین است :

فلواننی امسیت فی کل نعمه و دامت لی الدنیا و تملک الاکاسره

فما سویت عندی جناح بعوضه اذا لم یکن عینی لعینک ناظره

اگر تمام نعمتهای دنیا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هیچ ارزش ندارد زمانی که چشمم به چشم تو نیافتند

ملکه بطحاء...

عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدایت می‏کرد ، اما عاشقانه ! اصلا  بانو ، تلفیق صریحی از عشق و عقل بود ، داری ان روزها را مرور می‏کنی که به بهانه تجارت ، تو را به یاری خواست ، حال انکه کشیش خوب می‏دانست ، خدیجه راز تو را فهمیده و مژده رسالتت را از انجیل دریافته است ، خوب می‏دانست بانوی مومن ، عاشق تو شده است !

همه جا کنارت بود یادش به خیر! همه جا کنارت بود و همه جا همراهی‏ات می‏کرد ، همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قریش تنهایش گذاشتند و سرزنشش کردند ، تنها به خاطر همراهی با تو ، سال‏های سخت شعب را با بردباری و شکوه  سپری کرد و وجودش ارامش‏بخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان… چگونه می‏توان جای خالی‏اش را تاب اورد ؟ !

چه زیباست که نام تو در تاریخ اسلام ، تفسیر اولین زنی است که اسلام اورد و محمد را در سراشیبی دلهره‏های رسالت ، باور کرد

پاداش تو همین بس که وقتی نان و خرمای همسر را تا غار حرا می‏بردی  جبرئیل از تماشای منظره عاشقانه تو، چنین پیام اورد که : یا محمد ! بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام برسان و او را به خانه‏ای از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را چه بخوانم که تعبیر تو از زبان بزرگان خوش‏تر است ، انجا که از قول ابن اسحاق در یک کلام تو را وزیر صداقت  برای اسلام می‏نامند

کوچه‏های شهر را غمی سنگین فرا گرفته است فضای مکه گویی اکنده از اندوه است ! کعبه نیز چند روزی است بر فرشته‏ای لبخند نمی‏زند و مگر می‏توان چهره نورانی رسول‏خدا را گرفته و اندوهناک دید و بی‏تفاوت بود ؟ !

وقتی شب پیش ، یکی از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش دیگری گفت : خدیجه همسر رسول‏خدا سخت بیمار است ، زمزم گویی دیگر نمی‏جوشید ، اشک می‏افشاند ! حتی سنگریزه‏های حرم نیز دریافته‏اند دل رسول‏خدا از چه لبریز غم است

این رسول‏ خداست که از خانه بیرون می‏اید ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، این قطرات اشک است که از چشمان اسمانی‏اش می‏ریزد ، چه شده ؟ خدای من ، چه بر زبان زمزمه می‏کند …انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ

هجرت...

چراغ خانه من ، این ‏چنین ناتوان سوسو نزن !

با چشمانی خسته و قامتی که در تمام تند بادها شانه به شانه‏ام می‏ایستادی ، اکنون رنگ پریده و رنجور نفس می‏کشی

نگاه‏هایت به رنگ وداعند ، گویی در هر پلک زدنی ، از من دورتر می‏شوی !

این بستر ناخوشی را رها کن ! برخیز و دیگر بار، محرم دردهای دل من باش تا ان هنگام که از مصائب رسالت اسمانی خویش ، کمر خم می‏کنم ، مثل گذشته‏های صبورت ، دست‏های خسته‏ام را در دست بگیری و دلارام اندوه‏های من باشی

بانوی مهربان من ! محمد بی‏تو ، دنیای خاکی را چگونه تاب بیاورد ؟ !

ابر، خون گریه می‏کند و باد شروه می‏خواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچه‏های اسمان را می‏دود و شیون می‏کند

روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتی ملال‏انگیز ، فرو رفته است ، محمد بغض تاریک ضریح چشم‏هایش را می‏شکند و ارام ارام می‏بارد ، بغض کال خود را لقمه لقمه فرو می‏خورد و ارام‏تر گریه می‏کند ، اما هنوز هجرت خورشید ، در باورش نمی‏گنجد ، از چهره‏اش ناباوری می‏بارد ، اتشی در دلش ، شعله‏ور شده است ، بلند می‏شود و سرش را به سمت اسمان می‏چرخاند و می‏گوید :  خدایا ! خدیجه مهمان توست ، او را به تو سپردم …

نوشته شده در: دوشنبه ۹ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

در اخر شعبان بخورم چندان می …

کاندر رمضان مست بیفتم تا عید

 مست...

من ، روزه ‌دار عاشقی ام

با یاد خدای قدر …

 

صدای قدم‌های ماه خوبی‌ها ، دلِ خاکی‌ام را اگاه ساخته است که لحظه‌ی وداع نزدیک است

لحظه‌ی وداع با ماه مهدی ، با شعبان ، و من در اخرین ثانیه این ماه به مناجات شعبانیه نشسته‌ام

ای خدای عاشقی‌ام ، من در اغوش مهر دلدادگی‌ و باران روزه ‌داری‌ام …

 رمضان...

 

صبح دلدادگی‌ام را با اهنگ دل نواز اللهم اِنی اَسئَلک … مأمن من تو هستی ای خدای دیدگانم و من ، زیر چتر پروردگاریت ، از باران غم ، که در این زندان ، بر سر و رویم می‌بارد ایمن شوم ، من روزه ‌دار عاشقی‌ام ، تشنه ی دیدار توأم  ، نگاهم کن تا سیراب شوم ، نگاهم  را پذیرا باش که هر چه سفیر تو ، قرآن را می‌نگرم سیر نمی‌شوم

نذر...

عطر اش نذری همسایه و صدای ربنای استاد ، تمنای دلم را اشکارتر ساخته است تا من عاشقانه‌تر به ختم شمیم عاشقی ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سی فریاد کنم ای خدای اسمانی دلِ خاکی‌ام

منی که دَم عاشقی‌ات ، گِل وجودم را بیدار ساخت ، با نسیم نوازشت دوباره بیدارم ساز ، ای کسی که علی کل شی قَدیری

بار الها ، ببخشا که منِ خاکی ، الوده‌ی دنیا گشته‌ام

توبه...

ای خدای شهر رمضان که فرشتگان بارگاهت در این قدر اسمانی ، زمین را به قدر اورده‌اند تا قدر دلتنگی ام را به مهدی ات بگویند و مهدی بداند که من ، منِ منتظر، از انتظار خسته نمی شوم تا بیاید …

منِ بارانی با امدنش عافیت می‌یابم ، بگو بیاید ، قران در حضور ستارگان اسمانی می‌درخشد و من ، دلم برای حضور مهدی می‌تپد

و کسی انتظارم را درک نمی‌کند ، هزار ماه کم است بگو هزار سال تا درد انتظار مرا به سویت اورند ؟

من منتظرم ! بگو بیاید

تا وقتی تو بیایی همه شب ، شب ِ قدر من است و من تا صبح می گریم ، تا صبح ناله میکنم ، تا صبح می خوانم سرود  زندگی بخش را :

روزه‌ دار، سالگرد عاشقیت ، سالگرد روزه ‌داریت مبارک باد !!!

ماه عشق...

 

روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه ی خود را به خیالی که شب است

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

ای عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است

****

سلام بر ماه رمضان و رمضانیان

و تقدیم به جرعه نوشان سبوی رمضان

بی دل...

 

امشب دری به خلوت میخانه بازکن

بیدل به سوی قبله مستی نماز کن

بنشین شبی به میکده با بیدلان مست

از زاهدان رنگ و ریا احتراز کن

بوی خمار می شنوم از نیاز تو

خود را به بوی می  زجهان بی نیاز کن

فصل تلاوت صحف مستی است و عشق

یک سوره می بخوان و سپس در فراز کن

مستی طلب به لیله قدری که امشب است

بنشین به کوی میکده راز ونیاز کن

لب بسته ای به روزه اگر این زمان بیا

یک جرعه می بنوش و به می روزه باز کن

گر همچو عارفان تو خمار ولایتی

دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن

خواهی اگربه کوی اجابت شوی مقیم

امشب دری به خلوت میخانه بازکن

 

نوشته شده در: جمعه ۳۰ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

ان که با خون جان‌ فشانی می‌کند

با خدایش همنوایی می‌کند

شهید...

روزگارى بود عشقى جان گرفت‏

زندگى با عاشقى عنوان گرفت‏

نام اورهاى میدان امدند

رنگ و بوى جمله رندان امدند

هست ، چابک ، تک سوار

فدیه‏ها مى‏کرد هر داروندار

خنده بر خصم زبون واژگون‏

یکسره یاران بهتر لاله‏ گون‏

روزگارى سر به سر پرخاطره‏

رمز دل بود یا على‏ ، یا فاطمه‏

نام اور...

روزگاری مردانی از دیار مردمان مرد ، دل را به امواج کارون سپردند و همسفر با ماه از دریاچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاکریزهای مردانگی ، دل را از میان زنجیرهای دست و پاگیر دنیا بیرون کشیدند و ان را به سوی دیار اسمانها پر دادند ، ان روزها فرزندان خلف میهن اسلامی کبوتروار در اسمان ایمان و انسانیت بال و پر زدند تا اسمان را معنا دهند

یوسفا در حسن رویت‏ مانده‏ام‏

واشگفتا خود به حیرت مانده‏ام‏

 عالمى مجنون کردار تو است‏

صد زلیخا مست دیدار تو است‏

ازاده 1...

راستی اطلاع دارید چرا بنیاد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتی اسمی از ازادگان نمی برند ، فقط شهدا ، جانبازان وایثارگران ، ایا ازادگان به رزم نرفته اند واسیر نشده اند ، چرا از اسارت و وقایع ان برای نسل جدید نمی گویند فقط  باید در فیلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند …

ازاده 2...

ای ز وطن دور، ای مجاهد دربند

ای دل‌ِ اهل وطن به مهر توپیوند

نای تو خاموش همچو خشم که در مشت‌

جان تو در جوش همچو شیر که دربند

ازاده 3...

حال اسیر معلوم است ، شاید سخت تر از اسارت در تمام طول تاریخ بشریت چیز دیگری وجود نداشته باشد ، اسیر، یعنی دست و پابسته ، اسیر یعنی به غل و زنجیر کشیده شده ، اسیر یعنی کسی که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد

 

پرنده ای را دیدم که از بیرون قفس
خود را به میله ها می زد
با خود گفتم مگر دیوانه شده ؟
صدایم را شنید و پاسخ داد
رها ماندن دیوانگیست و اسارت ، امنیت
در قفس را گشودم که به مرادش برسد
ناگهان قفس زبان گشود
که چرا مرا به گناه ناخواسته
اسارت پرنده ای وادار می کنی ؟
گفتمش تو اگر پرنده ای را اسیر نکنی گناه بارتری
گفت سوختن در گناه ازادی
چه بسا بهتر از ارمیدن در منجلاب اسارت باشد

جرم او چیست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن
هست فرجام ایمان ، شهادت ، یا که در کنج زندان فتادن

دیدی که سحر از پی شب در راه است ؟ دیدی که دوام شب بسی کوتاه است ؟

وصال...  

 

باد بهار مـژده دیدار یار داد
شاید که جان به مقدم باد بهار داد

بلبل به شاخ ســرو در اواز دل ‏فریب
بـر دل نوید سرو قد گلعذار داد

ساقی به جام بده ، در ان عشوه و دلال
ارامشی به جان من بیقرار داد

در بوستان عشق ، نشاید غمین نشست
باید که جان به دست بتی می‏گسار داد

شیرین زبان من ، گل بی‏خار بوستان
جامی ز غم به خسرو ، فرهاد وار داد

تا روی دوست دید ، دل جان‏ گداز من
یک جان نداد در ره او ، صد هزار داد

اوردن استخوان های عزیزت وقتی هنوزبی تاب ان ثانیه ای هستی که کنار قاب در ، چشم در چشمش شوی زیاد هم لحظه ی اسانی نیست …

 

من ترا در گردش پیمانه مى‏بینم هنوز

من ترا پیر در میخانه مى‏بینم هنوز

هر کجا شوریده‏اى ، مستى ز پا افتاده است‏

من ترا در ناله مستانه مى‏بینم هنوز

من ترا در سرخى هر لاله‏ى خونین عشق‏

من ترا در رویش گلخانه مى‏بینم هنوز

 قصه‏ها شورى و حالى دارد و من روح تو

در تن پاکى هر افسانه مى‏بینم هنوز

گرچه جان فرسود و دل از داغ تو دیوانه شد

نقش تو بر این دل دیوانه مى‏بینم هنوز

 مى‏چکد اشک شفق هر شب به دامان سحر

گریه خورشید را روزانه مى‏بینم هنوز

 گوهر یکدانه‏ى عصرى و من چون کودکى‏

خویش را با ارزشت بیگانه مى‏بینم هنوز

 انکه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بى‏خبر

در کمال عشق تو فرزانه مى‏بینم هنوز

 سرزده خورشید اشک از گوشه‏ى چشم یتیم‏

من تو را در اشک معصومانه مى‏بینم هنوز

 گرچه در ویرانه‏ها اى شمع تابان سوختى‏

من تو را از روزن ویرانه مى‏بینم هنوز

 انکه با تو بست پیمان وفادارى و عشق‏

بر سر میثاق خود مردانه مى‏بینم هنوز

گرچه ‏اى مرغ بهشتى رفتى از این اشیان‏

سایه لطف تو را بر لانه مى‏بینم هنوز

 سینه‏ات ایینه عشق الهى بود و بس‏

من در ان سینه رخ جانانه مى‏بینم هنوز

 بذر ایمان در نهاد پاک نسلى کاشتى‏

من تو را در رویش هر دانه مى‏بینم هنوز

 پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن‏

با طراوت ساحت گلخانه مى‏بینم هنوز

 من تو را در مویه‏هاى دردناک شعر خویش‏

در حروف و نقطه و دندانه مى‏بینم هنوز

 عاشق...

هرگز خود را به جای ازاده و جانباز گذاشته‌ایم ؟ و به دنیای دردش فکر کرده‌ایم ؟ اصلاً می‌دانیم درد یعنی چی ؟ و دردمند کیست ؟ و چرا دردمندان از درد خویش نمی‌گویند ؟ اصلا ایا میدانیم ازادگی و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه است ؟ ایا او را بلند قامت سروگونه می‌بینیم که همچون کوه بر پای وجودش سرود قیام می‌سراید ؟ یا بدان گونه که عضوی از اعضاء را به عاریه ، تقدیم حضرت دوست نموده و او را به دیده ترحم و دلسوزی می‌نگریم ؟ راحتت کنم اگر تو به جای او بودی چه می‌کردی ؟ ایا حاضری به او خدمت کنی ؟ یا که نه ، نیش‌های زهرالود را به او تزریق می‌کنیم ؟

اصلاً چرا او بر روی ویلچر نشسته است ؟ ایا مطمئنیم که از او به عنوان معبر و پل عبور استفاده نمی‌کنیم ؟ البته استفاده چه عرض کنیم سواستفاده نمی‌کنیم ؟ ایا می‌دانی چرا او تحمل درد می‌کند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا می‌شود ؟ هرگز با او همنشین شده‌ای تا برایت از انچه که نمی‌دانی بگوید ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست دهد ؟ ایا قبل از انکه به او فکر کنیم به خود فکر نمی‌کنیم ؟ مگر چگونه است او را که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بیندیشیم ؟ ایا برای ازمایش هم که شده بر ویلچر نشسته‌ای ؟ حتی به دقایقی و لحظاتی ؟

جانباز...

اصلاً ایا می‌دانیم شیمیایی یعنی چه ؟ جانباز شیمیایی به چه کسی می‌گویند ؟ نمی‌دانم هرگز دیده‌ای ان ابرمرد را که بر روی زمین پهن شده و دایم با دستانش بر سر و صورتش می‌کوبد و گاه‌گاهی هم سرش را به دیوار می‌زند ؟ ایا او را که یک عمر جز تخت بیمارستان و اسایشگاه جانبازان دنیایی دیگر به تصورش نمی‌اید لمس می‌کنی ؟

ایا می‌دانی پیچیدن به دور خود یعنی چی ؟ ایا شنیده‌ای قطع نخاعی چسان زندگی می‌کند ؟ ایا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا داده‌ایم ؟ خلاصه‌تر بگویم ایا از فرهنگ ازادگی جانبازی خبری داری یا خیر؟ ایا مرگ تدریجی شنیده‌ای ؟ ایا دیده‌ای کودکی را که می‌خواهد با بابایش دست بدهد ولی دستی نمی‌یابد ؟ ایا دیده‌ای او را که لحظه‌ به لحظه بر مرگ تدریجی با عزتش تبسمی عاشقانه می‌زند ؟

اصلاً چرا او بر مرگ لبخند می‌زند و ما محکم به دنیا چسبیده‌ایم ؟ ایا هرگز فکر کرده‌ای که اگر بر قامت والای او به دیده‌ای غیر از دیده‌ی الهی بنگریم ، روی عقبی چه معامله‌ای با ما خواهد شد ؟ ایا از زجر دادنش لذت نمی‌بری ؟ هیچ می‌دانی شب‌ها و روزهایش چگونه می‌گذرد ؟ 
هیچ می‌دانی چگونه اذیتش می‌کنند و ادعای دوستی هم می‌کنند ؟

ایا می‌دانیم جانبازانی هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز نابینا فکر کرده‌ای ؟ بر بی‌دست و پایان چطور؟ بر سرطان خونی شده‌ها چگونه ؟

ایا فکر کرده‌ایم  فراموشی ایثارگران عقوبت الهی در پی دارد  یعنی چی ؟ ایا ! ؟ و ایا ! ؟ و ایا ! ؟

ایا نگاه بر چهره او که خود حکایت‌ها زمثنوی‌ها دارد ، برایمان جالب نیست ؟ منفی‌گرایانه نگاه نمی‌کنم ، به همت والایش قسم از درد او درد دارم که اگر نگویم خائنم ، راستی انتظار جانکاه شنیده‌ای ؟ یا اصلاً حتی لحظه‌ای نمی‌خواهی بشنوی ؟ می‌دانی از چی می‌گویم و از کی می‌گویم یا نه اصلاً در وادی دیگری هستیم که شنیدن کلام  مظاهر خشونت  چندش‌اور می‌شود ؟

ایا عشق شنیدی ؟ البته هوس‌های دنیوی که مهر عاشقی بر روی ان بزنیم منظورم نیست ، خود می‌دانی از عشق می‌گویم ، ان مفهوم والایی که درکش بی‌عشق محال است ، ایا از عاشق شنیدی یا مصداقی به زیبایی ان که جان می‌بازد البته باختن جان نه ، جان‌فشانی می‌کند یعنی عشقبازی می‌کند دیده‌ای ؟

از انان می‌گویم ، انان که سرود صلابت را در استواری گام‌هایشان به تصویر کشیده و نغمه‌های ترنم شیدایی‌اشان در مأذنه عشق حلاج‌وار بردار بوسه زدند ، انان که چون میثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختی که مقتل اوست اب می‌دهند و به امید ان روز لحظه ‌شماری می‌کنند و بر آیت حق ، انگاه که غبطه حال مصادیق « ماعاهدوا الله علیه و منهم من قضی نحبه » را می‌خورند و بر « و منهم ما ینتظر» دل ارام کرده‌اند

ایا شنید‌ه‌ای حکایت فرزانه‌ای را که خود خریدار سردار شده بود ؟ ایا می‌دانی «راضیه مرضیه » یعنی چی؟

 یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

سالیانی سپری شد بس تلخ

سینه‌ها سوخته از اتش هجر

واژه‌ها هر چه رساتر باشند

کوته از وصف غل و زنجیرند

وصف شیران اسیر

راد مردان صبور

جنگجویان میادین نبرد

عشقبازان و حقیقت طلبان

سخت اید به زبان

روزگاری که غم اندر پی غم

ز اسمان می‌بارید و از زمین می‌جوشید

سینه‌ی دهر بسی سنگین بود

دست بیداد از ان سینه سخت

زهر جان گیر

بسی می‌دوشید

سایه شب همه جا گسترده

جور بیدادگران بی‌پرده

اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد

تیره همچون دل دژخیمان بود

جسم‌ها خسته و رنجور و تب‌ الوده‌ی درد

چهره‌ها لاغر و زرد

سینه‌ها پر کینه

چشم‌ها خیره به در تا که مگر

پرتوی رخ بنماید در شب

یا طبیبی که گذارد مرهم

بر دل ریش اسیران یک دم

 

ز جبهه گویم و شب‏هاى سنگر

ز یک دنیا صفا در کوى دلبر

ز جنگ و حمله و صد گفتنى‏ها

ز اسرار شب ناگفتنى‏ها

ز حمله گویم و شبهاى خونین‏

ز یورش‏هاى برق اساى شیرین‏

ز شب‏ها و سرود نصر گویم‏

ز مصداق بحق صبر گویم‏

ز یک یک کربلاها و ز رمضان‏

ز خیبرها یا که والفجر و ز بستان‏

ز یا رب یا رب شب زنده‏ داران‏

ز اهنگ سرود سربداران‏

ز عرفان و دعا و ذکر یا رب

که دایم ذکر مهدى بوده بر لب‏

ز هیجان شب اغاز حمله‏

که یاران گرد هم ایند جمله‏

زیا اللَّه و یا مهدى و زهرا

زرمز یا محمد صلى الله‏

ز ارتش ، پاسداران و بسیجى‏

جهاد و یکه تازان صمیمى‏

ز پوتین و پلاک و تارک سر

ز فانوسقه ، چفیّه جمله یکسر

ز کردستان و شب‏هاى بلندش‏

کمین‏هایى ز نامردان کُردش‏

ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه‏

ز پیرانشهر و نفت شهر و حلبچه‏

ز فاو و حاج عمران و هویزه‏

ز خرمشهر و ابادان و فکه‏

ز غواصى در هور الهویزه‏

ز مجنون و ز ابهاى جزیره‏

ز عکس یادگارى زان عزیزان‏

حنابندانِ در ان شام هجران‏

ز دود و اتش و باروت گویم‏

ز ترکش ، دانه‏ى یاقوت گویم‏

ز مین و توپ و تانک و تیر و رگبار

ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز ترکش‏هاى یکبار

ز دستان جدا گشته ز پیکر

به عشق مهدى و در کوى دلبر

ز وصلِ فرقت و داغ جدایى‏

ز میدان و نبرد و قهرمانى‏

ز پیکار و وداع اخرینش‏

هزاران بارک اللَّه افرینش‏

ز شوق و وصلت یاران چه گویم‏

ز دیدار رخ جانان چه گویم‏

ز عشق و ناله‏هایش در دل شب‏

تضرع‏ها و اخلاصش ز یارب‏

ز دریاى کلام دل نشین‏

وصیت نامه‏هاى اخرینش‏

ز یاران شهید جان سپرده‏

ز ان فرزانگان دل ربوده‏

ز مفقود و شهید و جان سپاران‏

که بر مرکب سواران سوى یاران‏

ز ما جا ماندگان جمع یاران‏

چسان باید را تحمل یک هزاران‏

چه گویى سائل از ایام زرین‏

نوایى خاطرات تلخ و شیرین‏

 

 یک گلستان گل تماشایى شدند

محو در زیباى زیبایى شدند

همچو کوفى‏ها نگشتند بى‏وفا

در ره امروز، فردایى شدند

چهره‏ها ترسیم یک دنیا شکنج‏

در سراى عشق غوغایى شدند

سر و قامت بر سردار شهود

همچو منصور سخت‏ شیدایى ‏شدند

با دو چشم بسته در سلول خصم‏

مظهر ایثار و بینایى شدند

غربتى بس دردناک و دلخراش‏

با تن رنجور رعنایى شدند

بى‏سر و پا غرق در شور و شعف‏

همچو مجنون سخت لیلایى شدند

همچو کوه پر استقامت هم صبور

دشمنان دین چه رسوایى شدند

از دنس ببریده ، وصل نور حق‏

رسته از سفلى و عقبایى شدند

سائل از هجران یاران ، در فراق‏

ان شهیدانى که مولایى شدند

دست من خورد به ابی که نصیب تو نگشت...

 
دلم تنگ عبرت گرفتن است …
گره بزن …  دلم را ، محکم به گوشه ان اسمانی دلت ، گره بزن ، به کناره ی ان سپید بی کران ، به ذره ای از ان خلوص بی وصف ، به صمیمیت ان لحظه های خدایی و به منتهای تقوا داشتن ..

 

 
اما امروز ما نگاهمان می چرخد … به فلان ادم ، به فلان دوست ، فلان جریان ، فلان …
دچار کثرت و اشفتگی شدیم در این راه شلوغ
دلمان را به گوشه تقوایت گره بزن … دلمان تنگ عبرت گرفتن است …

نوشته شده در: یکشنبه ۲۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰

میلاد امیر عشق حضرت عباس بن علی (ع) و روز جانباز و پور عشق حضرت سیدالساجدین مبارک 

ولادت...

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست

شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار امده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار امده

ماهى که بر حسن صدها خریدار امده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار امده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار امده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الانوار امده

هر گل خوشبو که گل یاس نیست

هر چه تلألو کند الماس نیست

ماه زیاد است و برادر بسی

هیچ یکی حضرت عبـاس نیست

چه عباس انکه در حشمت امیر راستین امد

چه عباس انکه از همت پناه مسلمین امد

چه عباس انکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین امد

گر جهان را خیمه ای انگاشتی

زیر ان خیمه عمودی داشتی

روح خیمه دین حی داور است

پرچم زیبای ان پیغمبر است

باب ان خیمه علی مولا بود

اصل خیمه چادر زهرا بود

از حسین ار تار و پود خیمه است

بازوی عباس عمود خیمه است


میلاد...

جشن میلاد امام چارمین امد پدید

روز وجد مومنات و مومنین امد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجاد زین العابدین امد پدید

سلام اى چارمین نور الهى

کلیم وادى طور الهى

تو ان شاهى که در بزم مناجات

خدا مى‏ کرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند 

چو خورشید جمالش مشرق از برج کمال امد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال امد

شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیت

تجلى جمال ان جا تجلى جلال امد

وما مانده ایم که کدامین نعمت تو را شکر گزاریم … !
انتشار خوبی ها یا استتار بدی ها ؟ !
عیان کردن ان خوبی ها که نیست یا پوشاندن این بدی ها که هست ؟ !
پدید اوردن بلاهای نعمت انگیز
یا رهایی بخشیدن از مهلکه های مخاطره امیز ؟!
ای دوست هر که تو را دوست بدارد !
ای نور چشم هر که به تو پناه بیارد و از دیگران تکیه بگیرد !
همه خوبی ها نزد توست و انواع بدی ها نزد ما
به خوبی خوبی هایت از بدی های ما درگذر !

{حضرت امام سجاد علیه السلام ، دعای ابوحمزه ثمالی}

همچنین روز جانباز را به تمامی جانبازان عزیز تبریک میگویم …

در مقابل این همه ایثار شما عزیزان فقط میتونم بگم شرمنده ایم… 

لبهای اب یک دو نفس جان گرفته بود

وقتی که مشک را سر دندان گرفته بود

می رفت … بی خیال دو دست بریده اش

انگار تازه پیکر او جان گرفته بود

می گفت باید اب رسد پای خیمه ها

سختی دست دادنش اسان گرفته بود

تیر انقدر ز چله رها شد که گوییا

از اسمان علقمه باران گرفته بود

تیری رسید و بغض دل مشک را شکست

مشکی که ره به خیمه ی عطشان گرفته بود

چشمی نفس برید و گذشت اب از سرش

رویای ماه علقمه پایان گرفته بود

ان لحظه ای که از سر زین خورد بر زمین

در خیمه ها دل همه طفلان گرفته بود

گل کرد در زمین خدا عطر اسمان

هر گوشه بوی مقدم مهمان گرفته بود

ام البنین نبود ولی جای مادرش

ان سر شکسته را سر دامان گرفته بود

خوابید عمود و چشمان خواهرش

هرچند روز شام غریبان گرفته بود

نم نم به سینه می زند و نوحه می کند

ان دختری که ذکر عمو جان گرفته بود

 

 

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم

...

یک جانباز در اعتراض به عدم امکان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیه ‌اش ، در مقابل مجلس خود را با بنزین به اتش کشید
چه فشاری باید به یک انسان وارد شود تا راضی گردد به فجیع ترین شکل ممکن خود را به آتش بکشد ؟ چه دردی و چه مشکلی ادمی را به پذیرش چنین مرگ و رنج سختی وا می دارد ؟
چه کسی یا کسانی مقصراند ؟ او که زندگی اش را برای وطن صرف کرده و جسمش در این راه اسیب دیده ، کسی که برای عشق به وطن و اعتقاداتش اماده تقدیم جانش شده است؟
وقتی که صدایت به هیچ کجا نمی رسد ، وقتی که فکر می کنی چقدر تنهایی ، وقتی که در میان این همه پر مدعایی که هر روز نام و فداکاریت را خرج خودشان می کنند هیچ گوش شنوایی نمی یابی ، چه راهی بهتر از سوختن و رها شدن ؟

...

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا ، که‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش ، هفتاد و پنج‌ درصده‌
اونکه‌ دلاوریهاش ، تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بیاین‌ ببینین ، کلکسیون‌ درده‌
اونکه‌ تو میدون‌ مین ، هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب ، افتاده‌ حالش‌ بده‌
بابام‌ یادگاری‌ از، خون‌ و جنگ‌ و اتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا ، ذره‌ ذره‌ اب‌ میشه‌
آهای‌ آهای‌ گوش‌ کنین ، درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری ، کشتند بچه‌هارو
« هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی ، زخمی هارو بیاری‌
یکی‌ یکی‌ روبازو ، تو امبولانس‌ بذاری‌
درست‌ جلوی‌ چشمات ، یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیک‌ مستقیم‌ ، ماشین‌ بشه‌ خاکستر »
گفتن‌ این‌ خاطره ، بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت ، کاشکی‌ که‌ پر نبودش‌
آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ ، نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی ، تانکها بشن‌ قنّاصه‌ ؟
میدونی‌ بعضی‌ وقتا ، تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن ، اون‌ سرو می‌پروندن

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌ ؟  میدونی‌ دوشکا چیه ‌؟
میدونی‌ تانک‌ یعنی‌ چی‌ ؟  یا آرپی‌جی‌ زن‌ کیه‌ ؟
آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد  « ومارمیت‌ » رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش ، یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

...

یه‌ بچه‌ بسیجی ، اونور میدون‌ مین‌
زیر شینهای‌ تانک ، له‌ شده‌ بود رو زمین‌
خودم‌ تو دیده‌بانی ، با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم ، تو گودی‌ قتله‌گاه‌
آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ که‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم ، بدون‌ سر می‌دوید
هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان ، که‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه ، گم‌ شده‌ ناپدیده‌
اتل‌ متل‌ توتوله ، چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید ، نترسیدی‌ قبوله‌
دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی ، نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد ، زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌
گلوله‌ هم‌ اومدو ، از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد ، بوسه‌ای‌ عاشقونه‌
عاشقی‌ یعنی‌ اینکه ، چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت ، چندش‌ میاره‌ امروز
اما غمی‌ نداره ، چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا ، مشتری‌ چشماشه‌
یه‌ شب‌ کنار سنگر ، زیر سقف‌ اسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت ، تو اون‌ گلوله‌ بارون‌
با اینکه‌ زخمی‌ شده ، برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست ، درد میکشه‌ می‌خنده‌
چفیه‌ رو ور میداری ، زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشک ، تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌
انگاری‌ که‌ میدونی  دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین‌ ، داره‌ اونو می‌بره‌
زُل‌ میزنی‌ تو چشماش ، با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون ، فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌
میزنی‌ زیر گریه ، اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته ، سرش‌ روی‌ دوشته‌
چون‌ اجل‌ معلق‌ ، یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌ ، توی‌ تنش‌ میکاره‌
یهو جلو چشماتو ، شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌ ، توبغلت‌ میمیره‌

...

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌
راوی‌ یک‌ خبرشی‌ ، یک‌ خبر پراز غم‌
به‌ همسفر رفقیت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه ، یتیم‌ و بی‌پدر شد
اول‌ میگی‌ نترسین‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌ ، زخمی‌ شده ‌، نمرده‌
زُل‌ میزنه‌ تو چشمات ، قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ میخونه‌

...

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو ، لحظه  تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر ، رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌
تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌ ، همه‌ چشارو بستم‌
دستها توی‌ دست‌ هم‌ ، دورسفره‌ نشستیم‌
مقلب‌ القوب‌ رو ، با همدیگر می‌خوندیم‌
زورکی‌ نقل‌ ونبات‌ ، تو کام‌ هم‌ چپوندیم‌
همدیگر و بوسیدیم‌ ، قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر ، جشن‌ پتو گرفتیم‌
علی‌ بود و عقیلی ، من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ ، امیرحسین‌ و رضا
حالا ازاون‌ بچه‌ ها ، فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌ ، صورتشو سوزونده‌
آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها ، مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌ ، نداشتیما ، نداشتیم‌
بیاین‌ برا مرتضی‌ ، که‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌ ، خیلی‌ هوایی‌ شده‌
می‌سوزه‌ و می‌خنده‌ ، خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌ ، کار منو تمومه‌
مرتضی‌ منم‌ ببر ، یا نرو ، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌
مامان‌ میاد ودست‌ ، بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌ ، روزی‌ یه‌ بار میمیره‌
فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که‌ ، قلب‌ اونو سوزونده‌

...

مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شکونده‌
برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ اب‌ و نون‌
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌

نوشته شده در: دوشنبه ۵ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

میلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سید الشهدا (ع) تهنیت باد

مردی می اید که دستانش بوی کرامت ، پیشانی اش بوی بندگی و گام هایش ، ندای ایستادگی سر می دهد ، بهار به حیرت می ایستد ، باد سجده می کند و خورشید، شکرانه می دهد
از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل ، که شوق انگیزترین حوادث ، غرورافرین ترین وقایع ، شادی اورترین اتفاقات ، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود  نمی بیند
مگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ایثار معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟
مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید ؟ مگر نه با ولادت تو  موج ، موجودیت یافت ؟
مگر نه این که  نسیم با تولد تو متولد شد و مگر نه  صاعقه اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس می خواند و مگر نه ایثار به تو مقروض شد و مگر نه  افرینش از روح تو جان گرفت ؟
پس چرا ما خبر  ولادت تو را هم که می شنویم بغض گلویمان را می فشرد ؟
پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک پهنای صورتمان را فرا می گیرد ؟
از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل ، همان غمی که دل ادم را شکست و یاد تواش گریاند
پیامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی ، گلویت را بویید و اشک دلش ، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید
همان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به اسمان رساند
عشق1
امشب است ان شب که شادى بر در دربار عشق
حلقه مى کوبد که عقل امد پى دیدار عشق
ساقیا لبریز کن امشب ز مى پیمانه را
تا به مستى پرده بردارم من از اسرار عشق
سینه زنها سینه چاکان سینه سرخان را بگو
دست افشانى کنید امد سپهسالار عشق
تا که سازد پرچم خودکامگى را سرنگون
زد قدم در ملک عالم میرو پرچمدار عشق
نقطه پرگار هستى گر حسین بن على است
امد از ره پاسدار نقطه پرگار عشق
تا دهد سرمشق جانبازى به جانبازى ما
امد ان جانبازى قطعه قطعه پیکار عشق
انکه با تیغ کجش شد قامت اسلام راست
امد از ره تا ببوسد سنگر ایثار عشق
تشنه لب رفت و برون شد تشنه و لب تشنه کرد
جان شیرین را نثار مقدم دلدار عشق
بر سر پیمان نشست و با عدو پیمان نبست
داد سر با سرفرازى تا که شد سردار عشق
دست داد و دست از فرزند زهرا بر نداشت
کز مقام و مرتبت شد جعفر طیار عشق
چشم داد و چشم بر خوان ستمکاران ندوخت
تا که شد سیراب از سر چشمه سر شار عشق
میشود مستور زیر ابر تا روز معاد
ماه بیند روى ماهش تا که نگردد خار عشق
از على باید چنین فرزند تا روز مصاف
همچو گل پرپر شود تا که نگردد خار عشق
شیر حق را شرزه شیرى داد حق ، کز هیبتش
روبهان را مى کند در دهر تار و مار عشق
اى بنازم بر چنین ازاد مردى کز شرف
گوى سبقت برده در ایثار با اقرار عشق
افرین بر همت مردانه اش کز یک نگه
چون على وا مى کند صدها گره از کار عشق
رحمت حق باد بر شیر تو اى ام البنین
این چنین شیرى نمودى هدیه بر دادار عشق
تا که او باب الحوائج هست دست حاجتى
شاعر ژولیده را نبود بر اغیار عشق
عشق2
ای حسین ای معنی والای عشق
خالق  جاوید عاشورای عشق
عشق در پیش تو زانو می زند
عاشقان یک قطره ، تو دریای عشق
کربلا جولانگه عشق تو بود
تشنه لب ماندی در ان صحرای عشق
بسته ای احرام در میقات لیک
نینوا شد کعبه ی بیتای عشق
با عطش سعی ات به جا اورده ای
چون فدا شد نازنین سقای عشق
هم به مشعر هم منی واقف شدی
لیک عاشورا شد ان اضحای عشق
گوی سبقت را ربودی از خلیل
با دو و هفتاد تن شیدای عشق
با رجزهایت بت دشمن شکست
در فضا پیچیده شد اوای عشق
تا برادر هردو دستش داد ، شد
القمه شرمنده از سودای عشق
مکتبت درس شرافت می دهد
نمره ات شد بیست در انشای عشق
چون علی بوده تو را استاد و پیر
کی غلط باشد زتو املای عشق ؟
صبر را از مادرت اموختی
ان درخشان گوهر و زهرای عشق
کوه احسان تو شد درکربلا
جلوه ایات کرّمنای عشق
چون لبت قران تلاوت کرد ، شد
برسر نی ان سرت گویای عشق
کجاست کعبه اگر مسجدالحرام تویی تو
قسم به کرببلا حج من تمام تویی تو
همه نمازی و نیت ، قیام توست قیامت
شهید ظهر تشهد تویی ، سلام تویی تو
سر بریده و ایات بینات ؟ چه حالی !
یقین که رکن یمانی تویی ، مقام تویی تو
به سعی سجده به گودال قتلگاه تو رفتم
نه سر براورم از سجده تا امام تویی تو
تو بیت اولی و کربلاست اول بیتم
تو بیت اخری و اخر کلام تویی تو
نوشته شده در: شنبه ۳ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

چه زیباست ، چادر سبز رسالت بر اسمان ابی هدایت !

چه دیدنی است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردی !

چه تماشایی است در سپیده دم ازادی ، خرامیدن غزال ازادگی در مرغزار انسانیت !

 

 

محمد مردی است از تبار پاک ابراهیم ، اخرین حلقه از سلسله نورانی رسولان  که همواره مبشران داد و ازادی  و معلمان اخلاق بودند ، و رابط میان  خالق  و خلق

مبعث...

خورشید عشق را ، ره شام و زوال نیست

بر هر دلی که تافت ، در ان دل ضلال نیست

در اسمان دلبری و استان عشق

نور جمال دلبر ما را مثال نیست

هر دم چو مهر نور فشاند به خاطرم

تا شوق اوست ، جان و دلم را ملال نیست

با نام احمد است که دل زنده می شود

دل را بیازمای که کاری محال نیست

ای افتاب حق که تویی ختم مرسلین

با روشنی روی تو ، بدر وهلال نیست

حد کمال و حکمت و انوار معرفت

تنها تویی وغیر تو حد کمال نیست

تا تو شفیع خلقی و دریای رحمتی

امید عفو هست و نشان وبال نیست

در صحنه حیات و به طومار کائنات

ایین پاک منجی ما را همال نیست

ما عاشقان و پیرو راه محمدیم

بهتر ازین طریقت و راه و روال نیست

 

بعثت1...

غروبی سخت دلگیر است و من بنشسته‌ام اینجا  کنار غار پرت و ساکتی تنها

که می‌گویند : روزی روزگاری محبط وحی خدا بودست و نام ان حرا بودست

برون از غار ذهن خسته و تنهای من  چون مرغ نو بالی

کنار غار از هر سنگ ، هر صخره ، پرد بر صخره‌ای دیگر

و می‌جوید به کاوشهای پیگیری ، نشانی‌های مردی را

و پیدا می‌کنم گویی نشانی‌ها که می‌جویم :

همانست ، اوست

یتیم مکه ، چوپانک ، جوانک ، نوجوانی از بنی هاشم و بازرگان راه مکه و شامات

امین ، ان راستین ، ان پاکدل ، ان مرد و شوی برترین بانو ، خدیجه

نیز ان کس ، کو سخن جز حق نمی‌گوید و غیر از حق نمی‌جوید و بتها را ستایشگر نمی‌باشد

و اینک ، این همان مرد ابر مرد است ، محمد اوست

پلاسی بر تن است او را و می‌بینم که بنشسته ست چونان چون همان ایام

همان ایام کاین ره را بسا بسیار می‌پیمود و تنها می‌نشست اینجا

غمان مکه ی مشؤوم ان ایام را با غار می‌نالید…

و می‌بینم تو گویی رنگ غمگین کلامش را ، که می‌گوید :

خدای کعبه ، ای یکتا !

درودم را پذیرا باش ، ای برتر و بشنو انچه می‌گویم

پیام درد انسانهای قرنم را ز من بشنو

پیام تلخ دختر بچگان ، خفته اندر گور

پیام رنج انسانهای زیر بار ، وز ازادگی مهجور

پیام انکه افتادست در گرداب

خدای کعبه ، ای یکتا !

فروغی جاودان بفرست ، کاین شبها بسی تار است …

بدین هنگام کسی اهسته  گویی چون نسیمی ، می خزد در غار

محمد را صدا ارام می‌اید فرود از اوج

و نجوا گونه می‌گردد ، پس انگه می‌شود خاموش

و من در فکر انم کاین چه کس بود ، از کجا امد ؟ !

که ناگه این صدا امد :

بخوان !…

اما جوابی بر نمی‌خیزد

محمد سخت مبهوت است گویا ، … کاش می‌دیدم !

صدا با گرمتر اوا و شیرین‌تر بیانی باز می‌گوید :

بخوان !…

اما محمد همچنان خاموش

پس از لختی سکوت اما که عمری بود گویی ، گفت :

من خواندن نمی‌دانم … !

همان کس باز پاسخ داد :

بخوان ! بنام پرونده ی ایزدت ، کو افرینندست …

و او می‌خواند اما لحن اوایش

به دیگر گونه اهنگ است

صدایی گو خدا رنگ است

می خواند :

 ” بخوان به نام پرونده ی ایزدت کو افرینند ست …”

درودی می‌تراود از لبم بر او ، درودی گرم

غروب است و افق گلگون و خوشرنگ است

و من بنشسته‌ام اینجا ، کنار غار پرت و ساکتی تنها

که می‌گویند : روزی روزگاری مهبط وحی خدا بود ست

و نام ان حرا بود ست…

 

بعثت2...

 

انچه در دل بود هوس دارم
هوس او به هر نفس دارم

مبریدم ز کوى او به رحیل
کاروانى پر از جرس دارم

بى مغیلان هواى کعبه چه سود
در رهش میل خار و خس دارم

گر شوم صید ابرویت ، سوگند
رغبت گوشه قفس دارم

انچنانم به زلف تو دربند
نه ره پیش و راه پس دارم

ارزویم زیارت است بیا
دل مهیاى غارت است بیا

بى تو روح الامین چه سود دهد ؟
بى جمالت یقین چه سود دهد ؟

دستگیرم نباشد ار شالت
لفظ حبل‏المتین چه سود دهد ؟

گر نباشد على خطیب دلم
خطبه متقین چه سود دهد ؟

گر تو چوپانى مرا نکنى
لقبى چون امین چه سود دهد ؟

نرود گر سرم به مقدم دوست
پینه‏هاى جبین چه سود دهد ؟

بى عروج تو بهر من هر شب
دست ، کوتاه و بر نخیل ، رطب

کو خلیلى که نار باز شود
در لطف از کنار باز شود

امر کن دلبر خدیجه پسند
تا دلم سوى یار باز شود

در مقامى که شاهد است على
کى لبم سوى کار باز شود

گر، به غم مونس توأم اى کاش
در غم صدهزار باز شود

تو، به دارم کشى و من ترسم
نکند حبلِ دار باز شود

کاش من هم قتیل تو باشم
یا که ابن‏السبیل تو باشم

اى سقایت به دوش تو ارباب
تشنه‏ام تشنه پیاله اب

دیده شد جویها تماشا کن
رفت خاکسترم مرا دریاب

همه جا صُنع گوشه لب توست
پس چه حاجت که بینمت درخواب

اى که پیچیده‏اى به حب على
«قم فانذر» که سوخته محراب

دل قوى‏دار، مرتضى دارى
نفْسِ تو کرده‏اند فصل خطاب

صوت حیدر چو گشت رشته وحى
بالها سوزد از فرشته وحى

کهف من خانه گلین شماست
کلب این خانه مستکین شماست

دین تو گر شکستن دلهاست
دل من بیقرار دین شماست

انچه معراج مى‏برد ما را
خطى از صفحه جبین شماست

فرع بر اصل خود رجوع کند
زوجم از مانده‏هاى تین شماست

چهارده نور اگر یکى دانم
دل من از موحدین شماست

اى به ارض و سماء ، نور نخست
عرش را محدقین ، سلاله توست

کوه نور از پگاه تو پر نور
صد حرا در نگاه تو مستور

زادگاه على است قبله تو
قدس ، کى بود ، کعبه معمور

تا امامت کند زکات و رکوع
صبر کن تا غدیر و وقت حضور

مرتضى شاهد تو و جبریل
کیست غیر از على حضور و ظهور

با « اَرحنى » بخوان بلالت را
تا کند نام تو ز سینه عبور

مرتضى منتهى رسالت توست
امر بر حب او عدالت توست

اى رها گشته‏ات به عالم تک
اى گرفتارت انس و جن و ملک

وعده یک دو بوسه مى‏خواهم
تا بسنجم عیار قند و نمک

اى که گفتى ز یوسفم « اَمْلَح »
ناز کن تا زنم به ناز محک

رب تویى مالک حیات تویى
کافرم گر کنم به ملک تو شک

پیش از این بر لبت دعا بودم
استجابت شده دعا اینک

پى یک بوسه حلال توام
گوییا کاسه سفال توام

اى به تادیب بنده به ز پدر
وى به ما مهربانتر از مادر

اى علمدار حُسن تو حمزه
وى سفیر ملاحتت جعفر

غزوه موى توست در دل من
حال اسیر توأم بکُش دیگر

دخترت را بخوان که پاک کند
خون ز تیغ دو پهلوى حیدر

تا کند پاک جاى این احسان
مرتضى خون ز پهلوى همسر

غیر احسان جواب احسان نیست
کار حیدر به غیر جبران نیست

نوشته شده در: یکشنبه ۲۸ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
کدامین حرف را پیدا نمایم
چه طرفی را پر از دریا نمایم
 
کدامین واژه جز زینب بیابم
که عشق و صبر را معنا نمایم 
شهادت جانسوز صدف دریای ایثار و عصمت ، محبوب مصطفی و نور دیده علی مرتضی ، سکاندار کربلا و عطر خوش زهرا و الگوی عفاف و پاکی را به راهیان عشق و شیفتگان راه سرخ شهادت تسلیت می‏گویم

بانوی صبر...

بشکسته ‏دلی شکسته می‏خواند نماز
 
در سلسله دست بسته می‏خواند نماز
تا قامت دین خم نشود ، روح نماز
با قامت خم ، نشسته می‏خواند نماز
سلام بر قافله سالار کاروان عشق که صبر از شکیبایی او در آزرم شد ، بنده راستین الهی که از برکت انفاس معصومان و همت والای خویش ، اجر فرزند شهید ، خواهر شهید ، عمه شهید و مادر شهید را به کف اورد و جاودانه تاریخ و اسوه حق‏پویان گردید ، او که چشم تیز بین زمان از دیدار مثل و مانندش در شکیبایی و زیبا نگری محروم ماند و به حیرت نشست ، سلام بر بانوی توحید و شهادت ، عقیله بنی‏هاشم ، فاطمه صغری ، زینب کبری علیهاالسلام …
دوران زندگی دنیایی ، نقطه عطف حیات ابدی انسان است که در ان ، سعادت یا شقاوت خویش را رقم می‏زند ، خوشا به حال مؤمنان ، انان که در ایمان خویش چون کوه استوارند و در راه رضای یار، جز به وصل و لقای او نمی‏اندیشند ، همانانی که در مسیر بندگی ، با اهنگ عشق و وفاداری سیر می‏کنند و در این راه از معبود محبوب خویش جز خوبی و زیبایی نمی‏بینند ، هر چند در رنج و بلا باشند
شیرزن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت
خیز و بیا شوب شب شهر را
پر زعلی کن نفس دهر را
کوفه بیمار طبیبش تویی
منبر و محراب حبیبش تویی
خطبه بخوان شهر به پا می‏شود
کوفه افسرده حرا می‏شود
مظهر اعجاز خدا در دمشق
انچه تو کردی همه عشق است عشق
خطبه بخوان سنگ صدا می‏دهد
منبر و محراب ندا می‏دهد
یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق‏اند گرفتار تو
در دو کران قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی …

بانوی ایثار...

زینب امد شام را یکباره ویران کرد و رفت 
اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت 
از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب 
هرکجا بنهاد پا فتحی نمایان کرد و رفت 
با لسان مرتضی از ماجرای نینوا 
خطبه‏ای جان‏سوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت 
تا بماند دین احمد با کلام جان‏فزا 
عالمی را دوستدار اهلِ‏ ایمان کرد و رفت 
بر فراز نی چو ان قران ناطق را بدید 
با عمل ان بی‏قرین اثبات قران کرد و رفت 
در دیار شام برپا کرد از نو انقلاب 
سنگر اهل ستم را سست ‏بنیان کرد و رفت 
خطبه غرّا بیان فرمود در کاخ یزید 
کاخ استبداد را از پایه ویران کرد و رفت 
شام غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود 
وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۷ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم ! سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش ، در این روز غم بار و مصیبت زده ، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش

شهادت...

لابه لای آه دلم ، یه غصه فریاد می کشه
اشکامو مخفی می کنم اما چشام داد می کشه
زخمی که توی سینمه ، هیچ جوری مرهم نداره
به یاد یک حرم شبا ، تا صبح دلم عزاداره
این روزا روضه می گیرم ، به یاد روضه ی غمش
روم نمیشه بگم شده ، چه ها به صحن و حرمش
خنده هامون گریه دارن ، فصل عزا و شادیه
دلم خراب حرمه ، آقام امام هادیه
قامت گلدسته تو، اگه یه ذره خم شده
کی گفته بغض دشمنت ، میون ماها کم شده
سینه زنت تا عمر داره،  به داشتن تو می نازه
پا بده با سرش می آد ، صحن و سرات و می سازه
یه روز می آد که اون حرم ، تو گریه جا می گیریم
توی طواف سینه زنات ، شور یا زهرا میگیریم
شما امامی و عزیز، اما شکسته حرمت
عرش خدا آتیش گرفت ، تو شعله های غربتت
گوشه زندان می چکه ، بارون زچشمای شما
آقا چرا ورم داره ، زیر کف پای شما
تشنگی اذیت می کنه ، عطش نشسته تو گلوت
میگن جای تازیانس ، آقا به روی سر و روت
چند ساله بین  زنجیرا ، نشسته در تاب و تبی
چند ساله که عزادار روضه ی عمه زینبی
چند ساله که صحن خونت ، پرچم لاله می زنی
ناله ی غسل کفن ، طقل سه ساله می زنی
همه می دونن خون ما ، وصل به رگهای شماست
همه می دونن شونمون ، زخمی داغ کربلاست
هرجایی بریم آخرش ، گریمون توی شور و شین
اینه که مستی می کنیم ، فقط با ذکر یا حسین
نوشته شده در: جمعه ۵ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
رجب فرارسید …
ماه مبارکی که مژده میلاد باقر العلوم (ع) را با خود به همراه اورد
رجب ، ماه بندگی ، ماه انس و محبت با خدای یکتاست وامام باقر علیه السلام طلیعه این ماه خجسته
او افتاب دین و دانش از مطلع رجب است
که جان افسرده خاکیان را با فروغ خود گرما می بخشد
بشارت باد میلاد  محمد باقر علیه السلام ، افتاب علم و معرفت و شکافنده علوم و معارف

میلاد1...

شب میلادش فضای ساکت و ارام مدینه ، مبهوت نورافشانی خانه گلین امام سجاد (ع) است و فروغی نورانی اسمان مدینه را روشن کرده است ، نوری که از چهره معصوم و منور نوزادی مبارک به اسمان ساطع است چشمه جاری شکافنده علم ها در بیابان خشکیده دانش جوشیدن گرفت و جان جویندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سیراب ساخت ، شیعه نشان افتخار دیگری بر گردن اویخت و بر این پیشوای معصوم خود بالید

میلاد2...

بهار امد هوا چون زلف یارم باز مشکین شد
زمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شد
نگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگون
چمن رشک ختن از یاسمین وز بوی نسرین شد
دلِ اشفته شد محو گلی از گلشن طاها
اسیر سنبلی از بوستان ال یاسین شد
چه گویم از گل رویش ؟ مپرس از سنبل مویش
ز فیض لعل دل جویش مذاق دهر شیرین شد
به میزان تعادل با گل رویش چه باشد گل
که با ان خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شد
جمال جانفزای او ظهور غیب مکنون بود
دو زلف مشکسای او حجاب عز و تمکین شد
به باغ استقامت اولین سرو ان قد و قامت
به میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شد
سلیل پاک احمد ، زیب وزن مسند سرمد
ابوجعفر محمد ، باقر علم نبیّین شد
محیط علم ربانی ، مدار فیض سبحانی
که در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شد
حقایق گو ، دقائق جو ، رقائق جو ، شقایق بو
سراج راه حق ، کز او رواج دین و ایین شد
مرارتها چشید ان شاه خوبان از بنی مروان
مگر ان تلخ کامی بهر زهرکین به تمرین شد
عجب نبود گر ازان اخگر سوزان سراپا سوخت
چه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شد
برای یکه تاز عرصه ی میدان جانبازان
ز جور کینه مروانیان اسب اجل زین شد
نوشته شده در: سه شنبه ۲ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
در باره او زیاد گفته‌اند و نوشته‌اند و حتماً زیاد شنیده‌اید و شاید زیاد هم خوانده باشید ، ولی در میان این خوانده‌ها و شنیده‌ها شاید نام او را کمتر ازهر بزرگمرد یا پاکباخته دیگری که نقش اساسی در حرکت اسلامی مردم ایران ایفا کرده است با مظلومیت عجین دیده باشید ، چرایش را اما نمی‌دانم…

شریعتی 1...

خدایا …
خدایا به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ، و مردنی عطا کن که بربیهودگیش سوگوار نباشم ، برای اینکه هر کس انچنان می میرد که زندگی می کند ، خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم اموخت
خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از انهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه از انهایی که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند
ارزش عمیق هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
خدایا عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار
انان که غنی ترند محتاج ترند
مسوولیت زاده توانایی نیست زاده اگاهی است و زاده انسان بودن
استوار ماندن و زیر هرباری نرفتن دین من است
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
غرور در جستجوی غروری است که انرا بشکند
هر کس را نه بدان گونه که هست احساسش میکنند بلکه بدانگونه که احساسش میکنند هست
قلم ودیعه عشق و امانت ادم در زبان خداست
تو پسرم ، اگر نمی خواهی بدست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار بکن :
« بخوان ، بخوان و بخوان »
دوباره اینه هامان چقدر زنگاریست !
بپرس شهر دچار کدام بیماریست ؟ !
ببین چه سرد شده کار و بار یکرنگی !
ببین که رنگ و ریا را چه گرم بازاریست !
چقدر عشق غریبانه رنگ می بازد !
و این دوباره همان ماجرای تکراریست
چه کشف تازه ی نابی ، چه درک شیرینی !
زلال درد تو در ریشه های من جاریست
اگر چه پای کشیدی ز شهر ما ، اما
صدای پای تو در کوچه های بیداریست

شریعتی 2...

چه خوش است شریعتی شهید ، مخاطب چمران شهید باشد ، انجا که با پیکر بی جانش ، گاه تدفین ، سخن می گوید و ما بشنویم که مرغان باغ ملکوت از یکدیگر و با یکدیگر چه می گویند :
ای علی ، به جسد بی جان تو می نگرم که از هر جانداری زنده تر است یک دنیا غم ، یک دریا درد ، یک کویر تنهایی ، یک تاریخ ظلم و ستم ، یک اسمان عشق ، یک خورشید نور و شور و هیجان ، از ازلیت تا به ابدیت در این جسد بی جان نهفته است ، ای علی ، ترا وقتی شناختم که کویر ترا شکافتم و در اعماق قلب و روحت شنا کردم…
همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر اتش سوزان عشق ، در طوفان سهمناک تاریخ ، که امواج ظلم و ستم ، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه ، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجودمان می تازد ، ای علی همراه تو به حج می روم ، در میان شور و شوق و در مقابل ابهت و جلال محو می شوم ، اندامم می لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می بینم ، همراه روح بلند تو به پرواز در می ایم ، با خدا به درجه وحدت می رسم…
ای علی ، همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می اموزم و به علی بزرگ انقدرعشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم… همراه تو به نخلستانهای کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده ، سینه پر دردش را خالی می کند…
ای علی ، تو اباذرغفاری را به من شناساندی ، مبارزات بی امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی ، شجاعت و صراحت و پاکی و ایمانش را نمودی ، و این پیرمرد اهنین اراده را چه زیبا تصویر کردی ، وقتی که استخوان پاره ای را به دست گرفته و بر فرق ابن کعب می کوبد من فریاد ضجه اسای اباذر را از حلقوم تو می شنوم  و در سوز و گداز تو بیابان سوزان ربذه را می یابم که اباذر قهرمان بر شنهای داغ ان افتاده در تنهائی و فقر جان می دهد…
تو مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و عاقبت وخیم پادشاهان را نشان دادی ، تو مرا به مصر بردی و اهرام مصر را نمودی ، و زیر تخته سنگهای ان استخوان خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به اسمان بلند است ، تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی ، تو مرا به دیدار گنجهای قارون بردی و عاقبت خدایان سیم و زر را نشان دادی ، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای اسمان را فدای مائده های زمینی می کنند…
ای علی ، تو جامعه ایران را به لرزه در اوردی ، تو تشیع حقیقی را به مردم نمودی ، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین چشاندی ، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی  تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی ، و مردم را علیه آنها به مبارزه کشاندی ، تو زنجیرهای اسارت را که با جهل و خدعه و تزویر بر دست و پای انقلابی حسینی پیچیده شده بود پاره کردی ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار برمی خیزیم و همراه تو تاریخ را می شکافیم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنیم ، ای علی همراه تو در راه خدای بزرگ به مجاهدت برمی خیزیم و با اسلحه شهادت مجهزمی شویم ، من ان راهی را و مکتبی را مقدس می شمرم که غم ها و دردهای کثیف ادمی را به زیبایی و پاکی تبدیل کند ، و ان شخصی را تقدیس می کنم که روحش و احساسش و افکارش قلب ادمی را صفا و جلا دهد و غمها و دردهایش را زیبا و متعال کند ، روح را از قفس جسد جدا کرده و به اسمانها صعود دهد…
قسم به ناله دردمندان و آه بینوایان و اشک یتیمان که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد تو ای علی در جوش و خروش رنجدیدگان و محرومان حیات داری…
قسم به عدل و عدالت ، تا روزگاری که ظلم و ستم بر دوش انسانها سنگینی می کند ، تو در فریاد ستمدیدگان علیه ستمگری می غری و می خروشی ، قسم به شهادت ، تا وقتی که فدائیان از جان گذشته ، حیات و هستی خود را در قربانگاه عشق فدا می کنند ، تو بر شهادت انها شهید و شاهدی…

شریعتی 3...

و توای خدای بزرگ ، علی را به ما هدیه کردی تا راه و رسم عشقبازی و فداکاری را به ما بیاموزد ، چون شمع بسوزد و راه ما را روشن کند ، و به عنوان بهترین و ارزنده ترین هدیه خود ، او را به تو تقدیم می کنیم ، تا در ملکوت اعلای تو بیاساید و زندگی جاوید خود را اغاز کند…
نوشته شده در: جمعه ۲۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
مادر...
درقلب پاک مادران
تنها نشان از تو هست و تا ابد در انگاره ها باقی است
ردی از یک پیدای بی نشان
و عطری امیخته با بوی یاس در گستره زمان و در کرانه اسمان بیکران
السلام علیک یا ام ابیها
السلام علیک یا فاطمه یا بنت النبی

ولادت...

ولادت با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) دخت پیامبر اسلام و روز مادر بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد
بیستم ماه جمادی جلوه گاه دیگرست
یا رب این روز اطهر روز شادی پرورست
در همه  گلزار و جنت عطر مشک و عنبرست
روز میلاد خجسته دختر پیغمبرست
ای به حق میلاد تو گشته به روز مادران
راه تو پویند انبوه زنان و دختران
یا رب برما روا کن راه ان سرو بتان
بر دو نور دیدگان همچون شعاع  انورست
پند گوئی ای سخاوت ازسعادت مادرانه
پند توخورشید وماهی درهمه دوران زمانه
ان یگانه مادری در وصف تو گویم ترانه
بر همه عالم تو گوئی مادرانه مادرست
چون گلاب عنبری در باغ ایمان گلبهار
بانگ ایمان تو بر دل همچو اوای هزار
رشته های عفتی بسته به گیسوی توهار
بر زنان عالم ایمان به حق او رهبرست
ای مطهرجان تویی برعشق دل روح و روان
درپی ات ایند هر سو عاشقان و پیروان
نام تو ای پاک اطهر بر لب  پیر و جوان
اُسوهء پاک دلیران بر همه تاج سرست
روز روز فاطمه خورشید و ماه برترست
دختر شهزاده بانوی گرامی اطهرست
برعلی مرتضی  جانانه یاور همسرست
مادر اولاد برتر وان حسین  سرورست
مادر 1...
تا امدی کمی بنشینی کنارمان
تقدیر اشاره کرد به کم بودن زمان
از روی خاک با کمی اکراه پا شدی
رفتی  وضو گرفتی از اشراق و بعد از ان
هجده نفس کشیدی و رکعت به رکعتش
نزدیک تر شدی به خودت ، ذات بی نشان
کم مانده بود در ده پیغمبر خدا
مردم خدایشان بشود : یک زن جوان
می خواستی که جلوه کنی بر زمین ولی
توحید ، غیرتی شد و بردت به اسمان
از عصر جاهلیت انها ، تو را گرفت
دادت به درک ناقص این اخر الزمان
حالا هزار سال پس از تو رسیده اند
اهل زمین به قسمت جذاب داستان
جایی که اسمان به زمین رزق می دهد
از سفره ی نگاه تو ، بانوی مهربان !
در کوچه های ساکت و مرطوب شهر ما
حس می شود حضور شما موقع اذان
اما هنوز منظره ی بکر خالقی
که وا نشد به دیدن تو چشم دیگران
این شعر را بگیر و برای فرشته ها
با لهجه ی خدا و صدای خودت بخوان
مادر 2...
می شود طومار عشقی اینچنین از سر نوشت ؟
می شود پروانه و  پرواز را بی پر نوشت ؟
در وجود همسر شیرخدا ، عشق خداست
می شود هر نام این پروانه را با زر نوشت
گرشود تکرار ، روزی ماجرای عشق او
می شود توصیف عشق پاک را ازبر نوشت
می نویسم مادرم زیباترین ، تنهاترین…
می شود تعریفهایش را مگر بی تر نوشت
دفترم می سوزد از بس من نوشتم مادرم
می شود روی پرپروانه ها مادر نوشت ؟
اولش نام خدا ، مادر ، پدر ، بعدش همه
می شود هر نام را جز نام او اخر نوشت
بهترینِ نامها را فاطمه نامیده اند
می شود این نام را بر تاج انگشتر نوشت
مردمان کاتب ، درختان هم قلم ، دریا دوات
می شود یک ذره از توصیف این گوهر نوشت ؟
سومین روز جمادالثانیه پرواز کرد
می شود جای شهادت را میان در نوشت
مادر 3...
ای شان تو والاتر از افلاک و سماوات
دائم به ثنا خوانی و تکبیر و مناجات
در شان تو این جمله شنیدیم به کرات
فردوس بود زیر قدمهای تو مادر
********************
از دامن زن مرد به معراج سفر کرد
شهپر بگشود و ز سماوات گذر کرد
سیری که ملک عاجزان بود بشر کرد
از موهبت و همت والای تو مادر
********************
الگوی تو چون دخت نبی حضرت زهراست
در زندگیت سنبل تو زینب کبراست
حاجی زچه بر مکه رود کعبه همین جاست
ان قلب پر از مهر ومصفای تو مادر
********************
در کلبه ویرانه تو گنجینه نوری
از بخل ریا و حسد و کینه به دوری
من کوه پر از دردمو تو سنگ صبوری
اموخته ام ذکر ثنایای تو مادر
مادر 4...
بی روی تو مادر به خدا خانه چو گور است
عمریست ز هجر تو زلب خنده به دور است
نوشته شده در: شنبه ۲۳ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: بیاد مادر, مناسبتها | نظرات شما: ۰
خم کرد پشت زمین را ، ناگاه داغ گرانت
هفت اسمان گریه کردند ، بر تربت بی نشانت

 

با پا زدند بر در و در را صدا زدند
بی اطلاع امده و بی هوا زدند
دیدند چون حریف نبردش نمیشوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
یک عده جاهل متجاهر به فسق هم
لب تشنه امدند ولی اب را زدند ! !
یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند
تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند
با جمع نا منظمشان سنگریزه ها
سیلی به روی مادر ایینه ها زدند
شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست
حتی تو را برای رضای خدا زدند ! !
تحریف کرده اند تو را تازیانه ها
از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند
حالا که میشود اگر ان سالها نشد
پرسیدن همین که شما را چرا زدند ؟ ؟

 

 بی نشان...

نه مثل ساره ای و مریم نه مثل اسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی فقط شبیه خودت زهرا
اگر شبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری
شبیه ایه تطهیری شبیه سوره اعطینا
شناسنامه تو صبح است پدر تبسم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران ، درود ما به تو ای دریا
کبود شعله ور ابی سپیده طلعت مهتابی
به خون نشستن تو امروز به گل نشستن تو فردا
بگیر اب و وضویی کن به چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا به سمت قبله عاشورا
نوشته شده در: چهارشنبه ۶ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
شهدا 1...
تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راه حیات جاودان را
تو از فهمیده ها ، فهمیده بودی
شهدا 2...
هم دوش با شعله های پنهان و پیدای اتش
می رقصد ارام ، ارام شط بر بلندای اتش
این مادیان سپید ماه است ، این گونه مبهوت
در چشم شط استاده ، غرق تماشای اتش
مسجد بزرگ استاده ، سر سبز و خاموش ، هر چند
ورد زبان درخت است بیت الغزلهای اتش
از بس که این کولی باد ، با دختر شعله رقصید
از شهر بر جای مانده است ، تنها رد پای اتش
شط و شب و شعله در پیش ، من می روم موج باشم
موجی عمود ایستاده ، بر سطح دریای اتش
شهدا 3...
گفتند : این خاک دیگر ، سرو و صنوبر ندارد
خورشید اینجا غریب است ، اینجا دلاور ندارد
گفتند : خوبست ، خوبست در گوشه ای دفن سازیم
این اسمان را ، که بوی بال کبوتر ندارد
از سرخی شمعدانی تعریف کردند ، هر چند
دیدند این باغ عاشق از لاله بهتر ندارد
بر شانه های خیابان ، بردند یاران ما را
بردند و بردند ، انگار این کوچه اخر ندارد
یک اسمان ابر دارم در سینه ، از سوگ گلها
یک شب بیاید ببیند هر کس که باور ندارد
شهری که گویند شهر خورشید  باشد ، همین جاست
شهری که  یوسف  در انجا ترس از برادر ندارد
شهدا 4...

شهدا 5...

شهدا 6...

نوشته شده در: یکشنبه ۳ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
بهار... 88
بهار امد بهاری سبز و زیبا
طراوت در همه دنیا هویدا
ببین زیبایی گلها و سبزه
شکوفه روی هر شاخه شده وا
بیا ، باران زیبا کن تماشا
که هر قطره بود رحمت به دنیا
تو عالم را پر از امید بنگر
ولی غافل مشو از حال دلها
دریغا حال دلها نیست فصلی
که گر امد بهاران دل شود وا
چرا در فصل شادی باز غم هست
هنوز اشک روان بینی به هر جا
خداوندا بهار دل کی اید
نبینیم آه حسرت روی لبها
درون قلب من هست آرزویی
که غم دیگر نباشد در دو دنیا
اسمان...
ابرهای سیاه باران زا
باز از اسمانمان کوچید
سبزه خشکید ، یاس ها پژمرد
عطش تشنگی به جان افتاد
اسمان تیره رنگ و پر دود است
و هوا دم  گرفته  و سنگین
آه شاید به خواب باید دید
بارش ابر و یک  کمان رنگین
وه  که  نوروز این کهن ایین
درغیاب گل و گیاه اید
در بهاری که نیست سبزه و گل
می شود شاد بود و خوش ؟ شاید !
کاشکی اسمان بخیل نبود
تا که سر سبز دشت می‌دیدیم
می‌دویدیم تا به دامن کوه
گل وحشی و پونه می‌چیدیم
دی  و بهمن گذشت با خشکی
حرف باران و برف سنگین نیست
ای دریغا که فرودین امسال
برتنش جامه های رنگین نیست
آه نوروز عید زیبایی
کاشکی در بهار وسبزه و گل
سال دیگر تو پیش مان آیی
تقویم...
مائیم و یک نفس که به پایان نمی رسد
تکرار می شود و به ما جان نمی رسد
پهنای باند سایت خدا  کم شده ولی
سودی از این خرافه به شیطان نمی رسد
از راه می رسد سر تقویم سال نو
نام اسد و ثور و به انسان نمی رسد
از کم و کیف زندگی موش و عقربی
باور کنید قصه به سامان نمی رسد
انسان اگر که طالع نحسش هبوط  شد
جرمش به مار و سیب و گیاهان نمی رسد
تقویم را برای من و تو نساختند
عاشق که هیچ دم به زمستان نمی رسد
وقتی لباس ذهن من و تو کثیف شد
هرگز خیال ما به گلستان نمی رسد
آری … دوباره خاک نفس می کشد ولی
از این نفس به ما و شما جان نمی رسد
ای کاش عشق را سر تقویم می زدیم
هر چند … عاشقی که به پایان نمی رسد
مرگ...
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
نیاز...
تا نیاز نان به چشم ادمی می جوشد از بیداد
ای بهار نامبارک
مقدمت نا شاد باد !
من کدامین دست ها را بفشرم با شوق
تا بگویم :
عیدتان اینک مبارک باد ؟
کودک...
پرسید کودکی ز پدر از چه ، تا بحال
بهرم لباس عید فراهم نکرده ای ؟
با اینکه جان ز فقر و مذلت به لب رسید
فکری به حال تباهم نکرده ای ؟
عید امد و بهار و شکفت هر گلی  و من
سهمی ز خوان عید و گلستان نداشتم
از سفره های عالی و رنگین روزگار
جز پاره سفره ای تهی از نان نداشتم
اخر پدر مگر چه گنه کرده ایم ما ؟
کاینسان اسیر فقر و پریشان و مضطریم ؟
در روی خاک  کشور زر خیز ، روز شب
بی برگ و بی نوا ، چو یکی شاخ بی بریم
آهی کشید و گفت ، ای نور دیدگان
ما را بجز نداری ، جرم و گناه نیست
این عید ، عید  ویژه قومی توانگر است
این عید را بخانه ی ما کار و راه نیست
اما بدان ، که از پس این روزگار تلخ
خورشید زندگی بدر اید ز پشت میغ
سر میکشد به کلبه ی هر بینوای زار
پا می نهد بداخل هر خانه بی دریغ
ان روز ، روز واقعی عید مردم است
دیگر ز فقر و رنج ، نماند نشانه ای
ساقی بجام عدل ، بریزد شراب فتح
مطرب ز شوق وصل ، سراید ترانه ای

صبر...

باز هم بابا دوباره مثل روز پیش پرسید
چند هفته مانده تا عید
چند هفته مانده تا گل
من دوباره زود گفتم
مانده تا گل ، پانزده روز
 
پانزده لبخند مانده
تا به صبح عید نوروز
او ولى ! انگار نشیند
حرفهایم را دوباره
چون نگاهش ان طرف بود
در عبور یک ستاره
گرچه بابا مرد کار است
دستش اما باز خالى ست
سهم ما از عید ، تنها
خنده هاى احتمالى ست
من دلم مى گیرد از عید
عید یعنى آه بابا
عید یعنى دست خالى
مى شود خندید ایا ؟
مثل باغى خشک مانده
گرچه مالامال ابر است
باز هم درخانه ى ما
سال تازه ، سال صبر است
….
 
نوشته شده در: جمعه ۳۰ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
/div>