![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
بگذار تمام سال را بد باشیم در خوب و بد کار مردد باشیم امروز که سالروز میلاد شماست رخصت بده تا زائر مشهد باشیم
سر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد چه کرده جذبه ی چشم تو با اغوش این غربت که زائر قصد اینجا می کند از دور می رقصد دو تا چشم پریشان بر ضریحت بستم و حالا دو تا ماهی قرمز در پس این تور می رقصد تمام خاک اینجا بوی آهوی ختن دارد اگر عطار در بازار نیشابور می رقصد چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف که در بزم همایونت کبوتر شور می رقصد به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی سه دانه دل میان سینه انگور می رقصد شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد فلج کف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد
سخت است جدا شدن از شهر خاطره های پیامبر، اما تو رضا شده ای به رضای الهی ، غریب امده ای تا اسلام را از غربت بیرون بیاوری ، تا غریبه ها را اشنا کنی با هم …
خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد مـشـکلى داشت به اقاى خودش رو مى زد مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد هـمنوا با در و دیوار در ان عصمت محض نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت کـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر که در اینه سوسو مى زد
کبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به تو ، کسی که تو را دارد ، غریب نخواهد شد … اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رویا از شب گذشتیم و اینک ، صبح است صبح تماشا تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش اغوش واکرده خورشید ، دنیاست غرق تماشا عطر پر جبرئیل است ، این اسمان بی بدیل است نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دریا فریادها بی هیاهو ، دل ها دل تنگ آهو جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را ارام می گرید این جا ، باران که چشم دل ماست ما نیز چون تو غریبیم ، این اسمان شاهد ما
چشمها در ایوان طلای تو ، مثل گمشده ها به اصل خویش به روزگار وصل خویش بازمیگردند ، ادمی ، غریب است در این دنیا و تو امام غریبانی … باران گرفته ، دل چمدان مسافر است ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است می گوید از نشاط جهان دل گرفته ام یک تکه از غم تو برایم جواهر است ! هی می رود می اید ، هی غصه می خورد از اینکه تو نخواهی اش ، اشفته خاطر است ! با اینهمه خوش است که شاید بخواهی و… این سال اخری همه دیدند زائر است ! پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم بازار خط و ساحت خال تو دایر است تو دلبرانه می گذری ، از دل نسیم دل آهوانه ، گمشده ی این مناظر است ! ذوقی که ریخته است در اواز کائنات یک گوشه از ترانهگی روح شاعر است ! روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست اغاز عاشقیش همین بیت اخر است
ادمی مسافر است و تو کاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق های تو ، به دروازه های ملکوت برسیم … ای نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو یک عالمه گل کاشته ام در خم ابرو خورشید هم از شرق نگاه تو می اید هر صبح که در بند کنی حلقه گیسو از دانه ی اشک دل زوار تو رویید بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو مشغول طواف حرمت ، هر چه کبوتر مهمان صفای قدمت هر چه پرستو تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست از بس که به ان بال ملائک زده جارو تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت صیاد که ناله زده : یا ضامن آهو پیش تو دراز است مرا دست گدایی با کاسه ی دل ، کاسهی سر، کاسه ی زانو ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو بیمار توام آقا ! نذرت دل تنگم بنویس برای دل من نسخه و دارو
چرخ میخورم و سرگردانی ام را یله میکنم روی گنبد و گلدسته ها ، چرخ میخورم و بیقراری ام از ایوان میگذرد و بند میشود به پنجره فولاد ، چرخ میخورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه میزند ، چرخ میخورم مدام و کبوتر ارزوهایم بالبال میزند … کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد بـنـوشـیـم اب صـاف مـهربـانى شـبـیـه هـشـتـمین شعر محمـد اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش دو رکعت عشق و یک قطره نماز است خـداى ارزوهـایـم کـمـــک کـن حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم ضـریـح اشـنـایـش را بـبـوسـم گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد بـسـازم یـک ضـریـح اسـمـانـى کـمـک کـن مـثـل مشهد ، شهر رویا دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد خــداى ارزوهــایــم کـمـک کن کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد
صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود از پـرپـر یـا کـریـم پـر بود خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت بـاران رضـا رضـا رضـا بـود دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود عـطـر گـل یـاس در دل مــن عـطـر صـلـوات در فضـا بود لب ها همه حرف و درد دل داشـت بـا او کـه غـریـب اشـنـا بود بـا یـک بـغـل ارزو و امـیــد رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید رفـتـم طـرف ضـریـح روشن در نـور و فـرشتـه گم شدم من
رویا زدگی به حال بعضی بد نیست دریا که به ماه میرسد از مد نیست پیوسته برای او سلامی بفرست قلب تو مگر مسافر مشهد نیست یک عمر برای اب و نان می رفتم می امدم و دوان دوان می رفتم یک بار کبوتری مرا مشهد برد انگار به سمت اسمان می رفتم اقای شفا ! شفاعتی می خواهم از معجزه هایت آیتی می خواهم رنجورم و دردمند و امرزش خواه امرزش ومرگ راحتی می خواهم نالید به پای دام : یا هو ، آهو با سینه مملو از هیاهو ، آهو صیاد نشست روی زانو ، لرزید خجلت زده از ضامن آهو ، آهو تا با حرم سبز تو خو می گیرم در محضر چشمت آبرو می گیرم روشن دلم و زلال ، وقتی با اشک در صحن مطهرت وضو می گیرم در پای قدمگاه تو جان می گیرم چون اشک به سویت جریان می گیرم با پیچک سبز کاشی ایوانت می رویم و راه اسمان می گیرم در چشمه ی جاری ات جلا می دهی ام ایینه ای از نور خدا می دهی ام ای بسته ی گوشه ی ضریحت دل من من زخمی غربتم شفا می دهی ام ؟ ای عشق تو معنی حیات ابدی در پیش تو نیست مهر عالم عددی اشفته و بی شکیب ، افتاده دلم در پای تو یا ضامن اهو مددی من خدمت چشم تو ارادت دارم یک لحظه عنایتی ، که حاجت دارم عطر حرم از ضجه ی من می ریزد ابری است دلم ، شور زیارت دارم
من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اویخت ، همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بیدریغ تو را فخر میکند ، نشانی ساده تو از خاطر هیچکس نمیرود ، وقتی خورشید خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتی ابرها سایهسار شمایند و شما سایه بان خاک تا افلاک ، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ میخورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی …
در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید |
|
کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گسترهای از رحمت و عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود چهرهای دوست داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینهای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه دین داشت آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ، شهادتش تسلیت باد !
سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژهاى است که برازنده نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مىزند ، با تلاوت قران هم اغوشى و دستهایت ، مونس اسمان مدینهاند ۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانههاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مىریزیم و ستایش مىکنیم غربت ستودنىات را از کدام برکه نوشیدهاى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟ اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ، روشنایى بخش است ، تمام سپیدههامان را به صداقت نامت استواریم مدینه از برکت نفس او سبز میشد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشهاش برمیتابید ، با کلامش حق را بالنده میکرد و با قیامش در نیمه شبهای تاریک و با کولهباری از هدیه ، مستمندان و بینوایان را دلشاد میساخت ، بیل در دست میگرفت و به تلاش معاش میایستاد و عشق به زندگان والا و پر معنا را در جانها زنده نگاه میداشت
نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبهخوان شدند هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسانها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک میریزم ، امشب تا سپیده دمان هق هق گریهام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند
در دومین هجای تو نقاشیام کنند مثل کبوتران شب جمعه حرم بگذار در هوای تو نقاشیام کنند جبریل میشوم سر سجادهای اگر همسایه دعای تو نقاشیام کنند باز هم بغضی پریشان میکند اندیشهام را …
باز هم ، غربت سرای چامههای جانگدازم !
باز هم ، غربت سرای چامههای جانگدازم !
باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابریست ! باز هم ، در غربت تاریخ میپویم ، شکوهِ مصرعی از اشکهایم را ! بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش میبالم ! بخوان سمت غمت ، مولا ! بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است ! تو را من دوست میدارم ، به قدر اسمانهایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز میسازند روز و شب ! مولاجان ! مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین ! ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم ! تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت ! چشم به راهی امشب پایان میگیرد ! انتظارت به سر میاید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای گریه را نمیشنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه است !
می اید … با جگری سوخته از زهر کینه ! ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است ! میاید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… میاید !… دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است بقیع اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن ! اغوش بگشا ! و جسم بیجانِ جان عالم را در برگیر ! ارامتر ! که این پیکر مطهر زخم فراوان دیده است ! زخم کینهتوزی دنیا ، زخمِ نامردمیها ، زخم اسلام نمایان بیدین ! زخم نابرابریها ! شقاوتها ! صدای گریه میاید ! … صدای ضجه فرشتگان ! بقیع ، امشب دوباره در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستارهای به اسمان خواهد شتافت !
شب شهادتت غمنامهاى مىنویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست نامت را با افتخار به دلهاى غریبمان مىسپاریم تا یادت ارام بخش سینههاى بىتابمان باشد
|
|
مولوی ان عارف و مرد بزرگ تک درخت عشق و استاد سترگ سوز بخش عاشقان راهرو فیض بخش بیدلان در گرو رهبر دانا به اهل زبدگان رهنما بر سالکان در هر زمان عارف از گوشه میخانه جست رشته های وصل را با دوست بست در ره عشق و محبت پا گذاشت رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت خاک پای حضرت لولاک شد جسم او از عشق بر افلاک شد مثنویش مغز قران کریم پر همی باشد ز اسرار رحیم قرن ها گر بگذرد او زنده هست از طفیل عشق او پاینده هست باش عاشق همچو مولانای روم تا نگردی تحت تاثیر هجو م گوش کن اواز مولانای روم تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم تو ز مولای به مولا باز رو در ره عشق خدا با ساز رو از خود از جملگی بیگانه شو عاشق ان سانه و میخانه شو غیر از دلدار بگذر از همه تا بیبینی خود چو دارد زمزمه گوش کن اواز ان دلدار را نعره منصور را در دار را خود همی گوید بیا دیوانه شو با محبت پیشه گان همخانه شو عاشقی با روی مولا زندگیست باختن دل را به مولا بندگیست پس بشو تو با محبت پیر پیر ور بمیری با محبت میرمیر گفت هجران سوز و ساز مولوی شمه ای از بحر باز مثنوی
مژده ای دل سوی جانان میرویم سوی ان سرخیل خوبان میرویم در هوایش سالها پر می زدی سر به هر دیوار و هر در میزدی اینک ای دل با من امشب یار باش سوی جانان میروی بیدار باش می خزم یا می دوم یا می پرم من ترا تا کوی جانان میبرم بال بکشا ای عقاب تیز پر تا ببوسیم استانش تیز تر بال بکشا تا به ان وادی رسیم از خرابی ها به ابادی رسیم وادی عشق است ان زیبا مقام سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام اندر انجا خفته مولانای ما ابروی دین ما دنیای ما ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان ان چراغ محفل روحانیان بزم او تصویر باغ معرفت نظم او نور چراغ معرفت باز کن چشمانت ای دل میرسیم انک انک ما به منزل میرسیم ما کجا و ان بهشتی بارگاه او فروزان مهر و ما چون خاک راه ما کجا و استان افتاب این به بیداریست ای دل یا به خواب خانقاه عشق مولانا ببین در طوافش قدسیان بالا ببین بر در و دیوار میرقصد شعاع صوفیان در شور وجدند و سماع عاشقان را بین میان انجمن پا بپای شان ملایک چرخ زن شمس پوشیده یکی پشمین کلاه میدرخشد اندران بالا چو ماه با ضیاالحق حسام الدین نگر ایستاده عارفی نزدیک در انطرف تر حضرت ویس قرن صوفیانه خرقهی کرده به تن بایزید اندر سر سجاده است در کنارش بوسعید ایستاده است خواجه ی انصار مصروف دعاست قامتش خم در حضور کبریاست از نشاپور امده عطار نیز از گل وحدت وجودش مشک بیز با حکیم غزنه اندر گفتگوست قصه های دوست میگوید به دوست رودکی زانسوی امو امده مرغ جانش در هیاهو امده بسته پل بر روی جوی مولیان تا بیاید نزد یار مهربان مهربان یارش جناب مولویست در کنار او کتاب مثنویست مولوی در مجمع فرزانگان چون چراغی دور او پروانگان چرخ چرخان می فشاند استین حلقه دورش صوفیان راستین خشت خشت خانقه در جنب و جوش مطرب و چنگ و دف و نی در خروش نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون میکند دف زن استادانه میکوبد به دف پیر چنگی چنگ را دارد به کف مطرب از دیوان ان مست ازل همصدا با ساز خواند این غزل « روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد » « کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد » من کنار در نشسته بر زمین تا بخاک پای شان مالم جبین سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش گشته ام از پای تا سر چشم و گوش گرچه امشب یار از من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست تا ببیند دیده ام دیدار دوست تا نیوشد گوش من گفتار دوست
غزل حضرت مولانا : عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی |
|
جــنگ کجائی ؟ که دلم تنگ توست رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام روی سپـیـدان تـو را دیده ام حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود اینک به یمن یاد شما جان گرفته است در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت صحرای دل بهانه ی باران گرفته است از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام اینک صفای لاله و ریحان گرفته است دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید امشب سکوت پنجره پایان گرفته است امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است
و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتّی ندیدیم خاکسترت را به دنبال دفترچه ی خاطراتت دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را و پیدا نکردم در ان کنج غربت به جز اخرین صفحه ی دفترت را : همان دستمالی که پیچیده بودی در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را همان دستمالی که یک روز بستی به ان زخم بازوی همسنگرت را همان دستمالی که پولک نشان شد و پوشید اسرار چشم ترت را سحرگاه رفتن زدی با لطافت به پیشانی ام بوسه ی اخرت را و با غربتی کهنه تنها نهادی مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را و تا حال می سوزم از یاد روزی که تشییع کردم تن بی سرت را کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی ببر با خودت پاره ی دیگرت را
|
|
دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید
در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک از من قبول داشته باش این تهی سرود از نو تولدت مبارک ای عزیز دل باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود
شب مهر است
امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …
خواب دیدم ستاره باران بود
تقویمِ دیواری میگه که امروز همین تولد واسه من می تونه همین حالا میرم و رو به خورشید
و شمعها ، که سهم توست از زندگی و ستاره هائی که به میهمانی امده اند و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت و عطری که نصیب پروانه هاست و تو سهم من از تمام زندگی تولدت مبارک …
اسمان گرگ و میش
یک سبد ستاره چیده ام تکه ای ازماه را و یک شاخه نیلوفر تو متولد می شوی و من برایت لبخند می زنم تولدت مبارک مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک در این جوی پری زاد پری چهر پری روی پری موی …
فرقی برام نداره
با سلام ، سلام بهونه اسمون و خوب نگاه کن اشک شوق توی چشاشه میدونم همه اوردند |
|
رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم تبعات هر گناهم شده بود سد راهم چو شدم گدای کویت ، شدهام خجل ز رویت متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها بفدای میزبانی که به وقت میهمانی چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه هایی به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر تو از این خمارخانه بنمودی ام روانه به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان به علی و زینبینش به محبت حسینش بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی رمضان مىرود و مىبرد از کف ما ان که سى روز صفا یافت از او محفل ما رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما رمضان ، عقدهگشا بود گنه کاران را واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما ساقى بیار باده که ماه صیام رفت در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید تا بویى از نسیم مِىاش در مشام رفت در تاب توبه چندان توان همچو عود مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت برگ تحویل مىکَند رمضان بار تودیع بر دل اخوان یار نادیده سیر ، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان ماه فرخنده ، روى بر پیچید و علیکالسلام یا رمضان الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران مُهر فرمان ایزدى بر لب نفْس در بند و دیو در زندان تا دگر روزه با جهان اید پس بگردد به گونه گونه جهان بلبلى زار زار مىنالید بر فراق بهار ، وقت خزان گفتم اَندُه مبر که باز اید روز نوروز و لاله و حیران گفت ترسم بقا وفا نکند ورنه هر سال گُل دهد بستان یارب ان دم که دم فرو بندد ملکالموت واقف شیطان کار جان پیش اهل دل سهل است تو نگه دار جوهر ایمان
ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن ای مهــربان ای مهربان ، لطفت فزون از فهم ما چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگیهای گناه شست وشو دادی بدرود که چه بدیها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم ماندهایم بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها
رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماهها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری و طهارت باطن
خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟ ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
شاعران و حکیمان پارسیگوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشتهاند
فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بودهاند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس میدانستهاند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان میدهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید میداند : امد رمضان و عید با ماست مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک میگوید و بر فراز بام میرود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد : مبارک باد امد ماه روزه این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان سراز پا نمیشناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی میداند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود : مه روزه اندر امد هلهای بت چو شکر وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح میداند و هنرهای روزه را بر میشمارد : بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه ملای رومی روزهدار را مستعد دریافت اسرار حق میداند و آه و ناله او را اثر گذار میداند وی در غزلی شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه میکند که با شکم خالی بهتر مینوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است : ماه رمضان امد ای یار قمر سیما شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز میکنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح میدانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهشهای نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی میگوید : رمضان امد و شد کار صرامی از دست دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن میناب عرفانی میداند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق میکند و موهبت یزدانی را به ارمغان میاورد : زان میعشق کز او پخته شود خامی شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمیکند ، بلکه نوشیدن ان برای روزهدار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت میکند : به اب روشن می عارفی طهارت کرد سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی میداند و مانند همیشه هلال عید را بهانهای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری میداند : نگفتم روزه بسیاری نپاید شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه میکند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه میدهد : گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق میداند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجابها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شدهاند : بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر میداند و تأکید میکند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت میکنی : دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار دادهاند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی میگوید : ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغههای اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمیکند و باده نوشی را به روزهای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح میدهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی میکند : روزه یکسو شد و عید امد و دلها برخواست حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق میداند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید میداند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن میداند : بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازهای برای کامجویی از زندگی مادی میداند : وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم و در جای دیگر همین شاعر میگوید : گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات میداند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر میکند : ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسیگوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کردهاند ، زنده یاد شهریار میگوید : اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه میداند و از او میخواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد : هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی میداند : ای بر همه میزان جهان یافته شاهی خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرتطلبی میداند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست میبیند : بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه میکند : شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان میداند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه میکند : بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه میکند : شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمیداند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سختتر از روزه است : سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است : عیدی است فتنهزا ز هلال معنبرش
شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشتهاند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نمودهاند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانستهاند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیدهای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن میکند و از رفتن ماه رمضان نگران است : برگ تحویل میکند رمضان بار تودیع بر دل اخوان سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه میکند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف میکنند |
|
امشب این دل یاد مولا میکند لیلةالقدر است و احیا میکند بشنوید ای گوش دلها بیصدا نغمه فزت و رب الکعبه را
آه ای محراب ، گلگون میشوی در سحرگان دگرگون میشوی ای نماز صبح ، دل بیمار توست با علی این اخرین دیدار توست
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را که خدای می پسندد به سجود او دعا را به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را مرد غریبی که زمان استراحت
چادر نماز فاطمه زیر سرش بود نامش امیر المومنین و بو العجایب مرد غریب کوفه نام دیگرش بود نیلی ترین تصویر های اسمانی هر شب میان قاب چشمان ترش بود ایا شبی دیگر نمیشد برد او را ایا همین امشب که پیش دخترش بود از انتظار چشمهای مهربانش معلوم بود اینکه نماز اخرش بود دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد
شاید صدای استخوانهای سرش بود
راز دل خود را به چاه هر شب می گفت تا وقت سحر هزار مطلب می گفت شد چاه پر از اه علی از بس که تا صبح امان از دل زینب می گفت
اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین کی توان گفتا که در این محفل پر شور و شین در میان سطرهای اخر درس علی گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی مثل من در غربت این شام یلدا نیستی خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی
و زمین ، کارگاه مولا بود عاشقى ، پا به پای او میرفت چشم نرگس ، نگاه مولا بود هرچه میکرد ، دلبری میکرد مهربانى ، سپاه مولا بود عدل و ازادگى ، که گُم میشد چشم مردم ، به راه مولا بود روز، هرچیز داشت ، از او داشت و شبان ، شاهراه مولا بود روز و شب را ، به کار وا میداشت این ، سپید و سیاه مولا بود ! اب ، از الغدیر ، بر میداشت مشربی که گواه مولا بود کوفه ، هرچند هم ، که بد میکرد باز هم ، در پناه مولا بود ! پدر خاک بود و خاکی بود بیگناهى ، گناهِ مولا بود ! هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نخفتهام ، به خدا ، من هنوز بیدارم شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم هزار راه نرفته ، در این خراباباد هزار کار نکردهست ، حاصل کارم ! نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند به زُهره گفتهام امشب ، که بشکند تارم یگانه ارزوی این شب سیاه من است که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم ! به خانه ، باغ شما ، پا نمینهم ، اما به پای ان گُلِ گم گشته ، کمتر از خارم اگرچه بغض غریبم ، ولی نمیدانم دلیل چیست که من ، ابرم و نمیبارم ؟ ! نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم به نیتی که بیاید علی به دیدارم چنان به شهر غریبان ، غریبهام که مپرس هزار ابر ، هوای گریستن دارم ! مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت کدام شعبده ، کردهست اسیر تکرارم ؟ ! |
|
ان صبح که وعده داده بود امده است شمشیر به فرق او فرود امده است ای وای برای بستن زخم علی از عرش زنی چهره کبود امده است
پیچید به کوفه این خبر در رمضان شد شام غم على سحر در رمضان هنگام سجود شد دوتا فرق على یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان ای خدا ای فاتح هر مشکلم بشنو از دل راز یک بی ابرو در شب احیا به تو رو کرده ام گرچه عمری با گنه بنشسته ام صبر کن ، از کیفر من بر حذر بهر تو خود را مهیا می کنم هر که باید رفت چون فرزند نوح چون که امشب با منیبین زیستم بر تو عمری بد گمانی داشتم چون بگیرم اینه در دست خویش گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن هرکه بر حال خراب خود رسید هر که گیرد اینه در پیش رو خویش را بیند که خود با خود چه کرد باید از بگذشته ها عبرت گرفت حال باید وادی تحلیف رفت سخت باید نفس را بشکست و ماند هم چنان بار شهیدان مبین راه ما راه شهیدان خداست گرچه دل شرمنده است از روی تو نیستم اینک از الطافت خدا یا حلیم امشب که من سرگشته ام
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای توست گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی عذری که میرود به امید وفای توست
ازرده طعم دوری از یار را چشیده روی سحر قدم زد با کسوت سپیده روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت از ابرها بپرسید از گفته و شنیده می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده برخواست از رکوع و ارام رفت سجده اشک خداست اینکه روی زمین چکیده تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده
ام کلثوم کنار پدرش سفره گسترده به افطار على شیر و نان و نمک اورد برش میهمان ، مظهر عدل و تقوى میزبان ، دختر نیکو سیرش على ان مرد مناجات و نماز چونکه افتاد به انها نظرش چشمه هاى غم او جوشان شد ریخت زان منظره اشک از بصرش گفت : در سفره من کى دیدى دو خورش ، یا که از ان بیشترین نمک و شیر، یکى را برگیر بنه از بهر پدر، ان دگرش شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت که بشد نان و نمک ، ماحضرش حیدر از شوق شهادت ، بیدار در نظر وعده پیغامبرش که شب نوزدهم ، از رمضان رسد از باغ شهادت ، ثمرش بى قرار و نگران بود على چون مسافر که به اخر سفرش گاه از خانه برون می امد تا کى از راه رسد منتظرش گه به صد شوق ، نظر میفرمود به سما و به نجوم و قمرش گاه در جذبه معراج نماز بیخود از خویش و جهان زیر پرش چه خبر داشت خدایا انشب که على در هیجان از خبرش ام کلثوم غمین و نگران کاین شب تار چه دارد سحرش ؟ گشت اماده رفتن حیدر مضطرب دختر خونین جگرش چون که از خانه برون میامد چفت در، بند گشود از کمرش که مرو یا على از خانه برون تا سحر بگذرد و این خطرش على ان روح مناجات و نماز شرح قران سخن چون شکرش گفت با خود که کمر محکم کن بهر مردن که عیان شد اثرش تا که نزدیک بشد صبح وصال مسجد کوفه بشد باز درش على ان بنده تسلیم خدا صاحب الامر قضا و قدرش کعبه زادى که خدا دعوت کرد بار دیگر به سراى دگرش چون که جا در بر محراب گرفت من چه گویم که چه امد بسرش کوفه لرزید ز تکبیر على ناله برخاست ز سنگ و شجرش فلک افشاند به سر، خاک عزا چرخ ، واماند ز سیر و گذرش اه از ان دم که على غرقه به خون بود بر دوش شبیر و شبرش اه از ان دم که حسانا زینب چشمش افتاد به فرق پدرش
لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشکهای بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است شب قدر، فرصت شکوهای است که به اجابت میرسد هرکه اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی هرکه او از عشق برخوردار شد این جهان در نزد او مردار شد هرکه را در عشق چشمی باز شد پایکوبان امد و جانباز شد
شب قدر فرا رسید و عطر دلانگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانیتر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگیهای حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بیدرمان است در شبهای قدر، بهانههای زمزمه مهیاست شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید امشب چه شبی است ، شب خوبیها ، نیکیها ، زیباییها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشمهایم را برهم نمینهم و با تنها معبودم سخن میگویم ، تنها با او واگویه میکنم دردهای دلم را ! او را میخوانم و از درگاهش اجابت امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو میریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربانتر از همیشه است ، او به این اشکهای ناچیز توجه میکند و به انها پاداش میدهد ، این اشک و قطرههای ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش میکنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، میگریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید چراغها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسانهایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه میرفتند ، گاهی بر هم اخم میکردند و از یکدیگر دلگیر میشدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امدهاند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیارهای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امدهاند که اینطور ضجه میزنند ، اینگونه از خود بیخود میشوند ، شانه به شانه هم مینشینند و تکانهای شانه یکدیگر را حس میکنند ، اینها از کجا امدهاند … الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، تا در زمستان معصیتم ، بهاری از ندبه را ببارانی ، جویباری که از اغاز ماه صیام ، در جانم به سمت تو جاری گشته ، اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، شب خواب و رویا نیست ، امشب ، شب بیداری است ، شب سبوح قدوس ، شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع … امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ببارانم … یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
خدا اشک بندگانش را دوست میدارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانههای اشک خویش راه اسمان میپیمایند ، شکوائیه هجران میسرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی میکند فریاد اندوه سر میدهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمیایند اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان اگر همسو نمیگردند با فریادهای تو هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمیفهمند رها از خود شدم ان قدر این شبها که پنداری به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من |
|
نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم
از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم
مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب لب های خسته ! جمله بسازید با کریم بد نیست سفره با کلمات تو پر شود مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم ! لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست : عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم ! نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل امروز با تو هستم و فردا خدا کریم ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو
یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم
ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هالههای نور اهل ایمان را بالا میبرند و هوا عطراگین بال انهاست ناگهان ، صدای هلهلهای به گوش میرسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد میشود که از عرش تا فرش ر میگسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ مینماید…
در زمزمهام ذکر دل ارای شماست دل عاشق و دیوانهی سیمای شماست امشب همه جا حریم عشق حسن است در سفرهی افطار دلم جای شماست از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن لعل لب و ریحان خط دُرج و دُرش میپرورد در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت و گو یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن تیر خدنگ غمزهاش ناز و نیاز عشوهاش گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟ نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند آری ز شوق گل شود ، بلبل غزلخوان در چمن از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روحالامین تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمیماند خفی در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن بهر چراغ روضهاش ، وز بهر شمع قبّهاش نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بیشک و ظن ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من نخل امل را «لامعا» از حبّ آل امد ثمر روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حبالوطن
امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است قفل افطار دلم دست امام حسن است امر کرده است که افطار کنم با لعلش رطب سفرهی من خندهی شیرین دهن است همه بتهای فرا روی خودم میشکنم چون نگارم نوهی ارشد ان بت شکن است امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است این چه طفلیست که ثانی رسول الله است رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش بوی عطرش سبب طعنهی مشک ختن است فطرس از حسرت دیدار رخش میسوزد زیر لب زمزمهاش مدح چنین یاسمن است صدای شر شر باران شعر می اید کسی دوباره به ایوان شعر می اید غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است چقدر ساده به دیوان شعر می اید زبان روزه پیاده نزول فرموده خبر دهید که مهمان شعر می اید همیشه در وسط قحطی از دل دریا به یاریم به بیابان شعر می اید غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم دو وزن تازه به اوزان شعر می اید کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت اگر نظر بنماید کریم اهل البیت
|
|
اى همسر باوفاى احمد اى جان به ره حبیب داده اى زینت خانه پیمبر از جان و مقام و مال رستى اسلام ز تو گرفته رونق سیلى نه ! ولى تو سنگ خوردى سر منشا کوثرى خدیجه اى فاطمه را تو پروریده سادات ز تو مقام دارند مکه ز تو افتخار دارد کعبه به طواف توست محتاج مرغ دل شیعه پر شکسته حتى کفنى دگر ندارى با اشک نبى ، رخ تو را شست اى بانوى ذوالکرم خدیجه دلداده تو حبیب حق بود بر سفره تو نشسته حیدر زود است براى دختر تو اى کاش میان کوچه بودى از ضربت قنفذ ستمگر اید ز تو و به نام زهرا
سالروز وفات مهربان یار و یاور رسول خدا و نیکو مادر مؤمنان حضرت خدیجه کبری علیها السلام تسلیت باد
چشمها گریان ، سینهها داغدار و دیدهها نظارهگر لحظهای بود که رسول خدا حامی و پشتیبان خود را از دست داد ، یاوری که حضور او در کنار رسول خدا مایه ارامش خاطر ایشان بود و در همه حال ، با رفتارو گفتار خود ، خستگیِ ازار ابوجهلها و ابولهبها را ز تن پیامبر میزدود در چنین روزی روح بلند حضرت خدیجه علیهاالسلام از زمین خاکی پر کشید تا در اوج افلاک و درسایه رحمت خداوندی ارام گیرد ، روح ملکوتیاش همواره قرین رحمت حق تعالی باد خدیجه از کتب اسمانی اگاهی داشت و علاوه بر کثرت اموال و املاک ، او را ملکه بطحاء میگفتند از نظر عقل و زیرکی نیز برتری فوق العادهای داشت و مهمتر اینکه حتی قبل از اسلام وی را طاهره ، مبارکه و سیده زنان میخواندند جالب این است او از کسانی بود که انتظار ظهور پیامبر اکرم میکشید و همیشه از ورقهبن نوفل و دیگر علما جویای نشانههای نبوت میشد ، اشعار فصیح و پر معنای وی در شان پیامبر اکرم از علم و ادب و کمال و محبت او به ان بزرگوار حکایت میکند نمونهای از اشعار خدیجه در باره پیامبراکرم چنین است : فلواننی امسیت فی کل نعمه و دامت لی الدنیا و تملک الاکاسره فما سویت عندی جناح بعوضه اذا لم یکن عینی لعینک ناظره اگر تمام نعمتهای دنیا از ان من باشد و ملک و مملکت کسراها وپادشاهان را داشته باشم ، در نظرم هیچ ارزش ندارد زمانی که چشمم به چشم تو نیافتند
عاشق شده بود ، اما عاقلانه ! عاقلانه صدایت میکرد ، اما عاشقانه ! اصلا بانو ، تلفیق صریحی از عشق و عقل بود ، داری ان روزها را مرور میکنی که به بهانه تجارت ، تو را به یاری خواست ، حال انکه کشیش خوب میدانست ، خدیجه راز تو را فهمیده و مژده رسالتت را از انجیل دریافته است ، خوب میدانست بانوی مومن ، عاشق تو شده است ! همه جا کنارت بود یادش به خیر! همه جا کنارت بود و همه جا همراهیات میکرد ، همسر و هم سِرّ تو در همه جا بود ، زنان قریش تنهایش گذاشتند و سرزنشش کردند ، تنها به خاطر همراهی با تو ، سالهای سخت شعب را با بردباری و شکوه سپری کرد و وجودش ارامشبخش مسلمانان بود و دلگرم کننده همگان… چگونه میتوان جای خالیاش را تاب اورد ؟ ! چه زیباست که نام تو در تاریخ اسلام ، تفسیر اولین زنی است که اسلام اورد و محمد را در سراشیبی دلهرههای رسالت ، باور کرد پاداش تو همین بس که وقتی نان و خرمای همسر را تا غار حرا میبردی جبرئیل از تماشای منظره عاشقانه تو، چنین پیام اورد که : یا محمد ! بر خدیجه از جانب پروردگارش سلام برسان و او را به خانهای از زبرجد در بهشت بشارت ده تو را چه بخوانم که تعبیر تو از زبان بزرگان خوشتر است ، انجا که از قول ابن اسحاق در یک کلام تو را وزیر صداقت برای اسلام مینامند کوچههای شهر را غمی سنگین فرا گرفته است فضای مکه گویی اکنده از اندوه است ! کعبه نیز چند روزی است بر فرشتهای لبخند نمیزند و مگر میتوان چهره نورانی رسولخدا را گرفته و اندوهناک دید و بیتفاوت بود ؟ ! وقتی شب پیش ، یکی از اصحاب در کنار زمزم ، اهسته در گوش دیگری گفت : خدیجه همسر رسولخدا سخت بیمار است ، زمزم گویی دیگر نمیجوشید ، اشک میافشاند ! حتی سنگریزههای حرم نیز دریافتهاند دل رسولخدا از چه لبریز غم است این رسول خداست که از خانه بیرون میاید ؟ چقدر شکسته شده ! آه ، این قطرات اشک است که از چشمان اسمانیاش میریزد ، چه شده ؟ خدای من ، چه بر زبان زمزمه میکند …انّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ
چراغ خانه من ، این چنین ناتوان سوسو نزن ! با چشمانی خسته و قامتی که در تمام تند بادها شانه به شانهام میایستادی ، اکنون رنگ پریده و رنجور نفس میکشی نگاههایت به رنگ وداعند ، گویی در هر پلک زدنی ، از من دورتر میشوی ! این بستر ناخوشی را رها کن ! برخیز و دیگر بار، محرم دردهای دل من باش تا ان هنگام که از مصائب رسالت اسمانی خویش ، کمر خم میکنم ، مثل گذشتههای صبورت ، دستهای خستهام را در دست بگیری و دلارام اندوههای من باشی بانوی مهربان من ! محمد بیتو ، دنیای خاکی را چگونه تاب بیاورد ؟ ! ابر، خون گریه میکند و باد شروه میخواند ، ماه سرگردان ، کوچه پس کوچههای اسمان را میدود و شیون میکند روح اسمان گُر گرفته و شهر، در سکوتی ملالانگیز ، فرو رفته است ، محمد بغض تاریک ضریح چشمهایش را میشکند و ارام ارام میبارد ، بغض کال خود را لقمه لقمه فرو میخورد و ارامتر گریه میکند ، اما هنوز هجرت خورشید ، در باورش نمیگنجد ، از چهرهاش ناباوری میبارد ، اتشی در دلش ، شعلهور شده است ، بلند میشود و سرش را به سمت اسمان میچرخاند و میگوید : خدایا ! خدیجه مهمان توست ، او را به تو سپردم … |
|
در اخر شعبان بخورم چندان می … کاندر رمضان مست بیفتم تا عید من ، روزه دار عاشقی ام با یاد خدای قدر …
صدای قدمهای ماه خوبیها ، دلِ خاکیام را اگاه ساخته است که لحظهی وداع نزدیک است لحظهی وداع با ماه مهدی ، با شعبان ، و من در اخرین ثانیه این ماه به مناجات شعبانیه نشستهام ای خدای عاشقیام ، من در اغوش مهر دلدادگی و باران روزه داریام …
صبح دلدادگیام را با اهنگ دل نواز اللهم اِنی اَسئَلک … مأمن من تو هستی ای خدای دیدگانم و من ، زیر چتر پروردگاریت ، از باران غم ، که در این زندان ، بر سر و رویم میبارد ایمن شوم ، من روزه دار عاشقیام ، تشنه ی دیدار توأم ، نگاهم کن تا سیراب شوم ، نگاهم را پذیرا باش که هر چه سفیر تو ، قرآن را مینگرم سیر نمیشوم
عطر اش نذری همسایه و صدای ربنای استاد ، تمنای دلم را اشکارتر ساخته است تا من عاشقانهتر به ختم شمیم عاشقی ام بپردازم و آل عمران دلم را در عدد سی فریاد کنم ای خدای اسمانی دلِ خاکیام منی که دَم عاشقیات ، گِل وجودم را بیدار ساخت ، با نسیم نوازشت دوباره بیدارم ساز ، ای کسی که علی کل شی قَدیری بار الها ، ببخشا که منِ خاکی ، الودهی دنیا گشتهام
ای خدای شهر رمضان که فرشتگان بارگاهت در این قدر اسمانی ، زمین را به قدر اوردهاند تا قدر دلتنگی ام را به مهدی ات بگویند و مهدی بداند که من ، منِ منتظر، از انتظار خسته نمی شوم تا بیاید … منِ بارانی با امدنش عافیت مییابم ، بگو بیاید ، قران در حضور ستارگان اسمانی میدرخشد و من ، دلم برای حضور مهدی میتپد و کسی انتظارم را درک نمیکند ، هزار ماه کم است بگو هزار سال تا درد انتظار مرا به سویت اورند ؟ من منتظرم ! بگو بیاید تا وقتی تو بیایی همه شب ، شب ِ قدر من است و من تا صبح می گریم ، تا صبح ناله میکنم ، تا صبح می خوانم سرود زندگی بخش را : روزه دار، سالگرد عاشقیت ، سالگرد روزه داریت مبارک باد !!!
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه بخورد روزه ی خود را به خیالی که شب است زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد ای عجب نقطه ی خال تو به بالای لب است **** سلام بر ماه رمضان و رمضانیان و تقدیم به جرعه نوشان سبوی رمضان
امشب دری به خلوت میخانه بازکن بیدل به سوی قبله مستی نماز کن بنشین شبی به میکده با بیدلان مست از زاهدان رنگ و ریا احتراز کن بوی خمار می شنوم از نیاز تو خود را به بوی می زجهان بی نیاز کن فصل تلاوت صحف مستی است و عشق یک سوره می بخوان و سپس در فراز کن مستی طلب به لیله قدری که امشب است بنشین به کوی میکده راز ونیاز کن لب بسته ای به روزه اگر این زمان بیا یک جرعه می بنوش و به می روزه باز کن گر همچو عارفان تو خمار ولایتی دستی به سوی ساقی کوثر دراز کن خواهی اگربه کوی اجابت شوی مقیم امشب دری به خلوت میخانه بازکن
|
|
نوشته شده در: جمعه ۳۰ , مرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
|
ان که با خون جان فشانی میکند با خدایش همنوایی میکند
روزگارى بود عشقى جان گرفت زندگى با عاشقى عنوان گرفت نام اورهاى میدان امدند رنگ و بوى جمله رندان امدند هست ، چابک ، تک سوار فدیهها مىکرد هر داروندار خنده بر خصم زبون واژگون یکسره یاران بهتر لاله گون روزگارى سر به سر پرخاطره رمز دل بود یا على ، یا فاطمه
روزگاری مردانی از دیار مردمان مرد ، دل را به امواج کارون سپردند و همسفر با ماه از دریاچه مجنون گذشتند ، انها قبل از امدن به خاکریزهای مردانگی ، دل را از میان زنجیرهای دست و پاگیر دنیا بیرون کشیدند و ان را به سوی دیار اسمانها پر دادند ، ان روزها فرزندان خلف میهن اسلامی کبوتروار در اسمان ایمان و انسانیت بال و پر زدند تا اسمان را معنا دهند یوسفا در حسن رویت ماندهام واشگفتا خود به حیرت ماندهام عالمى مجنون کردار تو است صد زلیخا مست دیدار تو است
راستی اطلاع دارید چرا بنیاد ، همه ازادگان را فراموش کرده است ؟ حتی اسمی از ازادگان نمی برند ، فقط شهدا ، جانبازان وایثارگران ، ایا ازادگان به رزم نرفته اند واسیر نشده اند ، چرا از اسارت و وقایع ان برای نسل جدید نمی گویند فقط باید در فیلم اخراجی ها ان هم با ظنز و خنده به ازادگان نگاه کنند …
ای ز وطن دور، ای مجاهد دربند ای دلِ اهل وطن به مهر توپیوند نای تو خاموش همچو خشم که در مشت جان تو در جوش همچو شیر که دربند
حال اسیر معلوم است ، شاید سخت تر از اسارت در تمام طول تاریخ بشریت چیز دیگری وجود نداشته باشد ، اسیر، یعنی دست و پابسته ، اسیر یعنی به غل و زنجیر کشیده شده ، اسیر یعنی کسی که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد
پرنده ای را دیدم که از بیرون قفس جرم او چیست ؟ ازاده بودن ، تن به دلخواه دونان ندادن دیدی که سحر از پی شب در راه است ؟ دیدی که دوام شب بسی کوتاه است ؟
باد بهار مـژده دیدار یار داد بلبل به شاخ ســرو در اواز دل فریب ساقی به جام بده ، در ان عشوه و دلال در بوستان عشق ، نشاید غمین نشست شیرین زبان من ، گل بیخار بوستان تا روی دوست دید ، دل جان گداز من اوردن استخوان های عزیزت وقتی هنوزبی تاب ان ثانیه ای هستی که کنار قاب در ، چشم در چشمش شوی زیاد هم لحظه ی اسانی نیست …
من ترا در گردش پیمانه مىبینم هنوز من ترا پیر در میخانه مىبینم هنوز هر کجا شوریدهاى ، مستى ز پا افتاده است من ترا در ناله مستانه مىبینم هنوز من ترا در سرخى هر لالهى خونین عشق من ترا در رویش گلخانه مىبینم هنوز قصهها شورى و حالى دارد و من روح تو در تن پاکى هر افسانه مىبینم هنوز گرچه جان فرسود و دل از داغ تو دیوانه شد نقش تو بر این دل دیوانه مىبینم هنوز مىچکد اشک شفق هر شب به دامان سحر گریه خورشید را روزانه مىبینم هنوز گوهر یکدانهى عصرى و من چون کودکى خویش را با ارزشت بیگانه مىبینم هنوز انکه مجنون بود و صحرا گرد و از خود بىخبر در کمال عشق تو فرزانه مىبینم هنوز سرزده خورشید اشک از گوشهى چشم یتیم من تو را در اشک معصومانه مىبینم هنوز گرچه در ویرانهها اى شمع تابان سوختى من تو را از روزن ویرانه مىبینم هنوز انکه با تو بست پیمان وفادارى و عشق بر سر میثاق خود مردانه مىبینم هنوز گرچه اى مرغ بهشتى رفتى از این اشیان سایه لطف تو را بر لانه مىبینم هنوز سینهات ایینه عشق الهى بود و بس من در ان سینه رخ جانانه مىبینم هنوز بذر ایمان در نهاد پاک نسلى کاشتى من تو را در رویش هر دانه مىبینم هنوز پرورش دادى گل عشق و محبت در وطن با طراوت ساحت گلخانه مىبینم هنوز من تو را در مویههاى دردناک شعر خویش در حروف و نقطه و دندانه مىبینم هنوز هرگز خود را به جای ازاده و جانباز گذاشتهایم ؟ و به دنیای دردش فکر کردهایم ؟ اصلاً میدانیم درد یعنی چی ؟ و دردمند کیست ؟ و چرا دردمندان از درد خویش نمیگویند ؟ اصلا ایا میدانیم ازادگی و جانبازی از منظر خود ازاده و جانباز چگونه است ؟ ایا او را بلند قامت سروگونه میبینیم که همچون کوه بر پای وجودش سرود قیام میسراید ؟ یا بدان گونه که عضوی از اعضاء را به عاریه ، تقدیم حضرت دوست نموده و او را به دیده ترحم و دلسوزی مینگریم ؟ راحتت کنم اگر تو به جای او بودی چه میکردی ؟ ایا حاضری به او خدمت کنی ؟ یا که نه ، نیشهای زهرالود را به او تزریق میکنیم ؟ اصلاً چرا او بر روی ویلچر نشسته است ؟ ایا مطمئنیم که از او به عنوان معبر و پل عبور استفاده نمیکنیم ؟ البته استفاده چه عرض کنیم سواستفاده نمیکنیم ؟ ایا میدانی چرا او تحمل درد میکند ؟ و چرا صبوری با نامش معنا میشود ؟ هرگز با او همنشین شدهای تا برایت از انچه که نمیدانی بگوید ؟ و انگاه احساس همدلی با او به تو دست دهد ؟ ایا قبل از انکه به او فکر کنیم به خود فکر نمیکنیم ؟ مگر چگونه است او را که تو را اورد و بر مسند نشاند لااقل به او بیندیشیم ؟ ایا برای ازمایش هم که شده بر ویلچر نشستهای ؟ حتی به دقایقی و لحظاتی ؟
اصلاً ایا میدانیم شیمیایی یعنی چه ؟ جانباز شیمیایی به چه کسی میگویند ؟ نمیدانم هرگز دیدهای ان ابرمرد را که بر روی زمین پهن شده و دایم با دستانش بر سر و صورتش میکوبد و گاهگاهی هم سرش را به دیوار میزند ؟ ایا او را که یک عمر جز تخت بیمارستان و اسایشگاه جانبازان دنیایی دیگر به تصورش نمیاید لمس میکنی ؟ ایا میدانی پیچیدن به دور خود یعنی چی ؟ ایا شنیدهای قطع نخاعی چسان زندگی میکند ؟ ایا به درددل خاندان بزرگ همتشان گوش فرا دادهایم ؟ خلاصهتر بگویم ایا از فرهنگ ازادگی جانبازی خبری داری یا خیر؟ ایا مرگ تدریجی شنیدهای ؟ ایا دیدهای کودکی را که میخواهد با بابایش دست بدهد ولی دستی نمییابد ؟ ایا دیدهای او را که لحظه به لحظه بر مرگ تدریجی با عزتش تبسمی عاشقانه میزند ؟ اصلاً چرا او بر مرگ لبخند میزند و ما محکم به دنیا چسبیدهایم ؟ ایا هرگز فکر کردهای که اگر بر قامت والای او به دیدهای غیر از دیدهی الهی بنگریم ، روی عقبی چه معاملهای با ما خواهد شد ؟ ایا از زجر دادنش لذت نمیبری ؟ هیچ میدانی شبها و روزهایش چگونه میگذرد ؟ ایا میدانیم جانبازانی هستند که فقط گردش چشمانشان تمام حرکتشان است ؟ بر جانباز نابینا فکر کردهای ؟ بر بیدست و پایان چطور؟ بر سرطان خونی شدهها چگونه ؟ ایا فکر کردهایم فراموشی ایثارگران عقوبت الهی در پی دارد یعنی چی ؟ ایا ! ؟ و ایا ! ؟ و ایا ! ؟ ایا نگاه بر چهره او که خود حکایتها زمثنویها دارد ، برایمان جالب نیست ؟ منفیگرایانه نگاه نمیکنم ، به همت والایش قسم از درد او درد دارم که اگر نگویم خائنم ، راستی انتظار جانکاه شنیدهای ؟ یا اصلاً حتی لحظهای نمیخواهی بشنوی ؟ میدانی از چی میگویم و از کی میگویم یا نه اصلاً در وادی دیگری هستیم که شنیدن کلام مظاهر خشونت چندشاور میشود ؟ ایا عشق شنیدی ؟ البته هوسهای دنیوی که مهر عاشقی بر روی ان بزنیم منظورم نیست ، خود میدانی از عشق میگویم ، ان مفهوم والایی که درکش بیعشق محال است ، ایا از عاشق شنیدی یا مصداقی به زیبایی ان که جان میبازد البته باختن جان نه ، جانفشانی میکند یعنی عشقبازی میکند دیدهای ؟ از انان میگویم ، انان که سرود صلابت را در استواری گامهایشان به تصویر کشیده و نغمههای ترنم شیداییاشان در مأذنه عشق حلاجوار بردار بوسه زدند ، انان که چون میثم تمار هر روز به عشق وصل بر درختی که مقتل اوست اب میدهند و به امید ان روز لحظه شماری میکنند و بر آیت حق ، انگاه که غبطه حال مصادیق « ماعاهدوا الله علیه و منهم من قضی نحبه » را میخورند و بر « و منهم ما ینتظر» دل ارام کردهاند ایا شنیدهای حکایت فرزانهای را که خود خریدار سردار شده بود ؟ ایا میدانی «راضیه مرضیه » یعنی چی؟ سالیانی سپری شد بس تلخ سینهها سوخته از اتش هجر واژهها هر چه رساتر باشند کوته از وصف غل و زنجیرند وصف شیران اسیر راد مردان صبور جنگجویان میادین نبرد عشقبازان و حقیقت طلبان سخت اید به زبان روزگاری که غم اندر پی غم ز اسمان میبارید و از زمین میجوشید سینهی دهر بسی سنگین بود دست بیداد از ان سینه سخت زهر جان گیر بسی میدوشید سایه شب همه جا گسترده جور بیدادگران بیپرده اثر ضربت شلاق ستم بر اجساد تیره همچون دل دژخیمان بود جسمها خسته و رنجور و تب الودهی درد چهرهها لاغر و زرد سینهها پر کینه چشمها خیره به در تا که مگر پرتوی رخ بنماید در شب یا طبیبی که گذارد مرهم بر دل ریش اسیران یک دم
ز جبهه گویم و شبهاى سنگر ز یک دنیا صفا در کوى دلبر ز جنگ و حمله و صد گفتنىها ز اسرار شب ناگفتنىها ز حمله گویم و شبهاى خونین ز یورشهاى برق اساى شیرین ز شبها و سرود نصر گویم ز مصداق بحق صبر گویم ز یک یک کربلاها و ز رمضان ز خیبرها یا که والفجر و ز بستان ز یا رب یا رب شب زنده داران ز اهنگ سرود سربداران ز عرفان و دعا و ذکر یا رب که دایم ذکر مهدى بوده بر لب ز هیجان شب اغاز حمله که یاران گرد هم ایند جمله زیا اللَّه و یا مهدى و زهرا زرمز یا محمد صلى الله ز ارتش ، پاسداران و بسیجى جهاد و یکه تازان صمیمى ز پوتین و پلاک و تارک سر ز فانوسقه ، چفیّه جمله یکسر ز کردستان و شبهاى بلندش کمینهایى ز نامردان کُردش ز سوسنگرد و اهواز و شلمچه ز پیرانشهر و نفت شهر و حلبچه ز فاو و حاج عمران و هویزه ز خرمشهر و ابادان و فکه ز غواصى در هور الهویزه ز مجنون و ز ابهاى جزیره ز عکس یادگارى زان عزیزان حنابندانِ در ان شام هجران ز دود و اتش و باروت گویم ز ترکش ، دانهى یاقوت گویم ز مین و توپ و تانک و تیر و رگبار ز قنّاصه ، ز خمپاره ، ز ترکشهاى یکبار ز دستان جدا گشته ز پیکر به عشق مهدى و در کوى دلبر ز وصلِ فرقت و داغ جدایى ز میدان و نبرد و قهرمانى ز پیکار و وداع اخرینش هزاران بارک اللَّه افرینش ز شوق و وصلت یاران چه گویم ز دیدار رخ جانان چه گویم ز عشق و نالههایش در دل شب تضرعها و اخلاصش ز یارب ز دریاى کلام دل نشین وصیت نامههاى اخرینش ز یاران شهید جان سپرده ز ان فرزانگان دل ربوده ز مفقود و شهید و جان سپاران که بر مرکب سواران سوى یاران ز ما جا ماندگان جمع یاران چسان باید را تحمل یک هزاران چه گویى سائل از ایام زرین نوایى خاطرات تلخ و شیرین
یک گلستان گل تماشایى شدند
محو در زیباى زیبایى شدند همچو کوفىها نگشتند بىوفا در ره امروز، فردایى شدند چهرهها ترسیم یک دنیا شکنج در سراى عشق غوغایى شدند سر و قامت بر سردار شهود همچو منصور سخت شیدایى شدند با دو چشم بسته در سلول خصم مظهر ایثار و بینایى شدند غربتى بس دردناک و دلخراش با تن رنجور رعنایى شدند بىسر و پا غرق در شور و شعف همچو مجنون سخت لیلایى شدند همچو کوه پر استقامت هم صبور دشمنان دین چه رسوایى شدند از دنس ببریده ، وصل نور حق رسته از سفلى و عقبایى شدند سائل از هجران یاران ، در فراق ان شهیدانى که مولایى شدند
|
|
نوشته شده در: یکشنبه ۲۵ , مرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
|
میلاد امیر عشق حضرت عباس بن علی (ع) و روز جانباز و پور عشق حضرت سیدالساجدین مبارک
مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت از دامـن ام البنین ماهی عیان است کز روی وی شرمنده مـاه اسـمـانست |
میلاد با سعادت سلطان عشق حضرت سید الشهدا (ع) تهنیت بادمردی می اید که دستانش بوی کرامت ، پیشانی اش بوی بندگی و گام هایش ، ندای ایستادگی سر می دهد ، بهار به حیرت می ایستد ، باد سجده می کند و خورشید، شکرانه می دهداز تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل ، که شوق انگیزترین حوادث ، غرورافرین ترین وقایع ، شادی اورترین اتفاقات ، شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود نمی بیندمگر نه با ولادت تو عشق متولد شد ، رشادت رشد کرد ، شهامت رنگ گرفت ، ایثار معنا ، شهادت ، قداست ، و خون ، ابرو گرفت ؟مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید ؟ مگر نه با ولادت تو موج ، موجودیت یافت ؟مگر نه این که نسیم با تولد تو متولد شد و مگر نه صاعقه اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه عشق در کلاس تو درس می خواند و مگر نه ایثار به تو مقروض شد و مگر نه افرینش از روح تو جان گرفت ؟پس چرا ما خبر ولادت تو را هم که می شنویم بغض گلویمان را می فشرد ؟پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک پهنای صورتمان را فرا می گیرد ؟از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل ، همان غمی که دل ادم را شکست و یاد تواش گریاندپیامبر، انگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی ، گلویت را بویید و اشک دلش ، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشیدهمان حدیث که توان از تن علی ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به اسمان رساند |
|
چه زیباست ، چادر سبز رسالت بر اسمان ابی هدایت ! چه دیدنی است پرواز کبوتران مشرف بر قله جوانمردی !
چه تماشایی است در سپیده دم ازادی ، خرامیدن غزال ازادگی در مرغزار انسانیت !
محمد مردی است از تبار پاک ابراهیم ، اخرین حلقه از سلسله نورانی رسولان که همواره مبشران داد و ازادی و معلمان اخلاق بودند ، و رابط میان خالق و خلق |
|
نوشته شده در: یکشنبه ۲۸ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
|
کدامین حرف را پیدا نمایمچه طرفی را پر از دریا نمایم
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۷ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم ! سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش ، در این روز غم بار و مصیبت زده ، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش
لابه لای آه دلم ، یه غصه فریاد می کشهاشکامو مخفی می کنم اما چشام داد می کشهزخمی که توی سینمه ، هیچ جوری مرهم ندارهبه یاد یک حرم شبا ، تا صبح دلم عزادارهاین روزا روضه می گیرم ، به یاد روضه ی غمشروم نمیشه بگم شده ، چه ها به صحن و حرمشخنده هامون گریه دارن ، فصل عزا و شادیهدلم خراب حرمه ، آقام امام هادیهقامت گلدسته تو، اگه یه ذره خم شدهکی گفته بغض دشمنت ، میون ماها کم شدهسینه زنت تا عمر داره، به داشتن تو می نازهپا بده با سرش می آد ، صحن و سرات و می سازهیه روز می آد که اون حرم ، تو گریه جا می گیریمتوی طواف سینه زنات ، شور یا زهرا میگیریمشما امامی و عزیز، اما شکسته حرمتعرش خدا آتیش گرفت ، تو شعله های غربتتگوشه زندان می چکه ، بارون زچشمای شماآقا چرا ورم داره ، زیر کف پای شماتشنگی اذیت می کنه ، عطش نشسته تو گلوتمیگن جای تازیانس ، آقا به روی سر و روتچند ساله بین زنجیرا ، نشسته در تاب و تبیچند ساله که عزادار روضه ی عمه زینبیچند ساله که صحن خونت ، پرچم لاله می زنیناله ی غسل کفن ، طقل سه ساله می زنیهمه می دونن خون ما ، وصل به رگهای شماستهمه می دونن شونمون ، زخمی داغ کربلاستهرجایی بریم آخرش ، گریمون توی شور و شیناینه که مستی می کنیم ، فقط با ذکر یا حسین |
|
نوشته شده در: جمعه ۵ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
رجب فرارسید …ماه مبارکی که مژده میلاد باقر العلوم (ع) را با خود به همراه اوردرجب ، ماه بندگی ، ماه انس و محبت با خدای یکتاست وامام باقر علیه السلام طلیعه این ماه خجستهاو افتاب دین و دانش از مطلع رجب استکه جان افسرده خاکیان را با فروغ خود گرما می بخشدبشارت باد میلاد محمد باقر علیه السلام ، افتاب علم و معرفت و شکافنده علوم و معارف
شب میلادش فضای ساکت و ارام مدینه ، مبهوت نورافشانی خانه گلین امام سجاد (ع) است و فروغی نورانی اسمان مدینه را روشن کرده است ، نوری که از چهره معصوم و منور نوزادی مبارک به اسمان ساطع است چشمه جاری شکافنده علم ها در بیابان خشکیده دانش جوشیدن گرفت و جان جویندگان علم و معرفت را از زلال پر برکت خود سیراب ساخت ، شیعه نشان افتخار دیگری بر گردن اویخت و بر این پیشوای معصوم خود بالید
بهار امد هوا چون زلف یارم باز مشکین شدزمین چون رویش از گلهای رنگارنگ رنگین شدنگارستان چینی شد زمین از نقش گوناگونچمن رشک ختن از یاسمین وز بوی نسرین شددلِ اشفته شد محو گلی از گلشن طاهااسیر سنبلی از بوستان ال یاسین شدچه گویم از گل رویش ؟ مپرس از سنبل مویشز فیض لعل دل جویش مذاق دهر شیرین شدبه میزان تعادل با گل رویش چه باشد گلکه با ان خرمن سنبل کم از یک خوشه پروین شدجمال جانفزای او ظهور غیب مکنون بوددو زلف مشکسای او حجاب عز و تمکین شدبه باغ استقامت اولین سرو ان قد و قامتبه میدان کرامت شهسوار ملک تکوین شدسلیل پاک احمد ، زیب وزن مسند سرمدابوجعفر محمد ، باقر علم نبیّین شدمحیط علم ربانی ، مدار فیض سبحانیکه در ذات و معانی ثانی عقل نخستین شدحقایق گو ، دقائق جو ، رقائق جو ، شقایق بوسراج راه حق ، کز او رواج دین و ایین شدمرارتها چشید ان شاه خوبان از بنی مروانمگر ان تلخ کامی بهر زهرکین به تمرین شدعجب نبود گر ازان اخگر سوزان سراپا سوختچه او را شاهد بزم حقیقت شمع بالین شدبرای یکه تاز عرصه ی میدان جانبازانز جور کینه مروانیان اسب اجل زین شد |
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
در باره او زیاد گفتهاند و نوشتهاند و حتماً زیاد شنیدهاید و شاید زیاد هم خوانده باشید ، ولی در میان این خواندهها و شنیدهها شاید نام او را کمتر ازهر بزرگمرد یا پاکباخته دیگری که نقش اساسی در حرکت اسلامی مردم ایران ایفا کرده است با مظلومیت عجین دیده باشید ، چرایش را اما نمیدانم…
خدایا …
|
|
نوشته شده در: جمعه ۲۹ , خرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
|
|
خم کرد پشت زمین را ، ناگاه داغ گرانتهفت اسمان گریه کردند ، بر تربت بی نشانت
با پا زدند بر در و در را صدا زدند
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۶ , خرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
|
|
نوشته شده در: یکشنبه ۳ , خرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
نوشته شده در: جمعه ۳۰ , اسفند , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: مناسبتها | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |