![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
|
|
دربیابانی دور که نروید جز خار که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی خفته در خاک کسی ! در دل خاک سیاه زیر یک سنگ کبود می درخشد دو نگاه که به ناکامی از این محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه ! با دلی خسته و غمگین همه سال دور از این جوش و خروش می روم جانب ان دشت خموش تا دهم بوسه بر ان سنگ کبود تا کشم چهره بر ان خاک سیاه وندرین راه دراز می چکد بر رخ من اشک نیاز می دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و ان زهر ملال من و ان اشک نیاز بینم از دور ، در ان خلوت سرد در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی ایستادست کسی ! شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سینه دشت سرخوش از باده تنهایی خویش ! شب ، هم اغوش سکوت می رسد نرم ز راه من از ان دشت خموش باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش می روم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم ازاد همه ذرات وجودم فریاد !
کجاست مادر؟که زیر اقتاب مردادی ، ریحان و شاهی پاک کند و بوی گوشت ابگوشتی اش همه ی خانه را پر نماید مادر، باور نمی کنی ! اب همیشه ابی ی حوض بعد از تو خزه زده است اخرین کتلتی را که درست کرده بودی هنوز بیاد دارم ، پیازچه ها را در کنار قرمزی ترب های نقلی چیده بودی مادر ، چرا بیادمان نمی اوردی که روزی خواهی رفت ، چرا خداحافظی نکردی ! ؟ راستی من دیشب خوابت را دیدم ، با ان چادر کدری کهنه ات ، داشتی سر حوض همیشه ابی مان وضو میگرفتی من امدم دستانم را بشویم ، یکمرتبه داد زدی ، نه ، داد نبود ، با مهربانی گفتی ، مواظب باش به من شتک نکنی و من فقط اهسته بتو خندیدم اخ ، که چقدر دلت میخواست من نماز بخوانم و شبها زود به خانه بیایم و …
بعد از خدا به ســـــــجده روا بود مادرم … |
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۸ , دی , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: بیاد مادر | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |