ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست
شب را به صبح در غفلت سپری مکن ، بر خیز و بال بگشا ، دوست نزدیک است

رکعتانی...

! ! !
رکعت اول : فقط به خاطر او
موحد باش ، معشوق تو فقط اوست و دوست داشتن یکدیگر خواسته او ، چقدر شیرین است مهر ورزیدن وقتی از در عشق به او باشد ، همه چیز به خاطر خدا … من کان لله کان الله له
رکعت دوم : اصل محبت
دیندار باش ، عاقبت دوستی ان چهارده گلی که خدا در زمین کاشته است تو را به درد عشق مبتلا خواهد ساخت ، الیس الدین الا الحب ؟ این همان است و ان همین ، و مگر نه اینکه فرمود اگر با هم در وفای به عهد و پیمان الهی همدل  می شدید سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد ، پس همدلی رمز وصال است
رکعت سوم : وسعت محبت
باران باش ، ان دلهای شوره زار هم باید سهمی از طراوت تو داشته باشند ، خدا را چه دیدی شاید این اب مطهِر شوری این شوره زار را شست ! و من الماء کل شیء حیّ
رکعت چهارم : شکل دوستی
عاقلانه محبت کن ، گاهی سیلی پدرانه است و گاهی اشک مادرانه ، گاهی به ایجاد نَمی بر روی خاک قانع باش و گاهی سیراب سیراب کن ، معلوم نیست دوستیهای جاهلانه سر از دشمنی بر نیاورند
رکعت پنجم : رمز محبت
منصف باش ، جای دوستت بنشین و او را د رجای خودت بنشان ، انگونه که تو او باش و او تو ، انوقت هر چه برای خودت خواسته ای برای او خواسته ای و انچه برای خودت نپسندیده ای برای او نپسندیده ای ، جز این را دوستی مشمار
رکعت ششم : حریم دوست داشتن
غیور باش ، دوستی نکردن که سهل است دشمنان خدا برای دشمنی کردن قسم خورده اند ، گل محبت را زیر پای خوکان نریز ، انها محبت را له می کنند
رکعت هفتم : الگوی محبت
از خدا یاد بگیر، لحظه ای را به خاطر بیاورکه رشته محبت او را پاره کرده ای ، نمی دانی که چقدر دوست دارد که برگردی ، اگر بدانی چقدر… از شوق می میری! باورش سخت است اما از خالق محبت این چیزها بعید نیست
رکعت هشتم : سوختن
صبور باش ، وقتی همه چیز مهیای خشم است با یک لحظه صبر می توان کوه خشم را بلعید ، شکوفه ها همیشه در ان یک لحظه گل می کنند و چه دوستی ها که از ان یک لحظه بدست امده اند ، و الصبر مفتاح الفرج
رکعت نهم : برحذر بودن
مراقب باش ، این همه زیبایی و خوش خط و خالی از ان یک مار است دزدها لباس محبت را هم می دزدند ولی از ان روز که محبت تو را هم بدزدند و تو گمان کنی که انها دوستند ، از خودم نمی گویم این از فتوای عشق است ، که جواب سلامشان را هم نده
رکعت دهم : ردپای دوستی
دریا باش ، ان وقت که رشته های محبت را بریده اند تو وصل کن و ان وقت که به تو بدی کرده اند تو خوبی کن ببین ! زشتی ان بدی که در حق تو کردند با دریای محبت تو پاک شد… خوش به حال دریا که زشت شدنی نیست
رکعت یازدهم : سلام
اغاز کن ، دنبال بهانه ای باش که بر وسعت بهشت بیافزایی ، ان غریبه که از اخلاقش خوشت امده است با یک حرف اشنا ی تو می شود : سلام
نوشته شده در: سه شنبه ۱۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
چه بهتر از نفس هایم
کسی در خستگی هایش نفس گیرد
هوای زندگی را در تنش جاری کند با من
 
 

 

اهدا1

می روم در دل خاک
تو ولی بر جایی
قلب من همره توست
چه به ان می ایی !

اهدا2

http://www.ehda.ir/

نوشته شده در: یکشنبه ۳۰ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش اتش است

آتش...

اتش چیست؟
از چه جنسی است ؟
بارها و بارها در تکاپوی یافتن جواب این پرسش ، دست بر اتش برده ام تا لمسش کنم
بارها سوخته ام و اما هرگز کسی به من نیاموخت اتش چیست …
فقط دستم را عقب میکشند و میگویند : این کار را نکن ، میسوزی همین !
حتی جواب کنجکاوی هایم را پماد سوختگی هم نداد
چه فایده ضمادی که نداند چه چیزی را بهبود بخشیده
چه فایده وقتی ندانی چیست ، میخواهی چه چیز را درمان کنی ؟
هر روز دستم میسوزد و باز نمیدانم اتش چیست…
فقط میدانم زبانه هایش سحرانگیز و رویایی است
چه خوب که تنها این را میدانم ، از هیچ ندانستن بهتر است
اما من قول میدهم تا هستم دست در اتش ببرم
شاید روزی اتش خود به من بگوید
چیستم من
شاید !
نوشته شده در: چهارشنبه ۱۹ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
راه...

 

نمی دانستم اینقدر زود از گرد راه خواهد رسید والا دل را دور نمی انداختم ، امروز را می

گویم امروزی که شاید اغازی بر عاشقانه های برملای تو باشد ! تو را گفته بودم که خواهد

امد و امد و گفته بودم که دیر خواهد شد و حال چه زود دیر شده و چه دیر من وجودت به

فراموشی رفت حال که دیگر من دیگری برای ما شدن نخواهی یافت ، روزگار چنین تقدیر

کرد یا ما چنین ، تحریر؟؟ مای وجودم همیشه تو را کم داشت و تو … زمانی را شاید در

خلوتت به یاد اری ، که می گفتم : هر شبم از ستاره ها برایت خوشه خوشه عشق می چینم که

هر ستاره معنایی است بر لحظه لحظه انتظار بی پایانم و پل عبوری است بر گذر کهکشانهای

بی عبور، بی پایان با هراسی ملموس از سکوت کشنده تو و ای کاش ان اخرین جرعه عشق

را از لبان تشنه تو میشنیدم و تو می خندیدی به تناقض کلمات واژگونم و من پرده بر زخم دل

می کشیدم که مبادا ببینی و ازرده خاطرت کند می دانم که نمی خوانی نمی نویسم که بخوانی

زخم دل می تراشم که زخم بی مرهم زیباست چه دیر بر من زود گذشت ! لحظات پشت به

دیوار و چشم به دریا ارزو را پشت دیوار حسرت به گور سپردم و سپس این بود حال من بی

تو در خلوتگه مشترکمان : گذر باد ، گوش نی زار، زمزمه درد ناله غریبی می کند باد و من

، اسیر دامنه بی انتهای دلتنگی نیزارم ، چه  تقارن غریبانه ای ست ، دلتنگی من و ناله باد ،

با گذر می نالد و در بند ، گره به بغض محکمتر می زنم که مبادا بگسلد و باد نامحرم باشد ،

هر صبح و شام ، یک علامت سئوال؟ کاش میدانستم چه بود انکه از عمق نگاهت سینه دلم را

شکافت انتقام بوسه ای به خنجر کشیدی و هنوز مبهوتم از این دل که چه مظلومانه دیده ها را

ندیده می پندارد ! نا مهربانیها را تقدیر و عشق را حکم می نگارد و تنهایی را بازی ، مثل

کودکی چشم گذاشته می شمارد ۱ ۲ ۳ … تا ده و دوباره از نو، اما نمی داند چرا کسی ندا نمی دهد ( بیا )

بازی قایم باشک من یک نفره است بیچاره دلم ، بیچاره دل دیوانه ام شاید این  اخرین  جملات

مرز هوشیاری و جنون باشد … کسی چه میداند سیلی باد … گونه ام می سوزد و باز منم از

قلم و کاغذ رها و به جاده اسیر همان عاشق ، رفتن و نماندن رفتن و نرسیدن راهم را به سوی

اسمان گم کرده و پیاده ، خاک می پیمایم…

 

نوشته شده در: یکشنبه ۲۲ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: متن | نظرات شما: ۰
/div>