ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

بگذار تمام سال را بد باشیم

در خوب و بد کار مردد باشیم

امروز که سالروز میلاد شماست

رخصت بده تا زائر مشهد باشیم

میلاد ...

 سر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد

که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد

چه کرده جذبه ی چشم تو با اغوش این غربت

که زائر قصد اینجا می کند از دور می رقصد

دو تا چشم پریشان بر ضریحت بستم و حالا

دو تا ماهی قرمز در پس این تور می رقصد

تمام خاک اینجا بوی آهوی ختن دارد

اگر عطار در بازار نیشابور می رقصد

چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف

که در بزم همایونت کبوتر شور می رقصد

به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی

سه دانه دل میان سینه انگور می رقصد

شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد

فلج کف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد

عشق ...

سخت است جدا شدن از شهر خاطره های پیامبر، اما تو رضا شده ای به رضای الهی ، غریب امده ای تا اسلام را از غربت بیرون بیاوری ، تا غریبه ها را اشنا کنی با هم …

باران ...

خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد

مـشـکلى داشت به اقاى خودش رو مى زد

مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ

دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و دیوار در ان عصمت محض

نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد

نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت

کـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد

پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها

خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر که در اینه سوسو مى زد

ضامن آهو ...

کبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به تو ، کسی که تو را دارد ، غریب نخواهد شد …

اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رویا

از شب گذشتیم و اینک ، صبح است صبح تماشا

تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش

اغوش واکرده خورشید ، دنیاست غرق تماشا

عطر پر جبرئیل است ، این اسمان بی بدیل است

نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دریا

فریادها بی هیاهو ، دل ها دل تنگ آهو

جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را

ارام می گرید این جا ، باران که چشم دل ماست

ما نیز چون تو غریبیم ، این اسمان شاهد ما

شاهد ...

چشمها در ایوان طلای تو ، مثل گمشده ها به اصل خویش ‌به روزگار وصل خویش بازمیگردند ، ادمی ، غریب است در این دنیا و تو امام غریبانی  …

باران گرفته ، دل چمدان مسافر است

ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است

می گوید از نشاط جهان دل‌ گرفته ام

یک تکه از غم تو برایم جواهر است !

هی می رود می اید ، هی غصه می خورد

از اینکه تو نخواهی اش ، اشفته خاطر است !

با این‌همه خوش است که شاید بخواهی و…

این سال اخری همه دیدند زائر است !

پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم

بازار خط و ساحت خال تو دایر است

تو دلبرانه می گذری ، از دل نسیم

دل آهوانه ، گمشده ی این مناظر است !

ذوقی که ریخته است در اواز کائنات

یک گوشه از ترانه‌گی روح شاعر است !

روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند

روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است

وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست

اغاز عاشقیش همین بیت اخر است

ضریح ...
 

ادمی مسافر است و تو کاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق های تو ، به دروازه های ملکوت برسیم …

ای نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو

یک عالمه گل کاشته ام در خم ابرو

خورشید هم از شرق نگاه تو می اید

هر صبح که در بند کنی حلقه گیسو

از دانه ی اشک دل زوار تو رویید

بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو

مشغول طواف حرمت ، هر چه کبوتر

مهمان صفای قدمت هر چه پرستو

تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست

از بس که به ان بال ملائک زده جارو

تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت

صیاد که ناله زده : یا ضامن آهو

پیش تو دراز است مرا دست گدایی

با کاسه ی دل ، کاسه‌ی سر، کاسه ی زانو

ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها

با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو

بیمار توام آقا ! نذرت دل تنگم

بنویس برای دل من نسخه و دارو

آقا...

چرخ میخورم و سرگردانی ام را یله میکنم روی گنبد و گلدسته ها ، چرخ میخورم و بیقراری ام از ایوان میگذرد و بند میشود به پنجره فولاد ، چرخ میخورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه میزند ، چرخ میخورم مدام و کبوتر ارزوهایم بال‌بال میزند …

کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم

بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـیـم اب صـاف مـهربـانى

شـبـیـه هـشـتـمین شعر محمـد

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش

دو رکعت عشق و یک قطره نماز است

خـداى ارزوهـایـم کـمـــک کـن

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم

ضـریـح اشـنـایـش را بـبـوسـم

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم

کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد

بـسـازم یـک ضـریـح اسـمـانـى

کـمـک کـن مـثـل مشهد ، شهر رویا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم

بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد

خــداى ارزوهــایــم کـمـک کن

کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد

تولد ...

صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود

از پـرپـر یـا کـریـم پـر بود

خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد

اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود

دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک

مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل یـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او کـه غـریـب اشـنـا بود

بـا یـک بـغـل ارزو و امـیــد

رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید

رفـتـم طـرف ضـریـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

رویا زدگی به حال بعضی بد نیست

دریا که به ماه میرسد از مد نیست

پیوسته برای او سلامی بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نیست

یک عمر برای اب و نان می رفتم

می امدم و دوان دوان می رفتم

یک بار کبوتری مرا مشهد برد

انگار به سمت اسمان می رفتم

اقای شفا ! شفاعتی می خواهم

از معجزه هایت آیتی می خواهم

رنجورم و دردمند و امرزش خواه

امرزش ومرگ راحتی می خواهم

نالید به پای دام : یا هو ، آهو

با سینه مملو از هیاهو ، آهو

صیاد نشست روی زانو ، لرزید

خجلت زده از ضامن آهو ، آهو

تا با حرم سبز تو خو می گیرم

در محضر چشمت آبرو می گیرم

روشن دلم و زلال ، وقتی با اشک

در صحن مطهرت وضو می گیرم

در پای قدمگاه تو جان می گیرم

چون اشک به سویت جریان می گیرم

با پیچک سبز کاشی ایوانت

می رویم و راه اسمان می گیرم

در چشمه ی جاری ات جلا می دهی ام

ایینه ای از نور خدا می دهی ام

ای بسته ی گوشه ی ضریحت دل من

من زخمی غربتم شفا می دهی ام ؟

ای عشق تو معنی حیات ابدی

در پیش تو نیست مهر عالم عددی

اشفته و بی شکیب ، افتاده دلم

در پای تو یا ضامن اهو مددی

من خدمت چشم تو ارادت دارم

یک لحظه عنایتی ، که حاجت دارم

عطر حرم از ضجه ی من می ریزد

ابری است دلم ، شور زیارت دارم

غریب ...

من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اویخت ، همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بیدریغ تو را فخر میکند ، نشانی ساده تو از خاطر هیچ‌کس نمیرود ، ‌وقتی خورشید خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتی ابرها سایه‌سار شمایند و شما سایه بان خاک تا افلاک ، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ می‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی …

آهو...

در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید


ادامه مطلب »

نوشته شده در: جمعه ۸ , آبان , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۱

بارانی...

شبیه شیشه می مانم … تو هم مانند بارانی

رسیدی توی اغوشم … ولی گویا نمی مانی

خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد

زنی مانند باران را … ببوسد … یا نمی دانی

نبودی تا ببینی باد ، مرا هر روز می بویید

من او را سخت می راندم … تو من را سخت می رانی …

کمی احساس هم بد نیست … بیا یک بار مردی کن !

دل این شیشه را نشکن ، در این اوضاع طوفانی

بیا بانو … تو باران باش … و بر من یخ بزن تا صبح

خدا هم می وزد برما ، کمی باد زمستانی

...

نوشته شده در: جمعه ۲۴ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

دل تنگ..

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است

به من ! که هر نفسم آه در پی آه است

در اسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده  چشم ان کمان ابروست !

کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است ..

نوشته شده در: دوشنبه ۲۰ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

مجنون...

مجنون‌ اگر باشد ، جهان‌ خالی‌ ز لیلا نیست‌

مجنون‌ عاشق‌پیشه‌ای‌ در شهر ، اما نیست‌

مجنون‌ معمایی‌ است‌ مثل‌ عشق‌ پیچیده‌

دیگر کسی‌ در فکر حل‌ این‌ معما نیست‌

مجنون‌ … ! هزاران‌ سالِ نوری‌ باد او را برد

از جنس‌ مجنون‌ هیچ‌ مردی‌ این‌ طرفها نیست‌

افسانه‌ مردی‌ بود روزی‌ ، نام‌ او مجنون‌

نامش‌ درون‌ قصه‌ها امروز حتی‌ نیست‌

بر شاخه‌ می‌رقصد غزل‌ ، سیبی‌ به‌ نام‌ عشق‌

دستی‌ برای‌ چیدن‌ این‌ سیب‌ ، اما نیست‌

مجنون‌ چرا دیگر به‌ لیلا دل‌ نمی‌بازد ؟

مجنون‌ چرا همسایه احساس‌ لیلا نیست‌ ؟

از رونق‌ افتاده‌ست‌ بازار جنون‌ امروز

وقتی‌ برای‌ عشق‌ ورزیدن‌ مهیا نیست‌

دنیا بدون‌ عشق‌ ، قبرستانی‌ از تنهاست‌

ادم‌ بدون‌ عشق‌ ، جز یک‌ روح‌ تنها نیست‌

نوشته شده در: یکشنبه ۱۲ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

مولوی ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فیض بخش بیدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه میخانه جست

رشته های وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پای حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنویش مغز قران کریم

پر همی باشد ز اسرار رحیم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفیل عشق او پاینده هست

باش عاشق همچو مولانای روم

تا نگردی تحت تاثیر هجو م

گوش کن اواز مولانای روم

تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم

تو ز مولای به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگی بیگانه شو

عاشق ان سانه و میخانه شو

غیر از دلدار بگذر از همه

تا بیبینی خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همی گوید بیا دیوانه شو

با محبت پیشه گان همخانه شو

عاشقی با روی مولا زندگیست

باختن دل را به مولا بندگیست

پس بشو تو با محبت پیر پیر

ور بمیری با محبت میرمیر

گفت هجران سوز و ساز مولوی

شمه ای از بحر  باز مثنوی

مولانا...

مژده ای دل سوی جانان میرویم

سوی ان سرخیل خوبان میرویم

در هوایش سالها پر می زدی

سر به هر دیوار و هر در میزدی

اینک ای دل با من امشب یار باش

سوی جانان میروی بیدار باش

می خزم یا می دوم یا می پرم

من ترا تا کوی جانان میبرم

بال بکشا ای عقاب تیز پر

تا ببوسیم استانش تیز تر

بال بکشا تا به ان وادی رسیم

از خرابی ها به ابادی رسیم

وادی عشق است ان زیبا مقام

سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام

اندر انجا خفته مولانای ما

ابروی دین ما دنیای ما

ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان

ان چراغ محفل روحانیان

بزم او تصویر باغ معرفت

نظم او نور چراغ معرفت

باز کن چشمانت ای دل میرسیم

انک انک ما به منزل میرسیم

ما کجا و ان بهشتی بارگاه

او فروزان مهر و ما چون خاک راه

ما کجا و استان افتاب

این به بیداریست ای دل یا به خواب

خانقاه عشق مولانا ببین

در طوافش قدسیان بالا ببین

بر در و دیوار میرقصد شعاع

صوفیان در شور وجدند و سماع

عاشقان را بین میان انجمن

پا بپای شان ملایک چرخ زن

شمس پوشیده یکی پشمین کلاه

میدرخشد اندران بالا چو ماه

با ضیاالحق حسام الدین نگر

ایستاده عارفی نزدیک در

انطرف تر حضرت ویس قرن

صوفیانه خرقهی کرده به تن

بایزید اندر سر سجاده است

در کنارش بوسعید ایستاده است

خواجه ی انصار مصروف دعاست

قامتش خم در حضور کبریاست

از نشاپور امده عطار نیز

از گل وحدت وجودش مشک بیز

با حکیم غزنه اندر گفتگوست

قصه های دوست میگوید به دوست

رودکی زانسوی امو امده

مرغ جانش در هیاهو امده

بسته پل بر روی جوی مولیان

تا بیاید نزد یار مهربان

مهربان یارش جناب مولویست

در کنار او کتاب مثنویست

مولوی در مجمع فرزانگان

چون چراغی دور او پروانگان

چرخ چرخان می فشاند استین

حلقه دورش صوفیان راستین

خشت خشت خانقه در جنب و جوش

مطرب و چنگ و دف و نی در خروش

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه های عشق مجنون میکند

دف زن استادانه میکوبد به دف

پیر چنگی چنگ را دارد به کف

مطرب از دیوان ان مست ازل

همصدا با ساز خواند این غزل

« روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد ان روزگاران یاد باد »

« کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد »

من کنار در نشسته بر زمین

تا بخاک پای شان مالم جبین

سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش

گشته ام از پای تا سر چشم و گوش

گرچه امشب یار از من دور نیست

لیک چشم و گوش را ان نور نیست

تا ببیند دیده ام دیدار دوست

تا نیوشد گوش من گفتار دوست

جانان ...

غزل حضرت مولانا :

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و مو
بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار
من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش
چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو


در جواب حضرت مولانا :

عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
من عمارت کی کنم ؟ ویرانه ام ، این خود شنو
گر تو ام ویران کنی ، بی کس کنی ، بی خانمان
چون تو اینها می کنی ، ساماته ام ، این خود شنو
دیگران از مرد و زن سرگرمِ مستیِّ مَنَند
من تو را حیران و سرمستانه ام ، این خود شنو
من خلیلم ترسِ از اتش ندارم ، جانِ من
اتشت را هیزم جانانه ام ، این خود شنو
همچو چرخ اسیا افتاده ام بر پای تو
سر به دور قاف تو گردانه ام ، این خود شنو
من نه افلاطون و لقمانم نمی دانی مگر ؟
همچو شاگردان به مکتب خانه ام ، این خود شنو
من که بی جانم چو صیدی گشته در دامت اسیر
اینک این من ، مرغک بی دانه ام ، این خود شنو
بر گلویم تیغ و تیر و ریسمانت ، ای عزیز
در چنین حالت تو را پروانه ام ، این خود شنو
سایه ات گر چون همایی بر سرم سایه کند
تاجِ شاهی ؟ … سایه ات شکرانه ام ، این خود شنو
من خود از اغاز خاموشم ولیکن صبر نیست
همچو قرانت بخوان افسانه ام ، این خود شنو

شیدائی ...

تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است

بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی

با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی

بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت

چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی

نوشته شده در: چهارشنبه ۸ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

جــنگ کجائی ؟  که دلم تنگ توست

رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت

جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است

زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است

جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام

روی سپـیـدان تـو را دیده ام

حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد

نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد

دلتنگ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست

در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

بوی عشق...

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در ان کنج غربت

به جز اخرین صفحه ی دفترت را :

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به ان زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی اخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

نیمه...

نوشته شده در: شنبه ۴ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

  دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید

 

تولد 1...

در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک

از من قبول داشته باش این تهی سرود

از نو تولدت مبارک ای عزیز دل

باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود

تولد 2...

 شب مهر است
خدا مرحمتی کرد به ما
شب شعر است
ببین به که چه ها کرد خدا !
چشم ها را باز کن
بین که بی تابم من
شب میلاد تو ای یار
چه بی خوابم من !
چشم ها را باز کن
بین که فرخنده شبی است
بین که امشب شب یار است
تنم در چه تبی است
ای گل امشب شب توست
شب روییدن تو
شب میلاد ستاره
شب رقصیدن تو
هدیه ام این غزل است
بین که باز مبهم است
این سزاوار تو نیست !
عفو کن دانم کم است !
گل من سبز بمان
با دل از عشق بخوان
تک بهارم رخ توست
ای بهار من بمان 

 تولد 3...

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …

تولد 4...

خواب دیدم ستاره باران بود
اسمان وجود زیبایت
اسمانی فرشتگان ، رقصان
بال و پر پهن کرده در پایت
شمع روشن کنار تو پر نور
می شنیدم ترانه ای از دور
که تو دیگر به پاکی ابی
تو زلالی ، تو نور مهتابی
تو از امروز چون گل یاسی
تو درخشان ،‌ تو کوه الماسی
من کنار تو می خرامیدم
باورم نیست انچه می دیدم
من و تو شاد و قدسیان
هم شاد
مهربانم
تولدت مبارک باد …

 

 تولد 5...

تقویمِ دیواری میگه که امروز
باز رسیده روز تولد تو
پشت سرم هر چی که بوده ، باشه
نگاه من فقط به روبرومه

همین تولد واسه من می تونه
یه فرصت دوباره رو بسازه
مثل رسیدن به یه فصلِ روشن
نفس کشیدن تو هوای تازه

همین حالا میرم و رو به خورشید
وا می کنم پنجره ها رو تک تک
دنیا نگاهت می کنه با لبخند
بهت میگه تولدت مبارک !

تولد 6...


و امروز دوباره متولد می شوی

و شمعها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی امده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک …

تولد 7...

اسمان گرگ و میش
ستاره ها همه مشتاق
یک پنجره نیمه باز
یک سبد یاس سفید
و دو چشم منتظر
صدای یک پرواز
فرود یک فرشته
اغاز یک معراج
و شروع یک زندگی
 تولدت مبارک

 تولد 8...


دیشب برای روز تولدت

یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را

و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی

و من برایت لبخند می زنم

تولدت مبارک

 تولد 9...

مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
عطرتو پیچیده درکوچه یِ منزلِ من
با تولد دلنشینِ ابیِ اسمانِ روز
ستاره پوشِ خیسِ بارانِ روز
از تبسمِ مهتاب دریایِ ارامش چلچله
حریر شمعِ نیمه سوز خواهشِ چلچله
شبنمِ شادی برگیسوانِ طلایی رنگ
شبیه اواز سرخِ عاطفه یِ بهاری رنگ
بوسه برگونه ی ارزویِ افتابیِ من
ازاصوات قلب امواجِ رویایی من
از اشتیاق صد وزن و قافیه  شعر
می گویم تولدت مبارک با هزارمهر

 تولد 10...

پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی

بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی

بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش

بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی

بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر

بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی

بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست

بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک

در این جوی

پری زاد

پری چهر

پری روی

پری موی

 تولد 11...

فرقی برام نداره
امروزه یا قیامت
مهم دلیل بودنه
مهم پیشه تو بودنه
مهم شنیدن صدات
مهم نفس کشیدنه
بدون خدا تورو میخواد
دوست داره خیلی زیاد
بدون که اون عاشقته
جای هدیه واسه تو
یه ارزو دارم برات
خدا کنه توی زندگیت
هرگز نباشه ارزو
به هرچی می خوای برسی
نشه واست یه ارزو

تولد 12...

با سلام ، سلام بهونه
یه سلام عاشقونه
خدمت چشمای نازت
هدیه ای از یه دیوونه

اسمون و خوب نگاه کن
ابریه امشب نگاهش
واسمون میخواد بباره
تا که کم شه از گناهش

اشک شوق توی چشاشه
از غرور من که شد سست
نه شاید یه چیزه دیگست
شاید از تولد توست

میدونم همه اوردند
هدیه های عاشقونه
هدیه من به تو اینه
یه ترانه ، بی بهونه
 

http://b-baran.parsaspace.com/tavalod/tavalod.mp3

نوشته شده در: چهارشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

 رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حبّ دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

 عید فطر...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از کف ما

ان‏ که سى روز صفا یافت از او محفل ما

رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏کاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما

واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود

جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید...

ساقى بیار باده که ماه صیام رفت

در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم

عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت

دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید

تا بویى از نسیم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال...

برگ تحویل مى‏کَند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر ، زود برفت  دیر ننشست نازنین مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پیچید  و علیک‏السلام یا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ایزدى بر لب  نفْس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان اید  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏نالید  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر که باز اید  روز نوروز و لاله و حیران

گفت ترسم بقا وفا نکند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

یارب ان دم که دم فرو بندد  ملک‏الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ایمان

ماه...

ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر

رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن

ای مهــربان ای مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا

گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها

بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم

گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا

 
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود

بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگی‏های گناه شست‏ وشو دادی

بدرود که چه بدی‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم مانده‏ایم

بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها

 

رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماه‏ها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری  و طهارت باطن

 

 

خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو
پرسم  مگر سیر امدی زان لقمه های جان فزا

پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟
این ســان تکاپو مـی کنی تا در ببندد روی ما

ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر
هر دم تمـاشـا می کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او
بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
هر دم تماشاگر شوم ، شاید نظـر دارد بــه ما
 

 

 

شاعران و حکیمان پارسی‏گوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشته‏اند

 

بدر...

فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس می‏دانسته‏اند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان می‏دهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید می‏داند :

امد رمضان و عید با ماست
قفل امد و ان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
و ان نور که دید دیده ماست
امد رمضان به خدمت دل
و ان کش که دل افرید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک می‏گوید و بر فراز بام می‏رود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه
رهت خوش باد ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد ان شاه روزه

این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان ‏سراز پا نمی‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی می‏داند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏ای بت چو شکر
اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چیز دگر
چو عجوزه گشت گرایان سه روزه گشت خندان
دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر
رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر
منگر درون شیشه بنگر درون ساغر

وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح می‏داند و هنرهای روزه را بر می‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه
دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه
گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد ، سودای سر روزه
باریک کند گردن ، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن ، مستی اثر روزه

ملای رومی روزه‏دار را مستعد دریافت اسرار حق می‏داند و آه و ناله او را اثر گذار می‏داند وی در غزلی  شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه می‏کند که با شکم‏ خالی بهتر می‏نوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است :

ماه رمضان امد ای یار قمر سیما
بر بند سرسفره بگشای ره بالا
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‏نالد چون سرنا
خالی شو و خالی بر لب نابی نه
چون نی زدمش پرشو وانگاه شکر می‏خا

شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز می‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح می‏دانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهش‏های نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی می‏گوید :

رمضان امد و شد کار صرامی از دست
به درستی که دل نازک ساغر شکست
ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزی
روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست
قسمت من ز کارخانه عشق
داغ و دردی که ازحد افزون است
می‏ حرام خاصه در رمضان
جز بر ان لعل لب که میگون است

دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن می‏ناب عرفانی می‏داند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق می‏کند و موهبت یزدانی را به ارمغان می‏اورد :

زان می‏عشق کز او پخته شود خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمی‏کند ، بلکه نوشیدن ان برای روزه‏دار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار و نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت می‏کند :

به اب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی می‏داند و مانند همیشه هلال عید را بهانه‏ای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری می‏داند :

نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد ، سختی براید
پس از دشواری اسانی است ناچار
ولیکن ادمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی کند عید
هلال آنک به ابرو می‏نماید

شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه می‏کند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه می‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست

مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق می‏داند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد
بگذشت شب هجران معشوق پدید امد
ان صبح چون صادق شد ، عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد ، شیخ تو مرید امد
شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد
شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کلید امد

مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر می‏داند و تأکید می‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت می‏کنی :

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یا رومه منور عید
چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار
هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عید
تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید

شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار داده‏اند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی می‏گوید :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به
عید رمضان امد المنه لله
انکس که بود امدنی ، امده بهتر
و انکس که بود رفتنی او رفته بده به

اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغه‏های اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمی‏کند و باده‏ نوشی را به روزه‏ای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح می‏دهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی می‏کند :

روزه یکسو شد و عید امد و دل‏ها برخواست
می ز خمخانه به جوش امد و می‏باید خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
باده‏ نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
ان که او عالم سرّ است بدین حال گواست

حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق می‏داند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید می‏داند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن می‏داند :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول انکس بود
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد انکه این عمارت کرد
نماز در خم ان ابروان مهرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازه‏ای برای کامجویی از زندگی مادی می‏داند :

وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون اییم
دست با شاهد سرمست در اغوش کنیم

و در جای دیگر همین شاعر می‏گوید :

گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار
کجاست ساقی ما بگو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغری که در رمضان
بسوختیم زتسبیح و زهد و استغفار

عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات می‏داند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر می‏کند :

ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید
در ده که هم به باده توان داد ، داد عید
بنمود عید چهرواند رو رسید باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
عید خجسته روی به نظرگان نمود
جام هلال باز به میخوارگان نمود

هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسی‏گوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کرده‏اند ، زنده یاد شهریار می‏گوید :

اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه می‏داند و از او می‏خواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد :

هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال
که هم صورت جمال جهانی و هم جهان جمال
ز روی پرده برافکن که خلق را عید است
هلال ابروی تو همچون غره شوال
محیط  لطف چو دریا مدام از موج است
میان دایره روی تو ز نقطه خال

رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی می‏داند :

ای بر همه میزان جهان ‏یافته شاهی
می خور که بداندیش چنان شد که توخواهی
می خواه که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو اورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید امد و امد می و معشوق و ملاهی

خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبی می‏داند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست می‏بیند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز
که رفت روزه و هنگام عید بازامد
بگیر جامه و جامم بده که واعظ شهر
قدح گرفت و زو عدو و عید باز امد

خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه می‏کند :

شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون
یا صنوبر یا بلای خلق یا بلای دوست
قامت خواجو است یا قوس قزح یا برج قوس
یا هلال عید یا ابروی چون طغرای دوست

محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان می‏داند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه می‏کند :

بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید
چون عید او مبارک و فرخنده و سعید
عید نخست عید مه روزه که امده
شکل هلال او در فردوس را کلید

اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه می‏کند :

شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان
نمی‏باشد دل ما را شکیب از روی این ترکان
به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامی
هلال عید را می‏ماند خم ابروی این ترکان

اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمی‏داند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن
روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن
سوختم از روزه هجرانش ، اندر عید وصل
هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است :

عیدی است فتنه‏زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چون فتنه عید کند شیفته شود
دیوانه هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک
هم عید و هم هلال بدیدم براخترش

 

شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشته‏اند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانسته‏اند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیده‏ای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن می‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحویل می‏کند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان
بار نادیده سیر ، زود برفت  دیر نشست نازنین مهمان
غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان
ماه فرخنده ، روی بر پیچید  و علیک الاسلام یا رمضان
الوداع  ای زمان طاعت و خیر  مجلس ذکر و محفل قران
مُهر فرمان ایزدی بر لب  نفس در بند و دیوان در زندان
تا دگر روزه با جهان اید  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه می‏کند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف می‏کنند

نوشته شده در: یکشنبه ۲۹ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل, مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

لذت مستی...

بگردید ، بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست ، پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است ، پس پرده نشسته است
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی است ، نهان زیر لب کیست ؟
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر ان خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوش بوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی ان گل پرنوش چو پروانه بگردید

بر ان عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

در این کنج غم اباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید ، به ویرانه بگردید

کلید در امید ، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته است ، به افسون که خفته است ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

نماز عشق را دیگر به مسجد من نمی خوانم

خــدای عشــق را دیگـــر خداوندی نمی دانم

نماز...

رسول گرامی  به جمعی که مشغول نماز و نیایش بودند فرمودند :

چه شده است که شیرینی و حقیقت عبادت را در شما نمی بینم ؟

گفتند : شیرینی عبادت چیست ؟ فرمودند : تواضع

نماز عشق...

مرا نماز بیاموز ای بزرگ خداوند !
نماز اشک ، نماز دعا  ، نماز عباد ؟
نماز عشق ، نماز غنا ، نماز سعاد ؟

*******
نماز اشک بیاموز تا به ظلمت شبها
بر اسمان دل غم گرفته ی گنه الود
به پایمردی اشکم ستاره ها بنشانم
نماز اشک بیاموز تا زچشم گنهکار
به شوق توبه سرشک ندامتی بفشانم

*******
مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز
که با دعا به دل خستگان نشاط بریزم
مرا نماز دعاهای مستجاب بیاموز
که شرمگین و تهیدست
زچشم مردم محتاج و بینوا نگریزم

*******
مرا نماز عبادت به راه خویش بیاموز
که وقت حادثه خود را به بندگی نفروشم
مرا نماز بزرگان پاکباز بیاموز
که نقد دین و شرف رابه زندگی نفروشم 

 

*******
نمازعشق  بیاموز ، عشق پاک خدایی
که جز به عشق تو درعشق دیگران نگدازم
صفای عشق الهی به من ببخش خدایا
که دل به  عشق مجازی به یک نگاه نبازم

*******
نماز عشق بیاموز تا که در دل شبها
در اسمان غمت چون چراغ ماه بسوزم
نماز عشق بیاموز تا که در شب تاریک
ز روشنایی تو چون ستاره ها بفروزم

*******
نماز عشق بیاموز تا ز گلبن شعرم
به هرنسیم تو گلهای جاودانه براید

*******
نمازعشق بیاموزتا به ظلمت شبها
ز واژه واژه ی شعرم گل ستاره بتابد
نمازعشق بیاموز تا زدولت شعرم
ستاره ها به دل خلق بی شماره بتابد

*******
مرا نماز غنا در لباس فقر بیاموز
که وقت غصه لبم را نسیم خنده گشاید
مرا نماز رضا در مقام قرب بیاموز
که از نهاد غمینم نوای شوق براید

*******
مرا نماز سعادت به وقت مرگ بیاموز
که با گناه فراوان خود سعید بمیرم
بشوی گرد گناهم که  بی گناه بمانم
مخواه روی سیاهم که روسپید بمیرم

 

عاشق...

نوشته شده در: سه شنبه ۱۳ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
 ایام ، ایام مبارکیست ، ماهی بسیار شریف و منسوب به رسول خدا ، نسیم خوش ماه مبارک شعبان وزیدن گرفته ، ماه مبارک و پر برکتی که لبریز و سرشار از زیبایی‌ها ، لطافت‌ها ، کرامت‌ها ، برکات و … است ، ماهی که اخرین گام امادگی ، قبل از میهمانی بزرگ ماه رمضان است که بزرگان ، پیوسته این ماه را مقدمه ورود به ضیافت‏الله‏ در ماه رمضان دانسته‌‏اند
شعبان شد و پیک عشق از راه امد
عطر نفس بقیة الله امد
با جلوه سجاد ، ابوالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه امد

 شعبان...

رسول خدا فرمود : شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه خدا ، هر کس یک روز از ماه من را روزه بگیرد ، من در قیامت شفیع او خواهم بود
شعبان یکی از سه ماه ارزشمندی است که طی ان سفره رحمت الهی گسترده‌تر و مناجات در این ماه وسیله حضور در کنار این سفره معنوی است
شعبان ماه دعا ، ذکر، یاد ، توجه ، عبادت و استغفار است ، مناجات شعبانیه ، سهمی از این ره توشه دارد که امامان معصوم علیهم‌السلام بر خواندن ان استمرار داشته‌اند
شعبان که مَه سُرور هر مرد و زن است
تابان ز وجود جلوه چار تن است
هم مولد سجاد و اباالفضل و حسین
هم مولد پاک حجت بن الحسن است
مناجات شعبانیه گامی در زدودن حجاب از چهره جان است ، تا جلوه ربوبی ، در این اینه بهتر انعکاس یابد و نجوای او در ضمیرهای روشن به گوش دل رسد ، درمناجات شعبانیه ، با امامان معصوم علیهم‌السلام همنوا می‏شویم تا همه ایام عمر را در سایه نیایش مبارک گردانیم
ایام نشاط و شور امت امد
هنگام سرور و اخذ حاجت امد
در روز سه و چهار ماه شعبان
از جانب حق سه پیک رحمت امد
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی
یعنی که سه منشأ سعادت امد
ان ماه که ماه حاجتش میخوانند
ما بین دو خورشید امامت امد
انان که در این ماه‏ها ، دست نیکی به سوی دیگران دراز می‌‏کنند و گام یاری به سوی منزل محرومان بر می‌‏دارند و زبان خیرخواهی به نفع مستمندان می‌گشایند ، در همین دنیا بار سفر اخرت خویش را می‏بندند
نوشته شده در: جمعه ۲ , مرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
انتظار22...
ای اخرین توسل سبز دعای ما
ایا نمی رسد به حضورت صدای ما ؟
شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین
بی تو چه زود می گذرد هفته های ما
در این فراق تا که ببینی چه می کشیم
بگذار چشمهای خودت را به جای ما
موعود خانواده کی از راه می رسی
کی مستجاب می شود ” آقا بیای ما ” ؟
کی می شود بیایی واز پشت ابرها
خورشید های تازه بیاری برای ما
آقا اگر نیایی و بالی نیاوری
از دست میرود سفر کربلای ما
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۵ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
کبوتر...
انکه روزی رفت و ارزان ام زدست
اینک امد روبرو ، شوریده مست
 
گفتمش باز امدی بی گاه و دیر …
عکسم انجا گوشه ی چشمش نشست
 
گفتمش از چشمت افتادم چه زود
لب گشود اما نه چیزی گفت و بست
 
ملتهب مرغ دلم بی تاب او
دانه از دامش ، تمنای دل است
 
بی نوا دل می طپید و غرق خون
وای اگر از شکوه ها رنجید و خست
 
نازک دستش به در ، دل التماس
بشکند دستی که جامم را شکست
 
لحظه ای بود و خیالی خوش چو خواب
خواب خوش این بود اگر ، بهتر که جست
 
او اگر روزی به خاکم پا کشید
لاله جام تازه می گیرد به دست
 
بی نشان با این خیال خوش به خواب
منتظر تا روز موعودش ، بشست
نوشته شده در: سه شنبه ۲۳ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست :

مشق لیلی...

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت
نوشته شده در: یکشنبه ۲۱ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
پلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواند
حتما قرار نیست که باران شوی ، بیا !
این  باغ  با یکی دو سه نم ، سبز می شود

چشم...

برخیز که عاشقان به شب راز کنند
گـرد در و بـوم دوست پرواز کنند
هر جا که بود دری به شب بر بندند
الا در دوست را که شب باز کنند

خدا...

و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر
به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید
و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست…
خانه دوست در ان عرش خداست
خانه ی دوست در ان قلب پر از نور خداست
و فقط  دوست ، خداست…
نوشته شده در: دوشنبه ۱ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
عشق...
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی می رود اهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاری ست در مستی می
عشق گاهی ابی نیلوفری ست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکی ست
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ، ذکر بر لب ، پایکوب
عشق گاهی هق هق ارام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی مشق های کودکی ست
حس بودن با خدا در سادگی ست
عشق گاهی کیمیای زندگی ست
عشق در گل راز نا پژمردگی ست
عشق گاهی هجرت از من ، ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز اخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ، ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد !
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه  درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند ز پیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهایی ست در انبوه جمع
عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی  عالم می کشد
عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر اتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماری ست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر ایینه ای
حسرت نادیدن معشوق در ادینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم اوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع  دل کند
عشق گاهی هم به خون اغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق یعنی سر سجود و دل سجود
ذکر یا رب یا رب از عمق وجود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود . . . ؟
نوشته شده در: شنبه ۹ , خرداد , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
ادم و حوا...
غارتگر کوه و دشت و جنگل ! ای عشق !
ای رهزن  با نام مبدل ! ای عشق !
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ! ای عشق
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله درامدم ، به چاه افتادم
هر چند که یوسفی ، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو ، لیلا نشوم
یک بار ، تو یک بار فقط ادم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
نوشته شده در: چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
سرنوشت...
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا …
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا …
وقتی نگاه من به تو افتاد ، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا …
روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا …
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دل بود و ما دو تا …
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا افتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌ قدر سرد و کسل بود و ما دو تا …
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک ارزوی مانده به دل بود و ما دو تا …
نوشته شده در: شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
غزل..
انگه که یقین خود به تردید شکست
ایینه ی انتظار امید شکست
با ان که خیال ناشکن داشت ، ولی
ناگه به زمین خورد و نفهمید ، شکست
****
دیریست کسی نخوانده رویای غروب
یک صفحه ز غصه ها به سیمای غروب
ان هم که غزل سروده چرتی و غمین
سیگار به لب نشسته دریای غروب
****
تا ایه شدی ترا تلاوت کردم
احساس شدی ، غزل سخاوت کردم
رو راست به من بگو که درباره تو
ای دوست ، چگونه من قضاوت کردم
****
ای شاعر لحظه های رنگین خیال
مانند سخن ، سرود سنگین خیال
بر سینه یک چریک افتاده به خاک
دیوان شهادت فلسطین خیال
****
اندیشه شدی ترا نفهمید دلم
در بستر استعاره پالید دلم
وقتی که ترا ندید از کوزه فکر
بر خواست کمی ، فلسفه نوشید دلم
****
وقتی که سخن دوباره از گل بزنم
گل بر سر سینه تحمل بزنم
در خلوت شاعرانه با پای غزل
بین خود و عاشقانه ها پل بزنم
****
روزی که من و غزل تفاهم کردیم
نام تو ترانه شد ، ترنم کردیم
اما چقدر غریب و بیهوده عزیز
خود را به کنار یکدگر گم کردیم
****
مضمون شبانه ها دل انگیز شده
رؤیای تو از ستاره لبریز شده
هنگام اذان صبح ، از منبر عشق
چشمان تو عابد سحر خیز شده
****
چشمی که نخوانده هیچ تعبیر ترا
بر صفحه ی دل نبشته تفسیر ترا
با کلک خیال خود شگفتی اور
در قاب غزل کشیده تصویر ترا
****
با بهت خودش مسافر استاده غریب
با بقچه ی خود نشسته در جاده غریب
دیریست کسی رفته و بر بستر او
تسبیح و کتاب و سگرت افتاده غریب
****
ایینه شدی کمی ترا دود گرفت
ماهی که شدی ترا غم رود گرفت
یک شاخچه گلک غزل سرودی ، اما
تا غنچه شدی خدا ترا زود گرفت
****
تا نقش ترا دیده تفکر کرده
ایینه شده ، دلم تصور کرده
با پنجه ماهرش نوازنده ی عشق
گیتار غزل های ترا سر کرده
****
در گوش درخت و گل کسی حرف زده
از فصل خنک سخن کمی ژرف زده
پوشیده تمام خانه ها رخت سپید
در بستر خشک دهکده برف زده
****
در کوچه احساس ترا دیده غزل
از هیبت چشمان تو لرزیده غزل
تا خواست ترا به شعر توصیف کند
بسیار عرق کرده و شرمیده غزل
نوشته شده در: دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

صبور...

چشم صبور من امروز انگار طاقت ندارد
تا ابرویم نرفته ای کاش باران ببارد
لبهای من فکر بوسه ، چشمم به امید دیدار
دل مانده در سینه ی من بذر چه چیزی بکارد
اخر چگونه بیاید ؟ جاده شده نیل از اشک
ای کاش موسی که امد با خود عصا را بیارد …
هر کس که اشک مرا دید فهمید معشوق من کیست
لعنت به عشقش که بر اب هم رد پا می گذارد !
 فرمول گلهای پرپر … هی دوست دارد … ندارد …
تسبیح و قران و حافظ … پاسخ قبول است یا رد ؟ …
ایا به من می سپارد دستان خود را و یا نه
من را خدای نکرده دست خدا می سپارد ؟
قسمت نبود ، این دو واژه کافی … ولی نه برای
عاشق که با تیغ انرا بر روی رگ می نگارد

باران...

گریه نکردم که اشکم بر شانه هایت نبارد
حالا که تو زیر چتری .. بگذار باران ببارد ..
نوشته شده در: دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

...

از ابتدای غزل : انتها فروشی نیست !
بخوان و گوش بکن ! منتها ، فروشی نیست !
برای این همه خفاش کور مادر زاد
چه فرق می کند ائینه ها فروشی نیست
که درد و عشق و شرف ، شعرمایه های منند
تو هر چه خرج کنی این سه تا فروشی نیست !
کلاس درس ، ردیف ششم … و حرف حساب :
که عدل ، حرف علی مرتضا ، فروشی نیست …
غزل  به  بیت  ششم  که رسید  شاعر…رفت
کسی نبود بگوید : خدا فروشی نیست !!
… چه استکان قشنگی ! چقدر این ، اقا ؟!
عزیز ! دست نزن ! … هی شما !! فروشی نیست !!
به جای اسم خودش نقطه چین گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشی نیست !
نوشته شده در: چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
خدا...
به سرم زد که خدا را بکشم
بر بوم خود عرش کبریا را بکشم
با پالت احساس و قلم موی نیاز
رفتم ! که خدای اغنیا را بکشم 
کشتی بکشم درون دریای سیاه
بر عرشه عشق ناخدا را بکشم
در دهکده جهانی سرد و کثیف
تصویر ظریف کد خدا را بکشم
با این همه تزویر و دو رنگی و ریا 
من امده بودم که چه ها را بکشم
قهر است خدا با دل من میدانم
باید بروم نازخدا را بکشم…
نوشته شده در: شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
باز اشکم کمکی سرزده خون الود است
خانه اشفته تر از پیش و لبالب دود است

غم بیکرانه...

افتاده ام به کوی غریبی که خانه نیست
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
دلتنگم از حمایلِ گل های کاغذی
دلگیرم از بهار که جوشِ جوانه نیست
شرمنده می رسد به نظر چهره ی غزل
شعری که غیر بار غمش روی شانه نیست
شعری که  حلقه حلقه مرا دود می کند
در گوشه ای که اهل دل شاعرانه نیست
شعری که همچو پای دلم لنگ می دود
اتش  به رشته های تنش در زبانه نیست
اینجا کسی به دلشدگان دل نمی دهد
پای وفا به عشق کسی در میانه  نیست
اینجا به قدر عشق ، کسی  پی نمی برد
اینجا کسی به فکر غمِ بیکرانه نیست
از جنس باده ، هرچه بیابی ،  ولی  دریغ
کس را قبول یک خطر عاشقانه نیست
حافظ ! دعای نیمه شبی  کارگر نشد
دفع بلا به گریه ی تلخِ  شبانه نیست
بر حالِ شاعران نفسی گریه می کنم
عمریست فرصت غزل عاشقانه نیست
بیهودگی همین که  من از عشق زاده ام
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
ای دل ! سرت به نیزه اگر می رود رواست
رنگ تو از کلیشه ی رنگ زمانه نیست
نوشته شده در: دوشنبه ۳۱ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
عشقبازی...
عشقبازی به همین اسانی است…
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با اهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین اسانی است…
شاعری با کلمات شیرین
دست ارام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل ارام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین اسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به انها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین اسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در اخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین اسانی است…
نوشته شده در: دوشنبه ۲۴ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

ناشنوا...

میز و کلاس و تخته و بی انتها سکوت
کودک  نگاه مضطرب و سال ها سکوت
امد کنار تخته سیاه و نگاه کرد
از ابتدا نوشته شده انتها سکوت
غصه نخور شکوفه من اخرش که نیست
من با توام فرشته من پس چرا سکوت ؟
چشمان تو شبیه خدا حرف می زند
اینجا پر از سکوت و صدا شد صدا سکوت
گچ در میان دست تو حرفی نمی زند
یک وقفه مانده فقط از تو تا سکوت
میز و کلاس و تخته و لب ها شکفته شد
کودک نوشت جمله ای از مهر با سکوت
نوشته شده در: یکشنبه ۲۳ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
مجنون...
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق ان شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ، دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت اواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک  یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
نوشته شده در: شنبه ۱۵ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
صدای تیشه ام گر چه نه بانگی انچنانی داشت
ز شور عشق شیرین تو تا اینجا سرایت کرد

بیستون..

شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهاد
و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات اباد
منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند   
تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون ازاد
ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو
تو شیرین می کنی سنگی  چوعکسی بر دلت افتاد
چو می کوبی  تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب
به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد
خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد
به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد
چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است ائینم
ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد
خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد
بدا برحال شیرینی که ازادیش رفت از یاد
مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان
بجانم کندمت آنسان که  مانی جاودان در یاد
به رازی گویمت اینرا تو کوه  کندی و من دل را
تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه ، من از بنیاد

بیستون...

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و ان تیشه سالهاست که در شکاف کوه افتاده است
تا عشق است ، شیرین هست …
نوشته شده در: دوشنبه ۱۰ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

غریب...

هـوای عـید بسر ، شـوق ارزو دیدار
کجاست عید به غـربت غـریب را ای یار
مبارک اسـت عقاید به صوب مـذهب و دین
به شرط اینکه توانی بود ترا یک بار
یکی به کعبه تـنعم طواف را پنداشت
دگر گرسنه و بی خانه و بدون نهار
بـه اشـک دیـدهء اواره گان بی میهن
قـسم که صـدق چنین اسـت میکنم  اظهار
خـدا به درگهـت اید اگرنه سـنگ  دلی
به راه دور مرو دست گیر کـام بـرآر
اگر به خویش پسندی تو قصر و حور و بهشت
ز حج کعـبه گـذر حاجـت غـریب بـرآر
ببین بـه قصر منا بـر دو چشم قربانی
عـرب بـه خانه خدا گـوشت را نـدارد  کـار
گـرسگان  وطن چشمشان بـه امـیدیـست
یک عمر گـوشت نخوردند و دیده اند صد بار
قـرائـت ار به نمازتـو فـرض عـین بـود
کجا شنیده ای تو ناله های در تکرار
بـه طفل پای برهنه که ژنده پوش بود
به پات روی گذارد همی کند اظهار
یکی به صدقه بده تا که صد ، خـدا دهـدت
تو دست خویش نهادی بروی ان دستار
ادای سنت و فرضت اگر که امر بـود
رواتر اسـت مـدد مادرش بود بـیمار
خدا به طعنه و افراط عـید می آرد
کجا رواست به طفل یتیم  این ازار
هـزار گونه دلیلم به سر بود امروز
ز بیم کفر مرا نیـسـت جرئـت گـفـتار
خـدای را بـه کدامین زبان سخن گـویم
که بنده ات به ملامت کـشد مرا این بار
حنای دسـت تنعم به حج و قـربانیست
مرا که نیست سزاوار ، پس به عید چه کار

یتیم...

خانه تکانى  رسم قدیمى همه منتظران بهار است ، خانه تکانى دلها را فراموش نکنیم
کم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبیند
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است ، تقصیر ابرها نیست ، چشمان ما باران نخورده است
نوشته شده در: شنبه ۸ , فروردین , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
راز...
به یقین ، فلسفه خلقت دنیا عشق است
انچه نقش است در این گنبد مینا ، عشق است
اهرمن ، سیب ، هوس ، وسوسه ، غفلت … بس کن
علت معجزه ادم و حوا ، عشق است
بیدلی گفت به من حضرت دل ایینه ست
انچه نقش است در این اینه ، تنها عشق است
در شب قدر که برتر ز هزاران ماه است
حاجت اینه از حضرت یکتا ، عشق است
انچه لبخند نشانده است به لبها ، مهر است
انچه امید نهاده ست به دلها ، عشق است
شکل یک راز قشنگ است ، تماشا دارد
گل صد جلوه صحرای معما ، عشق است
« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر »
بهترین زمزمه در گوش دل ما ، عشق است
هر چه حسن است ، تعلق به جمالش دارد
انچه دل می برد از عقل ، به مولا عشق است
قصه  مولوی  و شمس اگر شیرین است
علت انست که معشوقه انها ، عشق است
راز شوریدگی فائز و باباطاهر
علت  بیدلی  حافظ  و نیما ، عشق است
نفس عشق شفا بخش دل مجنون است
تسلیت گوی دل خسته لیلا ، عشق است
روح  فرهاد ، گرفتار تب  شیرین است
علت سوختن  وامق  و عذرا ، عشق است
به گل سرخ قسم یوسف دل معصوم است
ای ندامت نفسان ، درد  زلیخا عشق است
باز هم حادثه سیب که می افتد سرخ
جای شک نیست که تقدیر دل ما ، عشق است

سرخ...

نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

معما..

یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول ، این راز از روز اول
انجا زنی گریه می‌کرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردی‌ست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم ، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست ، بعداً خودش می‌شود حل
این گرگ‌های گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری می‌اید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینه‌ی گرم در یک اتاق مجلل
من می‌روم تا پس از این اماده‌ی مرگ باشم
ها ! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول
نوشته شده در: شنبه ۳ , اسفند , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
راز سرخ...
شعر یعنی‌ ناگهان‌…! یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
شعر در قاب‌ نگاه‌ من‌ ، تمام‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، ترجمان‌ داغهای‌ سینه‌سوز
شعر یعنی‌ ، یک‌ نفر تنهایی‌ خود را گریست‌
شعر یعنی‌ ، مرهم‌ لبخند بر لبهای‌ غم‌
کاش‌ می‌فهمیدی‌ ای‌ دل‌ ، مهربانی‌ را که‌ چیست‌ !
شعر یعنی‌ ، دست‌ امدادی‌ که‌ دارد بوی‌ عشق‌
شاعر این‌ دست‌ روشن ‌، هیچ‌ می‌دانی‌ که‌ کیست ‌؟
شعر یعنی‌ ، انتشار مهربانیهای‌ ما
شعر یعنی ‌، خوب من‌ ! باید کنار عشق‌ زیست‌
شعر یعنی ‌، در کلاس‌ دوستی‌ اول‌ شدن‌
بر زبان‌ دفتر مشق‌ محبت‌ ، طعم‌ بیست‌
شعر یعنی ‌، بوی‌ گل‌ همسایه احساس‌ ماست‌
منزل‌ اواز بلبل ‌، ان‌ قدرها دور نیست‌
شعر یعنی‌ ، ناگهان‌ فهمیدن‌ این‌ راز سرخ ‌:
تا که‌ لبخند شقایق‌ هست‌ !، فصل‌ زندگی‌ است‌
شعر یعنی‌ ، رستخیز واژه‌های‌ ناگهان‌
شعر، آری‌ نازنین ، یک‌ اتفاق‌ ساده‌ نیست‌
نوشته شده در: جمعه ۲۵ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
روزگار...
و زندگی به مذاق گل شما بد نیست !
پرنده حال و هوایش که در هوا بد نیست
برای من که در این شهر بی کس و کارم
دوباره خلوت شب های روستا بد نیست !
شما بهار ، شما گل  به دامنت داری
برایتان گذر کند روزها بد نیست !
سری به کلبه نمناک من بزن خوب است
برای تجربه و درک تنگنا بد نیست
گرسنه ، عشق نمی فهمد و نمی داند
چه چیز پیش خدا خوب نیست یا بد نیست
چرا به حال خودم گریه ام نمی گیرد ؟
برای گریه هوای دلم چرا بد نیست ! ؟
دو تکه نان و نفس های از سر اجبار
تو باورت نشود ! روزگار ما بد نیست !!
نوشته شده در: سه شنبه ۲۲ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
نقاب...
هی بازیگر! گریه نکن ! ما همه مون مثلِ همیم
صبا که از خواب پا می شیم نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش
یکی ترانه ساز میشه ، یکی میشه غزل فروش
یکی رئیس کارخونه ، یکی یه قاتل شرور
یکی وکیل ، یکی وزیر ، یکی گدا ، یکی سپور
کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماس
گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداس
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
نقشه ی یه دریچه رو ، رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه ، تنها برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه ؟
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه ؟
آی نمایشنامه نویس ! نقش منو به من بده !
نقش جدال اخر تن به تنو به من بده
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم ، جای خودم داد بزنم
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ! رها شو از پیله ی خواب
نوشته شده در: یکشنبه ۲۰ , بهمن , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

پنجره...

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لایحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !
چه کسی گفت از ایینه به اهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخ ترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه ابستن پاهای پریشانم بود …
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سر خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در اغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم
و به ایینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم ان طرف پیرهن توری شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوری شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم و به همسایه خود برخوردم
امدم خنده کنم ، دم نزدم تا مردم !
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء اب
ابر سر را بفرستید به سجادهء اب
شب در ارامش مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا ابی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب ایینه گران است ، چه باید بکنیم ؟ !
مشکل اینه نان است ، چه باید بکنیم ؟ !
مثل دریا به تن تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در ایینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسم شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان ! طالب فیضید اگر ، بسم الله !
نوشته شده در: شنبه ۲۸ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱

مثنوی..

مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست
فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
درد ، خوراک دلم بود ، نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ، نمی دانستم
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم
پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

مرد.. 

 

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه ، کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت
لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد
دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
بنویسید به قانون عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیات پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد
کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر  نداشت
او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد
پیرخو بود و هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد
اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست
ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد
مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود
شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !
گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد
رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد و از باغچه گل می نوشید
خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت
آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود…
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فرو ریخت به پیشانی شب
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شب گریهء کاریز مرا غسل دهید
در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ، به کفن حاجت نیست !
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شب منجمدآباد زمستان نرسیم
نوشته شده در: چهارشنبه ۲۵ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۳
?
غروب بود و عطش بود و پایداری غم
و سیب وسوسه پوسیده بود ، آدم هم
صفا نداشت زمین بی‌تو ، شرحه ‌شرحه و خشک
و هاجرانه جهان می‌دوید : بی‌زمزم !
نه ابر زمزمه حتا !… بهار می‌گندید !
و وضع جو‌ّ‌ی دل بود همچنان مبهم !
درست توی همین گیر و دار باران زد
و بعد پلک جهان هم پرید ! تا آدم ‌
بفهمد این خود حو‌ّاست ! اتفاق بزرگ
همین که آمده با ابر از آسمان ، نم‌نم !
هزار و سیصد و ………..
درست بیست و … ساعت… نمی‌دانم !!
 گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنیا ، کم !
تو آن مسیح مؤنث ! تو زاده‌ای زیتون !
که روی دوش کشیدی صلیبی از مریم ! 
 و عطر آن همه مریم ، غروب را آکند !
 وجلجتای جهان مست شد ! خدایان هم‌ ‌
المپ را به زئوس وا نهاده ، پاکوبان
به شادباش زمین آمدند …ریم… رام … رم !!
به روی دست خدایان : بنفش ،‌ نیلی ، سرخ… !
و ساخت قوس و قزح ،‌ آن هزار و یک پرچم !
و آفرودیت به لبت بوسه زد … و زیبا شد !!
ونوس موی تو را شانه کرد : خم در خم !
و بعد گریه‌ات آغاز شد ، زمین خندید !
هزار واژه شدی و جهان هزار قلم !
غزل شدی و قناری تو را تکل‍ّم کرد !
و من درست از آن وقت عاشقت شده‌ام !!
درست بیست و  … ساعت … نمی‌دانم !
به جان هر چه قناری … به جان عشق قسم! …
نوشته شده در: سه شنبه ۲۴ , دی , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
اخر راه...
و می رسم شبی آخر ، به آخر راهم
و می زنم به تو لبخند آخرم را هم
لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوسه برایت ولی نمی خواند
لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ
کبود رنگ ترین شعر من : قصیده ی مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ
تو را به خوانش خود در سکوت می خواند 
و داغ من به دل واژه هام می ماند
دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده
دلم که سبزتر از جنگل شمالی ها
به رقص آمده تر از سماع شالی ها
به گرمناکی خورشید آسمان جنوب
شبیه بندر شرجی ، در انزوای غروب
دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تو شاد می خندید
شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی خطی بلند می افتد
صدای سوت و پرستار و شوک…خدا حافظ
بگو قناری من !  نوک به نوک : خدا حافظ !
شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویه می کند آرام روبه رویت عشق
زلال اشک تو در موج اشک می افتد
و روح شاد تو از اوج اشک می افتد
شکسته بالی و آن روح ! فاجعه این است !
نه مرگ و من ، تو و اندوه ! فاجعه این است
نمی شود که برقصی ، ترانه خوان بشوی
ولی شکسته نباید از این غزل بروی
در آخرین غزلم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون روی !
ضمیر متصل « تو» ، حضور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیت ها ، بلند و قوی
و باز مثل همیشه توشعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ، تویی راوی
بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غزل بروی
بزن به کوچه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه  شعر بمان
درون قافیه هایم به رقص می کشمت
به بیت بوسه ی شعرم دوباره می چشمت
نسیم دست من است و کلاف گیسویت…
ستاره می چکد و بافه بافه گیسویت
شبی شبیه شب شادمانی  عشق است
ـ سفیر سلسله ی آسمانی عشق است
که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلی نوبرانه آورده
برای من ! خود این من که می دود به من ات
منی که بارش باران به روی پیرهنت !
منی که روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید  تنت
تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !
که رقص فا و سل از فاصله نمی ترسد
که فصل بوسه  بهار است همچنان دهنت
سخن بگو و چکاوک بریز در رگ شب
که این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنت
پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت
جهان و چلچه هایش پرنده می خواهند
برای بردن  بازی برنده می خواهند
برای بردن بازی ! که دست غم آس است
ببـُر به بی بی دل ! که برنده احساس است
تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت  نص  صریح  زندگی است
برنده باش ، پرنده ! به نام نامی  دل
که غیر عشق ندارد جهان ما حاصل
چه آتشی ست میان مرور بوسه ی من؟!
نبند دل به غمت بی حضور بوسه ی من
به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش داغی میان خاکستر
بریز عطر غزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات
و آب های جهان را چنان نوازش کن
که رودهاش برقصند با النگوهات
که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
به بیشه زار تن تو ، به بچه آهوهات
تویی که مادر شعری بیا و شیر بده
به بره های غزل در میان بازوهات
ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار ماه ، شکار کمان ابروهات
سپیده ها همه تکرار صبح پیشانیت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات
و مست می شومت باز در شبی دیگر
و بوسه می زنمت باز در لبی دیگر
به عطر وحشی باران ، به شور باید رفت
به سرزمین ستاره ، به نور باید رفت
به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد …

رقص مرگ...

نوشته شده در: دوشنبه ۱۱ , آذر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
خیام...
با جمله‌ی رندان جهان هم‌ کیشم
خیام ترانه‌های پر تشویشم
انگار شراب از اسمان می‌بارد
وقتی که به چشمان تو می‌اندیشم
***
تا بال و پر عمر به رنگ هوس است
از اوج سرازیر شدن یک نفس است
ان لحظه که بال زندگی می‌شکند
در چشم پرنده ، اسمان هم قفس است
***
باران : تب هر طرف ببارم دارم
دهقان : غم تا به کی بکارم دارم
درویش نگاهی به خود انداخت و گفت :
من هرچه که دارم از ندارم دارم
***
زد بانگ کسی که جاده‌ها را می‌زیست :
ای بی‌خبر از عاقبت راه نایست !
ان سوی قدم‌ها که نمی‌دانم کیست
پیوسته کسی هست که می‌گوید : نیست
***
ای صبح نه ابی نه سپیدیم هنوز
در شهر امید ناامیدیم هنوز
دیدی که چه کرد دست شب با من و تو ؟
در باز و به دنبال کلیدیم هنوز
***
تا گریه طلسم درد را می‌شکند
دل ، حرمت اه سرد را می‌شکند
دریای هزار موج طوفان‌ خیز است
اشکی که غرور مرد را می‌شکند
***
او ، من ، تو … چقدر در تلاشند همه
از حادثه ، سنگ می‌تراشند همه
من از تن او گذشت ، من او شد و گفت :
ای کاش تو باشی و نباشند همه
***
ای مثل غرور ساده‌ی اینه ، فاش
کاری نکنی شکستگی اید و کاش
دیدار تو با اینه حرفی دارد
هم با همه باش و هم جدا از همه باش
***
شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه روبرو  عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد :
من عاشق او بودم و او عاشق او …
***
تا عشق تو داغ بر جبین می‌ریزد
چشمم همه اشک اتشین می‌ریزد
هجران تو را اگر شبی اه کشم
خاکستر ماه بر زمیـــن می‌ریزد
***
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک به دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار غربت باقی‌ست
تنها نشدی که درد تنها بکشی
***
روح سحری ، ناز دمیدن داری
مثل غزلی تازه شنیدن داری
ای قصه‌ی روزهای من بودم و تو
ان قدر ندیدمت که دیدن داری
***
ما خلوت رخوت زده‌ی مردابیم
تصویر سراب تشنگی در ابیم
عالم کفنی به وسعت بی‌خبری‌ست
ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم
***
امشب دلم از امدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه‌ی دیدار است
ان‌ گونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد ان یکی بیدار است
***
دیری‌ست که اتش از تنم می‌ریزد
صد حنجره خون از سخنم می‌ریزد
با بار غمی که روی دوشم مانده‌ست
بر کوه اگر تکیه کنم می‌ریزد
***
پیراهن خیس ابر تن‌پوش من است
صد باغ تبرخورده در اغوش من است
این زندگی کبود  این تلخ بنفش
زخمی‌ست که سال‌هاست بر دوش من است
***
در حنجره‌ام شور صدا نیست رفیق
یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق
بگذار که قصه را به پایان ببرم
اخر غم من یکی دو تا نیست رفیق
***

باران...

من : دهکده‌ها نبض حقایق هستند
او : مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید :
باران که بیاید همه عاشق هستند
نوشته شده در: پنجشنبه ۷ , آذر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
دیده ای غنچه ها ناشکفته گاه بر شاخه ها می پلاسند ؟
عاشقانه ترین حرفها هم می شود در دهانت بماسند
حرفها با دل تو دل من دارد اما بگوید ؟ … نگوید ؟
سنگ و ائینه نشنیده ای که از رسیدن به هم در هراسند؟
ای صدای تو ارامش اب ! کاش یک سنگ با من بگویی !
کوزه های لب چشمه ها هم لهجه ی عشق را می شناسند
عشق گفتم که با تیشه ی غم زد به هر کوه اما نفهمید
دردها با دل تو صمیمی ، زخم ها با تنت هم لباسند
اوج فریاد کوه است پژواک ، وقتی از درد لب می گشاید
کوه دردی و از بس صبوری ، دردها خسته از انعکاسند
از تو دور است اگر می زند سر ماه بر قله های غریبی
نامی از او اگر بر لبت نیست کوههای جهان ناسپاسند
***

یاد...

گرچه از یاد بردی که ان ماه، تکیه گاه غمش شانه ات بود
من به مهر تو شکی ندارم ، اغلب عاشقان کم حواسند…
نوشته شده در: پنجشنبه ۷ , آذر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

جنس خدا...

دخترک تنهای تنها در کنار جوی اب
با خودش یا با ترازویش سخن ها داشت باز
قصه زیبای تکراری بی پایان او
روزی از نو  بود و شب های دراز
شخصیت های درون قصه اش
ادمک هایی عجیب و بس غریب
خنده هاشان گریه دار و ظاهری
درد هاشان بی فراز و بی نشیب
ادمک هایی به سرعت در گذر
گرد و خاک کفششان بر جان من
من همانم دختری در رهگذار
این ترازو قصه ایمان من
صبح های زود از بعد نماز
خواب دیگر از دو چشمم می پرد
کوچه تاریک است و مملو از خدا
قصه امروز را می پرورد
کم کمک از وزن های مختلف
ادمک هایی هویدا می شود
کوچه روشن تر شده ،  کو پس خدا؟
کوچه بی تو ای خدایا ، می شود؟‌
مردی از ره می رسد با وزن کم
عینکی تاریک بر چشمان او
چشم او تاریک و مملو از خدا
پس خدا اینجاست ، در ایمان او
مرد بینا جنسش از جنس خداست
صاف و پاک و ناطق و ساکت ضمیر
نیک می بیند در این دنیای پاک
کور ادم های در پیله اسیر
مرد را ، هر روزه وزنش می کنم
وزن او کمتر و کمتر می شود
خود به من گفته است فردا دیگر او
با خدا وزنش برابر می شود
نوشته شده در: شنبه ۲ , آذر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
گیتار زن..
عاقبت گیتار زن دیوانه شد
همره من بر سر پیمانه شد
ساز او سر مست شد از مستی اش
همنوا شد با تمام هستی اش
او به من دل داده من سر می دهم
سر چه باشد ، چیز بهتر میدهم
در کلامش شور و حال و سادگی
در نگاهش نور عشق و زندگی
اه از ان گیتار زن بیداد کرد
عشق را در کوچه ها فریاد کرد
کاسه صبرش دگر لبریز شد
گوش جانش بر حوادث تیز شد
اه از ان گیتار زن شد بیقرار
لحظه ها را می شمارد بیشمار
بیقرار وصل شد سر مست گشت
عاشق شب ، اسمان و کوه و دشت
من چه میگویم منم دیوانه ام
عاشق گیتار زن مستانه ام
ما دو تا یکتا شدیم از همدلی
تا نباشد بین ما بی حاصلی
ای خدا گیتار زن سر زنده باد
تا ابد عشق و جنون پاینده باد
نوشته شده در: شنبه ۲ , آذر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
دو رکعت می خوانم نماز به نیت عشق و وضوی ان ساختم به خون خویش
رکعتانی فی العشق قربتا” الی قلبک “

دو رکعت نماز عشق...

هزار افتاب گردان پشت سرم تکبیر می گویند
الله اکبر  الله اکبر
تکبیرة الاحرام
الحمدالله برای افرینش چشمانت ، الحمدالله برای برق نگاهت ، الحمدالله به خاطر یا رحمن و یا رحیم
خودم را سپردم به تو ، تویِ این همه دل رعشه اهدنا الصراط المستقیم ، صراطی از صراط تو مستقیم تر است مگر؟!!!
پس اگر بخواهد هدایت شده ام
صراط الذین آی سیب درشت ، عطر اگین ترین نعمت خدا ، اگر تو با من باشی دیگر مد هیچ ضالینی به من نمی چسبد
قل هو الله احد بگو ، بگو عشق یکیست ، بگو عشق یکیست
الله الصمد بگو ، بگو عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیم
لم یلد ولم یولد بگو ، بگو عشق حاصل جمع من و تو نیست ، عشق دریایی است که من و تو تویش غرق می شویم
ولم یکن له کفون احد و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاست
قسم به خدای احد و واحد
الله اکبر
خم می شوم زیر بار این همه حرف های عاشقانه ، وا‍ژه ها موج می شوند ، زیبا ترین جملات عقیم می مانند
سبحان الله چه افتابی است ، سبحان الله چه بارانی است ، سبحان الله چه برفی است
وتبارک الله الاحسن الخالقین
تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد سمع الله لمن حمده
از نا می روم از نا می روم ، به خاک می افتم به خاک می افتم
سبحان الله  ،  سبحان الله  ،  سبحان الله
چشمانم خیس می شود ، سجاده رنگ خون می گیرد ، چشمم سیاهی می رود ، می نشینم روی دو زانوی لرزانم
شهادت می دهم ،  شهادت می دهم  که خدا چیزی جز عشق نیست ، شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده ی عشق است ، شهادت می دهم که دارم شهید می شوم
سلام ،  سلام بر دلم که دارد پر پر می زند ، سلام بر همه ی انها که عشق را رحمت خدا می دانند ، سلام بر گیسوان تو ،  گیسوان تو  که بافته ی دستان خداست
الله اکبر  ،  الله اکبر  ،  الله اکبر
آخ گمانم حالتی رفت که محراب به فریاد امد
 فقط یکی ، یکی به من بگوید اینجا هم شک بین یک و دو باطل است
باطل است یا نه ؟ !!!…
نوشته شده در: سه شنبه ۲۸ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
سکوت...
می نشینم شروه خوان باغ شب بویی که نیست
می سپارم دل به دست موج گیسویی که نیست
بی نشان تر از همیشه سر به زانوی خودم
برسرم چتر سکوت بی هیاهویی که نیست
می کشد خمیازه ، بعد از ظهر غمگینی که هست
خیره می مانم به یک سقف پرستو یی که نیست !
یک نفس سجاده ام همخانه ی باران نشد
بر لب خشکیده ام یک جرعه یاهویی که نیست
می خورد تقویم ایامم نسیم اسا ورق
در هوای پرکشیدن تا فراسو یی که نیست
می کند تکرار ، نجوایی جنون انگیز را
لولی مست خیال خال هندویی که نیست
دوست می دارم جهان کوچکم را ، قانع است
طفل بازیگوش با فانوس جادویی که نیست
مقصدم تو ، معبدم تو ، هرچه باداباد عمر
می زند قندیل اشکم بی تو سوسویی که نیست
نوشته شده در: جمعه ۲۴ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
مالک کل فصل هایی تو ، اب و رنگت ولی شبیه بهار
ای لبانت به رنگ نارنگی ، رنج نارنج را به من بسپار
مالک کل فصل هایی پس ، توی دشت تو برف می بارد
نفست هرم باد تابستان ، عطر اغوش تو همیشه بهار
فصل پاییز توی موهایت ، در طواف است و بر لبش لبیک
حجرالابیض است رخسارت ، حج ان عمره‌ای تمتع وار
دست های تو مسجد شعرند ، قافیه قد قامت تو نشد
اشهد ان لا غزل جز تو ، می شود بر مناره ها تکرار
ای دو چشمت ذغال ، گیسو دود ، گونه هایت شکوفه اتش
ای قنوت شکسته بسته من ، ربنا اتنا عذاب النار
در نگاهت دو صوفی سرمست ، در سماع هو الطیف به رقص
گیسوانت به روی صورت من ، ذکر گویند با هوالستار
پلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواند
مژه های تو هم برای همین ، دست های بلند استغفار
می نویسم برقص و بوسه بپاش ، بوسه های تو راوی غزلند
نه ، نگو شعر من تعارف نیست ، از من اصرار و از تو هم انکار
می نویسم… نه می نویسد عشق ، کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوه تو وزن شعر شکست ، مثنوی بر غزل شود اوار

 راوی ...

تو تمام ترانه ای بانو
بودن بی بهانه ای بانو
شعر شمس الشموس پیشانیت
عشق یعنی عبور عریانیت
پشت پیراهنت پرنده شدن
دل بریدن سپس برنده شدن
کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوتو دزدکی چیدن
پیرهن لکه لکه لب قرمز
من نخوردم ! دروغکی جایز
نه ، نگو ، نه ، نگو که فرصت نیست
عشق مشقی پر از مشقت نیست
رنج این جاست کشتن جرئت
هی نشستن ، نَشستن عادت
از تن تیک تاک ساعت ها
هی مرور شب مرارت ها
صبح باید بیاید از عشقت
پوپای پر گشاید از عشقت
هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را
چو بیفتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه قرص ماه افتاد
هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکند سنگلاخ عروض را هموار
می نویسم سکوت پشت سکوت ، تا بپیچد صدای بوسه تو
نقطه چین می گذارم این جارا ، فصل شاتوت می رسد انگار
ماه بانو برقص بوسه بپاش بوسه های تو راوی غزلند
نه ، نگو شعر من تعارف نیست ، از من اصرار و از تو هم اقرار
نوشته شده در: سه شنبه ۲۱ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
من شنبه امدم که ببینم تو را نشد
یکشنبه امدم همه صف بود و جا نشد
رفتم دوشنبه نذر کنم استانه را
ان روز هم قضا شد و نذرم ادا نشد
گفتم سه شنبه فکر تو از سر به در کنم
زالوصفت خیال تو از من جدا نشد
اما چهارشنبه دگر هیچ کس نبود
تا از دلم بگویم و اینکه چرا نشد
چون پنجشنبه شد به مزارم سری بزن
بر سنگ من بخوان که چرا عقده وانشد
جمعه تو هم کنار منی! شک در این نکن !
دردی که جز به خاک مزارم دوا نشد !
نوشته شده در: جمعه ۱۷ , آبان , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

ب مثل...

بر کرسی خطابه حضرت باران نشسته است

در محضرش هزار بید پریشان نشسته است

هی قطره قطره درس می‌دهد و حرفهای او

بر برگ برگ جزوه‌های درختان نشسته است !

 آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟ ! شبیه چی ؟

اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است ! …

تو غایبی … و  من  که بی‌ تو حضورش حضور نیست

در چارراه عشق و غم ، شک و ایمان نشسته است

من فکر می‌کند به این که اگر رد پای تو

بر روی سنگفرش خیس خیابان نشسته است

پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است ؟ !

این‌گونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است ؟ !

اخر خودش ، فقط نه بی‌تو ، که بی هیچ یادگار

قندیل‌وار توی فصل زمستان نشسته است !

یا اینکه فکر می‌کند که اگر …  های ! با توام !

فریاد رعد جای لهجه‌ء باران نشسته است !

 ب مثل چی ؟ ! پسر ! کجاست حواست ؟ ! چه می کنی ؟ !

شاگرد تنبلی که گوشه‌ء ایوان نشسته است ! 

( من ؟ ) بغض می‌کند … و مِن‌مِن‌اش اغاز می‌شود

در لکنتش هزار گریه‌ء؟ پنهان نشسته است :

ب … مثل … مثل بی‌تو بودن من ! مثل بی‌کسی !

ب مثل بوسه … بوسه‌ای که به سیمان نشسته است !

ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !

ب مثل باید ی که در گل امکان نشسته است !

ب مثل بی نصیب ماندنم از سیبهای تو

وقتی که پشت طرح فاجعه شیطان نشسته است !…

شب ، شوکه ، مکث می‌کند … و درختان ، ستاره ، سنگ

انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است

حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است

( من ) هم که بی‌تو زیر شرشر باران نشسته است …!

نوشته شده در: شنبه ۱۳ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

سی شب به تو التماس کردم
این لحظه جواب طالب ام من

خواهی بنواز و خواه رد کن
احسان و عتاب طالب ام من

از کوی تو بوی عطر امد
برخیز که عید فطر امد

امشب که منم فتاده عشق
ساغر بزند ز باده عشق

خطی تو بیا بخوان برایم
از نامه سرگشاده عشق

ان نامه که دادی از برایم
با مطلع بی فتاده عشق

گفتی که سحر بیا به کویم
ای خسته ز سیر جاده عشق

مائیم ولی تو مخور غم
ای بنده خانزاده عشق

تا یار ز در نیاید امشب
ای کاش سحر نیاید امشب

بیرون نروم زمیهمانی
تا یار ز در نیاید امشب

امضا نشود کتاب ما تا
از یار خبر نیاید امشب

این سی شب و روز ما نیرزد
تا او به نظر نیاید امشب

در دام فراغ جان سپارم
آن ماه اگر نیاید امشب

خواهم ملکت شوم نگارا
گرد فدکت شوم نگارا

کی گل کنی ای شقایق عشق؟
تا شاپرکت شوم نگارا

بر دوش نسیم صبحگاهی
چون قاصدکت شوم نگارا

هنگام نماز عید بند
تحت الهنکت شوم نگارا

بر گرد حریم تو به پرواز
مثل ملکت شوم نگارا

امسال به قیمتم بیفزای
بر عشق و ارادتم بیفزای

جبرئیل گسیل خدمتم کن
بر شوق ولایتم بیافزای

پر سوخته از شرار عشقم
سوزی به حرارتم بیفزای

انفاس مرا محمدی کن
بر بار رسالتم بیفزای

از نور علی منورم کن
بر نور هدایتم بیفزای

هو کش که ترانه ای بسازم
از ناله زبانه ای بسازم

در دوره پر فراق عصیان
با اشک شبانه ای بسازم

ای دوست کنار خانه تو
اذنم بده خانه ای بسازم

بر بام حریم عشقت ای یار
بگذار که لانه ای بسازم

یک بوسه دهی اگر بر این دل
باران ز زمانه ای بسازم

از کوی تو بوی عطر امد
برخیز که عید فطر امد

نوشته شده در: پنجشنبه ۱۱ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

یاس بنفش...

ای رفته باز گرد که دل بیقرار توست

چشمم کنار پنجره در انتظار توست
 
تنها نه من هوای تو دارم که پرده هم

با باد قصه می‌کند و بیقرار توست
 
یاس بنفش بافته بر طاق پنجره

در باد موی ریخته‌ء تابدار توست
 
سروی که پیش پای تو خم می‌کند سرش

پیک خیال رهرو من در کنار توست
 
بازا که باز فصل خزانم شود بهار

باری بهار امدنش با بهار توست
 
یک چند دلربائی و ناگه نهان شدن

خوش نیست این معامله هرچند کار توست
 
دور از تو جز خیال تو کس نیست یار من

تا خود کدام سرو سر افراز یار توست
 
خوش زی به هر کجای که باشی به کام دل

اب و هوای تازه یقین اختیار توست
 
از یادها که باز نهادی ولی بدان

تنها همین مراست که غم یادگار توست

نوشته شده در: جمعه ۵ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

شلمچه

بگو که از خط و خون یاران ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

کسی نگفت از دل هیاهو ، زخون و سنگر، زموج و باران

تو بی‌قرار از نهیب طوفان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

فقط شنیدم که بال خود را ، گشادی از این کرانه رفتی

کسی نگفت از فراز میدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

گرفتم از تو سراغ ، گفتند : گذشتی از شب ، شهاب‌ گونه

و من به حیرت که با شهیدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

شلمچه بود و نگاه تیزت ، که می‌گشودی به دیده‌ بانی

چه گویم اما ، به شوق ایمان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

چو ابر و باران ، ره تماشا ، گرفته بود اشک و خون چشمم

ندیدمت با لبان خندان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟

شلمچه...

نوشته شده در: سه شنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حب دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم ، شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی ، که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی ، چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری ، چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی ، چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی ، که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیله القدر ، به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه ، بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران ، چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش ، به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

نوشته شده در: دوشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۷ | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰