![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
بگذار تمام سال را بد باشیم در خوب و بد کار مردد باشیم امروز که سالروز میلاد شماست رخصت بده تا زائر مشهد باشیم
سر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد چه کرده جذبه ی چشم تو با اغوش این غربت که زائر قصد اینجا می کند از دور می رقصد دو تا چشم پریشان بر ضریحت بستم و حالا دو تا ماهی قرمز در پس این تور می رقصد تمام خاک اینجا بوی آهوی ختن دارد اگر عطار در بازار نیشابور می رقصد چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف که در بزم همایونت کبوتر شور می رقصد به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی سه دانه دل میان سینه انگور می رقصد شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد فلج کف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد
سخت است جدا شدن از شهر خاطره های پیامبر، اما تو رضا شده ای به رضای الهی ، غریب امده ای تا اسلام را از غربت بیرون بیاوری ، تا غریبه ها را اشنا کنی با هم …
خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد مـشـکلى داشت به اقاى خودش رو مى زد مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد هـمنوا با در و دیوار در ان عصمت محض نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت کـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز شـعـله اى شعر که در اینه سوسو مى زد
کبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به تو ، کسی که تو را دارد ، غریب نخواهد شد … اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رویا از شب گذشتیم و اینک ، صبح است صبح تماشا تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش اغوش واکرده خورشید ، دنیاست غرق تماشا عطر پر جبرئیل است ، این اسمان بی بدیل است نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دریا فریادها بی هیاهو ، دل ها دل تنگ آهو جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را ارام می گرید این جا ، باران که چشم دل ماست ما نیز چون تو غریبیم ، این اسمان شاهد ما
چشمها در ایوان طلای تو ، مثل گمشده ها به اصل خویش به روزگار وصل خویش بازمیگردند ، ادمی ، غریب است در این دنیا و تو امام غریبانی … باران گرفته ، دل چمدان مسافر است ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است می گوید از نشاط جهان دل گرفته ام یک تکه از غم تو برایم جواهر است ! هی می رود می اید ، هی غصه می خورد از اینکه تو نخواهی اش ، اشفته خاطر است ! با اینهمه خوش است که شاید بخواهی و… این سال اخری همه دیدند زائر است ! پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم بازار خط و ساحت خال تو دایر است تو دلبرانه می گذری ، از دل نسیم دل آهوانه ، گمشده ی این مناظر است ! ذوقی که ریخته است در اواز کائنات یک گوشه از ترانهگی روح شاعر است ! روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست اغاز عاشقیش همین بیت اخر است
ادمی مسافر است و تو کاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق های تو ، به دروازه های ملکوت برسیم … ای نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو یک عالمه گل کاشته ام در خم ابرو خورشید هم از شرق نگاه تو می اید هر صبح که در بند کنی حلقه گیسو از دانه ی اشک دل زوار تو رویید بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو مشغول طواف حرمت ، هر چه کبوتر مهمان صفای قدمت هر چه پرستو تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست از بس که به ان بال ملائک زده جارو تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت صیاد که ناله زده : یا ضامن آهو پیش تو دراز است مرا دست گدایی با کاسه ی دل ، کاسهی سر، کاسه ی زانو ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو بیمار توام آقا ! نذرت دل تنگم بنویس برای دل من نسخه و دارو
چرخ میخورم و سرگردانی ام را یله میکنم روی گنبد و گلدسته ها ، چرخ میخورم و بیقراری ام از ایوان میگذرد و بند میشود به پنجره فولاد ، چرخ میخورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه میزند ، چرخ میخورم مدام و کبوتر ارزوهایم بالبال میزند … کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد بـنـوشـیـم اب صـاف مـهربـانى شـبـیـه هـشـتـمین شعر محمـد اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش دو رکعت عشق و یک قطره نماز است خـداى ارزوهـایـم کـمـــک کـن حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم ضـریـح اشـنـایـش را بـبـوسـم گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد بـسـازم یـک ضـریـح اسـمـانـى کـمـک کـن مـثـل مشهد ، شهر رویا دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد خــداى ارزوهــایــم کـمـک کن کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد
صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود از پـرپـر یـا کـریـم پـر بود خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت بـاران رضـا رضـا رضـا بـود دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود عـطـر گـل یـاس در دل مــن عـطـر صـلـوات در فضـا بود لب ها همه حرف و درد دل داشـت بـا او کـه غـریـب اشـنـا بود بـا یـک بـغـل ارزو و امـیــد رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید رفـتـم طـرف ضـریـح روشن در نـور و فـرشتـه گم شدم من
رویا زدگی به حال بعضی بد نیست دریا که به ماه میرسد از مد نیست پیوسته برای او سلامی بفرست قلب تو مگر مسافر مشهد نیست یک عمر برای اب و نان می رفتم می امدم و دوان دوان می رفتم یک بار کبوتری مرا مشهد برد انگار به سمت اسمان می رفتم اقای شفا ! شفاعتی می خواهم از معجزه هایت آیتی می خواهم رنجورم و دردمند و امرزش خواه امرزش ومرگ راحتی می خواهم نالید به پای دام : یا هو ، آهو با سینه مملو از هیاهو ، آهو صیاد نشست روی زانو ، لرزید خجلت زده از ضامن آهو ، آهو تا با حرم سبز تو خو می گیرم در محضر چشمت آبرو می گیرم روشن دلم و زلال ، وقتی با اشک در صحن مطهرت وضو می گیرم در پای قدمگاه تو جان می گیرم چون اشک به سویت جریان می گیرم با پیچک سبز کاشی ایوانت می رویم و راه اسمان می گیرم در چشمه ی جاری ات جلا می دهی ام ایینه ای از نور خدا می دهی ام ای بسته ی گوشه ی ضریحت دل من من زخمی غربتم شفا می دهی ام ؟ ای عشق تو معنی حیات ابدی در پیش تو نیست مهر عالم عددی اشفته و بی شکیب ، افتاده دلم در پای تو یا ضامن اهو مددی من خدمت چشم تو ارادت دارم یک لحظه عنایتی ، که حاجت دارم عطر حرم از ضجه ی من می ریزد ابری است دلم ، شور زیارت دارم
من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اویخت ، همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بیدریغ تو را فخر میکند ، نشانی ساده تو از خاطر هیچکس نمیرود ، وقتی خورشید خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتی ابرها سایهسار شمایند و شما سایه بان خاک تا افلاک ، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ میخورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی …
در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید |
|
شبیه شیشه می مانم … تو هم مانند بارانی رسیدی توی اغوشم … ولی گویا نمی مانی خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد زنی مانند باران را … ببوسد … یا نمی دانی نبودی تا ببینی باد ، مرا هر روز می بویید من او را سخت می راندم … تو من را سخت می رانی … کمی احساس هم بد نیست … بیا یک بار مردی کن ! دل این شیشه را نشکن ، در این اوضاع طوفانی بیا بانو … تو باران باش … و بر من یخ بزن تا صبح خدا هم می وزد برما ، کمی باد زمستانی
|
|
نوشته شده در: جمعه ۲۴ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است
به من ! که هر نفسم آه در پی آه است
در اسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است شب مشاهده چشم ان کمان ابروست ! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است .. |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۲۰ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
مجنون اگر باشد ، جهان خالی ز لیلا نیست مجنون عاشقپیشهای در شهر ، اما نیست مجنون معمایی است مثل عشق پیچیده دیگر کسی در فکر حل این معما نیست مجنون … ! هزاران سالِ نوری باد او را برد از جنس مجنون هیچ مردی این طرفها نیست افسانه مردی بود روزی ، نام او مجنون نامش درون قصهها امروز حتی نیست بر شاخه میرقصد غزل ، سیبی به نام عشق دستی برای چیدن این سیب ، اما نیست مجنون چرا دیگر به لیلا دل نمیبازد ؟ مجنون چرا همسایه احساس لیلا نیست ؟ از رونق افتادهست بازار جنون امروز وقتی برای عشق ورزیدن مهیا نیست دنیا بدون عشق ، قبرستانی از تنهاست ادم بدون عشق ، جز یک روح تنها نیست |
|
نوشته شده در: یکشنبه ۱۲ , مهر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
مولوی ان عارف و مرد بزرگ تک درخت عشق و استاد سترگ سوز بخش عاشقان راهرو فیض بخش بیدلان در گرو رهبر دانا به اهل زبدگان رهنما بر سالکان در هر زمان عارف از گوشه میخانه جست رشته های وصل را با دوست بست در ره عشق و محبت پا گذاشت رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت خاک پای حضرت لولاک شد جسم او از عشق بر افلاک شد مثنویش مغز قران کریم پر همی باشد ز اسرار رحیم قرن ها گر بگذرد او زنده هست از طفیل عشق او پاینده هست باش عاشق همچو مولانای روم تا نگردی تحت تاثیر هجو م گوش کن اواز مولانای روم تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم تو ز مولای به مولا باز رو در ره عشق خدا با ساز رو از خود از جملگی بیگانه شو عاشق ان سانه و میخانه شو غیر از دلدار بگذر از همه تا بیبینی خود چو دارد زمزمه گوش کن اواز ان دلدار را نعره منصور را در دار را خود همی گوید بیا دیوانه شو با محبت پیشه گان همخانه شو عاشقی با روی مولا زندگیست باختن دل را به مولا بندگیست پس بشو تو با محبت پیر پیر ور بمیری با محبت میرمیر گفت هجران سوز و ساز مولوی شمه ای از بحر باز مثنوی
مژده ای دل سوی جانان میرویم سوی ان سرخیل خوبان میرویم در هوایش سالها پر می زدی سر به هر دیوار و هر در میزدی اینک ای دل با من امشب یار باش سوی جانان میروی بیدار باش می خزم یا می دوم یا می پرم من ترا تا کوی جانان میبرم بال بکشا ای عقاب تیز پر تا ببوسیم استانش تیز تر بال بکشا تا به ان وادی رسیم از خرابی ها به ابادی رسیم وادی عشق است ان زیبا مقام سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام اندر انجا خفته مولانای ما ابروی دین ما دنیای ما ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان ان چراغ محفل روحانیان بزم او تصویر باغ معرفت نظم او نور چراغ معرفت باز کن چشمانت ای دل میرسیم انک انک ما به منزل میرسیم ما کجا و ان بهشتی بارگاه او فروزان مهر و ما چون خاک راه ما کجا و استان افتاب این به بیداریست ای دل یا به خواب خانقاه عشق مولانا ببین در طوافش قدسیان بالا ببین بر در و دیوار میرقصد شعاع صوفیان در شور وجدند و سماع عاشقان را بین میان انجمن پا بپای شان ملایک چرخ زن شمس پوشیده یکی پشمین کلاه میدرخشد اندران بالا چو ماه با ضیاالحق حسام الدین نگر ایستاده عارفی نزدیک در انطرف تر حضرت ویس قرن صوفیانه خرقهی کرده به تن بایزید اندر سر سجاده است در کنارش بوسعید ایستاده است خواجه ی انصار مصروف دعاست قامتش خم در حضور کبریاست از نشاپور امده عطار نیز از گل وحدت وجودش مشک بیز با حکیم غزنه اندر گفتگوست قصه های دوست میگوید به دوست رودکی زانسوی امو امده مرغ جانش در هیاهو امده بسته پل بر روی جوی مولیان تا بیاید نزد یار مهربان مهربان یارش جناب مولویست در کنار او کتاب مثنویست مولوی در مجمع فرزانگان چون چراغی دور او پروانگان چرخ چرخان می فشاند استین حلقه دورش صوفیان راستین خشت خشت خانقه در جنب و جوش مطرب و چنگ و دف و نی در خروش نی حدیث راه پر خون میکند قصه های عشق مجنون میکند دف زن استادانه میکوبد به دف پیر چنگی چنگ را دارد به کف مطرب از دیوان ان مست ازل همصدا با ساز خواند این غزل « روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد ان روزگاران یاد باد » « کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد » من کنار در نشسته بر زمین تا بخاک پای شان مالم جبین سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش گشته ام از پای تا سر چشم و گوش گرچه امشب یار از من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست تا ببیند دیده ام دیدار دوست تا نیوشد گوش من گفتار دوست
غزل حضرت مولانا : عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی از دست نخواهم داد دامان شکیبایی تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی |
|
جــنگ کجائی ؟ که دلم تنگ توست رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام روی سپـیـدان تـو را دیده ام حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود اینک به یمن یاد شما جان گرفته است در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت صحرای دل بهانه ی باران گرفته است از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام اینک صفای لاله و ریحان گرفته است دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید امشب سکوت پنجره پایان گرفته است امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است
و آتش چنان سوخت بال و پرت را که حتّی ندیدیم خاکسترت را به دنبال دفترچه ی خاطراتت دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را و پیدا نکردم در ان کنج غربت به جز اخرین صفحه ی دفترت را : همان دستمالی که پیچیده بودی در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را همان دستمالی که یک روز بستی به ان زخم بازوی همسنگرت را همان دستمالی که پولک نشان شد و پوشید اسرار چشم ترت را سحرگاه رفتن زدی با لطافت به پیشانی ام بوسه ی اخرت را و با غربتی کهنه تنها نهادی مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را و تا حال می سوزم از یاد روزی که تشییع کردم تن بی سرت را کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی ببر با خودت پاره ی دیگرت را
|
|
دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید
در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک از من قبول داشته باش این تهی سرود از نو تولدت مبارک ای عزیز دل باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود
شب مهر است
امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …
خواب دیدم ستاره باران بود
تقویمِ دیواری میگه که امروز همین تولد واسه من می تونه همین حالا میرم و رو به خورشید
و شمعها ، که سهم توست از زندگی و ستاره هائی که به میهمانی امده اند و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت و عطری که نصیب پروانه هاست و تو سهم من از تمام زندگی تولدت مبارک …
اسمان گرگ و میش
یک سبد ستاره چیده ام تکه ای ازماه را و یک شاخه نیلوفر تو متولد می شوی و من برایت لبخند می زنم تولدت مبارک مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک در این جوی پری زاد پری چهر پری روی پری موی …
فرقی برام نداره
با سلام ، سلام بهونه اسمون و خوب نگاه کن اشک شوق توی چشاشه میدونم همه اوردند |
|
رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم تبعات هر گناهم شده بود سد راهم چو شدم گدای کویت ، شدهام خجل ز رویت متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها بفدای میزبانی که به وقت میهمانی چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه هایی به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر تو از این خمارخانه بنمودی ام روانه به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان به علی و زینبینش به محبت حسینش بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی رمضان مىرود و مىبرد از کف ما ان که سى روز صفا یافت از او محفل ما رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما رمضان ، عقدهگشا بود گنه کاران را واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما ساقى بیار باده که ماه صیام رفت در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید تا بویى از نسیم مِىاش در مشام رفت در تاب توبه چندان توان همچو عود مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت برگ تحویل مىکَند رمضان بار تودیع بر دل اخوان یار نادیده سیر ، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان ماه فرخنده ، روى بر پیچید و علیکالسلام یا رمضان الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران مُهر فرمان ایزدى بر لب نفْس در بند و دیو در زندان تا دگر روزه با جهان اید پس بگردد به گونه گونه جهان بلبلى زار زار مىنالید بر فراق بهار ، وقت خزان گفتم اَندُه مبر که باز اید روز نوروز و لاله و حیران گفت ترسم بقا وفا نکند ورنه هر سال گُل دهد بستان یارب ان دم که دم فرو بندد ملکالموت واقف شیطان کار جان پیش اهل دل سهل است تو نگه دار جوهر ایمان
ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن ای مهــربان ای مهربان ، لطفت فزون از فهم ما چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگیهای گناه شست وشو دادی بدرود که چه بدیها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم ماندهایم بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها
رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماهها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری و طهارت باطن
خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟ ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
شاعران و حکیمان پارسیگوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشتهاند
فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بودهاند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس میدانستهاند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان میدهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید میداند : امد رمضان و عید با ماست مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک میگوید و بر فراز بام میرود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد : مبارک باد امد ماه روزه این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان سراز پا نمیشناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی میداند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود : مه روزه اندر امد هلهای بت چو شکر وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح میداند و هنرهای روزه را بر میشمارد : بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه ملای رومی روزهدار را مستعد دریافت اسرار حق میداند و آه و ناله او را اثر گذار میداند وی در غزلی شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه میکند که با شکم خالی بهتر مینوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است : ماه رمضان امد ای یار قمر سیما شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز میکنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح میدانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهشهای نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی میگوید : رمضان امد و شد کار صرامی از دست دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن میناب عرفانی میداند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق میکند و موهبت یزدانی را به ارمغان میاورد : زان میعشق کز او پخته شود خامی شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمیکند ، بلکه نوشیدن ان برای روزهدار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت میکند : به اب روشن می عارفی طهارت کرد سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی میداند و مانند همیشه هلال عید را بهانهای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری میداند : نگفتم روزه بسیاری نپاید شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه میکند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه میدهد : گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق میداند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجابها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شدهاند : بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر میداند و تأکید میکند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت میکنی : دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار دادهاند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی میگوید : ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغههای اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمیکند و باده نوشی را به روزهای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح میدهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی میکند : روزه یکسو شد و عید امد و دلها برخواست حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق میداند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید میداند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن میداند : بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازهای برای کامجویی از زندگی مادی میداند : وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم و در جای دیگر همین شاعر میگوید : گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات میداند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر میکند : ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسیگوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کردهاند ، زنده یاد شهریار میگوید : اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه میداند و از او میخواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد : هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی میداند : ای بر همه میزان جهان یافته شاهی خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرتطلبی میداند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست میبیند : بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه میکند : شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان میداند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه میکند : بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه میکند : شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمیداند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سختتر از روزه است : سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است : عیدی است فتنهزا ز هلال معنبرش
شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشتهاند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نمودهاند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانستهاند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیدهای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن میکند و از رفتن ماه رمضان نگران است : برگ تحویل میکند رمضان بار تودیع بر دل اخوان سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه میکند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف میکنند |
|
بگردید ، بگردید در این خانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود یکی ساقی مست است ، پس پرده نشسته است یکی لذت مستی است ، نهان زیر لب کیست ؟ یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است سرشکی که بر ان خاک فشاندیم بن تاک چه شیرین و چه خوش بوست ، کجا خوابگه اوست ؟ بر ان عقل بخندید که عشقش نپسندید در این کنج غم اباد نشانش نتوان داد کلید در امید ، اگر هست شمایید رخ از سایه نهفته است ، به افسون که خفته است ؟ تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد |
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , مرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
نماز عشق را دیگر به مسجد من نمی خوانم خــدای عشــق را دیگـــر خداوندی نمی دانم |
|
نوشته شده در: سه شنبه ۱۳ , مرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
ایام ، ایام مبارکیست ، ماهی بسیار شریف و منسوب به رسول خدا ، نسیم خوش ماه مبارک شعبان وزیدن گرفته ، ماه مبارک و پر برکتی که لبریز و سرشار از زیباییها ، لطافتها ، کرامتها ، برکات و … است ، ماهی که اخرین گام امادگی ، قبل از میهمانی بزرگ ماه رمضان است که بزرگان ، پیوسته این ماه را مقدمه ورود به ضیافتالله در ماه رمضان دانستهاندشعبان شد و پیک عشق از راه امدعطر نفس بقیة الله امدبا جلوه سجاد ، ابوالفضل و حسینیک ماه و سه خورشید در این ماه امد رسول خدا فرمود : شعبان ماه من است و ماه رمضان ماه خدا ، هر کس یک روز از ماه من را روزه بگیرد ، من در قیامت شفیع او خواهم بودشعبان یکی از سه ماه ارزشمندی است که طی ان سفره رحمت الهی گستردهتر و مناجات در این ماه وسیله حضور در کنار این سفره معنوی استشعبان ماه دعا ، ذکر، یاد ، توجه ، عبادت و استغفار است ، مناجات شعبانیه ، سهمی از این ره توشه دارد که امامان معصوم علیهمالسلام بر خواندن ان استمرار داشتهاندشعبان که مَه سُرور هر مرد و زن استتابان ز وجود جلوه چار تن استهم مولد سجاد و اباالفضل و حسینهم مولد پاک حجت بن الحسن استمناجات شعبانیه گامی در زدودن حجاب از چهره جان است ، تا جلوه ربوبی ، در این اینه بهتر انعکاس یابد و نجوای او در ضمیرهای روشن به گوش دل رسد ، درمناجات شعبانیه ، با امامان معصوم علیهمالسلام همنوا میشویم تا همه ایام عمر را در سایه نیایش مبارک گردانیمایام نشاط و شور امت امدهنگام سرور و اخذ حاجت امددر روز سه و چهار ماه شعباناز جانب حق سه پیک رحمت امدمیلاد حسین است و ابوالفضل و علییعنی که سه منشأ سعادت امدان ماه که ماه حاجتش میخوانندما بین دو خورشید امامت امدانان که در این ماهها ، دست نیکی به سوی دیگران دراز میکنند و گام یاری به سوی منزل محرومان بر میدارند و زبان خیرخواهی به نفع مستمندان میگشایند ، در همین دنیا بار سفر اخرت خویش را میبندند |
|
نوشته شده در: جمعه ۲ , مرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۲۵ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۳ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
شنیدستم که مجنون جگر خونچو زد زین دار فانی خیمه بیروندم آخر کشید از سینه فریادزمین بوسید و لیلی گفت و جان دادهواداران زمژگان خون فشاندندکفن کردند و در خاکش نهادندشب قبر از برای پرسش دینملائک آمدند او را به بالینبکف هر یک عمود آتشینیکه ربت کیست دینت چه دینی استدلی جویای لیلی از چپ و راستچو بانگ قم به اذن الله برخاست :
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغازبجز لیلی نیامد از وی آوازبگفتا کیست ربت گفت لیلیکه جانم در ره جانش طفیلیبگفتندش به دینت بود میلیبگفتا آری آری عشق لیلیبگفتندش بگو از قبله خویشبگفت ابروی آن یار وفا کیشبگفتند از کتاب خود بگو بازبگفتا نامه آن یار طنازبگفتندش رسولت کیست ناچاربگفت آن کس که پیغام آرد از یاربگفتند از امام خویش می گویبگفت آن کس که روی آرد بدان کویبگفتند از طریق اعتقاداتبگو از عدل و توحید و معاداتبگفتا هست در توحید این رازکه لیلی را به خوبی نیست انبازبود عدل آنکه دارم جرم بسیاراز آن هستم به هجرانش گرفتاربخنده آمدند آن دو فرشتهعمود آتشین در کف گرفتهندا آمد که دست از وی بداریدبه لیلی در بهشتش وا گذاریدکه او را نشئه ای از جانب ماستکه من خود لیلی و او عاشق ماستشنیدم گفت مجنون دل افکارملائک را سپس فرمود آن یارتو پنداری که من لیلی پرستممن آن لیلای لیلی می پرستمکسی را کو به جان عشق آتش افروختوفاداری ز مجنون باید آموخت |
|
نوشته شده در: یکشنبه ۲۱ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
پلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواندحتما قرار نیست که باران شوی ، بیا !این باغ با یکی دو سه نم ، سبز می شود
برخیز که عاشقان به شب راز کنندگـرد در و بـوم دوست پرواز کنندهر جا که بود دری به شب بر بندندالا در دوست را که شب باز کنند
و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگربه بلندای عظیم به افق های پر از نور امیدو خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست…خانه دوست در ان عرش خداستخانه ی دوست در ان قلب پر از نور خداستو فقط دوست ، خداست… |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۹ , خرداد , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۳۰ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۲۶ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۲۱ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱۴ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۹ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۵ , اردیبهشت , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
باز اشکم کمکی سرزده خون الود استخانه اشفته تر از پیش و لبالب دود است |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۳۱ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۲۴ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
نوشته شده در: یکشنبه ۲۳ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۱۵ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
صدای تیشه ام گر چه نه بانگی انچنانی داشتز شور عشق شیرین تو تا اینجا سرایت کرد
شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهادو ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات ابادمنم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بندتویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون ازادببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتوتو شیرین می کنی سنگی چوعکسی بر دلت افتادچو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شببه بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین بادخدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش بادبه جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزادچه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است ائینمولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیدادخوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگدبدا برحال شیرینی که ازادیش رفت از یادمرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستانبجانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یادبه رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دل راتو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه ، من از بنیاد
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد و ان تیشه سالهاست که در شکاف کوه افتاده استتا عشق است ، شیرین هست … |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱۰ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۸ , فروردین , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۰ , اسفند , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
یک سرنوشت سه حرفی ، خالیست در کنج جدولفکر مرا کرده مشغول ، این راز از روز اولانجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنهدر دود خاکستر اینجا مردیست در پای منقلسر درد داریم و گیجیم ، این را نباید بگوییماین چیزها مشکلی نیست ، بعداً خودش میشود حلاین گرگهای گرسنه عادی ست ولگرد باشندما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگلباید فداکار باشیم دارد قطاری میایدپیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعلاین شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزانیک گوشه شومینهی گرم در یک اتاق مجللمن میروم تا پس از این امادهی مرگ باشمها ! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول |
|
نوشته شده در: شنبه ۳ , اسفند , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: جمعه ۲۵ , بهمن , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۲ , بهمن , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: یکشنبه ۲۰ , بهمن , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
|
|
نوشته شده در: شنبه ۲۸ , دی , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۱
|
|
مثنوی باز تو و درد دل خونی من
|
|
نوشته شده در: چهارشنبه ۲۵ , دی , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۳
|
|
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۴ , دی , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱۱ , آذر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۷ , آذر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
دیده ای غنچه ها ناشکفته گاه بر شاخه ها می پلاسند ؟
|
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۷ , آذر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
دخترک تنهای تنها در کنار جوی اب
|
|
نوشته شده در: شنبه ۲ , آذر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: شنبه ۲ , آذر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
دو رکعت می خوانم نماز به نیت عشق و وضوی ان ساختم به خون خویشرکعتانی فی العشق قربتا” الی قلبک “
هزار افتاب گردان پشت سرم تکبیر می گویندالله اکبر الله اکبرتکبیرة الاحرامالحمدالله برای افرینش چشمانت ، الحمدالله برای برق نگاهت ، الحمدالله به خاطر یا رحمن و یا رحیمخودم را سپردم به تو ، تویِ این همه دل رعشه اهدنا الصراط المستقیم ، صراطی از صراط تو مستقیم تر است مگر؟!!!پس اگر بخواهد هدایت شده امصراط الذین آی سیب درشت ، عطر اگین ترین نعمت خدا ، اگر تو با من باشی دیگر مد هیچ ضالینی به من نمی چسبدقل هو الله احد بگو ، بگو عشق یکیست ، بگو عشق یکیستالله الصمد بگو ، بگو عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیملم یلد ولم یولد بگو ، بگو عشق حاصل جمع من و تو نیست ، عشق دریایی است که من و تو تویش غرق می شویمولم یکن له کفون احد و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاستقسم به خدای احد و واحدالله اکبرخم می شوم زیر بار این همه حرف های عاشقانه ، واژه ها موج می شوند ، زیبا ترین جملات عقیم می مانندسبحان الله چه افتابی است ، سبحان الله چه بارانی است ، سبحان الله چه برفی استوتبارک الله الاحسن الخالقینتمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد سمع الله لمن حمدهاز نا می روم از نا می روم ، به خاک می افتم به خاک می افتمسبحان الله ، سبحان الله ، سبحان اللهچشمانم خیس می شود ، سجاده رنگ خون می گیرد ، چشمم سیاهی می رود ، می نشینم روی دو زانوی لرزانمشهادت می دهم ، شهادت می دهم که خدا چیزی جز عشق نیست ، شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده ی عشق است ، شهادت می دهم که دارم شهید می شومسلام ، سلام بر دلم که دارد پر پر می زند ، سلام بر همه ی انها که عشق را رحمت خدا می دانند ، سلام بر گیسوان تو ، گیسوان تو که بافته ی دستان خداستالله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبرآخ گمانم حالتی رفت که محراب به فریاد امدفقط یکی ، یکی به من بگوید اینجا هم شک بین یک و دو باطل استباطل است یا نه ؟ !!!… |
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۸ , آبان , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
|
|
نوشته شده در: جمعه ۲۴ , آبان , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
مالک کل فصل هایی تو ، اب و رنگت ولی شبیه بهارای لبانت به رنگ نارنگی ، رنج نارنج را به من بسپارمالک کل فصل هایی پس ، توی دشت تو برف می باردنفست هرم باد تابستان ، عطر اغوش تو همیشه بهارفصل پاییز توی موهایت ، در طواف است و بر لبش لبیکحجرالابیض است رخسارت ، حج ان عمرهای تمتع واردست های تو مسجد شعرند ، قافیه قد قامت تو نشداشهد ان لا غزل جز تو ، می شود بر مناره ها تکرارای دو چشمت ذغال ، گیسو دود ، گونه هایت شکوفه اتشای قنوت شکسته بسته من ، ربنا اتنا عذاب الناردر نگاهت دو صوفی سرمست ، در سماع هو الطیف به رقصگیسوانت به روی صورت من ، ذکر گویند با هوالستارپلک هایت دو ابر، ابر سپید ، روی خورشید چشم های تواندمژه های تو هم برای همین ، دست های بلند استغفارمی نویسم برقص و بوسه بپاش ، بوسه های تو راوی غزلندنه ، نگو شعر من تعارف نیست ، از من اصرار و از تو هم انکارمی نویسم… نه می نویسد عشق ، کاغذ از چارگوشه می سوزداز شکوه تو وزن شعر شکست ، مثنوی بر غزل شود اوار تو تمام ترانه ای بانو
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲۱ , آبان , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
من شنبه امدم که ببینم تو را نشد
|
|
نوشته شده در: جمعه ۱۷ , آبان , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
بر کرسی خطابه حضرت باران نشسته است در محضرش هزار بید پریشان نشسته است هی قطره قطره درس میدهد و حرفهای او بر برگ برگ جزوههای درختان نشسته است ! آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟ ! شبیه چی ؟ اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است ! … تو غایبی … و من که بی تو حضورش حضور نیست در چارراه عشق و غم ، شک و ایمان نشسته است من فکر میکند به این که اگر رد پای تو بر روی سنگفرش خیس خیابان نشسته است پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است ؟ ! اینگونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است ؟ ! اخر خودش ، فقط نه بیتو ، که بی هیچ یادگار قندیلوار توی فصل زمستان نشسته است ! یا اینکه فکر میکند که اگر … های ! با توام ! فریاد رعد جای لهجهء باران نشسته است ! ب مثل چی ؟ ! پسر ! کجاست حواست ؟ ! چه می کنی ؟ ! شاگرد تنبلی که گوشهء ایوان نشسته است ! ( من ؟ ) بغض میکند … و مِنمِناش اغاز میشود در لکنتش هزار گریهء؟ پنهان نشسته است : ب … مثل … مثل بیتو بودن من ! مثل بیکسی ! ب مثل بوسه … بوسهای که به سیمان نشسته است ! ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن ! ب مثل باید ی که در گل امکان نشسته است ! ب مثل بی نصیب ماندنم از سیبهای تو وقتی که پشت طرح فاجعه شیطان نشسته است !… شب ، شوکه ، مکث میکند … و درختان ، ستاره ، سنگ انگار خاک ، خاک مرگ ، بر انان نشسته است حالا به جز سکوت ، بغض خداوند خانه است ( من ) هم که بیتو زیر شرشر باران نشسته است …! |
|
نوشته شده در: شنبه ۱۳ , مهر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
سی شب به تو التماس کردم خواهی بنواز و خواه رد کن از کوی تو بوی عطر امد امشب که منم فتاده عشق خطی تو بیا بخوان برایم ان نامه که دادی از برایم گفتی که سحر بیا به کویم مائیم ولی تو مخور غم تا یار ز در نیاید امشب بیرون نروم زمیهمانی امضا نشود کتاب ما تا این سی شب و روز ما نیرزد در دام فراغ جان سپارم خواهم ملکت شوم نگارا کی گل کنی ای شقایق عشق؟ بر دوش نسیم صبحگاهی هنگام نماز عید بند بر گرد حریم تو به پرواز امسال به قیمتم بیفزای جبرئیل گسیل خدمتم کن پر سوخته از شرار عشقم انفاس مرا محمدی کن از نور علی منورم کن هو کش که ترانه ای بسازم در دوره پر فراق عصیان ای دوست کنار خانه تو بر بام حریم عشقت ای یار یک بوسه دهی اگر بر این دل از کوی تو بوی عطر امد |
|
نوشته شده در: پنجشنبه ۱۱ , مهر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
ای رفته باز گرد که دل بیقرار توست چشمم کنار پنجره در انتظار توست با باد قصه میکند و بیقرار توست در باد موی ریختهء تابدار توست پیک خیال رهرو من در کنار توست باری بهار امدنش با بهار توست خوش نیست این معامله هرچند کار توست تا خود کدام سرو سر افراز یار توست اب و هوای تازه یقین اختیار توست تنها همین مراست که غم یادگار توست |
|
نوشته شده در: جمعه ۵ , مهر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
بگو که از خط و خون یاران ، چگونه ان شب گذشته بودی؟ کسی نگفت از دل هیاهو ، زخون و سنگر، زموج و باران تو بیقرار از نهیب طوفان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟ فقط شنیدم که بال خود را ، گشادی از این کرانه رفتی کسی نگفت از فراز میدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟ گرفتم از تو سراغ ، گفتند : گذشتی از شب ، شهاب گونه و من به حیرت که با شهیدان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟ شلمچه بود و نگاه تیزت ، که میگشودی به دیده بانی چه گویم اما ، به شوق ایمان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟ چو ابر و باران ، ره تماشا ، گرفته بود اشک و خون چشمم ندیدمت با لبان خندان ، چگونه ان شب گذشته بودی؟
|
|
نوشته شده در: سه شنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
|
رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم تبعات هر گناهم ، شده بود سد راهم چو شدم گدای کویت ، شدهام خجل ز رویت متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها بفدای میزبانی ، که به وقت میهمانی چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی چه دعای افتتاحی ، چه دو چشم پر سلاحی چه دمی چه نوحه خوانی ، چه شبی چه گریه هایی به صفای لیله القدر ، به جمال نیمه بدر تو از این خمارخانه ، بنمودی ام روانه به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان به علی و زینبینش ، به محبت حسینش بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی |
|
نوشته شده در: دوشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۷
| طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |