ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

امشب این دل یاد مولا می‏کند

لیلة‏القدر است و احیا می‏کند

بشنوید ای گوش دلها بی‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را

شب قدر...

 

آه ای محراب ، گلگون می‏شوی

در سحرگان دگرگون می‏شوی

ای نماز صبح ، دل بیمار توست

با علی این اخرین دیدار توست

...


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را

چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب

چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

 ...

مرد غریبی که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

نامش امیر المومنین و بو العجایب

مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

نیلی ترین تصویر های اسمانی

هر شب میان قاب چشمان ترش بود

ایا شبی دیگر نمیشد برد او را

ایا همین امشب که پیش دخترش بود

از انتظار چشمهای مهربانش

معلوم بود اینکه نماز اخرش بود

دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

شاید صدای استخوانهای سرش بود

راز دل...

 

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از اه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

 

...


ان شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود
هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما کمی مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی
اخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
اشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم کس بر عطش ملزم نبود

کی توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین
دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهای اخر درس علی
غیر اکرام و سفارش بر بنی ادم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال ‏تر ان‏ شب در این عالم نبود

...


چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

...


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمین ، کارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پای او می‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه می‌کرد ، دلبری می‌کرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، که گُم می‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچیز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به کار وا می‌داشت

این ، سپید و سیاه مولا بود !

اب ، از الغدیر ، بر می‌داشت

مشربی که گواه مولا بود

کوفه ، هرچند هم ، که بد می‌کرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاک بود و خاکی بود

بی‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بیدارم

شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم

هزار راه نرفته ، در این خراب‌اباد

هزار کار نکرده‌ست ، حاصل کارم !

نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، که بشکند تارم

یگانه ارزوی این شب سیاه من است

که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمی‌نهم ، اما

به پای ان گُلِ گم‌ گشته ، کمتر از خارم

اگرچه بغض غریبم ، ولی نمی‌دانم

دلیل چیست که من ، ابرم و نمی‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم

به نیتی که بیاید علی به دیدارم

چنان به شهر غریبان ، غریبه‌ام که مپرس

هزار ابر ، هوای گریستن دارم !

مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

کدام شعبده ، کرده‌ست اسیر تکرارم ؟ !

نوشته شده در: جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

 ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشیر به فرق او فرود امده است

ای وای برای بستن زخم علی

از عرش زنی چهره کبود امده است

خدای کعبه...

پیچید به کوفه این خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان

 بشنو...

ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز یک بی ابرو
ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام
خویش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه عمری با گنه بنشسته‏ ام
گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام

صبر کن ، از کیفر من بر حذر
تا کنم در خویش تجدید نظر

بهر تو خود را مهیا می ‏کنم
توبه را در خویش احیا می‏ کنم

هر که باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید ، توبه از نوع نصوح

چون که امشب با منیبین زیستم
راضی از عمر گذشته نیستم

بر تو عمری بد گمانی داشتم
بهر شیطان اشنائی داشتم

چون بگیرم اینه در دست خویش
فاش بینم ، فاش ، روی پست خویش

گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقیرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید

هر که گیرد اینه در پیش رو
کرده‏ های خویش بیند مو به مو

خویش را بیند که خود با خود چه کرد
تا بداند سخت باید توبه کرد

باید از بگذشته ‏ها عبرت گرفت
دست را بر زانوی همت گرفت

حال باید وادی تحلیف رفت
یا علی گفت و سوی تکلیف رفت

سخت باید نفس را بشکست و ماند
عهد و پیمان با شهیدان بست و ماند

هم چنان بار شهیدان مبین
مانده انبان یتیمان بر زمین

راه ما راه شهیدان خداست
کیست پرسد ای خدا مهدی کجاست

گرچه دل شرمنده است از روی تو
ای خدا با مهدی امد سوی تو

نیستم اینک از الطافت خدا
سینه ‏ای دارم شبستان خدا

یا حلیم امشب که من سرگشته‏ ام
یا علی گویان سویت بر گشته ام

ذکر...

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست

... 

ازرده طعم دوری از یار را چشیده

روی سحر قدم زد با کسوت سپیده

روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره

بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اینکه روی زمین چکیده

تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده

او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر

سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

 

مولا...
 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام کلثوم کنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شیر و نان و نمک اورد برش

میهمان ، مظهر عدل و تقوى

میزبان ، دختر نیکو سیرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونکه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ریخت زان منظره اشک از بصرش

گفت : در سفره من کى دیدى

دو خورش ، یا که از ان بیشترین

نمک و شیر، یکى را برگیر

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت

که بشد نان و نمک ، ماحضرش

حیدر از شوق شهادت ، بیدار

در نظر وعده پیغامبرش

که شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر که به اخر سفرش

گاه از خانه برون می امد

تا کى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر میفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بیخود از خویش و جهان زیر پرش

چه خبر داشت خدایا انشب

که على در هیجان از خبرش

ام کلثوم غمین و نگران

کاین شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حیدر

مضطرب دختر خونین جگرش

چون که از خانه برون میامد

چفت در، بند گشود از کمرش

که مرو یا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و این خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شکرش

گفت با خود که کمر محکم کن

بهر مردن که عیان شد اثرش

تا که نزدیک بشد صبح وصال

مسجد کوفه بشد باز درش

على ان بنده تسلیم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

کعبه زادى که خدا دعوت کرد

بار دیگر به سراى دگرش

چون که جا در بر محراب گرفت

من چه گویم که چه امد بسرش

کوفه لرزید ز تکبیر على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلک افشاند به سر، خاک عزا

چرخ ، واماند ز سیر و گذرش

اه از ان دم که على غرقه به خون

بود بر دوش شبیر و شبرش

اه از ان دم که حسانا زینب

چشمش افتاد به فرق پدرش

...

 

لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشک‏های بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏ای است که به اجابت می‏رسد

هرکه اندر عشق یابد زندگی

کفر باشد پیش او جز بندگی

هرکه او از عشق برخوردار شد

این جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمی باز شد

پایکوبان امد و جانباز شد

شب قدر فرا رسید و عطر دل‏انگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانی‏تر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگی‏های حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بی‏درمان است

در شب‏های قدر، بهانه‏های زمزمه مهیاست

شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید

امشب چه شبی است ، شب خوبی‏ها ، نیکی‏ها ، زیبایی‏ها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشم‏هایم را برهم  نمی‏نهم و با تنها معبودم سخن می‏گویم ، تنها با او واگویه می‏کنم دردهای دلم را ! او را می‏خوانم و از درگاهش اجابت
نمازهایم را می‏طلبم ، امشب چه شبی است ، ملایک دسته دسته به یمن و بزرگی این شب بر زمین می‏ایند تا چشمان خسته و خیس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتی بشویند ، انان می‏ایند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدایند ، امشب چه شبی است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهی ، شب بخشودن ، شب تقدیر و چه زیباست امشب !

امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو می‏ریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از همیشه است ، او به این اشک‏های ناچیز توجه می‏کند و به انها پاداش می‏دهد ، این اشک و قطره‏های  ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش می‏کنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، می‏گریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید

چراغ‏ها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسان‏هایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه می‏رفتند ، گاهی بر هم اخم می‏کردند و از یکدیگر دلگیر می‏شدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امده‏اند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیاره‏ای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امده‏اند که این‏طور ضجه می‏زنند ، این‏گونه از خود بیخود می‏شوند ، شانه به شانه هم می‏نشینند و تکان‏های شانه یکدیگر را حس می‏کنند ، اینها از کجا امده‏اند …

الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، ‌تا در زمستان معصیتم ، ‌بهاری از ندبه را ببارانی ، ‌جویباری که از اغاز ماه صیام ، ‌در جانم به سمت تو جاری گشته ، ‌اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، ‌پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، ‌شب خواب و رویا نیست ، ‌امشب ، ‌شب بیداری است ، شب  سبوح قدوس ، ‌شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع …‌ امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ‌ببارانم …

یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
بر هر چه عقوبت است زیبنده منم
غفار تویی ، غنی تویی ، شاه تویی
بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

توبه...

 خدا اشک بندگانش را دوست می‏دارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانه‏های اشک خویش راه اسمان می‏پیمایند ، شکوائیه هجران می‏سرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی می‏کند فریاد اندوه سر می‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمی‏ایند  اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است ، لبخندی بزن ، مولای درویشان !

اگر همسو نمی‌گردند با فریادهای تو
نمی‌گریند دل ریشان ، نمی‌چرخند درویشان

هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمی‌فهمند
فراوان‌اند بدخواهان و بسیارند بد کیشان

رها از خود شدم ان قدر این شب‌ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ‌ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ، بادا عیدی ایشان

نوشته شده در: سه شنبه ۱۷ , شهریور , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰
خواهم امشب باز شیدایى کنم
از در رحمت تمنایى کنم
تا شوم دور از تمام هرچه زشت
سیر، در گلزار زیبایى کنم
گرچه خوارم ، دم ز گلها مى‏زنم
یاد گل ، یاد گل ارایى‏ کنم
مدت کوتاه عمر خویش را
صرف خدمت نزد مولایى کنم
از همین کوتاه خدمت،  تا ابد
زندگى در لطف و اقایى کنم
امدم نوشم مى‏از شیر و رطب
بر در میخانه ماه رجب
اى رجب میخانه حیدر تویى
مِى تویى ، باده تویى ، ساغر تویى
گویند که دم مرگ علی را بینی
ای کاش که هر دمم مرگ بود

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

مولا علی...

از علی گفتن نه در توان محدود ذهن‏های ماست که راهی به افلاک عظمت او نداریم و نه حتی در قدرت واژه‏ها که جرعه‏هایی از اقیانوس وجود او را به سطر اورند
علی علیه‏السلام تجلی زیباترین‏ها
زیباترین ولادت : شرافت ولادت در مهبط وحی و فرودگاه فرشتگان الهی ، یعنی کعبه  تنها  افتخار اوست

زیباترین نام : نام او از نام خدا مشتق شد ، علی

زیباترین معلم : در محضر برترین وجود هستی زانوی اموختن بغل گرفت ، در مکتب رسالت

زیباترین ایثار : در شب نیرنگ کفر باوران برای قتل پیامبر، او بود که شجاعانه شمشیرها را انتظار کشید

زیباترین عبادت : غرق در بحر دلدادگی ، بی‏خود از خود ، تیر را این هنگام باید از پای او بیرون کشید

زیباترین حماسه : بدر، احد ، خیبر، خندق ، کدام کس را یارای هماوردی با اوست

زیباترین سخنان : سخنش فروتر از سخن خالق و فراتر از سخن مخلوق بود ، برادر قران

زیباترین شهادت : هنگام عشق‏بازی با خدا ، در محراب بندگی !

انان که از گنج خرد بهره‏ای دارند بی‏پرده ، پرده‏های گفتار را نمی‏درند و طلای سکوت را به نقره سخن نمی‏فروشند ، چرا که سکوت ، دوستی است که هرگز خیانت نمی‏کند ، سخن ، معیار فهم و میزان درک انسان‏هاست ، با سخن گفتن است که زوایای ضمیر ادمی رخ می‏گشاید ، سرّها سرباز می‏کند و رازها اشکار می‏شود ، کم‏گویی و گزیده‏گویی چون دُر، کیمیایی است گران‏قدر که اهل معرفت ، مس وجود را با ان طلای حکمت می‏کنند ، از همین روست که امیر بیان می‏فرماید :
« هرگاه عقل کامل شود ، سخن کم می‏شود »

مولا علی...

ای امام درد یا مولا علی
عاشق شبگرد یا مولا علی
معنی غیرت خروش چشم تو
مردتر از مرد یا مولا علی
ای لطافت‏خیز معشوق سحر
یا امام الورد یا مولا علی
همچو رب تنها و بی‏همتا تویی
ای امیر فرد یا مولا علی
می‏چکد از اشک‏هایت ماهتاب
آفتاب زرد یا مولا علی

نام تو را زیاد شنیدیم ، در حسرت مرام تو مانده
ای اولی که سکه مردی تا همچنان به‌ نام تو مانده
تو واژه‌ای به ژرفی دریا ، تو مشکلی به هیئت اسان
ای تا همیشه پای قلمها در بحر عین‌ و لام تو مانده
ای عاشقان برای پرسش ، تا بوده بعد حق به تو مدیون
ای شاعران برای سرودن تا هست ، تا هست زیر وام تو مانده
عقل اسمان این همه عاقل ، در پله نخست تو عاجز
عشق افتخار ان همه مجنون ، زنجیری مدام تو مانده
هم ماه در حضور تو کودک ، هم مهر در رکاب تو تاریک
هم روز در مسیر تو لنگان ، هم شب در احترام تو مانده
ای هر که دیده رنگ ملامت ، لبخند تو شکسته و زخمی
ای هر که برده لذت شیرین ، همواره تلخ کام تو مانده
از داغ فقر و قحط عدالت ، از گند زور و لاشه تسلیم
بعد از چقدر سال نرفته است بویی که در مشام تو مانده
بعد از چقدر سال که گفتی ، بعد از چقدر گوش که نشنید
انک به سوی ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو مانده
نهج‌البلاغه : کو که بخوانند ، نهج‌البلاغه : کو که بفهمند
این گوشها چقدر هراسان ،‌ از سیلی کلام تو مانده
بادا که تا هنوز بیفتد اینجا کلاه از سر دنیا
بیچاره او که خیره‌سرانه دنبال گرد بام تو مانده
ما هر قدر که خاک تو باشیم ، قنبر یکی است مثل خود تو
فخر فقط برای تو بودن در قبضه غلام تو مانده
آه ای تمام ! من چه بگویم تا تمام شود شعر
گفتم تمام خوب نگفتم ، کو مهدی ، انتقام تو مانده

مولا علی...

ای ز سرو قد رعنا بر صنوبر طعنه زن
و ای ز ماه روی زیبا مهر را رونق شکن
همچو من هر کس رخ و قد تو بیند تا ابد
فارغ است از دیدن خورشید و از سرو چمن
گر خرامی صبحدم در طرف باغ ای گل‌عذار
غنچه از شرم دهانت هیچ نگشاید دهن
ای تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبری
هر کجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با یوسف نشاید داد از آنک
صد هزاران یوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادویت نموده شرح بابل مختصر
بوی گیسویت شکسته رونق مشک ختن
کی توانم کرد وصف و چون توانم داد شرح
زانچه عشقت می‌کند ای نازنین با جان من
بس بود طبعم پریشان از غم زلفت مگر
با خیال قد رعنایت کنم موزون سخن
سیزدهم رجب ، افزون بر شادمانی میلاد شهریار خردورزی و عدالت ، با احترام به ارجمندی مقام پدران و سپاس از مهر گسترده ایشان معطر شده استصحنه زندگی ما با خاطره‏هایی سرشار از گذشت و ایثار، گره خورده است. در اطراف ما ، هنرمندانی هستند که عمری پروانه بودن را حتی با شرارت شمع و باغبانی را حتی با تلخی تیغ ، عمیق زندگی کرده‏اند ، انان تمام شدن را به بهای ساختن و سوختن را به قیمت شادی بخشیدن اندوخته‏اند ، اینکه کسی بتواند تا این حد بی‏دریغ عشق بورزد و این‏گونه لبریز از سخاوت باشد معمایی است شگرف با پاسخی اسان ، قداست واژه‏ای به نام پدر ، اوست که می‏تواند بی هیچ چشمداشتی ، این‏گونه چشمه زلال مهربانی باشد و جوهر گران‏مایه وجود را جاری جسم و جان فرزندانش سازد ، اوست که می‏تواند این‏گونه ارزان عاطفه ارزانی کند ، او بلندتر از ادراک واژه‏ها و فراتر از قامت سپاس‏های ماست ،  روزش مبارک

فراموش نکنیم
هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
اما همان یک روز هم ، او کارگر بود
هی حرف پشت حرف ، نه ، باید عمل کرد
اما مگر دردش فقط درد کمر بود
گلناز ، درست را بخوان دکتر شوی بعد
بابا بیاید پیش تو ، عمری اگر بود
گلناز ، دختربچه ی نازیست اما
بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود
بیچاره این گلناز ، خانم دکتری که
نه ماه از هرسال بابایش سفر بود
انروز با سیمان و نان از کار برگشت
روزی که در تقویم ها روز پدر بود
پلاک...
حرفی نمی زنی چرا بابای جعبه ای ؟
خسته شدم ، بیرون بیا بابای جعبه ای
لطفا بلند تر کمی فریاد هم بزن
انجا نمی رسد صدا بابای جعبه ای
با ان قدت ، تو جاشدی انجا ، ببین مرا
جا می شوم ، ببر مرا بابای جعبه ای
قد عروسکم شده ای ، باور کن ببین
من مادرت ، قبول ؟ ها ؟ بابای جعبه ای
بابا عروسکی ، چرا لالا نمی کنی؟
شب شد ، لالا لالا لالا بابای جعبه ای
بابای...
ای پیش پرواز کبوترهای زخمی
بابای مفقود الاثر ! بابای زخمی !
دور از تو سهم دخترازاین هفته هم پر
پس کی ؟ کی ازحال و هوای خانه غم پر ؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا اب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی !
یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد ، تنها جای من باش
ای دست هایت ارزوی دستهایم
ناز و ادایم مانده روی دست هایم
شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است !!
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
مفقودالاثر...
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
شیمیایی..
نقطه ، سر خط اب بابا نا ندارد
از بس که دستش پینه بسته نا ندارد
سارا نمی فهمد چرا در بین ان ها
بابا که از جنگ امده یک پا ندارد
بابا هوای سینه اش ابری ست ، سارا !
اما کسی در فکر بابا نیست ، سارا !
از بس که سرفه کرده دیگر نا ندارد
اما نمیداند دلیلش چیست سارا
بابا برایم قصه می گویی دوباره
از اسمان از ابر از باران ، ستاره
از عشق می گویم برایت خوب سارا
از مردهای عاشقی که تکه پاره …
… سارا کجایی دیکته … خانم پدر رفت
از پیش ما دیروز تنها ، بی خبر رفت
خانم معلم چشم هایش خیس شد ، بعد
نقطه ، سرخط  عاقبت ، بابا  سفر رفت
نوشته شده در: یکشنبه ۱۴ , تیر , ۱۳۸۸ | طبقه بندی: مولا علی | نظرات شما: ۰
/div>