![]() |
![]() |
|
| ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست |
|
امشب این دل یاد مولا میکند لیلةالقدر است و احیا میکند بشنوید ای گوش دلها بیصدا نغمه فزت و رب الکعبه را
آه ای محراب ، گلگون میشوی در سحرگان دگرگون میشوی ای نماز صبح ، دل بیمار توست با علی این اخرین دیدار توست
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را که خدای می پسندد به سجود او دعا را به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را مرد غریبی که زمان استراحت
چادر نماز فاطمه زیر سرش بود نامش امیر المومنین و بو العجایب مرد غریب کوفه نام دیگرش بود نیلی ترین تصویر های اسمانی هر شب میان قاب چشمان ترش بود ایا شبی دیگر نمیشد برد او را ایا همین امشب که پیش دخترش بود از انتظار چشمهای مهربانش معلوم بود اینکه نماز اخرش بود دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد
شاید صدای استخوانهای سرش بود
راز دل خود را به چاه هر شب می گفت تا وقت سحر هزار مطلب می گفت شد چاه پر از اه علی از بس که تا صبح امان از دل زینب می گفت
اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین کی توان گفتا که در این محفل پر شور و شین در میان سطرهای اخر درس علی گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی مثل من در غربت این شام یلدا نیستی خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی
و زمین ، کارگاه مولا بود عاشقى ، پا به پای او میرفت چشم نرگس ، نگاه مولا بود هرچه میکرد ، دلبری میکرد مهربانى ، سپاه مولا بود عدل و ازادگى ، که گُم میشد چشم مردم ، به راه مولا بود روز، هرچیز داشت ، از او داشت و شبان ، شاهراه مولا بود روز و شب را ، به کار وا میداشت این ، سپید و سیاه مولا بود ! اب ، از الغدیر ، بر میداشت مشربی که گواه مولا بود کوفه ، هرچند هم ، که بد میکرد باز هم ، در پناه مولا بود ! پدر خاک بود و خاکی بود بیگناهى ، گناهِ مولا بود ! هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نخفتهام ، به خدا ، من هنوز بیدارم شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم هزار راه نرفته ، در این خراباباد هزار کار نکردهست ، حاصل کارم ! نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند به زُهره گفتهام امشب ، که بشکند تارم یگانه ارزوی این شب سیاه من است که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم ! به خانه ، باغ شما ، پا نمینهم ، اما به پای ان گُلِ گم گشته ، کمتر از خارم اگرچه بغض غریبم ، ولی نمیدانم دلیل چیست که من ، ابرم و نمیبارم ؟ ! نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم به نیتی که بیاید علی به دیدارم چنان به شهر غریبان ، غریبهام که مپرس هزار ابر ، هوای گریستن دارم ! مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان هوای خواندن نهجالبلاغه را دارم نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت کدام شعبده ، کردهست اسیر تکرارم ؟ ! |
|
ان صبح که وعده داده بود امده است شمشیر به فرق او فرود امده است ای وای برای بستن زخم علی از عرش زنی چهره کبود امده است
پیچید به کوفه این خبر در رمضان شد شام غم على سحر در رمضان هنگام سجود شد دوتا فرق على یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان ای خدا ای فاتح هر مشکلم بشنو از دل راز یک بی ابرو در شب احیا به تو رو کرده ام گرچه عمری با گنه بنشسته ام صبر کن ، از کیفر من بر حذر بهر تو خود را مهیا می کنم هر که باید رفت چون فرزند نوح چون که امشب با منیبین زیستم بر تو عمری بد گمانی داشتم چون بگیرم اینه در دست خویش گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن هرکه بر حال خراب خود رسید هر که گیرد اینه در پیش رو خویش را بیند که خود با خود چه کرد باید از بگذشته ها عبرت گرفت حال باید وادی تحلیف رفت سخت باید نفس را بشکست و ماند هم چنان بار شهیدان مبین راه ما راه شهیدان خداست گرچه دل شرمنده است از روی تو نیستم اینک از الطافت خدا یا حلیم امشب که من سرگشته ام
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست غوغای عارفان و تمنای عاشقان حرص بهشت نیست که شوق لقای توست گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی عذری که میرود به امید وفای توست
ازرده طعم دوری از یار را چشیده روی سحر قدم زد با کسوت سپیده روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت از ابرها بپرسید از گفته و شنیده می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده برخواست از رکوع و ارام رفت سجده اشک خداست اینکه روی زمین چکیده تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده
ام کلثوم کنار پدرش سفره گسترده به افطار على شیر و نان و نمک اورد برش میهمان ، مظهر عدل و تقوى میزبان ، دختر نیکو سیرش على ان مرد مناجات و نماز چونکه افتاد به انها نظرش چشمه هاى غم او جوشان شد ریخت زان منظره اشک از بصرش گفت : در سفره من کى دیدى دو خورش ، یا که از ان بیشترین نمک و شیر، یکى را برگیر بنه از بهر پدر، ان دگرش شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت که بشد نان و نمک ، ماحضرش حیدر از شوق شهادت ، بیدار در نظر وعده پیغامبرش که شب نوزدهم ، از رمضان رسد از باغ شهادت ، ثمرش بى قرار و نگران بود على چون مسافر که به اخر سفرش گاه از خانه برون می امد تا کى از راه رسد منتظرش گه به صد شوق ، نظر میفرمود به سما و به نجوم و قمرش گاه در جذبه معراج نماز بیخود از خویش و جهان زیر پرش چه خبر داشت خدایا انشب که على در هیجان از خبرش ام کلثوم غمین و نگران کاین شب تار چه دارد سحرش ؟ گشت اماده رفتن حیدر مضطرب دختر خونین جگرش چون که از خانه برون میامد چفت در، بند گشود از کمرش که مرو یا على از خانه برون تا سحر بگذرد و این خطرش على ان روح مناجات و نماز شرح قران سخن چون شکرش گفت با خود که کمر محکم کن بهر مردن که عیان شد اثرش تا که نزدیک بشد صبح وصال مسجد کوفه بشد باز درش على ان بنده تسلیم خدا صاحب الامر قضا و قدرش کعبه زادى که خدا دعوت کرد بار دیگر به سراى دگرش چون که جا در بر محراب گرفت من چه گویم که چه امد بسرش کوفه لرزید ز تکبیر على ناله برخاست ز سنگ و شجرش فلک افشاند به سر، خاک عزا چرخ ، واماند ز سیر و گذرش اه از ان دم که على غرقه به خون بود بر دوش شبیر و شبرش اه از ان دم که حسانا زینب چشمش افتاد به فرق پدرش
لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشکهای بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است شب قدر، فرصت شکوهای است که به اجابت میرسد هرکه اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی هرکه او از عشق برخوردار شد این جهان در نزد او مردار شد هرکه را در عشق چشمی باز شد پایکوبان امد و جانباز شد
شب قدر فرا رسید و عطر دلانگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانیتر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگیهای حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بیدرمان است در شبهای قدر، بهانههای زمزمه مهیاست شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید امشب چه شبی است ، شب خوبیها ، نیکیها ، زیباییها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشمهایم را برهم نمینهم و با تنها معبودم سخن میگویم ، تنها با او واگویه میکنم دردهای دلم را ! او را میخوانم و از درگاهش اجابت امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو میریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربانتر از همیشه است ، او به این اشکهای ناچیز توجه میکند و به انها پاداش میدهد ، این اشک و قطرههای ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش میکنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، میگریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید چراغها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسانهایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه میرفتند ، گاهی بر هم اخم میکردند و از یکدیگر دلگیر میشدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امدهاند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیارهای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امدهاند که اینطور ضجه میزنند ، اینگونه از خود بیخود میشوند ، شانه به شانه هم مینشینند و تکانهای شانه یکدیگر را حس میکنند ، اینها از کجا امدهاند … الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، تا در زمستان معصیتم ، بهاری از ندبه را ببارانی ، جویباری که از اغاز ماه صیام ، در جانم به سمت تو جاری گشته ، اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، شب خواب و رویا نیست ، امشب ، شب بیداری است ، شب سبوح قدوس ، شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع … امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ببارانم … یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
خدا اشک بندگانش را دوست میدارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانههای اشک خویش راه اسمان میپیمایند ، شکوائیه هجران میسرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی میکند فریاد اندوه سر میدهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمیایند اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…
دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان اگر همسو نمیگردند با فریادهای تو هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمیفهمند رها از خود شدم ان قدر این شبها که پنداری به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من |
|
|
|
نوشته شده در: یکشنبه ۱۴ , تیر , ۱۳۸۸
| طبقه بندی: مولا علی | نظرات شما: ۰
|
| صفحات |
|
|
| موضوعات |
|
|
| پيوندها |
|
|
| آرشیو |
|
|
| نوشته های تازه |
|
|
| گوناگون |