ما همه فانی و او پا برجاست @ عشق را می گویم بی گمان عشق خداست

خدا کند غم دیرینه زودتر برسی

تو با سپیده ادینه زودتر برسی

شبانه تا به سحر ارزوی من ، این است

صفای هر دل بی‌کینه ، زودتر برسی

که هرچه زود شود قلب عاشقانِ تو شاد

غم نشسته به هر سینه ، زودتر برسی

جلا دهی دل ماتم گرفته را ز غمت !

به روشنایی ایینه زودتر برسی

خدا کند که زمستان دل بهار شود

بهار پرگل و سبزینه زودتر برسی

بدونِ شکوه بگویم ، خدا کند خبر

خوشِ هزاره پرکینه ، زودتر برسی !!

انتظار 36...

پنجشنبه ۱۴ , آبان , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

بگذار تمام سال را بد باشیم

در خوب و بد کار مردد باشیم

امروز که سالروز میلاد شماست

رخصت بده تا زائر مشهد باشیم

میلاد ...

 سر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد

که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد

چه کرده جذبه ی چشم تو با اغوش این غربت

که زائر قصد اینجا می کند از دور می رقصد

دو تا چشم پریشان بر ضریحت بستم و حالا

دو تا ماهی قرمز در پس این تور می رقصد

تمام خاک اینجا بوی آهوی ختن دارد

اگر عطار در بازار نیشابور می رقصد

چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف

که در بزم همایونت کبوتر شور می رقصد

به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی

سه دانه دل میان سینه انگور می رقصد

شفا از سمت ان دست مسیحایی اگر باشد

فلج کف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد

عشق ...

سخت است جدا شدن از شهر خاطره های پیامبر، اما تو رضا شده ای به رضای الهی ، غریب امده ای تا اسلام را از غربت بیرون بیاوری ، تا غریبه ها را اشنا کنی با هم …

باران ...

خـسـته ، افـتـاده ز پـا ، امده زانو مى زد

مـشـکلى داشت به اقاى خودش رو مى زد

مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ

دسـت در دامـن ان ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و دیوار در ان عصمت محض

نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد

نـم نمک بارشى از مهر به جانش مى ریخت

کـفـتـرى بـر سر ذوق امده قوقو مى زد

پـاک مـى شـد دلـش از غصه ناپاکى ها

خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر که در اینه سوسو مى زد

ضامن آهو ...

کبوتران مسافر را بنگر ، رنج دوری را به جان می خرند تا نزدیک باشند به تو ، کسی که تو را دارد ، غریب نخواهد شد …

اهسته اهسته باران ، اهسته اهسته رویا

از شب گذشتیم و اینک ، صبح است صبح تماشا

تن جمله چشمست مسحور جان جمله گوشست مدهوش

اغوش واکرده خورشید ، دنیاست غرق تماشا

عطر پر جبرئیل است ، این اسمان بی بدیل است

نقاره ها نفخ صورند ، زوار تو موج دریا

فریادها بی هیاهو ، دل ها دل تنگ آهو

جز نام تو ضامنی نیست آهوی دل های ما را

ارام می گرید این جا ، باران که چشم دل ماست

ما نیز چون تو غریبیم ، این اسمان شاهد ما

شاهد ...

چشمها در ایوان طلای تو ، مثل گمشده ها به اصل خویش ‌به روزگار وصل خویش بازمیگردند ، ادمی ، غریب است در این دنیا و تو امام غریبانی  …

باران گرفته ، دل چمدان مسافر است

ها ! اضطراب ، عادت مرغ مهاجر است

می گوید از نشاط جهان دل‌ گرفته ام

یک تکه از غم تو برایم جواهر است !

هی می رود می اید ، هی غصه می خورد

از اینکه تو نخواهی اش ، اشفته خاطر است !

با این‌همه خوش است که شاید بخواهی و…

این سال اخری همه دیدند زائر است !

پلک اش که گرم می شود این گوشه ی حرم

بازار خط و ساحت خال تو دایر است

تو دلبرانه می گذری ، از دل نسیم

دل آهوانه ، گمشده ی این مناظر است !

ذوقی که ریخته است در اواز کائنات

یک گوشه از ترانه‌گی روح شاعر است !

روحی که شرحه شرحه تو را چرخ می زند

روحی که رنج دیده ی بغضی معاصر است

وا کرد پلک و دید کنار ضریح توست

اغاز عاشقیش همین بیت اخر است

ضریح ...
 

ادمی مسافر است و تو کاروان سالار مسافران عشق ، با ما بمان تا از رواق های تو ، به دروازه های ملکوت برسیم …

ای نام تو خوشبوتر از الاله و شب بو

یک عالمه گل کاشته ام در خم ابرو

خورشید هم از شرق نگاه تو می اید

هر صبح که در بند کنی حلقه گیسو

از دانه ی اشک دل زوار تو رویید

بر گرد ضریح تو چنین حلقه ی بازو

مشغول طواف حرمت ، هر چه کبوتر

مهمان صفای قدمت هر چه پرستو

تصویر فلک یکسره در صحن تو پیداست

از بس که به ان بال ملائک زده جارو

تا صید کند یک نظر از گوشه ی چشمت

صیاد که ناله زده : یا ضامن آهو

پیش تو دراز است مرا دست گدایی

با کاسه ی دل ، کاسه‌ی سر، کاسه ی زانو

ای ناب ترین مایه ی الهام غزلها

با تو چه نیازی است به معشوق و لب جو

بیمار توام آقا ! نذرت دل تنگم

بنویس برای دل من نسخه و دارو

آقا...

چرخ میخورم و سرگردانی ام را یله میکنم روی گنبد و گلدسته ها ، چرخ میخورم و بیقراری ام از ایوان میگذرد و بند میشود به پنجره فولاد ، چرخ میخورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه میزند ، چرخ میخورم مدام و کبوتر ارزوهایم بال‌بال میزند …

کـمـى بـذر گـل گـنـدم بـکاریـم

بـراى کـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـیـم اب صـاف مـهربـانى

شـبـیـه هـشـتـمین شعر محمـد

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال کـفـتــرانــش

دو رکعت عشق و یک قطره نماز است

خـداى ارزوهـایـم کـمـــک کـن

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببینم

ضـریـح اشـنـایـش را بـبـوسـم

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچینم

کـمـک کـن کـفـتـرى بر شانه هایم

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

کـمـک کـن تـا دعـایـم سـبز باشد

بـسـازم یـک ضـریـح اسـمـانـى

کـمـک کـن مـثـل مشهد ، شهر رویا

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز کـفـتـرهـاى کوچک

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

کـمـک کـن ضـامـن آهـوى قـلبم

بـه رنـگ یـک دعـا در مـن بجوشد

خــداى ارزوهــایــم کـمـک کن

کـه یـک کـفـتـر دعـایـم را بنوشد

تولد ...

صـحـن حـرم از نـسـیم پر بود

از پـرپـر یـا کـریـم پـر بود

خورشـیـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از افـتـاب مـى شد

اهـسـته غـم مـن اب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـریـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـریح گـریـه هـا بود

دلـهـاى شـکـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب می ریخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـک

مـانـنـد کـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل یـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او کـه غـریـب اشـنـا بود

بـا یـک بـغـل ارزو و امـیــد

رفـتـم طـرف ضـریـح خورشید

رفـتـم طـرف ضـریـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

رویا زدگی به حال بعضی بد نیست

دریا که به ماه میرسد از مد نیست

پیوسته برای او سلامی بفرست

قلب تو مگر مسافر مشهد نیست

یک عمر برای اب و نان می رفتم

می امدم و دوان دوان می رفتم

یک بار کبوتری مرا مشهد برد

انگار به سمت اسمان می رفتم

اقای شفا ! شفاعتی می خواهم

از معجزه هایت آیتی می خواهم

رنجورم و دردمند و امرزش خواه

امرزش ومرگ راحتی می خواهم

نالید به پای دام : یا هو ، آهو

با سینه مملو از هیاهو ، آهو

صیاد نشست روی زانو ، لرزید

خجلت زده از ضامن آهو ، آهو

تا با حرم سبز تو خو می گیرم

در محضر چشمت آبرو می گیرم

روشن دلم و زلال ، وقتی با اشک

در صحن مطهرت وضو می گیرم

در پای قدمگاه تو جان می گیرم

چون اشک به سویت جریان می گیرم

با پیچک سبز کاشی ایوانت

می رویم و راه اسمان می گیرم

در چشمه ی جاری ات جلا می دهی ام

ایینه ای از نور خدا می دهی ام

ای بسته ی گوشه ی ضریحت دل من

من زخمی غربتم شفا می دهی ام ؟

ای عشق تو معنی حیات ابدی

در پیش تو نیست مهر عالم عددی

اشفته و بی شکیب ، افتاده دلم

در پای تو یا ضامن اهو مددی

من خدمت چشم تو ارادت دارم

یک لحظه عنایتی ، که حاجت دارم

عطر حرم از ضجه ی من می ریزد

ابری است دلم ، شور زیارت دارم

غریب ...

من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو اویخت ، همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت ، همان آهویم که هنوز هم ضمانت بیدریغ تو را فخر میکند ، نشانی ساده تو از خاطر هیچ‌کس نمیرود ، ‌وقتی خورشید خانه زاد شماست و باران ، پاداش دست بر اسمان بردنتان ، وقتی ابرها سایه‌سار شمایند و شما سایه بان خاک تا افلاک ، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ می‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی …

آهو...

در ادامه مطلب تعدادی تصویر که چند روز قبل از میلاد گرفته شده را میتوانید ببینید


ادامه مطلب »

جمعه ۸ , آبان , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۱

بارانی...

شبیه شیشه می مانم … تو هم مانند بارانی

رسیدی توی اغوشم … ولی گویا نمی مانی

خودت را جای من بگذار، ببین یک شیشه حق دارد

زنی مانند باران را … ببوسد … یا نمی دانی

نبودی تا ببینی باد ، مرا هر روز می بویید

من او را سخت می راندم … تو من را سخت می رانی …

کمی احساس هم بد نیست … بیا یک بار مردی کن !

دل این شیشه را نشکن ، در این اوضاع طوفانی

بیا بانو … تو باران باش … و بر من یخ بزن تا صبح

خدا هم می وزد برما ، کمی باد زمستانی

...

جمعه ۲۴ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 35... 

در هوایی که سرد و توفانی‌ست

همه فکر گل ، پریشانی‌ست

انتظار تو بود ،  ما را کشت

این چه کشتارهای  پنهانی‌ست ؟ !

غم ما ، باز تازگی دارد

شام دل ، باز هم چراغانی‌ست

هر چه باشد ، به گل نخواهم گفت

که : سرانجام باغ ، ویرانی‌ست !

برو ، ای عقل ! خانه‌ات اباد

هر که دیوانه نیست ، از ما نیست !

پنجشنبه ۲۳ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

 کوهی از وقار بود ، دریایی از علوم ، اقیانوسی از حکمت و فضیلت ، گستره‏ای از رحمت و

عبادت که لحظه لحظه حیاتش از یاد و نام خدا سبز و سرشار بود

چهره‏ای دوست ‏داشتنی ، رفتاری سنجیده و متین ، سینه‏ای انبوه ازیقین و تلاشی گسترده درراه

دین داشت

آری ! نخل وجود والای ان پیشوای ، چنان ثمر داد که مذهب ما را با نام خویشتن مزین کرد ،

شهادتش تسلیت باد !

تسلیت...

سبز امدى ، سرخ رفتى ، حال انکه سپید سپید زیستى و صداقت ، تنها واژه‏اى است که برازنده

نام توست ، تو از زلالى اینه ، هر اینه فراترى ، در تو کرامت باران موج مى‏زند ، با تلاوت

قران هم اغوشى و دست‏هایت ، مونس اسمان مدینه‏اند

۶۵ سال ، عاشقانه زیستى و ۳۴ سال را صادقانه امامت کردى تا پر پر دانه‏هاى نجابتت به انگور زهر الود منصور اغشته شد

اى سعادت سپید ! شب شهادتت اشک مى‏ریزیم و ستایش مى‏کنیم غربت ستودنى‏ات را

از کدام برکه نوشیده‏اى که دست در دست ملائکه ، بال و پرت رهسپار بهشت جاودان شد ؟

اى انیس مدام سجاده و هم نشین شبانه قران ! افتاب عظمتت همیشه بر فراز اسمان مسلمانان ،

روشنایى بخش است ، تمام سپیده‏هامان را به صداقت نامت استواریم

مدینه از برکت نفس او سبز می‏شد و افتاب صداقت از منزلگاه اندیشه‏اش برمی‏تابید ، با کلامش

حق را بالنده می‏کرد و با قیامش در نیمه شب‏های تاریک و با کوله‏باری از هدیه ، مستمندان و

بینوایان را دلشاد می‏ساخت ، بیل در دست می‏گرفت و به تلاش معاش می‏ایستاد و عشق به

زندگان والا و پر معنا را در جان‏ها زنده نگاه می‏داشت

صداقت...

 نامش جعفر است و لقبش صادق ، که به صدقش ملائک گواه بودند ، او کوثری بود که هر که از زلال حکمت نرسید

حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد ، خطیبان به بیان او خطبه‏خوان شدند

هم او که به فرداها روشنی داد ، و انسان‏ها را از جهل رهانید ، امشب در سکوت شب بر غربت او اشک می‏ریزم ،

امشب تا سپیده ‏دمان هق هق گریه‏ام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند

بقیع...


بگذار زیر پای تو نقاشی‏ام کنند

در دومین هجای تو نقاشی‏ام کنند

مثل کبوتران شب جمعه حرم

بگذار در هوای تو نقاشی‏ام کنند

جبریل می‏شوم سر سجاده‏ای اگر

همسایه دعای تو نقاشی‏ام کنند

باز هم بغضی پریشان می‏کند اندیشه‏ام را …  

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

باز هم ، غربت سرای چامه‏های جانگدازم !

 

باز هم ، ایینه چشمان من ابریِ ابری‏ست !

باز هم ، در غربت تاریخ می‏پویم ، شکوهِ مصرعی از اشک‏هایم را !

بخوان سمتِ غمت ، حالا که در لذت اشکی ، به عشقِ جاودان خویش می‏بالم ! بخوان سمت

غمت ، مولا !

بخوان ! با یاد تو ، زیباترین پاسخ به احساسم ، فقط اندوه است !

تو را من دوست می‏دارم ، به قدر اسمان‏هایی که چتر نور خود را بر مزارت ، باز می‏سازند

روز و شب !

مولاجان !

مولاجان ، امام مهربان ! گیتی فروز علم الهی ! ای منبع صداقت انوار متقین !

ماییم و داغ حسرت عمری سفر، که دل اید کنار تربت پاک و معطرت

ماییم و زخم غربت لختی نگاه گرم !  تا جان فدا کنیم ز غیرت ، برابرت !

چشم به راهی امشب پایان می‏گیرد ! انتظارت به سر می‏اید ! امشب او حتما خواهد امد ! صدای

گریه را نمی‏شنوی ؟ صدا از خانه ششمین خورشید زمین است ! صدا از خانه فرزند فاطمه

است !

امام صادق...

 می اید … با جگری سوخته از زهر کینه !

ساغر جان امام غریب و بزرگ ، لبریز از اتش زهر روزگار شده است !

می‏اید ! معدن رسالت ، دریای سخاوت ، کوه حلم ، اقیانوس معرفت… می‏اید !…

دنیا همیشه برای درک وسعت اسمانیان حقیر است ، اندک است

بقیع  اماده باش ! بزم پذیرایی بیارای ! دیده را فرش راهش کن !

اغوش بگشا ! و جسم بی‏جانِ جان عالم را در برگیر ! ارام‏تر ! که این پیکر مطهر  زخم فراوان

دیده است ! زخم کینه‏توزی دنیا ، زخمِ نامردمی‏ها ، زخم اسلام نمایان بی‏دین !

زخم نابرابری‏ها ! شقاوت‏ها !

صدای گریه می‏اید ! … صدای ضجه فرشتگان !

بقیع ، امشب دوباره  در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستاره‏ای به اسمان خواهد شتافت !

شب شهادتت غمنامه‏اى مى‏نویسیم به مظلومیت باران ، ان زمان که اسمان غربتت را گریست

نامت را با افتخار به دل‏هاى غریبمان مى‏سپاریم تا یادت ارام بخش سینه‏هاى بى‏تابمان باشد

 

چهارشنبه ۲۲ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

دل تنگ..

به طعنه گفت به من : روزگار جانکاه است

به من ! که هر نفسم آه در پی آه است

در اسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است

شب مشاهده  چشم ان کمان ابروست !

کمین کنید که امشب سر بزنگاه است

شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار

شب خجالت من از لب تو در راه است ..

 

دوشنبه ۲۰ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 34...

بوده دل بیقرار ، یکسره چشم انتظار

تا که ببیند تو را ، ای ضربان بهار !

غایب سبز صبور ! چشم تو ، یک چشمه نور

لذت یک دم حضور ، کرده مرا بی قرار

نبض زمان ، دست توست ! جمله جهان ، مست توست

غرق دعا می شوم ، تا که شوی اشکار

سبز خرامان تویی ! باد گل افشان تویی !

پرده غیبت بدر ، از سر رحمت بیار

نیت پروازکن ، نغمه ما سازکن

لب به سخن بازکن ، ای صنم گلعذار !

عالم و ادم تمام ، منتظران قیام

تا بفرستی پیام ، سر برسد انتظار

پنجشنبه ۱۶ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

مجنون...

مجنون‌ اگر باشد ، جهان‌ خالی‌ ز لیلا نیست‌

مجنون‌ عاشق‌پیشه‌ای‌ در شهر ، اما نیست‌

مجنون‌ معمایی‌ است‌ مثل‌ عشق‌ پیچیده‌

دیگر کسی‌ در فکر حل‌ این‌ معما نیست‌

مجنون‌ … ! هزاران‌ سالِ نوری‌ باد او را برد

از جنس‌ مجنون‌ هیچ‌ مردی‌ این‌ طرفها نیست‌

افسانه‌ مردی‌ بود روزی‌ ، نام‌ او مجنون‌

نامش‌ درون‌ قصه‌ها امروز حتی‌ نیست‌

بر شاخه‌ می‌رقصد غزل‌ ، سیبی‌ به‌ نام‌ عشق‌

دستی‌ برای‌ چیدن‌ این‌ سیب‌ ، اما نیست‌

مجنون‌ چرا دیگر به‌ لیلا دل‌ نمی‌بازد ؟

مجنون‌ چرا همسایه احساس‌ لیلا نیست‌ ؟

از رونق‌ افتاده‌ست‌ بازار جنون‌ امروز

وقتی‌ برای‌ عشق‌ ورزیدن‌ مهیا نیست‌

دنیا بدون‌ عشق‌ ، قبرستانی‌ از تنهاست‌

ادم‌ بدون‌ عشق‌ ، جز یک‌ روح‌ تنها نیست‌

یکشنبه ۱۲ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل | نظرات شما: ۰

انتظار 33...

افتاده ام به شوق شرربار انتظار

شاید به چنگ اورم ، اسرار انتظار

از فرط شرم ، کرده عرق ، فقر باورم

بهبودی است مژده بیمار انتظار

باغ غزل به هرزه نگه ره نمی دهد

نجم صفاست مطلع دیدار انتظار

مشاطه پیش روی تو خجلت نصیب شد

زیور عزیز گشته ز رخسار انتظار

شستِ بریده آیت بهت نگاه بود

نادیده گشته ایم ، خریدار انتظار

با صد چراغ خفته نبیند جمال یار

شب گشته ، نور دیده بیدار انتظار

با درهم نیاز خریدار ناز شو

راهت مباد ورنه به بازار انتظار

خورشید را ز جهل مشو طالب ثبوت

ای خوش نشین سایه دیوار انتظار !

بر جوهر اصالت او شک کنم که زد

نقش حرامخانه انکار انتظار

دارد نماز عشق وضویی زجنس دل

رعد ولایت است و بارش رگبار انتظار

پنجشنبه ۹ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

مولوی ان عارف و مرد بزرگ

تک درخت عشق و استاد  سترگ

سوز بخش عاشقان راهرو

فیض بخش بیدلان در گرو

رهبر دانا به اهل زبدگان

رهنما بر سالکان در هر زمان

عارف از گوشه میخانه جست

رشته های وصل را با دوست بست

در ره عشق و محبت پا گذاشت

رهنما بر عاشقان بر جا گذاشت

خاک پای حضرت لولاک شد

جسم او از عشق بر افلاک شد

مثنویش مغز قران کریم

پر همی باشد ز اسرار رحیم

قرن ها گر بگذرد او زنده هست

از طفیل عشق او پاینده هست

باش عاشق همچو مولانای روم

تا نگردی تحت تاثیر هجو م

گوش کن اواز مولانای روم

تو نهی زهل چنین یک مرز و بوم

تو ز مولای به مولا باز رو

در ره عشق خدا با ساز رو

از خود از جملگی بیگانه شو

عاشق ان سانه و میخانه شو

غیر از دلدار بگذر از همه

تا بیبینی خود چو دارد زمزمه

گوش کن اواز ان دلدار را

نعره منصور را در دار را

خود همی گوید بیا دیوانه شو

با محبت پیشه گان همخانه شو

عاشقی با روی مولا زندگیست

باختن دل را به مولا بندگیست

پس بشو تو با محبت پیر پیر

ور بمیری با محبت میرمیر

گفت هجران سوز و ساز مولوی

شمه ای از بحر  باز مثنوی

مولانا...

مژده ای دل سوی جانان میرویم

سوی ان سرخیل خوبان میرویم

در هوایش سالها پر می زدی

سر به هر دیوار و هر در میزدی

اینک ای دل با من امشب یار باش

سوی جانان میروی بیدار باش

می خزم یا می دوم یا می پرم

من ترا تا کوی جانان میبرم

بال بکشا ای عقاب تیز پر

تا ببوسیم استانش تیز تر

بال بکشا تا به ان وادی رسیم

از خرابی ها به ابادی رسیم

وادی عشق است ان زیبا مقام

سنگ سنگش بوسه گاه خاص و عام

اندر انجا خفته مولانای ما

ابروی دین ما دنیای ما

ان سر و سرخیل عاشق پیشه گان

ان چراغ محفل روحانیان

بزم او تصویر باغ معرفت

نظم او نور چراغ معرفت

باز کن چشمانت ای دل میرسیم

انک انک ما به منزل میرسیم

ما کجا و ان بهشتی بارگاه

او فروزان مهر و ما چون خاک راه

ما کجا و استان افتاب

این به بیداریست ای دل یا به خواب

خانقاه عشق مولانا ببین

در طوافش قدسیان بالا ببین

بر در و دیوار میرقصد شعاع

صوفیان در شور وجدند و سماع

عاشقان را بین میان انجمن

پا بپای شان ملایک چرخ زن

شمس پوشیده یکی پشمین کلاه

میدرخشد اندران بالا چو ماه

با ضیاالحق حسام الدین نگر

ایستاده عارفی نزدیک در

انطرف تر حضرت ویس قرن

صوفیانه خرقهی کرده به تن

بایزید اندر سر سجاده است

در کنارش بوسعید ایستاده است

خواجه ی انصار مصروف دعاست

قامتش خم در حضور کبریاست

از نشاپور امده عطار نیز

از گل وحدت وجودش مشک بیز

با حکیم غزنه اندر گفتگوست

قصه های دوست میگوید به دوست

رودکی زانسوی امو امده

مرغ جانش در هیاهو امده

بسته پل بر روی جوی مولیان

تا بیاید نزد یار مهربان

مهربان یارش جناب مولویست

در کنار او کتاب مثنویست

مولوی در مجمع فرزانگان

چون چراغی دور او پروانگان

چرخ چرخان می فشاند استین

حلقه دورش صوفیان راستین

خشت خشت خانقه در جنب و جوش

مطرب و چنگ و دف و نی در خروش

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه های عشق مجنون میکند

دف زن استادانه میکوبد به دف

پیر چنگی چنگ را دارد به کف

مطرب از دیوان ان مست ازل

همصدا با ساز خواند این غزل

« روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد ان روزگاران یاد باد »

« کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد »

من کنار در نشسته بر زمین

تا بخاک پای شان مالم جبین

سینه پر غم ، دیده پر نم ، لب خموش

گشته ام از پای تا سر چشم و گوش

گرچه امشب یار از من دور نیست

لیک چشم و گوش را ان نور نیست

تا ببیند دیده ام دیدار دوست

تا نیوشد گوش من گفتار دوست

جانان ...

غزل حضرت مولانا :

عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و مو
بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار
من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش
چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو


در جواب حضرت مولانا :

عاشقم ، زارم ببین دیوانه ام ، این خود شنو
من عمارت کی کنم ؟ ویرانه ام ، این خود شنو
گر تو ام ویران کنی ، بی کس کنی ، بی خانمان
چون تو اینها می کنی ، ساماته ام ، این خود شنو
دیگران از مرد و زن سرگرمِ مستیِّ مَنَند
من تو را حیران و سرمستانه ام ، این خود شنو
من خلیلم ترسِ از اتش ندارم ، جانِ من
اتشت را هیزم جانانه ام ، این خود شنو
همچو چرخ اسیا افتاده ام بر پای تو
سر به دور قاف تو گردانه ام ، این خود شنو
من نه افلاطون و لقمانم نمی دانی مگر ؟
همچو شاگردان به مکتب خانه ام ، این خود شنو
من که بی جانم چو صیدی گشته در دامت اسیر
اینک این من ، مرغک بی دانه ام ، این خود شنو
بر گلویم تیغ و تیر و ریسمانت ، ای عزیز
در چنین حالت تو را پروانه ام ، این خود شنو
سایه ات گر چون همایی بر سرم سایه کند
تاجِ شاهی ؟ … سایه ات شکرانه ام ، این خود شنو
من خود از اغاز خاموشم ولیکن صبر نیست
همچو قرانت بخوان افسانه ام ، این خود شنو

شیدائی ...

تا همسفرم عشق است در جاده تنهایی

از دست نخواهم داد دامان شکیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم

چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ، همواره همین بوده است

رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو اتش و من دودم ، دریا تو و من رودم

هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است که پیوندی است پیوند خوشایندی است

بین تو و ایینه ، ایینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش

من زین سو و تو زان سو ، می ایم و می ایی

با گردش چشمانت ، افتاده به میدانت

انبوه شهیدانت ، تا باز چه فرمایی

بی ساحل اغوشت اغوش سحرپوشت

چندی است که طوفانی است ، این دیده دریایی

چهارشنبه ۸ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

جــنگ کجائی ؟  که دلم تنگ توست

رقـص جنون تشـنه ی اهنگ توسـت

جنگ کجائی ؟ که دلم خون شد است

زاده ی لیلای تو مجـنون شـد است

جنـگ شهـیـدان تـو را دیده ام

روی سپـیـدان تـو را دیده ام

حــیـف کـه فــصل تو فرامـوش شـد

نـاله ی جانسوز تـو خـامـوش شد

دلتنگ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

در اسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید

امشب سکوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست

در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

بوی عشق...

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در ان کنج غربت

به جز اخرین صفحه ی دفترت را :

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به ان زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی اخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا ، اخرین پاره ی پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ؟ ای مسافر ! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

نیمه...

شنبه ۴ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

ماه شعبان رفت و ان محبوب بی همتا نیامد

ماه دیگر امد و ان ماه خوش سیما نیامد

سالها شد دل به شوق دیدن رویش روانه

خسته شد این دل ولی ان دلبر دلها نیامد

جان من در انتظار ان مسیحا دم برون شد

از برای زنده کردن یک دم از عیسی نیامد

کور شد چشمان یعقوب دلم از هجر رویش

بر شفای چشم دل یک پیرهن اما نیامد

تشنگان دیدنش چشم انتظار جام وصلش

لیکن ان ساقی مستان با می و صهبا نیامد

جان به لب آمد ز دوری نگار ما و لیکن

یادگار آل طه یوسف زهرا نیامد

انتظار32...

پنجشنبه ۲ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

  دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخند را بر چهره ی خاموشت خواهم پاشید

 

تولد 1...

در روز نیک سر زدن غنچه ات ز خاک

از من قبول داشته باش این تهی سرود

از نو تولدت مبارک ای عزیز دل

باشد به کام تو زمان و بخت و هر چه بود

تولد 2...

 شب مهر است
خدا مرحمتی کرد به ما
شب شعر است
ببین به که چه ها کرد خدا !
چشم ها را باز کن
بین که بی تابم من
شب میلاد تو ای یار
چه بی خوابم من !
چشم ها را باز کن
بین که فرخنده شبی است
بین که امشب شب یار است
تنم در چه تبی است
ای گل امشب شب توست
شب روییدن تو
شب میلاد ستاره
شب رقصیدن تو
هدیه ام این غزل است
بین که باز مبهم است
این سزاوار تو نیست !
عفو کن دانم کم است !
گل من سبز بمان
با دل از عشق بخوان
تک بهارم رخ توست
ای بهار من بمان 

 تولد 3...

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام که انچه خریدنی است بی شک لایق تو نیست ، نمی دانم کدام جمله را برایت انشا کنم ! براستی هر روز که می بینمت متولد می شوم ، هرجا که می جویمت متولد می شوم ، هر زمان که تو را گم می کنم حتی ، باز متولد می شوم ، من روز تولدت ، خود متولد می شوم …

تولد 4...

خواب دیدم ستاره باران بود
اسمان وجود زیبایت
اسمانی فرشتگان ، رقصان
بال و پر پهن کرده در پایت
شمع روشن کنار تو پر نور
می شنیدم ترانه ای از دور
که تو دیگر به پاکی ابی
تو زلالی ، تو نور مهتابی
تو از امروز چون گل یاسی
تو درخشان ،‌ تو کوه الماسی
من کنار تو می خرامیدم
باورم نیست انچه می دیدم
من و تو شاد و قدسیان
هم شاد
مهربانم
تولدت مبارک باد …

 

 تولد 5...

تقویمِ دیواری میگه که امروز
باز رسیده روز تولد تو
پشت سرم هر چی که بوده ، باشه
نگاه من فقط به روبرومه

همین تولد واسه من می تونه
یه فرصت دوباره رو بسازه
مثل رسیدن به یه فصلِ روشن
نفس کشیدن تو هوای تازه

همین حالا میرم و رو به خورشید
وا می کنم پنجره ها رو تک تک
دنیا نگاهت می کنه با لبخند
بهت میگه تولدت مبارک !

تولد 6...


و امروز دوباره متولد می شوی

و شمعها ، که سهم توست از زندگی

و ستاره هائی که به میهمانی امده اند

و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت

و عطری که نصیب پروانه هاست

و تو سهم من از تمام زندگی

تولدت مبارک …

تولد 7...

اسمان گرگ و میش
ستاره ها همه مشتاق
یک پنجره نیمه باز
یک سبد یاس سفید
و دو چشم منتظر
صدای یک پرواز
فرود یک فرشته
اغاز یک معراج
و شروع یک زندگی
 تولدت مبارک

 تولد 8...


دیشب برای روز تولدت

یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را

و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی

و من برایت لبخند می زنم

تولدت مبارک

 تولد 9...

مثلِ گلِ یاسی برخوشه یِ دلِ من
عطرتو پیچیده درکوچه یِ منزلِ من
با تولد دلنشینِ ابیِ اسمانِ روز
ستاره پوشِ خیسِ بارانِ روز
از تبسمِ مهتاب دریایِ ارامش چلچله
حریر شمعِ نیمه سوز خواهشِ چلچله
شبنمِ شادی برگیسوانِ طلایی رنگ
شبیه اواز سرخِ عاطفه یِ بهاری رنگ
بوسه برگونه ی ارزویِ افتابیِ من
ازاصوات قلب امواجِ رویایی من
از اشتیاق صد وزن و قافیه  شعر
می گویم تولدت مبارک با هزارمهر

 تولد 10...

پری زاد ، پری چهر ، پری ذات ، پری روی

بیا راه خدا باز بزن ، باز از این سوی از ان سوی

بیا باز زعرشش به زمین کش تو هم او باش

بیا باز بپیچان همه عالم سر گیسوی

بیا مرگ برقصیم در این صحنه اخر

بیا عشق بمیریم در این طاقی ابروی

بیا درد بخندیم در این کوچه بن بست

بیا باز به خورشید رسیم ، باز در این خاک

در این جوی

پری زاد

پری چهر

پری روی

پری موی

 تولد 11...

فرقی برام نداره
امروزه یا قیامت
مهم دلیل بودنه
مهم پیشه تو بودنه
مهم شنیدن صدات
مهم نفس کشیدنه
بدون خدا تورو میخواد
دوست داره خیلی زیاد
بدون که اون عاشقته
جای هدیه واسه تو
یه ارزو دارم برات
خدا کنه توی زندگیت
هرگز نباشه ارزو
به هرچی می خوای برسی
نشه واست یه ارزو

تولد 12...

با سلام ، سلام بهونه
یه سلام عاشقونه
خدمت چشمای نازت
هدیه ای از یه دیوونه

اسمون و خوب نگاه کن
ابریه امشب نگاهش
واسمون میخواد بباره
تا که کم شه از گناهش

اشک شوق توی چشاشه
از غرور من که شد سست
نه شاید یه چیزه دیگست
شاید از تولد توست

میدونم همه اوردند
هدیه های عاشقونه
هدیه من به تو اینه
یه ترانه ، بی بهونه
 

http://b-baran.parsaspace.com/tavalod/tavalod.mp3

چهارشنبه ۱ , مهر , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل, مناسبتها | نظرات شما: ۰

 رمضان گذشت از من چه کنم که بینوایم
دل من ز حبّ دنیا نگذشت ای خدایم

تبعات هر گناهم شده بود سد راهم
تو به من عطا نمودی که نباشد ادعایم

چو شدم گدای کویت ، شده‏ام خجل ز رویت
تو نشسته‏ای کنارم که روا کنی دعایم

متزلزل است بارم به کجا کشیده کارم
چه وداع اشکباری ، شده اتشین بکایم

به کجا روم خدایا پس از این سحر ، سحرها
شب جمعه‏ای بیاید که به سوی تو بیایم

بفدای میزبانی که به وقت میهمانی
به بر گدا نشست و بر خویش داد جایم

چه دعای باصفایی ، چه رفیق باوفایی
چه خدای اشنایی که نمود اشنایم

چه دعای افتتاحی چه دو چشم پر سلاحی
چه توسلی چه ذکری چه بگویم ای خدایم

چه دمی چه نوحه خوانی چه شبی چه گریه ‏هایی
چه غمی چه روضه ‏هایی که تو کرده‏ای عطایم

به صفای لیلة القدر به جمال نیمه بدر
تو خریدی ابرویم که گدای هل اتایم

تو از این خمارخانه بنمودی ‏ام روانه
دل شب مدینه بردی که غلام مجتبایم

به شب نزول قران ، به شکاف فرق فرقان
به دلم نشست قران چو نمود علی صدایم

به علی و زینبینش به محبت حسینش
بنویس جان زهرا که شهید کربلایم

بنویس جان مهدی که منم از ان مهدی
به خدا قسم خدایا که نشان دهم وفایم

 عید فطر...

رمضان مى‏رود و مى‏برد از کف ما

ان‏ که سى روز صفا یافت از او محفل ما

رمضان رفت و دریغا که به امضا نرسد

طاعت ناقصِ ما ، روزه ناقابل ما

رمضان ، عقده‏گشا بود گنه ‏کاران را

واى اگر او رود و حل نشود مشکل ما

واى بر ما اگر از این همه نعمت نبود

جز یکى جرعه اب و لب نان حاصل ما

 عید...

ساقى بیار باده که ماه صیام رفت

در دِه قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت ، بیا تا قضا کنیم

عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت

دل را که مرده بود ، حیاتى به جان رسید

تا بویى از نسیم مِى‏اش در مشام رفت

در تاب توبه چندان توان همچو عود

مِى ده که عمر در سر سوداى خام رفت

 هلال...

برگ تحویل مى‏کَند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر ، زود برفت  دیر ننشست نازنین مهمان

ماه فرخنده ، روى بر پیچید  و علیک‏السلام یا رمضان

الوداع اى زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قران

مُهر فرمان ایزدى بر لب  نفْس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان اید  پس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلى زار زار مى‏نالید  بر فراق بهار ، وقت خزان

گفتم اَندُه مبر که باز اید  روز نوروز و لاله و حیران

گفت ترسم بقا وفا نکند  ورنه هر سال گُل دهد بستان

یارب ان دم که دم فرو بندد  ملک‏الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهل است  تو نگه دار جوهر ایمان

ماه...

ای مـردمان شادی چــرا مهمانیش امد به سر

رفت ان سحر های خوشش بسته در و دروازه ها

فرمان دهد بـر بندگان فــردا نمـاز عید کن

ای مهــربان ای مهربان ،  لطفت فزون از فهم ما

چشم خـطا پوشش نگر در ماه او در خانه اش

ســر زد زمــا از ابلهی انجا بسی جرم و خطا

گوید قبــول امـد مـرا ، کــردار تو پنـدار تو

رحمان ببین کز رحمتش بخشد به ما این کرده ها

بر بـــی نشان امـد نـدا گفتا اجابت می کنم

گـر گفتـه ها گفتی ز دل ، نی گفته از روی و ریا

 
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا

بدرود ای ماهی که تا تو بودی ، امن و سلامت بود

بدرود ای انکه نه در مصاحبت تو کراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندی

بدرود که سرشار از برکات بر ما درامدی و ما را از الودگی‏های گناه شست‏ وشو دادی

بدرود که چه بدی‏ها با امدنت از ما دور شد و چه خیرات که ما را نصیب امد

بدرود تو را و ان شب قدرت را که از هزار ماه بهتر است

بدرود تو را و ان فضل و کرم تو را که اینک از ان محروم مانده‏ایم

بدرود ای ماه دست یافتن به ارزوها

 

رؤیت ماه مبارک رمضان و شوال ، برخلاف سایر ماه‏ها ، از دیرباز برای مسلمانان اهمیت زیادی داشته است شوق دیدن هلال این دو ماه فرخنده ، دیدگان را به سوی اسمان سوق داده است ، نخست برای حلول ماه رمضان و اغاز ستیز سنت ادمی با اهریمن درون و بیرونی و سپس برای پایان دوران روزه و امساک و دوران سبکباری  و طهارت باطن

 

 

خلقــی شده بر بام ها در جست وجوی ماه نو
پرسم  مگر سیر امدی زان لقمه های جان فزا

پرسـی ازین پرسی ازان ، دیدی مه شوال را ؟
این ســان تکاپو مـی کنی تا در ببندد روی ما

ما را به مـاه اسمـان کی می رود چشم و نظر
هر دم تمـاشـا می کنم رخسار ان مه پاره را

ما را بــه دل ایـن ارزو ، چـــون بندگان خاص او
بر روزه مـانم سال و مــه باشـد مرا قوت وغذا

 از سـوی او در کوی او بــر مـاهروی روی او
هر دم تماشاگر شوم ، شاید نظـر دارد بــه ما
 

 

 

شاعران و حکیمان پارسی‏گوی در طول تاریخ هر یک نسبت به فرایند امدن و رفتن ماه پربرکت رمضان رویکرد متفاوتی داشته‏اند

 

بدر...

فرا رسیدن ماه رمضان برای برخی از شاعران بزرگ مایه شادمانی است ، به ویژه شاعرانی که پیوسته در مراقبت و مکاشفت نفس بوده‏اند و روزه را لجامی برای مهار کردن حیوان نفس می‏دانسته‏اند ، جلال الدین مولوی بیش از هر شاعری نسبت به ماه روزه شور و اشتیاق نشان می‏دهد ، وی در یکی از غزلیات خود به جای رؤیت هلال شوال ، دیدن هلال رمضان را عید می‏داند :

امد رمضان و عید با ماست
قفل امد و ان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
و ان نور که دید دیده ماست
امد رمضان به خدمت دل
و ان کش که دل افرید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

مولانا در جای دیگری امدن ماه روزه را تبریک می‏گوید و بر فراز بام می‏رود ، تا هلال ماه صیام را رؤیت کند و از ان سرمست گردد :

مبارک باد امد ماه روزه
رهت خوش باد ای همراه روزه
شدم بر بام تا مه را ببینم
که بودم من به جان دلخواه روزه
نظر کردم کلاه از سر بیفتاد
سرم را مست کرد ان شاه روزه

این شاعر ژرف اندیش و معنی گرا ، گاهی برای فرا رسیدن ماه رمضان ‏سراز پا نمی‏شناسد و ماه روزه را ماه معاشقه با محبوب هنگامه دلدادگی می‏داند که باید فرصت را مغتنم بداند و بیشتر به محبوب نزدیک شود :

مه روزه‏ اندر امد هله‏ای بت چو شکر
اگر بوسه‏ است تنها نه کنار و چیز دگر
چو عجوزه گشت گرایان سه روزه گشت خندان
دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر
رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر
منگر درون شیشه بنگر درون ساغر

وی گاهی هم عنصر روزه را کیمیای سلامتی جسم و روح می‏داند و هنرهای روزه را بر می‏شمارد :

بر بندد دهان از نان کآمد شکر روزه
دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه
گر روزه ضرر دارد ، صد گونه هنر دارد
سودای دگر دارد ، سودای سر روزه
باریک کند گردن ، ایمن کند از مردن
تخمه اثر خوردن ، مستی اثر روزه

ملای رومی روزه‏دار را مستعد دریافت اسرار حق می‏داند و آه و ناله او را اثر گذار می‏داند وی در غزلی  شخص روزه دار را به نی و سرنا تشبیه می‏کند که با شکم‏ خالی بهتر می‏نوازد و اوازش برای طلب معشوق ، گیراتر است :

ماه رمضان امد ای یار قمر سیما
بر بند سرسفره بگشای ره بالا
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‏نالد چون سرنا
خالی شو و خالی بر لب نابی نه
چون نی زدمش پرشو وانگاه شکر می‏خا

شاعران دیگر، هر چند کمتر چون مولوی مشتاقی خود را برای حلول رمضان ابراز می‏کنند ، اما اغاز ماه روزه راه فرصتی برای تزکیه نفس و تطهیر روح می‏دانند و اغلب بر این باورند که باید هوا و هوس و خواهش‏های نفسانی را برای مدتی بمیرانند در این ماه متفاوت باشند ، فروغی بسطامی می‏گوید :

رمضان امد و شد کار صرامی از دست
به درستی که دل نازک ساغر شکست
ماه رمضان است و مرا شربت هجران روزی
روز توبه سست و ترا نرگس جادو سرمست
قسمت من ز کارخانه عشق
داغ و دردی که ازحد افزون است
می‏ حرام خاصه در رمضان
جز بر ان لعل لب که میگون است

دراین میان لسان الغیب حافظ امدن ماه روزه را فرصتی برای نوشیدن می‏ناب عرفانی می‏داند ، شراب روحانی روزه از نظر حافظ هر وجود تهی از عشقی را عاشق می‏کند و موهبت یزدانی را به ارمغان می‏اورد :

زان می‏عشق کز او پخته شود خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

شراب روحانی عشق از نظر لسان الغیب ، نه تنها روزه را باطل نمی‏کند ، بلکه نوشیدن ان برای روزه‏دار واقعی فرض و لازم است تا روزه واقعی منعقد شود

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار و نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

هلال عید رمضان برای حافظ گاهی نماد و سمبل نوشیدن می عشق است و عارف و سالک به ان طهارت می‏کند :

به اب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

سعدی ، اموزگار عشق و اخلاق ، رؤیت هلال ماه شوال را یک اسانی پس از سختی می‏داند و مانند همیشه هلال عید را بهانه‏ای برای پند و اندرز، و دعوت به صبر و بردباری می‏داند :

نگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد ، سختی براید
پس از دشواری اسانی است ناچار
ولیکن ادمی را صبر باید
رخ از ما تا به کی کند عید
هلال آنک به ابرو می‏نماید

شاعر شیراز مانند شاعران دیگر گاهی هلال ماه را به رخساره محبوب تشبیه می‏کند و از امدن عید و هلال ماه تصویری زیبا ارائه می‏دهد :

گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست
مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست

مولوی هلال ماه شوال و عید رمضان را به مثابه وصال عاشق با معشوق می‏داند که پس از طی طریق و سلوک روزه ، عاشق به وصال محبوب دست یافته است و از همه موانع و مشکلات و مجاب‏ها عبور کرده است ، موانعی که با روزه گرفتن و ریاضت نفس مرتفع شده‏اند :

بگذشت مه روزه و عید امد و عید امد
بگذشت شب هجران معشوق پدید امد
ان صبح چون صادق شد ، عذرای تو وامق شد
معشوق تو عاشق شد ، شیخ تو مرید امد
شد جنگ و نظر امد ، شد زهر و شکر امد
شد سنگ و گهر امد ، شد قفل و کلید امد

مولانا در جایی دیگر ، روزه را برای لاغر کردن گاو فربه حرص ، ابزاری موثر می‏داند و تأکید می‏کند که اگر گاو حرص را با روزه لاغر کنی ، هلال ماه و عید را با فرخندگی رؤیت می‏کنی :

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یا رومه منور عید
چو هر دو سر به هم اورده‏اند در اسرار
هزار وسوسه افکنده‏اند در سر عید
تو گاو فربه حرصت را به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید

شاعران دیگر نیز هرکدام به فراخور ، هلال عید را مضمون شعر خود قرار داده‏اند و اغلب به منظور فرارسیدن عید روزه خوشحال هستند ، منوچهری دامغانی می‏گوید :

ماه رمضان رفت و مرا زرفتن او به
عید رمضان امد المنه لله
انکس که بود امدنی ، امده بهتر
و انکس که بود رفتنی او رفته بده به

اما هلال عید و یکسو شدن روزه از منظر خواجه بزرگ شیراز حکایت دیگری دارد ، حافظ چون دیگر موضوعات نگاه رندانه و ابهام امیزی به عید رمضان دارد ، دغدغه‏های اجتماعی و زهد ریاکارانه ، در مواجهه با رمضان نیز او را رها نمی‏کند و باده‏ نوشی را به روزه‏ای که توأم با نخوت و ریا باشد ، ترجیح می‏دهد و خدا را شاهدی بر ادعا معرفی می‏کند :

روزه یکسو شد و عید امد و دل‏ها برخواست
می ز خمخانه به جوش امد و می‏باید خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
باده‏ نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
ان که او عالم سرّ است بدین حال گواست

حافظ درجای دیگری شرط قبولی روزه را زیارت خاک میکده عشق می‏داند و نوعی خلوص نیت و داشتن عشق راستین به افریدگار را شرط پذیرش روزه ، پس از هلال عید می‏داند ، حافظ در این غزل روزه را امری فراتر از نخوردن و نیاشامیدن می‏داند :

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول انکس بود
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد انکه این عمارت کرد
نماز در خم ان ابروان مهرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

عبیدزاکانی روزه رمضان را فرصت تازه‏ای برای کامجویی از زندگی مادی می‏داند :

وقت ان است که دگر باره می نوش کنیم
روزه و وتر و تراویح فراموش کنیم
پایکوبان ز در صومعه بیرون اییم
دست با شاهد سرمست در اغوش کنیم

و در جای دیگر همین شاعر می‏گوید :

گذشته روزه و سرما ، رسید عید و بهار
کجاست ساقی ما بگو بیا و باده بیار
صباح عید بده ساغری که در رمضان
بسوختیم زتسبیح و زهد و استغفار

عبید گاهی هلال عید را فرصتی برای جبران مافات می‏داند و از عید رمضان به عید خجسته تعبیر می‏کند :

ساقی بیار باده و پرکن بیاد عید
در ده که هم به باده توان داد ، داد عید
بنمود عید چهرواند رو رسید باز
خرم وصال دلبر و خوش بامداد عید
عید خجسته روی به نظرگان نمود
جام هلال باز به میخوارگان نمود

هلال ماه عید روزه برای بسیاری از شاعران پارسی‏گوی ، علاوه بر پایان امدن ماه رمضان و عید مسلمانان ، مظهر زیبایی و دلربایی نیز بوده است ، از این رو بسیاری از شاعران ، رؤیت هلال را به معشوق و یا زیبایی معشوق را به هلال ماه تشبیه کرده‏اند ، زنده یاد شهریار می‏گوید :

اینهم از اب و اینه خواهش ماه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

سیف فرقانی نیز رخ معشوق را مانند هلال ماه می‏داند و از او می‏خواهد تا چهره بنماید و عیدی را برای خلق به ارمغان بیاورد :

هلال حسن به عید رخ تو یافت کمال
که هم صورت جمال جهانی و هم جهان جمال
ز روی پرده برافکن که خلق را عید است
هلال ابروی تو همچون غره شوال
محیط  لطف چو دریا مدام از موج است
میان دایره روی تو ز نقطه خال

رودکی شاعر بینا دل نیز رفتن ماه رمضان و هلال ماه عید را مجالی برای کامروایی می‏داند :

ای بر همه میزان جهان ‏یافته شاهی
می خور که بداندیش چنان شد که توخواهی
می خواه که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو اورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
عید امد و امد می و معشوق و ملاهی

خواجوی کرمانی نیز هلال ماه را نوبت عشرت‏طلبی می‏داند و واعظ شهر را هم از امدن عید سرمست می‏بیند :

بگو نوبت نوروز و ساز و عید بساز
که رفت روزه و هنگام عید بازامد
بگیر جامه و جامم بده که واعظ شهر
قدح گرفت و زو عدو و عید باز امد

خواجو گاهی ممدوح خود را نیز در زیبایی به هلال ماه تشبیه می‏کند :

شاخ شمشاد است یا سرو سهی یا نارون
یا صنوبر یا بلای خلق یا بلای دوست
قامت خواجو است یا قوس قزح یا برج قوس
یا هلال عید یا ابروی چون طغرای دوست

محتشم کاشانی، هلال ماه شوال را یکی از سه عید مهم و نخستین عید مسلمانان می‏داند و شکل هلالی و قوس دار ماه را به کلید بهشت تشبیه می‏کند :

بر آصف سخی دل به ازل بود سه عید
چون عید او مبارک و فرخنده و سعید
عید نخست عید مه روزه که امده
شکل هلال او در فردوس را کلید

اوحدی کرمانی نیز تصویر هلال ماه نو را در زیبایی ، به خم ابروی ترکان تشبیه می‏کند :

شب قدر است و روز عید زلف و روی این ترکان
نمی‏باشد دل ما را شکیب از روی این ترکان
به چشم روزه‏داران از کنار بام هر شامی
هلال عید را می‏ماند خم ابروی این ترکان

اوحدی در جای دیگری روزه را فقط امساک و زبان بستن از اب و نان نمی‏داند ، وی معتقد است درد هجران عاشق از معشوق در عید رمضان سخت‏تر از روزه است :

سهل باشد روزه از ابی و نانی داشتن
روزه از روی چنان باشد عذابی داشتن
سوختم از روزه هجرانش ، اندر عید وصل
هم به می باید حریفان را شرابی داشتن

خاقانی شروانی نیز از شاعرانی است که هلال ماه را به روی محبوب تشبیه کرده ، ان را مشبه به برای یار و محبوب گرفته است :

عیدی است فتنه‏زا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
آری چون فتنه عید کند شیفته شود
دیوانه هوا ز هلال معنبرش
من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابراز آنک
هم عید و هم هلال بدیدم براخترش

 

شاعران پارسی گوی نسبت به سپری شدن ایام روزه و رؤیت هلال عید دغدغه و دلبستگی بیشتری داشته‏اند ، رؤیت هلال شوال موضعی جذاب و مضمون ساز برای شاعران بوده است ، برخی از شاعران ایرانی از پایان یافتن ماه رمضان اظهار نگرانی کرده، برخی از ایشان نیز اظهار مسرت نموده‏اند و فرا رسیدن ماه شوال را اغازی دوباره برای زندگی عادی خود دانسته‏اند ، سعدی شیرازی از جمله شاعران بزرگی است که در قصیده‏ای ، وداع جانسوزی با این ماه و ذکر و محفل قرآن می‏کند و از رفتن ماه رمضان نگران است :

برگ تحویل می‏کند رمضان  بار تودیع بر دل اخوان
بار نادیده سیر ، زود برفت  دیر نشست نازنین مهمان
غادر الحب حجة الاحباب  فارغ الخل ، عشرة الخلان
ماه فرخنده ، روی بر پیچید  و علیک الاسلام یا رمضان
الوداع  ای زمان طاعت و خیر  مجلس ذکر و محفل قران
مُهر فرمان ایزدی بر لب  نفس در بند و دیوان در زندان
تا دگر روزه با جهان اید  بس بگردد به گونه گونه جهان

سعدی با آه و افسوس ماه رمضان را بدرقه می‏کند ، اما شاعران دیگر، پایان امدن ماه روزه را با شادمانی توصیف می‏کنند

یکشنبه ۲۹ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: شعر و غزل, مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۰

ای صنـم از چـهره برافکن نقـاب

تا خـجل اید ز رخـت افتـاب

سوخـت دل از اتش هـجران تو

جـان بشـد از شعله عشقت کباب

چشـم مـن از اینهمه زیبا رخان

خواسته و کـرده تو را انتخاب

در خم گیـسوی تـو شد دل اسیر

زلف خود اینقـدر مده پیچ و تاب

نـوح نیم ، نیـست مجال حیات

عمر چه گویم ؟ به مثل چـون حباب

طـفل دلم از غـم تو پیــر شد

رفـت ز سـر سایه عهـد شباب

ترسـم از اینـکه اجلم در رسـد

حسـرت دیـدار برم بر تـراب

وعــده امـروز بـه فردا منه

ارنی چو گویم مده ام لن جواب

رحم به احوال پریـشان مـن

کن ، نکشم اینهمه رنج و عذاب

مـرحمتـی ، تـاب و توانم نماند

تا به کی ای گل به غم از اضـطراب

همچـو سرشکم مفـکن از نظر

گیر ز دستـم که بـود بس ثواب

داد دلـم رس که ندارم شکیـب

اشک رخـم بین که نماندست تاب

منقلب از رنج فراقــت شـدم

کی کـنی از امدنـت انقـلاب

در دل مـن مانـده دو تـا ارزو

اولش از لعل تو نـوشـم شراب

دیـگرش انست عنـایـت کنی

تا دل انــزاب شـود کامیاب

انتظار31...

پنجشنبه ۲۶ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

امشب این دل یاد مولا می‏کند

لیلة‏القدر است و احیا می‏کند

بشنوید ای گوش دلها بی‏صدا

نغمه فزت و رب الکعبه را

شب قدر...

 

آه ای محراب ، گلگون می‏شوی

در سحرگان دگرگون می‏شوی

ای نماز صبح ، دل بیمار توست

با علی این اخرین دیدار توست

...


به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

چو بگفت نام الله و ادا نمود اکبر

بگرفت هیبت حق همه ملک ما سوا را

نبود ز سجده خوشتر به خدا قسم علی را

که خدای می پسندد به سجود او دعا را

به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم

که ندای دعوت امد شه ملک لافتی را

چه گذشت یا رب اندم به دل غمین زینب

چو بدید غرقه خون سر و روی مرتضی را

 ...

مرد غریبی که زمان استراحت

چادر نماز فاطمه زیر سرش بود

نامش امیر المومنین و بو العجایب

مرد غریب کوفه نام دیگرش بود

نیلی ترین تصویر های اسمانی

هر شب میان قاب چشمان ترش بود

ایا شبی دیگر نمیشد برد او را

ایا همین امشب که پیش دخترش بود

از انتظار چشمهای مهربانش

معلوم بود اینکه نماز اخرش بود

دیوار کعبه ریخت یا دیوار مسجد

شاید صدای استخوانهای سرش بود

راز دل...

 

راز دل خود را به چاه هر شب می گفت

تا وقت سحر هزار مطلب می گفت

شد چاه پر از اه علی از بس که

تا صبح امان از دل زینب می گفت

 

...


ان شب اندر بیت مولا غیر درد و غم نبود
هیچ کس مظلوم ‏تر از او در این عالم نبود

اشک بود و اه بود و سوز بود و شور بود
بود بیمار و طبیب ، اما کمی مرهم نبود

وقت گفتار وصایا بود و هنگام وداع
حال فرزند بزرگش ظاهراً درهم نبود

عمر او رفت و به رغم اخر عمر نبی
اخرین حرف علی را هیچ نامحرم نبود

غیر عباس و حسین و زینبین و مجتبی
اشنا و محرمی در حلقه ماتم نبود

صحبت از دشت بلا بود و غریبی حسین
غیر سقّای حرم کس بر عطش ملزم نبود

کی توان گفتا که در این ‏محفل پر شور و شین
دختر یکدانه پیغمبر اکرم نبود

در میان سطرهای اخر درس علی
غیر اکرام و سفارش بر بنی ادم نبود

گفت کن با قاتلم اینک مدارا یا بُنی
گرچه پیمان بست با ما عهد او محکم نبود

چون سوی دیدار زهرا بود نائل زین سبب
از علی خوشحال ‏تر ان‏ شب در این عالم نبود

...


چند ساعت پیش بودی حیف حالا نیستی

ماهتاب زخمی ام دیگر تو پیدا نیستی

روز شد شام غمت از دست غم بیرون زدی

مثل من در غربت این شام یلدا نیستی

خاک مرده بر نگاه کوچه ها پاشیده اند

زندگی مرگ است وقتی ای مسیحا نیستی

وقت شرعی اذان مغرب امد یک نفر

روزه اش را می گشاید بی غذا با نیستی

کودک پژمرده ای ، دامان مردی را گرفت

رهگذر تو ناشناس هر شب ایا نیستی

بار دیگر یک نفر در خانه ات اتش گرفت

از نبودت سوخت زینب آخ بابا نیستی

می روی و میرسی تا حس گرم فاطمه

خوش به حالت ای پدر دیگر تو تنها نیستی

...


اسمان ، سرپناه مولا بود

و زمین ، کارگاه مولا بود

عاشقى ، پا به‌ پای او می‌رفت

چشم نرگس ، نگاه مولا بود

هرچه می‌کرد ، دلبری می‌کرد

مهربانى ، سپاه مولا بود

عدل و ازادگى ، که گُم می‌شد

چشم مردم ، به راه مولا بود

روز، هرچیز داشت ، از او داشت

و شبان ، شاهراه مولا بود

روز و شب را ، به کار وا می‌داشت

این ، سپید و سیاه مولا بود !

اب ، از الغدیر ، بر می‌داشت

مشربی که گواه مولا بود

کوفه ، هرچند هم ، که بد می‌کرد

باز هم ، در پناه مولا بود !

پدر خاک بود و خاکی بود

بی‌گناهى ، گناهِ مولا بود !

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نخفته‌ام ، به خدا ، من هنوز بیدارم

شب و ستاره و تشویش ، زیر سر دارم

هزار راه نرفته ، در این خراب‌اباد

هزار کار نکرده‌ست ، حاصل کارم !

نگاه نیلی من ، در هوای زهرا ماند

به زُهره گفته‌ام امشب ، که بشکند تارم

یگانه ارزوی این شب سیاه من است

که در هوای رهایى ، دو گانه بگزارم !

به خانه ، باغ شما ، پا نمی‌نهم ، اما

به پای ان گُلِ گم‌ گشته ، کمتر از خارم

اگرچه بغض غریبم ، ولی نمی‌دانم

دلیل چیست که من ، ابرم و نمی‌بارم ؟ !

نجف ، نجف ، به ملاقات مرتضی رفتم

به نیتی که بیاید علی به دیدارم

چنان به شهر غریبان ، غریبه‌ام که مپرس

هزار ابر ، هوای گریستن دارم !

مرا از این همه غوغا ، ببر به نخلستان

هوای خواندن نهج‌البلاغه را دارم

نگاه من ، به جز از معجزات تازه نداشت

کدام شعبده ، کرده‌ست اسیر تکرارم ؟ !

جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

چشمم به در سیاه شد اما نیامدی

زیبا ترین شکوفه بستان احمدی

گوشم به زنگ ودیده به در غرق انتظار

 خواهند ماند تا که بگویند امدی

 انتظار30...

باغ ، در حسرت یک رهگذر بارانی ست

و نصیب دل من ، چشم تر بارانی ست

بی‏تو ای ژرف‏ ترین خاطره سبز بهار !

چشمها منتظر یک پدر بارانی ست

کسی انگار که اهسته به در می‏کوبد

باز کن قاصدکی پشت در بارانی ست

پنجره رنگ غریبی و صداقت دارد

دلم افسرده‏ترین همسفر بارانی ست

دردها در شب تنهایی من می‏پیچند

باغ ، در حسرت یک رهگذر بارانی ست

جمعه ۲۰ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰

 ان صبح که وعده داده بود امده است

شمشیر به فرق او فرود امده است

ای وای برای بستن زخم علی

از عرش زنی چهره کبود امده است

خدای کعبه...

پیچید به کوفه این خبر در رمضان

شد شام غم على سحر در رمضان

هنگام سجود شد دوتا فرق على

یعنى که دو نیمه شد قمر در رمضان

 بشنو...

ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه ارامش جان و دلم

بشنو از دل راز یک بی ابرو
ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام
خویش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه عمری با گنه بنشسته‏ ام
گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام

صبر کن ، از کیفر من بر حذر
تا کنم در خویش تجدید نظر

بهر تو خود را مهیا می ‏کنم
توبه را در خویش احیا می‏ کنم

هر که باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید ، توبه از نوع نصوح

چون که امشب با منیبین زیستم
راضی از عمر گذشته نیستم

بر تو عمری بد گمانی داشتم
بهر شیطان اشنائی داشتم

چون بگیرم اینه در دست خویش
فاش بینم ، فاش ، روی پست خویش

گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقیرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید

هر که گیرد اینه در پیش رو
کرده‏ های خویش بیند مو به مو

خویش را بیند که خود با خود چه کرد
تا بداند سخت باید توبه کرد

باید از بگذشته ‏ها عبرت گرفت
دست را بر زانوی همت گرفت

حال باید وادی تحلیف رفت
یا علی گفت و سوی تکلیف رفت

سخت باید نفس را بشکست و ماند
عهد و پیمان با شهیدان بست و ماند

هم چنان بار شهیدان مبین
مانده انبان یتیمان بر زمین

راه ما راه شهیدان خداست
کیست پرسد ای خدا مهدی کجاست

گرچه دل شرمنده است از روی تو
ای خدا با مهدی امد سوی تو

نیستم اینک از الطافت خدا
سینه ‏ای دارم شبستان خدا

یا حلیم امشب که من سرگشته‏ ام
یا علی گویان سویت بر گشته ام

ذکر...

ای یار ناگزیر که دل در هوای توست

جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست که شوق لقای توست

گر ما مقصریم تو بسیار رحمتی

عذری که می‏رود به امید وفای توست

... 

ازرده طعم دوری از یار را چشیده

روی سحر قدم زد با کسوت سپیده

روی زمین قدم زد از اسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

می رفت سوی مسجد اما نه مثل هر شب

چون عاشقی که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهای سوره

بهر رکوع خم شد با قامتی خمیده

برخواست از رکوع و ارام رفت سجده

اشک خداست اینکه روی زمین چکیده

تیغی فرود امد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغی کاین کعبه را دریده

او سجده کرد اما سر برنداشت دیگر

سجده به این طویلی مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت اما نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

 

مولا...
 
رمضان بود و شب نوزدهم

ام کلثوم کنار پدرش

سفره گسترده به افطار على

شیر و نان و نمک اورد برش

میهمان ، مظهر عدل و تقوى

میزبان ، دختر نیکو سیرش

على ان مرد مناجات و نماز

چونکه افتاد به انها نظرش

چشمه هاى غم او جوشان شد

ریخت زان منظره اشک از بصرش

گفت : در سفره من کى دیدى

دو خورش ، یا که از ان بیشترین

نمک و شیر، یکى را برگیر

بنه از بهر پدر، ان دگرش

شیر حق ، عاقبت از شیر گذشت

که بشد نان و نمک ، ماحضرش

حیدر از شوق شهادت ، بیدار

در نظر وعده پیغامبرش

که شب نوزدهم ، از رمضان

رسد از باغ شهادت ، ثمرش

بى قرار و نگران بود على

چون مسافر که به اخر سفرش

گاه از خانه برون می امد

تا کى از راه رسد منتظرش

گه به صد شوق ، نظر میفرمود

به سما و به نجوم و قمرش

گاه در جذبه معراج نماز

بیخود از خویش و جهان زیر پرش

چه خبر داشت خدایا انشب

که على در هیجان از خبرش

ام کلثوم غمین و نگران

کاین شب تار چه دارد سحرش ؟

گشت اماده رفتن حیدر

مضطرب دختر خونین جگرش

چون که از خانه برون میامد

چفت در، بند گشود از کمرش

که مرو یا على از خانه برون

تا سحر بگذرد و این خطرش

على ان روح مناجات و نماز

شرح قران سخن چون شکرش

گفت با خود که کمر محکم کن

بهر مردن که عیان شد اثرش

تا که نزدیک بشد صبح وصال

مسجد کوفه بشد باز درش

على ان بنده تسلیم خدا

صاحب الامر قضا و قدرش

کعبه زادى که خدا دعوت کرد

بار دیگر به سراى دگرش

چون که جا در بر محراب گرفت

من چه گویم که چه امد بسرش

کوفه لرزید ز تکبیر على

ناله برخاست ز سنگ و شجرش

فلک افشاند به سر، خاک عزا

چرخ ، واماند ز سیر و گذرش

اه از ان دم که على غرقه به خون

بود بر دوش شبیر و شبرش

اه از ان دم که حسانا زینب

چشمش افتاد به فرق پدرش

...

 

لیالی قدر هنگام بزم است و عطا ، و زمان عشق است و دعا

شب قدر، شب قداست نفس است و پاکی روح؛ شب ترنم عندلبان ربانی، لحظه شکوه و اوج ذکرهای آسمانی است ، شب قدر، شب امید ، شب دعا ، گاه اشک‏های بی صدا ، زمانِ از خود رها شدن و لحظه اسمانیِ با خدا بودن است

شب قدر، فرصت شکوه‏ای است که به اجابت می‏رسد

هرکه اندر عشق یابد زندگی

کفر باشد پیش او جز بندگی

هرکه او از عشق برخوردار شد

این جهان در نزد او مردار شد

هرکه را در عشق چشمی باز شد

پایکوبان امد و جانباز شد

شب قدر فرا رسید و عطر دل‏انگیز معنویت ، روح مشتاقان را اسمانی‏تر کرد ، شب قدر ، شب تزکیه است ، هنگام زلال شدن و تطهیر درون است و زمان رهایی از قیودات شیطانی و دلبستگی‏های حیوانی ، شب قدر، گاه لذت از بارشِ ابرهای بهاری چشم است ، شب قدر بهار است ، بهار عبادت و نیایش ، و همین درمان دردهای بی‏درمان است

در شب‏های قدر، بهانه‏های زمزمه مهیاست

شب قدر، شبی است که باید در عاشقی ثابت قدم بود ، در طلب کوشید و بیدار ماند و دیدار جست و به نیایش پرداخت ، شب قدر، شبی است که باید به نیازمندان رسید و دانایی طلبید ، شب قدر، شبی است که باید عاشقانه نالید

امشب چه شبی است ، شب خوبی‏ها ، نیکی‏ها ، زیبایی‏ها ، شب بیداری ، شب راز و نیاز ، امشب چشم‏هایم را برهم  نمی‏نهم و با تنها معبودم سخن می‏گویم ، تنها با او واگویه می‏کنم دردهای دلم را ! او را می‏خوانم و از درگاهش اجابت
نمازهایم را می‏طلبم ، امشب چه شبی است ، ملایک دسته دسته به یمن و بزرگی این شب بر زمین می‏ایند تا چشمان خسته و خیس شب زنده‏داران را با گلاب بهشتی بشویند ، انان می‏ایند تا غبار خطا و گناه را با عطر فردوس از دل‏ها بزدایند ، امشب چه شبی است ، شب گردش فرشتگان گرداگرد حجت الهی ، شب بخشودن ، شب تقدیر و چه زیباست امشب !

امشب ، شب گریه است ، شب اشک است ، اشک ، شبنم وار فرو می‏ریزد تا آبروی از دست رفته را باز گرداند ، خدا امشب مهربان‏تر از همیشه است ، او به این اشک‏های ناچیز توجه می‏کند و به انها پاداش می‏دهد ، این اشک و قطره‏های  ناچیز اتشی را که قرار بود سوزاننده تنم باشد ، خاموش می‏کنند ، امشب شب گریه است ، شب ناله و فغان ، شب آه و افسوس ، می‏گریم ، چرا که دستم تهی و خالی است و کوله بارم از گناهان انباشته است و به جز قطرات اندک اشک ، چیزی ندارم ، پس ای چشمان من ! در این شب مهربان بگریید و بنالید و مرا از اتش دوزخ رها کنید

چراغ‏ها خاموش است ، در تاریکی صدای گریه و ناله از هر سو برمی خیزد ، انگار اینها همان انسان‏هایی نیستند که ساعتی پیش در کوچه و خیابان راه می‏رفتند ، گاهی بر هم اخم می‏کردند و از یکدیگر دلگیر می‏شدند ، پیش خود هزار جور حساب و کتاب داشتند ، انگار اینها از یک سیاره دیگر امده‏اند ، از سیاره عشق و دوستی ، از سیاره دلهای نرم و اماده ، از سیاره‏ای که در ان کسی به فکر مزه خورشتی که با نان فردا شب خواهد خورد نیست ، انجا دیگر کسی به فکر بزرگی و کوچگی خانه ، زیبایی و زرق و برق اتومبیل و لباس ، تفاخر و رفاه و دنیا طلبی نیست ، اینها از کجا امده‏اند که این‏طور ضجه می‏زنند ، این‏گونه از خود بیخود می‏شوند ، شانه به شانه هم می‏نشینند و تکان‏های شانه یکدیگر را حس می‏کنند ، اینها از کجا امده‏اند …

الهی ! امشب دانه مهرت را در دلم با اشک ندامت ابیاری میکنم ، ‌تا در زمستان معصیتم ، ‌بهاری از ندبه را ببارانی ، ‌جویباری که از اغاز ماه صیام ، ‌در جانم به سمت تو جاری گشته ، ‌اکنون در استانه رسیدن به دریای شبهای قدر توست ، امده ام تا به همان شیوه که علی را رستگار کردی ، ‌پرنده کرده راه مرا نیز به سمت قبله رستگاری رهنمون شوی تا دل به دریای تو بسپارم و غرقه رحمتت گردم

بگو بشکفد شکوفه های یاسمین جانمان ، بگو جاری شود زلال معنویت در رگ روحمان ، امشب ، ‌شب خواب و رویا نیست ، ‌امشب ، ‌شب بیداری است ، شب  سبوح قدوس ، ‌شب رَبُّ الملائکة و الروح شب تضرع …‌ امشب میخواهم مروارید غلتان اشکم را به تلافیِ همه روزهای خشک دلی ‌ببارانم …

یا رب ز گناه خویش شرمنده منم
بر هر چه عقوبت است زیبنده منم
غفار تویی ، غنی تویی ، شاه تویی
بدکار منم ، گدا منم ، بنده منم

توبه...

 خدا اشک بندگانش را دوست می‏دارد ، زیرا گوهر اشک ، ارزشی گرانبها دارد ، شب قدر شب گریه و انابه و توبه است ، در این شب ، بندگان زمینی ، با دانه‏های اشک خویش راه اسمان می‏پیمایند ، شکوائیه هجران می‏سرایند و از کوه گناهی که بر پشتمان سنگینی می‏کند فریاد اندوه سر می‏دهند و در اوج عروج معنا به اغوش محبت خدا درمی‏ایند  اشک ، اغاز زیباترین فصل ارتباط انسان با خداست…

دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است ، لبخندی بزن ، مولای درویشان !

اگر همسو نمی‌گردند با فریادهای تو
نمی‌گریند دل ریشان ، نمی‌چرخند درویشان

هنوز ان سوی دنیا قدر خوبی را نمی‌فهمند
فراوان‌اند بدخواهان و بسیارند بد کیشان

رها از خود شدم ان قدر این شب‌ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی ! … من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ‌ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ، بادا عیدی ایشان

سه شنبه ۱۷ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها, مولا علی | نظرات شما: ۰

نام تو چیست ؟ گفت : به نام خدا کریم

از ابتدای واقعه تا انتها ، کریم

مهمان شعرهای تو امشب منم ، چه خوب

لب های خسته ! جمله بسازید با کریم

بد نیست سفره با کلمات تو پر شود

مهمان تویی ، ولی من و این دست چاکریم !

لب می زنی به نور دعا ، این صدای توست :

عرفنی یا الهی بمعناک ، یا کریم !

نجوا کنان به چشم جهان پا گذاشتی

خورشید و ماه پیش تو مثل دو یاکریم

من نیز بر در تو گدایم ، خدا وکیل

امروز با تو هستم و فردا خدا کریم

ما عاشقان نور کلامِ تو پیش تو

یا کور بی ملاحظه هستیم ، یا کریم

 

 

 

 

 

ماه میهمانی خدا به نیمه رسیده است ، ماهی که فرشتگان ، دسته دسته بین زمین و اسمان در رفت و امدند و هاله‌های نور اهل ایمان را بالا می‌برند و هوا عطراگین بال انهاست

ناگهان ، صدای هلهله‌ای به گوش می‌رسد ، صدای تسبیح ، صدای شور و نشاط عرشیان ، نوری متولد می‌شود که از عرش تا فرش ر می‌گسترد و جلوه حضور این نور اسمانی ، در خاندان وحی رخ می‌نماید…

میلاد...

در زمزمه‌ام ذکر دل ارای شماست

دل عاشق و دیوانه‌ی سیمای شماست

امشب همه جا حریم عشق حسن است

در سفره‌ی افطار دلم جای شماست

 

از زلف و خط و قد و خدّ پیوسته دارد ماه من

مُشکی به عنبر برده سر ، سروی مرتب با سمن

از غیرت رخسار او وز حسرت گفتار او

پیچیده مه ، رخ در کَلَف درمانده در قعر عدن

لعل لب و ریحان خط  دُرج و دُرش می‌پرورد

در غنچه گل ، در نافه بو ، در نی شکر ، گل در چمن

در شهر و در بازار و کو از جلوه و از گفت ‌و گو

یعقوب دارد کو به کو صد یوسف گل پیرهن

تیر خدنگ غمزه‌اش ناز و نیاز عشوه‌اش

گیرد درون سینه جا ، آرد برون جان از بدن

تا دیدم ان میم دهان ، چون دال قدّم شد کمان

حیرانم از تنگی ان ، در ان چه سان گنجد سخن ؟

نوش لبش ، مهر رُخش ، عِقد دُرش پیدا کند

شهد از قصب ، مه بر فلک ، گل در چمن ، دُر در یمن

از قوّت رفتار او ، از لذت گفتار او

بالد به خود سر و سهی ، ارام گیرد جان به تن

عاشق به وصف روی او ، هر دم دُر فشانی کند

آری ز شوق گل شود ، بلبل غزل‌خوان در چمن

از عارض چون مشتری ، دل را ربوده ان پری

چشمش پس از غارتگری ، افکنده در چاه ذُقن

ای نطق شو گوهر فشان ، ای خامه شو عنبر نشان

کن روی امید از کسان ، در نعت شاه دین حسن

شاهی که جبریل امین ، بر در گهش ساید جبین

ذاتش بود قطب زمین ، نامش بود فخر زمن

شاه سریر اصطفا ، مهر سپهر ارتضا

طوبای باغ لافتی ، برهان شک و ریب و ظن

از عرش امد بر زمین ، شام و سحر روح‌الامین

تا مهد جنباند ببین ، قدر و کمالش در زمن

از ضریت تیغ و سنان ، در دفع خصم بد گمان

از قالب شیر ژیان ، بر کنده سر ، افکنده تن

سبط رسول ، مجتبی ، نور دو چشم مرتضی

گل دسته خیرالنسا ، فخر زمین ، شاه زمن

شاهی که از نصّ جلی ، قدرش نمی‌ماند خفی

در جنتش جاری بود ، نهر مصفّا از لبن

بهر چراغ روضه‌اش ، وز بهر شمع قبّه‌اش

نور هدی امد ضیا ، صحن فلک باشد لگن

از هیبتش ، از شوکتش ، از حشمتش ، از صولتش

معیار دیوان قضا ، سازد چو قدرش ممتحن

مستوفی جودش اگر ، در بیع کالای جهان

از مرزبان کن فکان ، خواهد عطا بهر ثمن

صراف گنجور قضا ، سازد حواله کاورد

خورشید زر ، معدن گهر ، نیسان دُرَر ، مرجان عدن

قوّت فزای گلستان ، راحت رسان انس و جان

خجلت فزای بحر و کان ، رونق ده سَلوی و من

از شرم مهر روی او ، از گیسوی دلجوی او

شد در کلف مه بر فلک ، در نافه شد مشک خُتن

ذات همایون فال او ، نام طرب افزای او

شد دافع رنج و الم ، شد قالع درد و مِحن

از سوزن رنج و عنا ، از تار و از پود بلا

دوزد قضا بر قامت بد خواه او هر دم کفن

شد گوشوار عرش دین ، از ذات این دُرّ ثمین

بر خاتم دولت نگین ، نامش بود بی‌شک و ظن

ذاتش بود از جدّ و اب ، مر آفرینش را سبب

بر صفحه هستی بود ، اینشان نشان از ما و من

نخل امل را «لامعا» از حبّ‌ آل امد ثمر

روز جزا نقد عمل ، در حُبّشان شد مرتهن

حبّ نبی و عترتش ، در جان و دل دارد مَقَر

حاشا گر ان جا بگذرد ، گفته نبی حب‌الوطن

طوبای باغ لافتی...

 امشب ای دل شب مستانگی جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر کرده است که افطار کنم با لعلش

رطب سفره‌ی من خنده‌ی شیرین دهن است

همه بتهای فرا روی خودم می‌شکنم

چون نگارم نوه‌ی ارشد ان بت شکن است

امشب ارامش من ذکر حسن باشد و بس

ایها الناس بدانید حسن عشقِ من است

این چه طفلیست که ثانی رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش ، روز تنش ، شب مویش

بوی عطرش سبب طعنه‌ی مشک ختن است

فطرس از حسرت دیدار رخش می‌سوزد

زیر لب زمزمه‌اش مدح چنین یاسمن است

 کریم...

صدای شر شر باران شعر می اید

کسی دوباره به ایوان شعر می اید

غزل ، قصیده ، نمیدانم ، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می اید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می اید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می اید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می اید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت

 

 

شنبه ۱۴ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: مذهبی, مناسبتها | نظرات شما: ۱

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم

سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

کاش منت گذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره تو لحظه افطار شویم

انتظار 29...

هـر شـبـی گـویـم کـه فـردا یـارم اید از سفر
چــون‌کـه فـردا می شود گویم که فردای دگر

انـقدر امـروز و فـردا انـتـظـارش مــی کــشـم
کــاقــبــت روز فــراق یــار مــن ایــد بـه ســر

مـن بـه امـیـد وصـالـش زنـده مـانـدم تاکـنون
وه چه خـوش اندم که بازاید نـگـارم از سفـر

گـر بـیـایـد بـوسـه بـر خـاک کـف پـایـش زنـم
تــا نـمـایـد لـحـظـه‌ای بـر حـال زار مـن نـظــر

من که مـی دانــم بـیـایـد اخـر ان دلــدار مــن
لـیـک مـی تـرسـم نبـاشـد ان زمان از من اثر

گر سر راهش بمیـرم نیست غـم ای دل چـرا
زنـده مـی گـردم چــو او بنمـاید از قبـرم گـــذر

گــر بـیـایـــد روزگــار تـیـــــره ام روشـن شــود
شام هجران می شــود از وصف روی او سحر

پنجشنبه ۱۲ , شهریور , ۱۳۸۸ نوشته شده در  | طبقه بندی: انتظار | نظرات شما: ۰